تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

چند روزه حوزه کاریم به طور موقت تغییر کرده . اما باز خوش می گذره من دوست دارم تغییر را .

درس هام بد جور رو هم جمع شده اما خیلی حسش نیست که بخونم . سخته حس می کنم وقت زیاد بابتش تلف نشه مفیدتره . اینترنت من قطعه و این که می بینید به صورت عاریه است .

هوا دوباره به طور ناگهانی سرد شده و من سرما را اصلا دوست ندارم . چند تا پروژخ سنگین دارم که هیچ کاریشو نکردم .

یه تغییراتی دارم تو اخلاقم می دم که خیلی برای خودم جالبه . دوست دارم تغییر کنم .

یه حرف مهم و مفید داشتم که بزنم اما یادم رفته . چون دارم دزدکی آپ می کنم حرفم یاد رفته . هیجان دزدی بالاست اخه .

پس از بیش از یک ماه خودن و خوابیدن چند روزه دارم سخت کار می کنم . خیلی خیلی به چشمام فشار اومده . خیلی این روزا خسته می شوم اما بازم شکر

دارم این روزا به یه موضوع خاص فکر میکنم . برای اولین بار تو زندگیم دارم بش جدي فكر مي كنم . و براي اولين بار دارم فكر مي كنم كه تو اين موقعيت چه كار بايد بكنم . حالا بعدا مفصل توضيح مي دم .

از دانشگاه بگم كه دارم با يه تيم كوچيك ماكت مي سازيم . ماكتي كه آب و خاك و گياه را آموزش مي ده من عاشق اين كارها هستم .

ديگه اين كه ... فعلا سلامتي تا بعد

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:28 توسط مورچه| |

پنج شنبه جمعه خوش گذشت ؟

به من که خیلی !

همگلی رفتیم خونه مامان بزرگ . به همه عمه هام سر زدیم . خاله ام و یه دوست خیلی قدیمی . گذر از کوچه هایی که برام تداعی خاطرات بچگیم بود . بودن در کنار یه دوست خوب و دیدن همه اون چیزهایی که برام خیلی قشنگ بود .

مامان بزرگ زن معمولی نیست . اون خیلی عجیبه ! هر چی می گذره بیشتر حس می کنم که دوسش دارم . و می دونم یه روزی پشیمون می شم برای همه مواقعی که دوسش نداشتم . اون همیشه برای همه قابل احترامه . و می دونم کسی فراموشش نمی کنه . دلم می خواست تو پیریم اقتدار و سیاست اونو داشتم . اما ...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:51 توسط مورچه| |

 

دیشب فیلم گل یخ را دیدم . کره ای با بازی بانو سویا . یه مفهوم خاصی را توش پیدا کردم . نوعی از عشق و وفاداری . جالب بود . بازیشون خیلی خوب بود . وقتی با ایران مقایسه کردم دلم سوخت . چرا فیلم های ما بهترینش می شه دلنوازان ؟ 

بگذریم . یکی از بزرگترین اروزهای بابام خریدن خونه تو تهران بود که بهش رسید . چقدر همیشه دلم می خواست می تونستم بهش کمک کنم . حالا اون خیلی خوشحاله . خدا کنه زودتر از این جا برویم . دیگه بسه به اندازه کافی این جا اذیت شدیم هممون . اصلا برای خودم خوشحال نیستم . این که بابام به هدفش رسید خیلی خوبه .

چند شب پیش یکی برام اس ام اس زد : ما به اون چیزی که آرزوش را داریم نمی رسیم به اونی که لیاقتش و داریم می رسیم . نوشتم : ما به اروزهامون می رسیم ولی ارزوهامون را کوچیک انتخاب می کنیم نه بی مهابا و شجاعانه .

خوب بله . خودم ...  وقتی می خوام یه اروزی بزرگ بکنم می گم ما را چه به این حرفا

   

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:48 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin