خوب راستش يه هفته اي هست كه امتحان ندارم . تموم شد . حوصله نوشتن ندارم . چیزی برا گفتن هم نیست . این روزا تو هر بلاگی می روم می بینم بیشترشون از انتخابات می نویسن که من اصلا حوصله اش را ندارم . هیچ هم دوست ندارم در موردش حرف بزنم . متنفرم از جوی که هست . متنفرم از شرایطی که کسی بخواد توش بمیره اونم مفت و مجانی . حتی چند روز پیش که تو دانشگاه استادمون داشت دوباره در موردش حرف می زد می خواستم بیام بیرون از اتاقش . می خواستم بگم اه ... بسه بابا . همه به نظرم شعار می دن . گوشه خونشون نشستن و هی مي گن لنگش كن . کی عمل می کنه ؟ اونی که عمل کرد چی کار کرد ؟ چی شد ؟ اصلا هم طرفدار طیف سبز نیستم . چون نمی دونم اون هم اگه سر کار بود می خواست چه کار کنه . اصلا می تونست یا نه . خوب هم نمی شناسمش نمی دونم ارزشش را داره کسی به خاطرش این قدر خودشو خفه کنه یا نه ؟ همه این مدت هیچی نگفتم تا دوستام ازم نرنج اند . اما به هر حال فکر من اینه . طرز دیدم اینه . نمی تونم برا خوش آمد کسی چیز دیگه ای بگم . در ضمن چیزی که الان هم هست و برنده این دوره هم قبول ندارم . به نظرم همون قدر که برا ما کاری می کنه به همون اندازه خیلی چیزهای دیگه را خراب می کنه . کاملا مساوی . کاری به نیتش ندارم . شاید نذاره جیبش اما به جیب ما هم چیزی نمی رسه . خودم به شخصه واقعا دارم سخت زندگی می کنم از هر لحاظ با وجود این که کار هم می کنم . بگذریم . حالا بعد از مردن سهراب .... چیزی نمی نویسم چون حرفی نیست . چون پر از مشکلاتم که کسی را توش همدلی نیست . چون به یکی از دوستام چند وقت پیش گفتم خیلی مشکلات شخصی دارم جایی برای فکر کردن به مسائل سیاسی ندارم . دیگه ظرفیتم پره . گفت : یعنی چی که فقط به فکر مسائل شخصی خودتی ؟ و این گونه بود که ما دهنمون را بستیم . دیدم البته چون می خوام حرف بی ربط هم بزنم هیچی نگم بهتره راستش این روزا کارم شده travian بازي كردن . خوبه . ادم بي انگيزه را تو يه شركت در حال ورچيده شدن با يه اينترنت آن لاين سرگرم مي كنه . كتاب در جست و جوي معني از دكتر فرانكل را خوندم و بسيار ازش لذت بردم . تاثير زيادي روم گذاشت . اگه دوست داريد گاهي كاري براي خودتون بكنيد بخونيد . معنا درماني اسم اصليشه . امتحانهام را دادم . بد نشد . اما هيچ نمره اي را ندادن . استادها هم تنبل شدن . استاد هم استادهاي سابق . يه پايان نامه دارم كه دارم روش كار مي كنم . اموزش حروف الفبا به كودكان كم توان ذهني از طريق پاورپوينت . كلي نوشتم اما پاك كردم ديدم همش شده غر غر كردن . خوب من سر يه بمبست گير كردم . اگه راهي پيدا كردم برا خراب كردنش يا عبور ازش مي تونم بگم بخشي از بندهاي تن و فكرم را باز كردم ولي فعلا هر روز اين بندها سفت تر مي شه . گاهي فكر مي كنم مثه يه پروانه كه تو شيشه مربا كردنش و هي بال و پر مي زنه . اخرش خفه مي شم و بيرون نمي يام . گاهي فكر مي كنم بچگي هام نبايد از اين پروانه هاي بال دراز سياه و سفيد تو شيشه مي كردم . نظرتون چيه ؟ استادم ديروز گفت حس مي كنم دچار تعارضات دروني هستي . خنده ام گرفت ياد امتحان رشد افتادم . همش از تعارض گفته بود . اما وقتي اومدم بيرون ديديم راست مي گه . تعارض هايي هست هر چند انكارشون كنم اما داره به من پوزخند مي زنه به همه خوش خيالي هام . ولي باز بالاي شيشه در بسته يه سوراخ ريز ريز مي بينم كه هوا ازش مي ياد . نگيد توهمه . اگه اميدم از بين بره ... اين روزا همش با خودم مي گم مي شه ... نمي شه ... مي شه .... نمي شه ... مي شه !!!!!!!! چي مي شد اگه به سادگي بچگي هامون گل كوكب را پر پر مي كرديم و آخرش مي شد ( مي شه ) و واقعا هم مي شد . به هر حال اون پروانه نمي شينه تا بميره . اگه برا چشم گنده بيرون شيشه كارش خنده داره . برا خودش يعني زندگي - يعني هدف - يعني اميد . ببخشيد كامنت نذارم براتون . فقط مي خونم و از مطالبتون استفاده مي كنم . نظرتون برام ارزش داره حتي اگه با نظر من فرق داشته باشه . به هر حال اميدوارم منو ببخشيد براي اين كه انسان كاملي بود مي بايد بهاي زيادي پرداخت كرد . تعداد كمي از انسانها هستند كه اين آگاهي را داشته و يا اين جسارت را دارند كه اين بها را پرداخت كنند ... كسي كه كاملا بايد جستجوي ايمني را رها كرده و به اين رسيده باشد كه بايد با دو دست خود زندگي كند . كسي كه جهان را همانند يك عاشق در آغوش گرفته باشد . كسي كه درد را و پذيرش آن را در حيات همچون جزيي از وجود پذيرفته باشد و در خود نگه دارد . كسي كه مي بايد به شك و ساهي همچون بهايي از آگاهي بنگرد . كسي كه به خواست سرسختانه در تعارض و تضاد رسيده ولي همواره اماده پذيرش كل نتايج حاصله از زيستن و مردن است . خيلي وقت پيش زمين سوخته از احمد محمود را خونده بودم و چون بابام زمان جنگ آبادان بود همش تصور مي كردم كه همه اين صحنه ها را بابام تجربه كرده . خانواده ها وقتي پسرهاشون را براي نون خريدن مي فرستادن سر كوچه مطمئن نبودند كه ديگه بر مي گردند يا نه . به نظرم خيلي بايد وحشتناك باشه . زمين سوخته خيلي واقعي و قابل درك و نزديك ترس و مرگ و ويراني را توصيف مي كنه . اونم در مورد كجا ؟ همين ايران خودمون . همين جنوب با همين فرهنگ و زبانشون . ديروز داداشم رفت دانشگاه امتحان بده . شنيدم خيلي تو دانشگاه شلوغه . زنگ زدم مبايلش را جواب نداد . نيم ساعت بعدش هم خاموش شد . يه لحظه ياد اون مادري افتادم كه پسرش مي رفت نون بخره و دير مي اومد و مادر چه حالي داشت . بالاخره به خير گذشت . اما ديروز براي اولين بار حسي را تجربه كردم كه شايد هيچ وقت نداشتم . حس نا امني !!
![]()
نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت
8:7 توسط مورچه| |
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت
7:49 توسط مورچه| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت
8:4 توسط مورچه| |


