تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

ای کاش امروزمان پر از صلح و آرامش باشد.

ای کاش به خدا آنچنان باور داشته باشید که چرایی برای آنچه هستید به میان نیاورید

ای کاش پیامدهاي بیکرانی را که زاییده دعا کردن است را از خاطر نمی بردید

ای کاش از نعمت هايي که دریافت می دارید بهره ببريد و عشقی که نصیب تان می شود را به دیگران بدهید.

بگذارید این حضور در مغز استخوان تان جاری شود، به روان تان اجازه دهید آواز بخواند، پایکوبی کند، ستایش کند و عشق بورزد

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 11:3 توسط مورچه| |

اگه چیزی نمی نویسم نه برای این که وقت ندارم یا نیستم حرفی که ارزش گفتن داشته باشه ندارم . روزها پشت سر هم می گذرره من فقط دارم اونها را سپری می کنم . نه درس می خونم . نه برنامه تازه ای را شورع کردم . هیچی ...

چقدر برنامه داشتم برا وقتی که درسم تموم شه و حالا ....  دارم درجا می زنم . روزها تند تند می گذره و من جز سر کار اومدن هیچ فعالیت خاصی ندارم

اخر هفته می خوام بروم خونه خالم مهمونی . این تنها برنامه ایه که ازش خبر دارم

راستی فیلم سنگسار ثریا را دیدم فکر می کردم مستند باشه اما نبود . خیلی خیلی ناراحت کننده بود . کلی گریه کردم . شهره آغداشلو و صمد بازی می کردن . بی نهایت دلم برای زن قدیم ایران سوخت . زن حاشیه نشین که برده مردها بوده .

 

نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 14:47 توسط مورچه| |

وقتی خیلی چیزی حالیم نبود مثه حالا ... اما خیلی وقت پیش به کتاب بابام داشت به اسم هنر عشق ورزیدن  از اریک فروم اونو خوندم و هیچی نفهمیدم . خیلی بدم اومد ازش .

چند ماه پیش که بابا رفته بودیم جمعه بازار تهران که خیلی من عاشقشم و یکی از تفریحات جذابمه یه آقایی که تیپش خاص بود و هنری بود و موهاش را با تیغ زده بود بالای سر یه دست فروش کتاب نوشسته بود و این کتاب را دستش گرفته بود . تا جلد کتاب را که عکس یه سیب گاز زده در حال لبخند زدنه را دیدم فوری به پسره گفتم : اینو نخری ها خیلی کتاب مزخرفیه .

مثلا به حساب خودم داشتم طرف را راهنمایی می کردم . با یه ژست کتاب خوناننه و با سوادانه و پر مغز .

پسره یه نگاه بدی به سر اندر پای من انداخت و گفت : این کتاب محشره . هیچ کتاب به این خوبی و با این عمق عشق و کلا انسان را بررسی نکرده . شما هیچی ازش نفهمیدی . مثه یه کتاب درسی بخونش . من صد بار خوندمش ولی دنبال متن کاملش می گردم . همه سانسور شده است .

منم که دیدم خیلی ضایع کردم بدو بدو دنبال بابام رفتم و برای این که کم نیارم گفتم : خوب من خیلی بچه بودم که خوندمش . مرسی از راهنماییت یه بار دیگه می خونمش .

اونم گفت : بله حتما این کار را بکن گوهر بزرگی را از دست دادی . کم تر کسی این کتاب را داره .

تو فکرش بودم که بخونمش . ولی به مرور یادم رفت . چند روز پبش تو کتابهای بابا دنبال یه رمان می گشتم برای دوستم . که از لابه لای کتابها که مامان رو هم انبار کرده بود یهو این افتاد پایین . یادم اون آقا افتادم و تصمیم گرفتم بخونمش .

الان کم تر از نصف کتاب را خوندم و واقعا چیزهایی توش فهمیدم که کاش زودتر می دونستم . اصلا یه راه ساده برای عشق ورزیدن را یاد نمی ده بلکه فرق بین عشق و بقیه رابطه هایی را می گه که ما به اشتباه فکر می کنیم اسمشون عشقه . مثلا در مورد زندگی های زناشویی که خیلی با محبت اند می گه بیشترش هم زیستی مسالمت آمیزه .

خلاصه هر چی از این کتاب بگم کم گفتم اگه گیرتون اومد بخونید . من سعی می کنم نکات خاصش را خلاصه برداری کنم و براتون بگم .

دیروز چند تا فیلم خیلی خوب ۲۰۰۹ دیدم .

یتیم : در مورد یه خانواده مایه دار با کلاس و خوشبخت که می خوان یه بچه یتیم را به فرزند خوندگی بپذیرن ولی بچه مشکلاتی داره . داستان فیلم اصلا تکراری نیست . من هیچ جای دیگه این داستان را ندیده بودم . خیلی جالب بود . کارگردانش هم کار گردان خانه ای از موم بود .  البته داستان این قدر هیجان داره که یه کم اعصابت خورد می شه .

استخوان های دوست داشتنی :  راوی یه دختر ۱۴ ساله بود که می گه من توسط یه آشنا یه قتل رسیدم و بعد تعریف می کنه که چه طوری به قتل رسیده . خیلی فیلم شیک و با کلاسیه . جلوه های ویژه اش خیلی خاصه . آروم و داستان داره . کارگردانش هم پیتر جکسون بود . از روی یه کتاب ساخته شده بود .

جولی و جولیا : داستان واقعی در مورد نویسنده یه کتاب آشپزی است . البته خانمهای علاقه مند به آشپزی از این فیلم خوششون می یاد . چون همش خانمه در حال آشپزیه . اما یه نکته خیلی خوب داشت پشتکار اون خانم نویسنده . که چقدر با همه مشکلاتی که براش پیش اومد کم نیاورد و ادامه داد .

و آخری :

ویکتوریای جوان : که زندگی واقعی ملکه ویکتورای انگلستان بود . و شوهر خیلی خیلی خوبش . من که خیلی این فیلم را دوست داشتم . خیلی رفتار شوهرش برام جالب بود .

به گفته یه منبع خیلی معتبر ( بابای کارشناسم ) همشون کاندید اسکارن و به گفته یه منتقد فیلم (بابای گرامی ) استخوان های دوست داشتنی حتما اسکار می بره . و به نظر خودم ویکتوریا و جولی و جولیا هم یه چیزی بالاخره می برن . ولی اسکار از سبک فیلمهای یتیم خوشش نمی یاد . بالاخره ما چند سال با هم آبگوشت خوردیم بهتر از سلیقه های هم خبر داریم .

نگید من چه بچه کم کاری بودم و این آخر هفته ای فیلم کم دیدم ها . راستش یه سریال خیلی مزخرف هم داداشم داد ببینم . هر قسمتش در مورد یه روح و یه جوونوری بود . مثلا ترسناک بود . دو تا داداش بودن دنبال پدرشون می گشتن . اصلا خوشم نیومد . راستی بالاخره موفق شدم فیلم خاطرات یک گیشا هم ببینم . خیلی خیلی لذت بردم . بعد در مورد گیشاها  یه تحقیقی کردم و نتیجه های جالب گرفتم . مثلا این که اوشین گیشا بوده . این که تو فرهنگ ٫اپن گیشا ها کی ها هستن و ... شما هم اگه دوست دارین بدونید تو نت یه جست و جویی  بکنید .

فیلمش خیلی به نظر با ارزشه . حتما ببینید .  راستی تو عکس اون آقا کلاهیه که سمت راست بالا است همون شوهر اوشینه . هیچ تغییری نکرده . تو فیلم هم بازیش فوق العاده است .

اون خانمه هم که زیر عکس مرد کلاه داره بازیگر زن فیلم نفرین گل طلاییه . خود امپراطوریس فیلم بود . اگه نفرین گل طلایی هم گیر آوردید ببینید فیلم بزرگیه . چقدر بهتون کار دادم نه ؟ حالا دوست دارم بدونم کی حتی یکیشو انجام می ده .

نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 12:14 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin