تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

از دیروز بعد از ظهر تا حالا به صورت فشرده دچار حمله تعجب شدم .

امیر خواستگار و پسر عمه دوستم چند وقتی خیلی بی توجه شده بود . من و دوستم تحت یک عملیات افشاگرانه و با استفاده از شماره ناشناس مبایل بنده مزاحم امیر شدیم . چند دقیقه بعد دیدیم خانمی زنگ زد و گفت :من دوست دختر امیر و نامزد آیندشم ! تو کی هستی که مزاحمش می شی  ؟

ناگفته نمونه که امیر پسری فوق العاده مثبت و مهربان و ... بود .

وقتی جریان نامزد آینده را به خودش گفتیم . گفت خوب که چی حالا ؟ ! مگه من با تو قراری گذاشته بودم ؟ حرفی در مورد ازدواج زده بودم ؟ چیزی بین ما بوده ؟ ...

فقط در همین حد بگم که اسم بچشون هم انتخاب کرده بودند .

شنیده بودم دیوار حاشا بلنده اما ندیده بودم . در مقابل این همه نامردی دوست من فقط گفت : ببخشید که مزاحمت شدم !

منم از دیشب تا حالا از بس  کردم . قیافه ام همین طوری مونده . 

نتایج اخلاقی :    ۱ - عملیات افشاگرانه موقوف         ۲ - تا اطلاع ثانوی از ازدواج انصراف می دهم .  

نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:34 توسط مورچه| |

همیشه از فکر ازدواج فراری بودم . دلم نمی خواست بی عشق ازدواج کنم . دلم نمی خواست معمولی باشم . نه مثل همه ! اما حالا دلم می خواد شوهر کنم . بیشتر از هر وقت دیگه ای ! بی عشق . دیگه خسته ام از عشقهای جنجالی و ماجراهای پر دردسر . و تنهایی که عمق پیدا می کنه .

دلم می خواد کسی کنارم باشه . که براش تو حاشیه نباشم . پر رنگ باشم . برام کاری انجام بده . به خاطرم بیاد خونه . زنگ بزنه حالم را بپرسه . براش غذایی که دوست داره بپزم . گاهی با هم قدم بزنیم و دوستی و صمیمیتی که کم کم رشد می کنه .

چرا همیشه فکر کردی من دنبال آدم پولدارم ؟ این فکرت توهین به شعورم بود !!!!

همیشه با خودم می گم اگه خبر ازدواجم را بشنوی می شکنی ؟

پشت همه اینها در نهایت غمی نهفته . و ترس ! ترس از اینکه توی رخت خواب من و شوهرم یاد تو هم باشه . و تو ...  هیچ وقت با اون مغز پر ادعات نمی فهمی که من چرا توی همه این سال ها خواستگارهای ریز و درشتم را جواب کردم . نه برای تو ... هر گز ! تو هیچ وقت در تصورم هم یک شوهر نبودی . برای اون مردی که با منی ازدواج می کنه که مثل تویی تو ذهنم نفس می کشه .

به خاطر شوهرم ازدواج نمی کنم .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:12 توسط مورچه| |

من دلم دریاست . این قدر وسعت دارم که همه چیزهای بد را در خودم حل کنم . من روح بزرگی دارم . من می تونم ببخشم بدون این که انتظار خوبی داشته باشم . من می تونم خوبی کنم بدون این که انتظار بد ندیدن داشته باشم . من هزار برابر ظرفیت دارم تا سختی بکشم .

پر از عشقم . می تونم زخمهام را هم دوست داشته باشم . من دشمنم را دوست دارم . من همه آدمهای اطرافم را دوست دارم .


پی نوشت :

تازگی ها به هر بلاگی که سر می زنم یا لینک می کنم فیلتر شده

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 10:36 توسط مورچه| |

من گمت كردم . هيچ وقت فكر نمي كردم يه روز بايد بگردم دنبالت . هميشه بودي ! پشت در خونه . تو خيابان . پشت پيچ كوچه ها . تو مغازه هايي كه خريد مي كردم . حتي تو اداره .

كجا نبودي ؟ هميشه انتظار داشتم ببينمت و بودي .

حالا دارم دنبالت مي گردم . كسي از تو نشوني نداره . حتي يه رد پا . يه نقل قول ... هيچي !

هنوز صبحها تو را ... بودنت را حس مي كنم كه روي نيمكت معروفت نشستي . و سرت زيره .

اون روزا مي دونستم وقتي نگاهم نمي كني مي دوني كه اين منم كه دارم رد مي شوم .

اين روزا نمي دونم خيالت كه باز همون جا نسشته و نگاهش به سنگ فرش خيره مونده به كي فكر مي كنه ؟ شايد به من !!  شايد هم ...  نه شايد ديگه اي نيست . اگه يه خياله پس داره به من فكر مي كنه !

من اين جا بس دلم تنگ است             و               هر سازي كه مي بينم بدآهنگ است

هزار بار نفرين به من كه از تو مي نويسم . كه به تو فكر مي كنم . كه دلم برات تنگ مي شه . لعنت به همه ابعاد وجود بي وجودم !

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 13:37 توسط مورچه| |

این روزا دلم می خواد شبا قبل از خواب به یکی اس ام اس بزنم و بگم دلم براش تنگ شده و اون جوابم را نده و خودش را بزنه به خواب .

دلم مي خواد به يكي زنگ بزنم و بگم دوستت دارم اون بگه كار دارم بعدا زنگ بزن.

دلم مي خواد بيام از جلو در خونشون در بشوم تا شايد اتفاقي بياد بيرون ببينمش ... اما نياد بيرون .

دلم مي خواد روز تولدم يكي باشه كه تولدم را تبريك نگه و من زنگ بزنم و با بغض ازش گله كنم .

يكي كه دوستش داشته باشم و اون دوستم نداشته باشه و من هي فكر كنم كه چه كار كنم تا منو بفهمه

و آخرش هم بشنوم كه داره ازدواج مي كنه ...

اما دلم نمي خواد يكي عاشقم باشه و من هي بهش بگم برو گم شو . دلم هم نمي خواد يكي عاشقم باشه و منم عاشقش باشم . اصولا دوست دارم براي داشتن چيزي جون بكنم.  اما دلم هم نمي خواد بعدش بفهمم ارزشش را نداشت .

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 13:24 توسط مورچه| |

بلاگفا هم كه خرابه .

هر چي سعي مي کنم چيزي غير از تو بگم نمي شه . پس چيزي نمي گم .

نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 13:29 توسط مورچه| |

چقدر وجودش موثره . دیروز همه چیز سر جاش بود . همه چیز به روال عادی برگشته بود . بابا حالش خوب بود و می گفت و می خندید . و من ... یکی بود که باهاش حرف بزنم . چقدر وقتی مامان نیست من تنهام . انگار من از همه تنهاتر و ساکت تر می شوم . هر چند می دونم براش کار سختی بوده اما هر چی خریده بود برای من بود .

امروز یکی از همکارام گفت : دو تا فاکتور می گم که اگه رعایت کنی هیچ وقت تو زندگی زناشویی مشکل نداری ۱ - شوهرت را با مرد دیگه ای مقایسه نکن .           ۲ - اگه در مورد پدر و مادرت چیزی گفت جبه نگیر . اونها قصد توهین ندارند . سیاست ندارند . اگه تو نقطه ضعف نشون ندی اون ناخودآگاه رفتارش با خانوده ات بهتر می شه . و این طوری نشون دادی ( حتی الکی ) که شوهرت برات از پدر و مادرت مهم تره .

گفتم : نه !!  نمی تونم . دست من نیست . نمی تونم تحمل کنم . اگه کوچکترین چیزی در مورد اونها بگه نمی بخشمش .

هیچ وقت هیچ کس مهم تر از اونها نمی شه . مامان عزیز من که نازک تر از گل بهم نگفته یا بابای خوبم که همه عمرش را صرف من کرده . چه طور بشینم ببینم یه پسری که تازه اومده تو زندگیم و حاصل یه عمر زحمت بابا و مامانم را مال خودش کرده حالا به اونها توهین هم بکنه .

این غیر ممکنه . بعضی چیزها قابل تجربه کردن نیست . یه بار اگه چیزی بشنوم هرگز نمی بخشمش و دیگه هم نمی تونم دوستش داشته باشم. 

این را همون روز اول می گم . هر کس منو بخواد باید مامان و بابام را هم بخواد .

نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 8:28 توسط مورچه| |

دیشب فیلم شعبده باز را دیدم . خیلی لذت بردم . دلم می خواد یه بار دیگه هم ببینم . می ارزید به این که همه امروزم را خمیازه بکشم .

دیشب سر سفره بابام گفت : اگه مامانت یه روز دیرتر می اومد من یه سکته دیگه می کردم .

گفتم : چرا ؟ بد گذشته بهت ؟

گفت : بله !! من از درون داغونم .

هر هر خندیدم . فکر کردم داره مسخره بازی در می یاره . اما دیگه غذا نخورد و عقب نشست و گفت : ما به هم عادت کردیم . هیچ وقت این قدر جدا نبودیم .

تو که همیشه می رفتی .

آره من می رفتم . اما مامانت هیچ وقت نمی رفت

تو صورتش می خوندم که به زور بغضش را نگه داشته . اگه ادامه می دادم گریه می کرد . شاید هم کرد .

نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 8:45 توسط مورچه| |

امروز یکی که کارش گیر داره ورداشته مادرش را یه پیر زن بدبخت را که هزار جور کار و گرفتاری تو خونه داره از ساعت ۸ تا الان که ۱۰ صبحه آورده که التماس کنه . یا بعضی ها زن هاشون را می یارند . بعد خودشون ساکت می ایستند و زن بدبخت با صدای لرزانی که خجالت می کشه می گه : تو را خدا ... بچه ام مریضه . گرفتاریم . نون تو خونه نداریم . حالا همین یه بار !!!  ....

زن بدبخت . امروز تنم می لرزید می دیدمش . اگه مرد نداشت عیب نداشت . اما وقتی می یاند و پشت سر زن ها قایم می شوند می خوام خفشون کنم .

این ها حرمت زن را زیر سوال می برند .


پی نوشت :

لطفا سوالهای شخصی نپرسید . وقتی بی جواب بمونید شرمنده می شوم

نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:6 توسط مورچه| |

۵ شنبه تنها بودم با شیرین افتادیم به جون خونه . شب تنها خوابیدم . جمعه از صبح زود خونه تکونی کردیم تا غروب . مامان ۲ شنبه می یاد . بابا مرخص شد . اگه دکتر بودم می گفتم حالش خوبه یا بد . اما حالا نمی دونم .

همه چیز معمولیه . زندگیم مثه دریای روز آفتابیه . یه کمی هم موج ریز داره . ریز ریز می یاد و بی صدا می ره . قایقی نیست . پرنده نیست . فقط گاهی لاشه خزه های غول پیکر ساحلم را کثیف می کنه .

این جا همه چیز ساده و ساکته . حتی من که تنها انسان کنار ساحلم . حتی من هم با شن نرم زیر پام برابرم .

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:21 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin