مردها همیشه یه جایی می رند و برنمی گردند زمان قدیم مردها می رفتند جنگ و بر نمی گشتند بعدش می رفتند تظاهرات و برنمی گشتند می روند زندان و بر نمی گردند حالا هم شبا می روند یه آب معدنی بخرند و باز بر نمی گردند این یه داستان قدیمیه !! وقتی با خدا دوست باشی و بهش اعتماد کنی . و خودت هم دوست داشته باشی . هوای خانوادت هم داشته باشی ... می بینی که چقدر دنیا قشنگه . اون وقت همه را دوست خواهی داشت و دیگران هم تو را دوست دارند . اما وقتی با خدا قهری و فکر می کنی تو را یادش رفته و خودت هم دوست نداری خوب معلومه که روحت کپک می زنه . امروز همه مردم دنیا تو آغوشم جا می شوند . ------------------------------------------------------------------------------------------------------ پی نوشت : امروز حس کسی را دارم که حشیش کشیده . . یکی اون بالا منو دوست داره . . ------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پی نوشت : گلستان سخن : اونی که اون بالاست همه را دوست داره ! با پنجره قهرم . تا كي ؟ ... تو بگو ! به نظرتو يه بار ديگه جواب سلامت را نخواهم داد ؟ نه این که دل تنگ سلام تو باشم . نه این که دل تنگ صدای تو باشم . نه ... من فقط دلم تنگه که جواب سلامت را ندم . نه این که دل تنگ لبخندی باشم که وقتی سلامت بی جواب می مونه به لب داری . نه ! من فقط خیلی وقته سلامی را بی جواب نذاشتم . خیلی وقته ... شاید سالها ! و حتی باقی سالها ! نکنه جایی کس دیگه ای را داری که سلامت را جواب داده ؟ به هر حال خودت هم می دونی که بی جوابی من می ارزه به همه جواب های دیگران !! وقتي صبح ساعت 30 /4 بشيني سر سجادت و گريه كني چه جور روزي خواهي داشت ؟ امسال ماه رمضان حال و هواي هميشه را نداره . من تنها سحر بيدار شدم . پارسال وقتي ساعت زنگ مي زد همه مي خوابيدند تا ببينند كي چاي را مي ذاره . داداشم بيچاره هميشه چاي درست مي كرد بعد مي اومد بيدارمون مي كرد . كلي مي گفتيم و مي خنديديم . بابا از همكاراش مي گفت كه مي روند دزدكي نهار مي خورند . مامان هم مدام غر مي زد كه غيبت نكيد . دعا بخونيد . اين چه سحريه ؟ اگه يه وقت ته تقاري مامان هم بيدار مي شد ديگه حسابمون رسيده بود . همش دعوا داشتيم . كلي مي خورديم و مامان باز شاكي بود كه نمي تونه ما را سير كنه . بابا كلاه مي ذاشت سرش . من ژاكت مي پوشيدم . مامان مسخرمون مي كرد . ميگفت : شماها انگار هميشه با هوا مشكل داريد ... نماز خوندنون هم فيلمي بود براي خودش . هنوز اذان نگفته بودند بابا جانمازش را آماده مي كرد تا زود بخونه و زود بخوابه . مامان مدام مي گفت : اذان نگفتند ... بعد تا مي گفت الله اكبر بابا نمازش تموم مي شد . اون وقت مامان تا دو ساعت بهش غر مي زد . بعضي وقتها هم با هم مي خوندند . افطارها هم برنامه ديگه اي بود . اما حالا ... صبح هر چي خواستم به روي خودم نياروم كه جاي همشون خاليه ، نشد . امروز يكي بهم گفت : صبح زود بيدار بشي اون روز دنيا مال تويه . گفتم : من هر روز زود بيدار مي شوم اما خيلي روزها دنيا مال من نيست . گفت : حالا فكركن زود بيدار نشي چي مي شه . راست مي گه . هميشه بدتر از بدي هم هست . و وقتي به اون بدتره فكر كني مي گي شكر ! منم مي گم شكر . شايد هم امروز دنيا مال من بود . به هر حال من مي خوام مال دنيا باشم . مي خوام امروز دختر خوبي باشم و با همه درست برخورد كنم . مي خوام واقعا روزه باشم . نه اين كه گرسنگي بكشم . من خدايا دوستت دارم چه دعام را بر آورده كني چه نكني . سرم را انداخته بودم پایین و داشتم کارم را می کردم که یه پسری اومد جلو فکر کردم خوب از این ارباب رجوعهای همیشه است . البته با سر و وضعی ضایع تر ! تیشرت مشکی با عکس های وحشتناک . موهای چرب . به همه انگشتاش انگشتر داشت . زنجیرش از یقه بازش پیدا بود . شلوار لی تنگ با سنگ شور حسابی و چهره استخوانی خلاف ! گفت : سلام خانم مورچه !! خسته نباشی . گفتم : بفرمایید . - نشناختید ؟ قیافش مثه کسی بود که یه دوست قدیمیه و مدتی گم شده و حالا برگشته . با یه لبخند هیجان انگیز و تلاش برای جذاب تر بودن . یه لحظه تمام استرس دنیا ریخت رو سرم . یهو مردم از ترس . گفتم خدا به خیر کنه . یه دردسر تازه !! فامیلش را گفت . من همچنان منگ بودم . بعد گفت همسایتون .. !!! فلانی . یه لحظه یادم اومد که خیلی قدیها یه همسایه داشتیم که میلیونها بچه داشت . همه قد و نیم قد و من هیچ وقت حتی نفهمیدم چند تا بچه داره چه برسه به این که اسم بچه هاش را بدونم و چه برسه به این که بزرگ بشوند و حالا بگند نشناختی ؟ حالا که خیالم راحت شده بود فقط دلم می خواست ضایع اش کنم . گفتم : نه نمی شناسم . اون هم لبخندش ماسید و چون خیلی کش اومده بود گفت : به برادرتون سلام فلانی را برسونید . فقط سرم را تکون دادم و بعد دوباره مشغول کارم شدم . دلم مي گيره وقتي به رفتن الهه فكر مي كنم . مي ره شمال درس بخونه و پيشرفت كنه . براش خوشحالم اما از رفتنش دلم مي گيره . به بغضي مثه غربت تو گلوم نشسته . وقتي فكر مي كنم تنها مي خواد زندگي كنه . يه حس نگراني بهم هجوم مي ياره . الهك تو ، خواهر مهربون من با اون انواع ژن هاي استثنايي كه تو نهادش داره ... چه آتيش ها كه با هم نسوزونديم . چه روزهاي خوبي تو اون داشنگاه با هم داشتيم . ديشب داشتم به اين فكر مي كردم كه من قدر روزهاي زندگيم را نمي دونم . وقتي با الهه تو دانشگاه بودم قدر ندونستم و وقتي تموم شد افسوس خوردم . قبلش هم تو دبيرستان وقتي اون همه خوش بوديم و خاطره هاي خوب داشتيم قدرش را ندونستم تا تموم شد . حالا هم اين روزها را قدر نمي دونم . انگار بايد دوران زندگيم مثه يه بستني قيفي آب شه و به تهش كه مي رسم حسرت بخورم . عمرم با حسرت تموم نشه !!! دلم مي گيره وقتي مي بينم عمر خوشبختي آدمها كوتاهه . چرا ديشب يه نفر از خوشحالي نمي خوابيد . امشب از غم ؟ چرا عمر برق شادي قد فوت يه بچه به شمع كيك تولدشه ؟ وقتي امتحانت سخت مي شه خدا جونم به اين هم فكر كن كه انسانهاي حقيري هستيم . دلم مي گيره وقتي به اومدن مري كوچيكه فكر مي كنم . به جاي خوشحال بودن !!!! دست خودم نيست من هميشه موقع اومدن مري مي ترسم . هميشه مي ترسم اوني نباشم كه انتظار داره . يا نااميدش كنم و تو ذوقش بزنم . نكنه خيلي عوض شده باشم و اون منو نخواد ؟ امروز همش دلم مي گيره . مگه چقدر جا داره كه اين قدر مي گيره ؟ مامانم بهم بگو دلت دريا باشه ... مامانم شونه هات را كم مي يارم تو غربت دود و آهن . مامانم تو همه تلخي هاي دنيا كه محاصرم مي كنه تو لطيف ترين گل سرخي كه بهم بهار را هديه مي ده .مي دوني همه دل خوشيم تو نگاهت جا مي شه ؟ امروز یه نفر برای رئیس یه گلدون گل به مناسبت ساختمان جدید آورد . وقتی گل را دیدم دلم ضعف رفت . از این کاج مطبقی ها بود . قدیم ها خونمون داشتیم . بابا از محلات خریده بود . اما زود خشک می شوند . این هم خیلی بزرگ و نازه . هر چند می دونم دوام نداره . رئیس دادش به من . الان روبه روی منه یه جورایی همش دلم می خواد نگاش کنم . مثه کسی که تا حالا گیاه ندیده . یا اصلا موجود زنده ای ندیده . با این کاجم احساس دوستی دارم . حالا من تنها نیستم . وقتی کسی موقع رد شدن می زنه بهش قلبم درد می گیره . وقتی می شه با یه گل دوست شد چه طور آدمها با هم دشمنی دارند ؟ یا حتی بی تفاوت اند ؟ بالاخره انتخاب واحد كردم . قديما وقتي مي خواستم انتخاب واحد كنم مثلا مي گفتم : فلان درس را واي با اين استاد ارائه دادند ؟ من خوشم نمي ياد ازش ترم ديگه بر مي دارم شايد عوضش كنند . يا مثلا : اين درس را با گروه ديگه اي ارائه نداند ؟ من آخه دلم مي خواد پنج شنبه هام خالي باشه . من دلم مي خواد زود بروم خونه و ... حالا كاري ندارم اصلا درس هاي ورودي ما كدومه فقط دنبال اونهايي مي گردم كه بعدازظهر باشه . حالا مي خواد سخت باشه . استادش بد باشه و ... مثلا اين ترم تو يه روز سه تا امتحان دارم . مشكلم فقط اين ترم نيست . من بايد به اين هم فكر كنم كه همين درسي كه اين ترم بعدازظهره شايد ترمهاي ديگه صبح باشه . موقع ثبت نامها من دلم آشوبه . استرس ميگيرم كه باز چه طوري با يه عالم خستگي بروم سر كلاس . تازه اگه بشه بروم . بعدش چه طوري شب خسته بيام خونه در حالي كه حتي نمي تونم شام بخورم و صبح روز بعد باز از نو . تو برف و سرما ! موقع امتحانها كه همه دارند تو خونه هاشون درس مي خونند من بايد پشت ميزم بشينم و هي به ساعت نگاه كنم كه واي زمان گذشت و من هيچي نخوندم . تازه به فكر اين هم باشم كه نكنه مشكلي پيش بياد و من نشه بروم سر جلسه امتحان . در كنار همه اين ها يه احساس خوب هم دارم . من خودم خواستم درس بخونم . مي تونستم به همون فوق ديپلم كفايت كنم . حالا وقتي مي روم دانشگاه يا مثه امروز كه ثبت نام مي كنم ته دلم قلقلك مي ياد از اين كه مي خوام يه چيز جديد ياد بگيرم . خوشحالم از اين كه دچار ركود نيستم . از اين كه تازه مي شوم . حس خوبيه . مي شه در كنار استرسش تعادل برقرار كرد . حالا من نگران كلاسام و امتحانام هستم . هر چند مثه ترمهاي قبل مي گذره . اما در كنارش خوشحالم !! درس خوندن حس خوبيه . حتي با هزار گرفتاري . من از اين كه باز سر كلاسهاي استاد شاه حسيني بشينم و به قيافه جديش نگاه كنم لذت مي برم . حتي اگه در كلاس را پشت سرش قفل كنه باز هم دوسش دارم . من از اين كه مي تونم هر روز يه چيز تازه ياد بگيرم خوشحالم . از اين كه مي تونم افكار آدمهاي با سواد را بشنوم خوشحالم . من هنوز مهر را دوست دارم . به اندازه همون هفت سالگيم . يه چيزي هم از تو بگم . چند شب پيش يه اس ام اس تايپ كردم كه برات بفرستم . تصميم گرفتم بفرستم . فقط يه حوال پرسي ساده ! جنايت كه نبود . خوب دلم تنگ شده بود . آخرين لحظه منصرف شدم . گوشيم را گذاشتم زير سرم و خوابيدم . صبح با خودم گفتم : ديگه كم تر بهت فكر مي كنم . من مردش نيستم كه اس ام اس بزنم . پس اين راه اگه نمي شه از اون راه مي روم . حالا هم دارم سعي مي كنم . بد نيست . زندگي بي تو هم قشنگه عزيزم . من تنهايي مامانم را پر مي كنم . اون تنهايي برادرم را . مي دوني كه دختر خانواده بودن براي من از هر نسبتي قوي تره و من هميشه به خانواده متعهدم . ديگه اين را تو يكي فكر نكنم هرگز فراموش كني . به قول يه بنده خدايي وقتي تو نيستي هم آسمان آبي است ... دیروز با گریه اومدم خونه و روی تختم افتادم . بیچاره مامانم چقدر ترسیده بود . بعدا که بهتر شدم ناراحت شدم . می تونستم خودم را نگه دارم و مامان را نترسونم . حالا بهترم . از ساختمان جدید هم خوشم می یاد . تو دید نیستم . اون جا همه روبروم بودند . عصر با مامان می روم خرید . هنوز برای ترم جدید ثبت نام نکردم . دیروز برنامه ام را گرفتم همه کلاسام صبح بود . می خواستم گریه کنم . این قدر اعصابم خورد شد که حد نداشت . از دیروز مدام با خودم می گم : خدا بزرگه !! می گذره . مثه ترم های قبل . از روزی که صدات را شنیدم مدام سرگیجه دارم و فشارم می افته . هی با خودم می گم :چرا همه چیز را به هم ربط می دی ؟ چه ربطی داره به اون ؟ ... اما واقعا ربطی به تو نداره ؟ !! داداشم گفته : از kaka بازيكن برزيل 100 تا عكس دانلود كن برام رايت كن بيار . دختر همسايمون گفته : دو تا داستان نوشتم . برام به مجله نمي دونم چي چي فكس كن دوستم گفته : چهارتا كتاب ازفلان اداره گرفتم برام پسش بده بابام مي گه : چك فلان كسو نقد كن تا حسابش خالي نشده مستخدم شركتمون مي گه : بيا قفسه براي بايگانيت انتخاب كن تا بخرم مامانم مي گه : برو دكتر . تا كي مي خواي خودتو خوب نكني ؟ تو از اين سرماخوردگي خوب نشدي ؟ ..... من فقط مي دونم حالم بده ! تا حالا ديديد كسي از سرماخوردگي بميره ؟ من اوليشم ! از وقتی نظرات را تایید نمی کنم تعدادشون دو برابر شده . همه وسایل را بردند . فقط سیستم من روشنه اون هم برای این که یه نسخه پشتیبان از سرور بگیرم . خیلی خنده داره . خالی و سرد . کلی این جا بزرگ تر به نظر می رسه . تا شنبه یکشنبه هفته دیگه هم سیستم نداریم . سر تا پام خاکیه . ناهار هم ساندویچ داریم . دلم می خواد الان یه سوپ داغ بخورم با لیمو تازه . بعدشم دوش بگیرم و بروم زیر پتوم و چشمامو ببندم اگه خوابم هم نبرد مهم نیست . دوباره سرم گیج می ره . این سر گیجه و ضعف هم واسم شده دردسر . من همیشه یه مورچه گازی گنده بودم . الان حس مورچه های زرد و ریزی را دارم که فوتشون می کنی پرت می شوند به ناکجا آباد . دکتر گفت کم خونیت اوت کرده . اگه قرار باشه بیماریهام هی اوت کنه که چیزی ازم نمی مونه . سرم گیج می ره . کاش یه شیر شکلات داغ بود ...
کاش می شد لبخند را مثه پول صدقه داد . دلم می خواد امروز لبخندم را ببخشم به کسایی که تو دلشون غم دارند . ![]()

![]()
در کنار همه این پریشانی ها سعی کردم خوب بهش دقت کنم تا یادم بیاد . ذهنم فقط اطراف دوستای ممد می گشت . اون لحظه این قدر گیج بودم که گفتم شاید خودش باشه . جدی و ناراحت گفتم : نه ! ... مثه کسی که می خواد زیر یه چیزی بزنه . مثه فیلمهای جنایی که یه عکس را بهت نشون می دهند و می گند می شناسی ؟ همه خون سرد می گند : نه !

| Design By : Night Skin |


