تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

 

 ما یه عمر شغلی را داریم که که دوستش نداریم . تا با حقوقش چیزی را بخریم که بهش نیازی نداریم و بدون اون هم می تونیم زندگی کنیم .

باشگاه مشت زنی

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

در مورد جواب مسابقه باید بگم هیچ کدوم برنده نشدید . حتما نباید هر مسابقه ای یه برنده داشته باشه . ممنون که منو راهنمایی کردید اما هیچ کدوم از جمله ها به دردم نمی خوره . حیف شد جایزه بزرگی را از دست دادید

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

يه عمر كسي را دوست داري كه فكر مي كني دوستت داره . ته دلت به خودت گاهي مي گي : نكنه فقط حرفش را مي زنه ؟ نكنه فراموشت كرده ؟ نكنه كس ديگه اي را داره ؟ بعد دوباره مي گي : نه !‌ دوستت داره . بعد يه روز مي فهمي همه حدسهات درست بوده . اون وقت حتي نمي خواي اين را باور كني .

هميشه دوست داشتم ببينمت . ديگه مي ترسم ببينمت و نمي خوام !‌ چون نمي خوام يه غريبه ببينم كه تو برق چشماش عكس من نيست .  

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 8:4 توسط مورچه| |

 

صبح ها با سرويس مدرسه مي يام سركار . هم پول تاكسي نمي دم هم بليط اتوبوس هم هي پياده و سوار نمي شوم . دخترا دبيرستاني هستند . تا مي شينند كتاباشون را در مي يارند و مي گيرن جلو چشمشون   يكي فيزيك مي خونه يكي جدول مندليف را نگا مي كنه يكي مداد در مي ياره رياضي حل مي كنه . يكي عربي حفظ مي كنه و من استرس مي گيرم . با خودم مي گم : من همه اين درس ها را خوندم ؟ كي كه يادم نمي ياد ؟ قيافشون درست شكل درس پس دادنه !

وقتي خودمون را با اونها مقايسه مي كنم تفاوتي مي بينم به اندازه زماني كه سرخ پوستها با دود علامت مي دادند و زماني كه مردم براي تنوع تو مريخ قدم مي زنند. ناخن هاشون لاك آبي و بنفش داره . كفش شخصيتي مي پوشند بدون جوراب  مانتوهاشون اين قدر تنگه كه داره مي شكافه . همه زير ابرو برداشتند  خط چشمي مي كشند كه انگار دارند مي روند عروسي . تو گوششون هنس فيريه . تو كيفاشون آرايشگاه سيار دارند  واالله من يادمه تو مدرسه خانم نائبي ما آينه هم نداشتيم . بعضي ها در ابعاد خيلي ريز در لايه هاي مخفي كيفشون پنهان مي كردند و اگه خيلي كارت لنگ بود بهت قرض مي دادند . رد و بدل كردن آينه هم مثه خريد و فروش مواد مخدر بود   ما اگه سفيدي ناخنهامون پيدا بود خودمون را قائم مي كرديم چه برسه به لاك !!!  بعضي روزها كيف هامون را مي گشتند و من بزرگ ترين خلافم حمل جلد دوم كتاب بربادرفته بود . كه اونم ضبط شد   ابرو و خط چشم را كه ديگه نگم . پدر بچه و صاحب بچه را در مي آوردند اگه يه مو از صورتت كم مي شد .

تازه اون موقع من خودم ته خلاف ها بودم . كتاب غير درسي تو كيفم داشتم . داستان سانسوري مي نوشتم  كلاس فيزيك را دو در مي كردم مي رفتم تماشاي مسابقه بسكتبال . چپ استيك به لبام مي زدم . شعرهام را مي دادم معلم كامپوتر كه پسر مجردي بود بخونه . ( اينو ديگه اگه خانم نائبي مي فهميد حداقل مجازاتش اخراج بود   لادن هم شریک جرمم بود ) نوار فريدون فروغي را مي آوردم برا دوستام و ...

خلاصه ما صبح ها از بس اين طوري كرديم   گردن درد گرفتيم . اميدوارم روزهاي آينده برام عادي بشه . كه بعيد مي دونم . آخه اونها هم ابتكار عمل دارند و هر روز چيز تازه اي به من نشون مي دهند .

 

------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت ۱ : 

 

پائولوكوئيلو تو يكي از كتاباش مي گه دنيا مثه يه بانك مساعدت مي مونه . وقتي به كسي كمك مي كني يعني نقدينگي و اعتبارت را بالا بردي . وقتي نياز داري مي توني از بانك وام بگيري . و البته بايد بعدا پس بدي تا بتوني اعتبارت را حفظ كني .

امروز مصداق عمليش را جايي ديدم . مفهوم بانك مساعدت هميشه تو ذهنم مي مونه .

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت ۲ :

 

وقتي كم رنگ مي شي و دارم فراموشت مي كنم به زور يه جايي تو ذهنم باز مي كني . ديشب خوابت را ديدم . باور كن يه لحظه هم بهت فكر نكرده بودم . من سر كلاس بودم . الهه اومده بود منو ببينه . تو هم بيرون نشسته بودي . الهه باهات قهر بود . به منم مي گفت نگاش نكن ! منم مثه هميشه بر خلاف ميلم نگات نكردم . اما سنگيني نگاهت را حس مي كردم .

قشنگ بود . خوابم را مي گم .

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 8:55 توسط مورچه| |

 در مورد عکس زیر یک پیام بنویسید . جملات کوتاه باشد . مثلا : خدا روزی رسونه !

می تونید از ضرب المثل یا یک مصرع بیت هم استفاده کنید . به بهترین جملات جوایز ارزنده ای تعلق می گیرد . لطفا یه کم فکر کنید . من واقعا به جملاتتون نیاز دارم  . هیچ شوخی هم تو کار نیست ! 

پی نوشت :

امروز دلم می خواد برای خودم یه کیک و یه دسته گل پر از رز و مریم بخرم و برم خونه با دیگران جشن تولد بگیرم . تولدم نیست ها اما دلم می خواد پیرهن آبی برق برقی و لختی پتیم را بپوشم و باهاش برقصم و داداشم فیلمم را بگیره . موهام را افشون کنم و شیشه عطر مامان را مثه همیشه دزدکی رو خودم خالی کنم . و دیگران هم برام کادو بخرند . حالا نخرند هم مهم نیست می تونم کادو هم خودم بخرم . این قدر چیزهای خوشگل و حیف پول دیدم که دلم نیومده هیچ وقت بخرم اما می تونم برای خودم به عنوان هدیه بخرم . چون دختر خیلی گلی هستم . ظرف شکلات مامان هم پر از کاکائو باشه و من چون رئیس جشنم باید همشون را بخورم این یه رسمه . بعد هم کیک را قسمت کنم و برای حسن ختام هم همه را ببوسم .

شاید هم همش بهانه است برای این که من همه را ببوسم . شاید هم هوس کیک کردم . به هر حال امروز عصر بدون کیک خونه نمی روم .  من عاشق بوسه های بی بهانه ام !

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 9:7 توسط مورچه| |

دیروز یه فیلم عروسی دیدم . از اون عروسی های مجلل و پر خرج   . جناب داماد خودش و پدر و مادر و دو تا برادرهاش دکتر بودند . عروس کارمند بود . همه فامیل هاشون باکلاس و پولدار بودند . همه سر عقدی سرویس طلا دادند . خونه داماد و جهاز عروس را که دیگه نگو . من تو ژرنال ها هم این وسایل را ندیده بودم . خونشون خیلی جالب بود . حتی عاقدشون هم با همه فرق داشت . می گفتند عروس رفته گل بچینه . عاقد می گفت : عروس خانم وقتی گلی مثه داماد کنارشه من فکر نکنم جایی رفته باشه . خلاصه این که وقتی فیلمه تموم شد من قیافه ام  بود .

رفتم تو آشپزخونه و در مورد عروس و داماد و جهاز عروس و خونشون و ... برای مامان تعریف کردم . بی تفاوت گوش داد و همون طور که سرش زیر بود و داشت غذاش را روبراه می کرد گفت : دیروز خالت زنگ زد و گفت یه دختری را می شناسه که وضعشون خوب نیست و داره ازدواج می کنه ! سرویس ملامین های منو می خواست بده بهش !

چرا مامانم این را گفت ؟  

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 9:41 توسط مورچه| |

من آدم تنوع طلبیم . اولین کسی که اینو بهم گفت خیلی بهم برخورد . اصلا هم این خصوصیت را قبلش کشف نکرده بودم . اما یکی بهم گفت و انکارش هم کردم . بعدها فهمیدم حق داشت .

حالا این روزها تو خانواده داره یه اتفاقاتی می افته که منو خوشحال می کنه . دلم می خواد یه جوری ربطش بدم به شب احیا و دعای خودم و مامانم . اما شاید هم هیچ ربطی نداشته باشه . نمی دونم ! به هر حال خوشحالم .

بار زیادی رو دوشمه . حجم زیادی از احساسات مختلف تو قلبمه . اما پر از انرژیم .

چند شب پیش وقتی داشتم فیلم اغما را می دیدم و دوست پسر دختره فقط یه چشم خودش می اومد چون شیطان بود یهو گفتم : یادم باشه وقتی خواستم با یه پسری دوست بشوم اول ببینم دیگران می بینندش . چشمم افتاد تو چشم بابام  یه لحظه ثابت نگام کرد و بعد به خنده من خندید !

یه دنیا را با اعتماد پدرم عوض نمی کنم . یه روز گفت : مورچه هر چی رشته کرده بودی پنبه شد . یه عمر هم تلاش کنی دیگه مثه روز اول بهت اعتماد نمی کنم .

اون روز له شدم زیر بار حرفش . هنوز داغش رو دلمه . اما امروز من باز همه را رشته کردم . من انسان ثروتمندی ام دارایی هام خیلی با ارزشه و مطمئنم که خوشبختم .

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 10:26 توسط مورچه| |

 امروز غمگینم . بی حوصله و ناراحت . نمی دونم چرا . حتی چیزهای کوچیک عذابم می ده . این همکار جدیدم مزخرفه . همش می گم حامد کجایی که این روزگار را ببینی . مردک فکر می کنه رئیسه . همش دستور می ده . یه کاری هم که ازش می خوای می گه : نه نمی تونم !

دیشب می خواستم از بابا بپرسم که باید باهاش چه طور باشم . چه طوری روشو کم کنم ! اما نپرسیدم . حوصله نداشتم بابا بگه تو کاری بهش نداشته باش و کار خودتو بکن . خودش درست می شه . دلم می خواست بگه فلان کار را بکن تا حالش گرفته شه . اما می دونم اینو به من نمی گه . شاید به دوستش یا همکارش می گفت . اما به من نه ! به من راههای سازش یاد می ده .

حالم گرفته است . کجایی الهه خوبم که بگی افسردگی قبل از ....  . دلم برای این ضد حالت تنگ شده . دلم برای سفینت هم تنگ شده . ببین چقدر حالم خرابه که حتی با سفینه تو هم کنار اومدم . شاید اگه بودی نمی گفتم خاموش کن و پیاده شو . شاید منم سوار می شدم .

دیشب وقتی فیلم جواهری در قصر تمام شد متکامو گرفتم دستم و گفتم من می خوام بروم بقیه اش را خودم ببینم . دیگه نمی تونم هی صبر کنم ببینم هفته دیگه چی می شه . بابا طبق معمول گفت : نه بی مزه می شه . مامان گفت : صبح زود باید بری برو بخواب .

منم دستگاه بابام را برداشتم و رفتم تو رخت خوابم و همش را دیدم . این قدر برای مین جانگو گریه کردم . هیچ وقت این قدر دلم براش نسوخته بود . کلی هم به یانگوم حسودیم شد . کاش منم یه مین جانگو داشتم . 

از ناراحتی رفت تمرین تیر اندازی با کمان و دستاش پر خون شده بود . اومد پیش یانگوم تا براش پانسمان کنه تو دلش گفت : این دستاییه که باید می گرفتی اما نگرفتی ! ... این دستاییه که شاید هیچ وقت دیگه نتونی بگیری !

بگذیرم . هوا ابریه . همش می ترسم بارون بیاد . بارون پاییز برام یه دنیا غم داره . 

خودت بهتر از هر کی می دونی که بارون پاییز می سوزونه دل آدمها را 

می ترسم از این که بارون بیاد و اون حس لعنتی بهم بر گرده . می ترسم اون صحنه را بازسازی کنم . دوستت ندارم . همش بدبختی بودی . حوصله تو هم ندارم .

دلم یه چیز خوب می خواد . یه چیز بکر و تازه . یه چیز پاک و پر رنگ . مثه ... حس بو کردن یه رز بزرگ و مخملی . مثه حس خوردن یه بستنی شاتوت وقتی دونهاش می یاد زیر دندونت . مثه ...

نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 10:51 توسط مورچه| |

 

 

 

هميشه آرزوم بود يه دختر داشته باشم . يه شب تو رخت خوابم داشتم فكر مي كردم اگه يه روزي شوهر كردم بهش مي گم كه دلم مي خواد يه بچه از پرورشگاه بيارم و بزرگ كنم چه خودم بچه دار بشوم چه نشوم . بعد فكر كردم اگه اون نخواست چي ؟ مامان هميشه مي گه هيچ كس دوست نداره بچه مردم را بزرگ كنه . چرا پس من دوست دارم ؟ بعد دوباره به ذهنم رسيد كه اگه هيچ وقت شوهر نكردم چي ؟ مامان و بابا هزار سال نمي ذارند من يكي را بيارم تو خونه . .. خوب يه روز مستقل مي شوم و اين كار را مي كنم . به هر حال هميشه كه تو خونه بابام نيستم . خلاصه با اين افكار خوابيدم .

فردا شبش ( شب 21 ماه رمضان ) خدا به من يه دختر داد !!!‌ هميشه خدا طوري مسائل منو حل مي كنه كه هرگز قبلش به ذهنم نمي رسه . مريم خانم هميشه مي گفت : من به خدا مي گم نمي دونم چه طوري اما خودت برام حلش كن . و خدا خودش راه حلش را مي دونه !

من مادر شدم . كي باورش مي شه ؟ خدا به من يه دختر داد ! اسمش افسانه است . هر چند بابا و مامان هنوز مخالف اند . اما من از كسي نظرخواهي نكردم . مگه زن ها وقتي مادر مي شوند از كسي اجازه مي گيرند ؟ بالاخره بابا و مامانم هم بايد با اين قضيه كنار بيايند .

وقتي اين اتفاق برام افتاد فقط گريه كردم از اين همه بزرگي خدا كه در ذهن من نمي گنجه . مي گند بچه ها هديه خدا هستند . الان مي فهمم .

 

-------------------------------------------------------------------

پی نوست : چرا هیچ کس باورش نشد ؟ !

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 8:32 توسط مورچه| |

دیشب سر سفره شام بابا داشت در مورد تست روان شناسی و آرامش اعصاب می گفت . چند تا تست بلد بود برای این که مشخص شه هر کس چقدر عصبیه . حالا نه این که بخواد تست بگیره داشت تعریف می کرد . لیوان آب را داد دست من ! گرفتم دستم . پر آب بود . دستم هم وسط سفره بود . رو غذاها و نون و سبزی و ...  بابا گفت : ولش کن .

 گفتم : ولش کنم ؟

- آره . ولش کن !

ولش کردم . همه خشکشون زد . مامان بیچاره این روزا صداش گرفته بس که جیغ زده . سفره را به گند کشیدم . بابا خون سرد گفت : تو اعصابت کاملا آرومه  . خودم تا ساعت ها وقتی بهش فکر می کردم می خندیدم .

نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:20 توسط مورچه| |

 

ديروز از اول صبح دست به هر چي مي زدم خرابكاري مي شد .

براي سحر كه بلند شدم رفتم تو آشپزخونه ديدم پمپ هواي آكواريم خيلي صدا مي ده از برق كشيدم و گفتم : تا راديو روشنه اين ساكت باشه بعد مي زنم به برق . سحري خوردم و خوابيدم . ساعت 9 بيدار شدم رفتم سمت دست شويي يهو ديدم سيمش افتاده و يادم اومد كه نزدم به برق . ماهي هاي بيچاره همه روي آب بودند . بدنشون سفيد شده بود و آبششهاشون بنفش بود . دو تاشون هم كف افتاده بودند و كاملا دار فاني را وداع گفته بودند . سريع همه پمپ ها و دستگاه تسويه و سنگ هواها را زدم . مامان و  داداشم را بيدار كردم .ماهی گنده ها مي خواستند ماهي مرده ها را بخورند كه سريع درشون آوردم و مامان پاي درخت زردآلوش خاكشون كرد . يه چيزي حدود 50 تومان ضرر زدم . بقيه دو ساعت طول كشيد تا به حالت عادي برگشتند . يكي از ليمويي ها سكته كرده و دهنش كج شده و تيك عصبي گرفته . بيچاره ها وقتي خوب شدند همه كف افتادند و خوابيدند . خسته شده بودند . تا ظهر هم غذا نمي خورند . دلم خيلي سوخت . كلي فحش خودم دادم . اما جرات نكردم بگم كار من بوده . همه فكر كردند پمپ قطع شده بوده يا رابط اتصالي داشته و ...  داداشم بيچاره خيس عرق بود از ناراحتي . اين ها را مثه بچه نداشته اش دوست داره . خوب شد اصغر يا صورتيه چيزيشون نشد . اون وقت ...

مامانم دو روزه داره سبزي خشك مي كنه . خيلي هم با وسواس اين كار را مي كنه . مدام بهشون سر مي زنه . اومدم قاليچه وسط اتاق را كشيدم تا جابه جا كنم يهو باد ايجاد كرد و همه سبزي خشكها را برد زير مبل و گوشه كنار اتاق . فقط دلم مي خواست اون لحظه يه جايي قايم مي شدم . صداي جيغ مامان رفت به آسمون .

دم افطار از اون جايي كه گشنگي بهم فشار آورده بود هوس شير برنج كردم . ديديد كه آدم وقتي گشنشه هي فكر مي كنه چي بخوره . خلاصه رفتم برنج را شستم و ريختم تو قابلمه ( مامان داشت قران مي خوند ) و آب كتري را ريختم روش ! ديدم يه بويي مي ده . خوب كه نگاه كردم ديدم روي برنج ها پر گچه كتريه . بله همه چيز بر من روشن گرديد كه تا سه نشه بازي نشه . مامان سركه ريخته بود تو كتري تا گچه هاش كنده بشه و من جاي آب جوش ريختم تو برنج . داشتم يواشكي برنج را مي شستم تا بوي سركه و گچه اش بره  كه داداشم ديد و گفت : مامان !! ...   خوب بابا تقصير من چيه ؟ من از كجا بايد بدونم تو كتري سركه است . هميشه آبه ديگه .

واي . مامان اين بار آروز كرد من هيچ وقت خونه نباشم . حالا بماند چقدر اين وسطه فحش و كتك خوردم . ديگه تا آخر شب سعي كردم دست به چيزي نزنم و آروم يه گوشه بشينم تا وقت خواب شه !

 

نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:41 توسط مورچه| |

توبه کرده ای ؟

نه ! اشتباه کرده ای

عشق در گریز خوب و بد

معنی قشنگ بودن است

و تو رفیق نیمه راه من !

تمام آنچه خواستی شدم

ببین هنوز راه را نبسته اند

یا برو و یا بمان

بمان و آنچه را خراب کرده ای بساز

انتخاب بودن و نبودن تو با خودت !!!!!!

دیروز وقتی باز مثه هر روز بی تو از این کوچه تنگ ممتد می گذشتم بی اختیار اشک از روی پوستم سر می خورد و می چکید . زندگی اون قدرها هم سخت نیست . خیلی راحته بخشیدن آدمها . خیلی راحته دوست داشتن دست ها . خیلی قشنگه برای همدیگه از خودمون گذشتن . چیزی نمی تونه فاصله بشه برای دوست داشتن ما . تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز !!!

چرا ما سخت میگیریم و همه چیز بهانه می شه برای این که جای خالیمون کنار دیگری بشینه ؟ چرا خوشبختی و خنده را به خودمون حروم می کنیم ؟ ما به چه جرمی خودمون را تنبیه می کنیم ؟ چرا دنیا را بهشت نکنیم ؟ چرا دست خالی آدمها را نبوسیم ؟ حتما باید پر باشه که به روش بخندیم ؟ چرا انتظار ما از آدمها فرای آدم بودنشونه ؟ چرا سال ها زندگی می کنیم تا شاید یه روز خوشبخت باشیم ؟ !! در صورتی که هر روز می تونه روز ما باشه !

دلم برای مسیح تنگه . راسته که یه روز دوباره ظهور می کنه ؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن۱ :

نمی دونم چرا خدا همه آدمهاش را شبیه تو آفریده . یا چشم من ایراد داره ؟ یا شکل دیگران ؟

ها فهمیدم قیافه تو ایراد داره !

 

پ.ن۲ :

من خواب دیدم من و تو یه جایی با هم تنها بودیم مثه خواهر و برادر مثه پدر و مادر مثه زن و شوهر و هر کدوم دیگری بودیم . نمی دونم چی بود اما هر چی بود خوشبختی بود .

 

نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 8:43 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin