چادر جدیدم یه کم براقه . امروز ناخوداگاه یاد یه خاطره ای افتادم . کلاس سوم که بودم یه مقنعه شرمن داشتم . این قدر هم بهم می اومد . خیلی خوشگلم می کرد . باهاش یه عکس انداختم که خیلی ملوسه . وقتی یه سال رفتم بالاتر باز همون را سرم می کردم . خیلی دوسش داشتم . اما برام تنگ شده بود . هی می اومد جلو . یه روز معلممون سر کلاس به پاس نمرات خوبم بهم یه جایزه داد . وقتی بازش کردم گریه ام گرفت . یه مقنعه توسی بود . و یه جامدادی فلزی قرمز . خیلی خجالت کشیدم . یهو کلاس برام تاریک شد . حس کردم همه بچه ها دارند بهم می خندند . از معلمم هم بدم اومد . با خودم گفتم : دیدیه مقنعه من بهم تنگه و هی می یاد جلو رفته برام خریده . مگه من گدا بودم ؟ مال خودم را دوست داشتم و گرنه مامانم برام می خرید . بعد به ذهنم رسید که چرا مامانم برام مقنعه نخریده ؟ که حالا همه مسخره ام کنند ؟ وقتی رفتم خونه و برای مامانم گفتم : گفت نه ! اصلا معلوم نیست که بهت تنگ شده . خودت فکر می کنی . من مطمئنم که معلمت هم نفهمیده . جا مدادی اما خیلی شیک بود . می دونستم بابام خوشش می یاد . وقتی نشونش دادم یه کم نگاش کرد و گفت : مبارکت باشه . هر چند منو برای جایزه گرفتن تشویق کردند اما خیلی خوشحال نشدند . به بابا گفتم : چون معلممون اصفهانیه این جامدادی را برام از اصفهان خریده . نه ؟ ! گفت : آره ! اما من نه از جامدادیم خوشش می اومد نه از مقنعه نو . و خیلی خیلی از اون جایزه خجالت کشیدم و احساس حقارت کردم . بعدها که بزرگ تر شدم یه روز که برای مسابقه تئاتر مدرسه جایزه گرفتم مامانم گفت : اون جایزه مقنعه و جامدادی را بابا خریده بوده و داده معلممون بهم بده . ( گفتم چقدر شبیه سلیقه های بابامه یه روز به بابام گفتم : من خیلی گرفتارم به هیچ کارم نمی رسم . اما یه عالمه برنامه دارم برای روزی که سرم خلوت شه . اگه یه روزی حالا حتی سال ها بعد حتی زمان پیریم بی کار باشم این قدر کار هست که همیشه دلم می خواسته انجام بدم اما ندادم . بعد با لبخند رضایت مندی گفتم : من بالاخره یه روزی این کارها را می کنم . صدای بابام یهو حباب تصوراتم را ترکوند : منم یه زمانی مثه تو فکر میکردم . اما تو اینو بدون که آدم سال به سال گرفتار تر می شه و وقت برای خودش کم تر داره . الان که مجردی وقت برای خودت نداری حالا فکر کن اگه شوهر و بچه داشتی باشی اصلا یادت می ره چه آروزهایی داشتی و خیلی هاشم تغییر می کنه و حتی آروزهات در اون ها خلاصه می شه . چقدر نا امید می شی یهو !!! من خیلی کم پیش اومده کاری را برای دل خودم انجام بدم. بعضی روزها ادم احساس خوبی داره . حتی وقتی همکلاسیت صبح زنگ می زنه می گه استاد گفت خانم مورچه بیاد حذف کنه ... باز می تونی لبخند بزنی و بگی درست می شه . اما بعضی روزها هم آدم از همه چی بهانه می گیره من امروز احساس خوبی دارم . خودم را دوست دارم . دیگران هم دوست دارم . شدیدا هم احساس توانستن دارم . و می دونم چرا این احساس را دارم . چه روز پر استرسی دارم . از همه طرف کار و دردسر می باره . خدایا امروز را به خیر بگذرون . خدایا من توکلم به تویه . هواش را داشته باش . بهش امید بده . بهش روحیه بده . نذار بترسه . خدایا ... ببخشش و کمکش کن . تو را داره . اگه نبخشیش دیگه هیچ کس را نداره . خدایا ... چرا باید این طوری می شد ؟ لعنت به من . لعنت ! همش تصویر مامانم جلوی رومه که آخرین باری که عمل داشت لباس سبز پوشیده بود و کلاه آبی سرش گذاشته بود و روی تخت نشسته بود تا صداش کنند . چقدر اون لحظه مظلوم بود . چقدر دلم می خواست گریه می کردم اما باید می خندیدم . حتی به بندهای لباسش حتی به چادری که دورش پیچیده بودند . بعد یک ساعت تمام پشت در اتاق عمل نشستم . چقدر دعا کردم . چقدر عقربه ها مزخرف و تنبل بودند . چقدر حالم از اون ساعت دور قرمزی روی دیوار به هم می خورد . هر کی را بیرون می آوردند می دویم و نگاهش می کردم اما مامان من نبود . بعد بالاخره اومد بیرون . روی تخت بود . چشماش بسته بود . دهنش نیمه باز بود . موهاش از کلاه بیرون اومده بود به عرق پیشونیش چسبیده بود . رنگش ... خیلی زرد بود . خیلی ! انگار هیچ خونی نمونده بود براش . چقدر بغض داشتم . نمی خواستم جلوی اون همه آدم گریه کنم . اما می چکید . انگار چشم من نبود یا با من قهر بود . مامانم ... مامان عزیزم . همه کسم . تن نحیفش را پرت کردند رو تخت . دلم خون بود . دلم مثه یه کلبه ویران شده بود . نشستم تا به هوش بیاد . صدام را می شنید اما حرف نمی زد . می دونستم نمی تونه . رفتم دست شویی و گریه کردم . بعد دوباره اومدم . به هوش اومده بود . براش حرف زدم . بهش آب میوه دادم و... من هیچ وقت اون روز را فراموش نمی کنم حتی جزئیاتش را . من اون روز پشت در اتاق عمل . روبه روی اون ساعت آشغال بی ریخت سال ها پیر شدم . من درد کشیدم . دردی که با درد دندون یا سر فرق داره . با درد جدایی از معشوق فرق داره . با درد بی همدلی و تنهایی فرق داره . با درد قبول نشدن تو کنکور فرق داره . با درد شنیدن خبر فوت یکی از بهترین دوستانت فرق داره . با درد شنیدن خبر خیانت پسری که دوسش داری فرق داره . با درد زخم تنت فرق داره . با درد هم کوفت و زهر مار دیگه ای هم فرق داره . حالا یه دختری ... که هیچ وقت اتاق عمل را ندیده همون جایی نشسته کا مامان من نشسته بود و منتظر بود تا صداش کنند . خدایا انصاف نیست اگه مواظبش نباشی. من می دونم ... تو برش می گردونی . من می دونم تو داری نگاش می کنی . خدایا خودت هواش را داشته باش . من هیچ وقت نتونستم یه آدم عاشق را از کسی که ادعای عاشقیش می شه تشخیص بدم . اگه تمام این مدت عاشق بودی و باورت نکردم شرمنده . اگه عاشق نبودی و ادعا کردی مهم نیست چون برای من اهمیتی نداری . شاید از بدشانسی تویه که من قدرت تشخیص ندارم . یا عشق را نمی فهمم . شاید هم از زیادی نفهم بودن منه . به هر حال تنها چیزی که می فهمم اینه که عشقو نمی فهمم . یه عاشق هم درک نمی کنم . فقط نمی دونم رو چه حسابی هر کی درد عاشقی داره می یاد برا من تعریف می کنه !!!!!! دو تا جمله را از تو هرگز فراموش نمی کنم . نه این که چون تو گفتی . چون خیلی جالب بود برام . ۱ - برای شما دخترا مهم نیست که شوهراتون دوستتون داشته باشند . براتون این مهمه که خونه و ماشین و پول داشته باشند . حالا اگه تو خیابون با شما راه می رفت و چشمش دنبال دخترای دیگه بود هم مهم نیست . ۲ - نه این که دام تو دونه نداشت .... من قبلا کبوتر جلد بوم دیگه ای بودم . بعضی وقتها یه چیزهایی می گی که از تو بعیده . و من همیشه فکر کردم این ها جملات تو نیست . حالا جملات تو نیست ؟ چون من یه دخترم و حرفهای دخترا را شنیدم این را می دونم . اما امروز یه سوالی برام پیش اومد وقتی یه دختری یه جایی می خواد ازدواج کنه یه پسری آیا هست که ناراحت بشه ؟ ؟ امروز یه چیز خیلی جالب دیدم . سال ها پیش شخصی پر از گرفتاری و مسئولیت و درگیری به هزار بیماری مختلف دچار می شه و دکترا بهش می گند برو و برای چند روز مونده از عمرت فکری بکن . این شخص که حالا اسمش هم یادم رفته می ره تو یه کوهی به اسم سدونا و اون جا روزها تنهایی فکر می کنه . و خودش را از تمام زنجیرهایی که به دورش بسته بوده رها می کنه . همه افکار دردناکش را می ریزه دور و بر می گرده در حالی که کاملا خوب شده بوده . و شیوه و طرز تفکرش را روی کاغذ می یاره و اسمش هم می ذاره سدونا . حالا تو دانشگاه های امریکا یه دوره کامل ازاین روش برگزار می شه . و روان شناسان روش کار می کنند . من این ها را از کجا فهمیدم ؟ خیلی اتفاقی جزوه دوره اولش به دستم رسید . یه نگاهی کردم و فوق العاده لذت بردم . یه سری تمرین هم داره . مثلا می گه : چه چیزهایی در حال حاضر آزارت می ده ؟ یا چه حرفی دلت می خواست به چه کسی بزنی که نمی تونی ؟ خیلی جالب بود که اون نفر قبلی که جزوه دستش بوده نوشته بود : عدم ابراز محبت به فرزندم . عدم ابراز محبت به خانواده ام . سکوت در مقابل ناراحتی هام . و ... در حالی که من فکر می کردم ای مرد اصلا دوست نداره مهربون باشه و نیست . اما می بینم بلد نیست محبتش را ابراز کنه . من امروز خوبم . همون افسردگی معروف اومده بود سراغم . الهه امشب می یاد . یه دنیا حرف دارم بهش بگم . یه عالمه . باید به نسرین سر بزنم . باید درس بخونم و باید از مامانم تشکر کنم . سدونا را می خونم هر جاش که خیلی جالب و مفید بود براتون می گم . اگه بخوایید . یه وقتهایی یه چیزهایی را که اصلا ارزش نداره یا اون قدرها هم مهم نیست برای خودمون گنده می کنیم و هی خودمون را باهاش آزار می دیم . فقط کافی یه لحظه به خودمون بگیم سخت نگیر! این روزا دارم به این نتیجه می رسم که وبلاگ نویسی کار مزخرفیه دیگه برام جذایبت نداره . اینم مثه همه تنوع طلبی هام داره از چشمم می افته . حوصله رفتن به وبلاگ دیگران هم ندارم جز چند نفری . شاید هم بعدا درست شدم . شاید هم همون افسردگیه است که الهه می گه . خبرهای بد همچنان ادامه داره . نوبت به یکی دیگه رسیده . لعنت ... این قدر این روزا خودم را تحت فشار گذاشتم که حالم بدتر شده . یه مدت خیلی خوب بودم . اما حالا ... سخت می گیرم . غصه همه عالم ریخته تو دلم . هر روز هم یکی تازه بهش اضافه می شه . خسته ام از نامردی های مردم اطرافم . خسته ام از بد بیاری های آدم های بدبخت . خسته ام از سردی دستهایی که هیچ وقت گرم نمی شه . از دروغ از ریا از این همه بی معرفتی . این ها با من چه خواهند کرد ؟ بعد از من پشت سر من چه ها خواهند گفت ؟ ؟ ؟ کاش قدرتی داشتم که بتونم جلوی این اتفاقات را بگیرم . کاش یه رئیس بودم . کاش ... می دونم همیشه دست بالا دست زیاده و همیشه بدی هست . دلم تنگه . خسته ام از آزار آدمهایی که همه فکر می کنند مهم ترین اند . همه فکر می کنند حق دارند . شبا همیشه کابوس می بینم . همیشه تکراریه . نمی دونم معنیش چیه و چرا . اما می دونم از روح بیمارم نشات می گیره . یه مدت ممکنه اون خواب را نبینم اما بعد مثلا ۶ ماه دوباره می بینم . همیشه تکراریه . خواب می بینم تو یه زیر زمین زندانیم . دیوارهاش سیمانیه . نگهبان داره . دالان های تو در تو داره . تاریکه . من توش تنها زندانیم . مدام می دوم . دنبال در خروجی می گردم . گریه می کنم . می ترسم . اما می دونم که فرار می کنم . می دونم و برای همین می دوم . بعد همیشه هم آخر خوابم من از یه دری فرار می کنم . دری که سهوا توسط نگهبان باز مونده و پشت سرم صدای نگهبانان را می شنوم که می گند فرار کرد . دنبالش کنید و همین جا بیدار می شوم . بیرون در هوا روشنه . اما آخرین در نیست . فقط یه مرحله بهتر از قبله . همیشه فرار می کنم و وقتی باز شب بعد همین خواب را می بینم باز اول بازی هستم . تو دیوارهای بلند سیمانی و ... گاهی فضای زندان یه کم فرق داره . یه بار یه عالمه پله داشت به بالا . مارپیچ و تنگ . یه بار کف زندانم یه خندق بود . یه بار تو آب زرد رنگی افتادم و به زور خودم را بیرون کشیدم . یه بار هم به طناب آویزون بودم و زیر پام پرتگاه بود . به زور رسیدم به یه جایی که زیر پام محکم باشه و اون وقت تازه اول بازی بود . زندان و دیوار و نگهبان و ... برای مامانم گفتم . یه داستان فوق العاده بی ربط برام تعریف کرد . گفت حضرت فاطمه کارش خیلی زیاد بوده می ره پیش پیابر و می گه کنیز بگیرم ؟ پیامبر می گه قبل از خواب ۳۳ تا الله اکبر و ... ( تسبیحات حضرت فاطمه ) را بخون و بخواب انرژیت زیاد می شه . می گند حامد از مشتری ها رشوه می گرفته . ۲ میلیارد گرفته . با پرادو دیدنش . می گند از هر کس ۵ میلیون می گرفته . می گند .... می گند ... می گند ... من هیچ کدوم را باور نمی کنم . شاید گرفته اما نه این قدر . در حدی که فقط خودش را ضایع کنه و حکم اخراجش را بزنند . نه بیشتر . حالا هم اگه با پرادو رفته جلوی دفتر مرکزی فقط برای این بوده که بگه آره اصلا همینه . مطمئنم مال خودش نبوده . ناراحتم . چون نمی تونم بفهمم . خیلی چیزها بهم می گه این طوری نیست که می گند . بابام می گه این مشتری ها این قدر خصیص اند که این طوری رشوه نمی دهند . خودم دیدم که وقتی خانمش تو حساب کتاباش ۱۰۰ هزار تومان کم می آورد حامد تب می کرد . صورتش یهو سرخ می شد . خودم دیدم که غذاش را بدون برنج می خورد و برنجش را می برد برای شام خانمش و می گفت رژیم داره . من خودم دیدم ۶ کیلو دفترچه قسط سر برج داشت . برای یه خونه تو تهران که می خواست بخره از ۵ جا وام گرفته بود . وقتی میگم می گند : از سیاستش بود . همش فیلمش بود . سه تا خونه تو تهران داره . ۵ تا ماشین داره . آخه اگه این طوری بود الان این جا مونده بود چه خاکی تو سرش کنه ؟ یا این قدر درگیر انتقالی زنش می شد ؟ الان خوب بود خارج باشه . هیچ کس حرفم را باور نمی کنه . می دونم از کجا آب می خوره . حامد پول گرفته اما نه ۲ میلیارد . شاید در حد چند میلیون جمعا . و اون هم از کسایی که قابل اعتماد نبودند . از هر کسی گرفته . و همون ها رفتند و به دیگران گفتند و همین طور پیچیده و دهن به دهن گشته و هم گنده تر شده هم به گوش رئیس ها رسیده . می دونم که مفت آبرو و آینده کاریش را فروخته . می دونم که الان هم فقط برای این که کم نیاره داره ظاهر سازی می کنه . دلم براش می سوزه . دلم از این می سوزه که پشت خنده های قاه قاه الکی و ماشین و خونه اسمی داره بدبختیشو پنهان می کنه . و دلم می سوزه وقتی می شینند پشت میزاشون و می گند : حامد جان چه جواهری بودی خبر نداشتیم . دمت گرم . حیف که تک خوری کردی . نتیجه اش این شد !! حداقل کاش واقعا این طوری بود که می گفتند . من خوشحال می شدم .
)
و رفتم تو رویا و تجسم کردم که دیگه همه کارهام را انجام دادم و روی یه صندلی چوبی نشستم و پیر شدم و دارم کتاب هایی را که نخوندم می خونم . یا فیلمهایی را که ندیدم می بینم و ...
صندلیم و منظره حیاط بارون زده و پیری آرومم را فراموش کردم . اما به جاش یه فکر دیگه ای کردم . اگه قراره سال به سال گرفتار تر باشی پس امسال نسبت به سال های بعد من وقت بیشتری دارم . یکی از بزرگ ترین آروزهام نقاشی با رنگ روغن بوده . من دیوونشم . استعدادشم دارم . اما همیشه گفتم : یه موقع مناسب . .... و هیچ موقع وقت خالی پیدا نکردم . می خوام بروم دنبالشم .همین تصمیم بهم روحیه می ده . کلی بهم شور و نشاط داده . من این کار را می کنم . و این یکی از کارهایی که برای خود خود خودم انجامش می دم .
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


