تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

دیشب وقتی از بیمارستان اومدم تمام طول راه را گریه کردم . درسته که بابام خیلی بهتر از دفعه های قبلیه که بستری شده بود اما من بی طاقت تر از روزهای قبلم .

با خودم فکر کردم که من از بابام چی یاد گرفتم ؟ چی ها به ما داده ؟

به من کتاب خوندن یاد داد . از اول راهنمایی کتاب هاش را یواشکی می خوندم . چون منو علاقه مند کرده بود

منو معتاد فیلم کرد . بابام به من فیلم می ده وگرنه من هیچ وقت یه فیلم خوب نمی دیدم. 

به من رانندگی یاد داد . حالا هم وقتی پشت فرمون می شینم صداش را می شنوم که می گه : این دختری که امروز این جا است وایساد تا بری . شاید دختری که فردا این جاست بپرسه جلوت . تو باید بتونی کنترل کنی .

برای خوشحالیش ریاضی خوندم . بعد به خاطرش دانشگاه رفتم . اگه به من بود برای دانشگاه رفتن دیگه انگیزه نداشتم .

به خاطرش حتی سعی کردم شاگرد اول بشوم که جلو همکاراش سربلند باشه

به من طرز لباس پوشیدن یاد داد .

به من مسواک زدن یاد داد . از بچگیم یادمه همیشه زوری شبا منو می برد تا مسواک بزنم . نمی ذاشت بخوابم . حالا طوری شده که اگه مسواک نزنم نمی تونم بخوابم

به من عاشق بودن یاد داد . هیچ کس را ندیدم به اندازه بابام عاشق باشه . و همیشه هم می تونم باهاش در مورد مسائل عشقی حرف بزنم بدون این که بترسم که شاید نفهمه .

به من فداکاری یاد داد . به خاطر من بابام ماشین خرید . وقتی خیلی کوچیک بودم یه شب که از تب می سوختم منو بغل کرده و یه مسیر طولانی را زیر بارون دویده تا منو بیمارستان ببره . و فردای اون روز با هزار قرض و بدبختی ماشین خریده .

به من یاد داد ببخشم .

به من یاد داد هوای آدمهای فقیر و ضعیف را داشته باشم . حتی اگه خودم هم یکی از اون ها باشم . من این ها را عملا در اون دیدم .

من همین طور مرور کردم ........    و دیدم اون به من زندگی کردم یاد داد . و هیچ سرمایه ای بالاتر از اون و مادرم ندارم .

پدرم مرد بزرگیه . خدایا به این مرد سلامتی و طول عمر بده ! اون طاقت بیماری را نداره . خدایا تمام دردهاشو بریز تو تن من . اینو از ته دلم می خوام .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:38 توسط مورچه| |

دیشب مامان می گفت : انگار نه انگار که زمستونه . چه بی نمکه . باید برف بیاد . باید سرد باشه .

من با خودم گفتم : بهتر ! پارسال خیلی عذاب کشیدم . تو یه من برف و یخ می رفتم و می اومدم و پاهام از سرما خشک می شد .

بعد یهو دلم گرفت . یاد حرف تو افتادم که گفتی : تو اون زمستونهایی که سگ را می زدی از خونه اش در نمی اومد من ۶ صبح برای دیدن تو یک ساعت پیاده روی می کردم . تا زیر زانوم برف بود . باد هیکلم را از زمین می کند . پوست صورتم از سرما می سوخت . مریض می شدم . تب می کردم . اما باز می اومدم . می اومدم به امید این که شاید نگام کنی . شاید ببینی که این همه سختی کشیدم باسه تو .... اما تو زحمت جواب سلامم هم به خودت ندادی . همین حالا هم اگه بری به برف های پشت درتون نگاه کنی جای کفش من مونده که تمام شبا اون جا قدم زدم ! تو حتی نفهمیدی .

و من وقتی تو را می دیدم که تو اون باد و بوران با یه کافشن نازک ایستادی و باد تو لباست گیر می کنه و صورتت از سرما کبوده .... به اندازه هزار زمستون سردم می شد . تو هم اینو نفهمیدی . 

پی نوشت :

نگید عکس ربطی نداره . ربطش را من می دونم که هزار بار این فیلم را دیدم و مرور کردم  

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 7:59 توسط مورچه| |

سلام بچه ها !

من از همتون ممنونم . اصلا انتظار این همه هم دردی را نداشتم . ببخشید که ناراحتتون کردم . به هر حال بعضی روزهای زندگی هم ابری می شه . اگه قرار باشه همیشه هم آفتاب باشه لذت زندگی از بین می ره . منم با همه این ها زندگی کردن را دوست دارم . امیدوارم همه شماها هم از زندگی هاتون لذت ببرید حتی از روزهای ابریش !

-------------------------------------------------------------------------------------------------

یه مردی بود که هیچی نداشت . نه پول . نه فامیل . نه دوست . اما همش می خندید و می گفت من برنده می شوم . من تو هر کاری برنده می شوم . عاشق دختری شد از یه خانواده خیلی خیلی پولدار . با شوخی و خنده و بازی دختره را هم عاشق خودش کرد و دختره خانوادش را ول کرد و رفت باهاش ازدواج کرد .

به کمک عموش یه مغازه کتاب فروشی باز کرد و زندگی ساده و فقیرانه ای را می گذروند اما خوشبخت و صمیمی . یه پسر کوچولو هم داشتند که اونم مثه باباش شوخ طبع و خنده رو بود . همه مشکلاتش را با بازی حل می کرد . مثلا مامانه به زور می خواست ببرتش حموم رفت تو کمد قایم شد و به باباش گفت : هیچی نگو . به خدا چند روز پیش حموم بودم . و ...

پسر بچه خیلی هم باهوش بود . وقتی باباش نبود کارهای مغازه را انجام می داد . صبح ها بابا با دچرخه مادر را می رسوند سر کارش . کارگر یه کارخونه بود . بعد هم با پسرش می رفت مغازه .

همه چیز روبه راه بود که جنگ شد و اومدند ریختند تو مغازه و پدر و پسر را بردند . سوار یه قطار شدند و اون جا بقیه هم بودند . تمام مردها را داشتند می بردند . همه ناراحت بودند . همه ساکت بودند . پسره گفت : بابا ما را کجا می برند ؟ من می ترسم !

باباش گفت : این یه بازیه . می خواهند ما را ببرند یه جای خوب که یه مسابقه است .

- جایزه اش چیه ؟                        - یه تانک واقعی ( پسره به تانک علاقه داشت )

توی قطار همه سر پا بودند . قطار بار بری بود . پسره گفت : بابا من اصلا از قطار خوشم نیومد . پدره داد زد گفت : ما را بعدا با اتوبوس برگردونید . از قطار خوشمون نیومد . بعد تو گوش پسرش گفت : رزرو کردم نگران نباش .

مادرش وقتی دید این ها را بردند رفت پایگاه سربازها و گفت : منم می خوام بروم . زیر نگاه ناباورانه دیگران تو قسمت خانم ها سوار شد . پسر و پدر دیدندش که اونم سوار شد .

رفتند یه جایی شبیه خوابگاه . اون جا مردهای پیر را جدا کردند . از مردهای جوون هم برای کار در کارخانه سلاح سازی استفاده می کردند . سربازهای دشمن هم به یه زبون دیگه حرف می زدند . زن ها را هم برای کار تو رخت شور خونه و آشپزخونه و .. استفاده می کردند. پدر به بچه گفت : این جا همه بازی می کنند . وقتی ۱۰۰۰ امتیاز بیاری برنده ای . باید مخفی بشی . هیچ کس نباید پیدات کنه ( بچه ها را جدا می کردند و می گفتند تو اتاق گاز خفشون می کنند ) باید روزها که من می روم تو محوطه بازی را ادامه بدم تو قایم شی . درخواست غذا هم نکن . این طوری زودتر امتیاز می گیریم .

بچه کلی سوال کرد و باباش همه را جواب داد . گفت مادرت هم تو قسمت خانمها داره بازی می کنه و ..

یه روز بچه شنیده بود که پیرمردها را انداختند تو کوره و سوزوندند . رفته بود زیر تخت و خودش را خیس کرده بود . باباش  هم روزها کارهای سنگین می کرد و وقتی می اومد تو خوابگاه در حالی که تلو تلو می خورد می خندید و می گفت : ما امروز مثلا ۱۰ امتیاز گرفتیم . نان نهارش هم می آورد برای پسرش . بقیه اما گریه می کردند . نا امید بودند . پدره می گفت : این ها آخه دارند می بازند .

یه روز یکی از مردها زیر بار کار شدید مرد و دیگه بر نگشت خوابگاه . پدره گفت : اون اوت شد . برش گردوندند خونش .

وقتی پسره شنید پیر مردها را سوزوندند گفت : من می خوام بروم خونه . من دلم برای مامان تنگ شده . پدرش گفت : مگه آدم چوبه که بسوزونند ؟ اون ها دیدند تو امتیازت از همه بیشتره می خواستند ببازی . حالا هم باشه بر می گردیم . بلند شد و پتوش را گرفت کولش و به بغلیش گفت : تو تانک را می بری . یادت باشه بنزین توش بریزی . درش هم کشویی باز می شه . ما بالاترین امتیاز را داشتیم دیگه داشتیم می بردیم . اما بچه ام خسته شده . ما بر می گردیم

پسره گفت : نه بابا من نمی یام .

همین طوری روزها را می گذروند . یه روز دید بلندگویی که مال سربازهاست خالیه و کسی اون جا نیست . رفت پشتش و گفت : سلام پرنسس ( به زنش می گفت پرنسس ) ما خوبیم . هر شب خوابت را می بینم . تو چه طوری ؟ پسرش گفت : مامان بابا منو همش با فرقون این ور و اون ور می بره . اصلا هم رانندگیش خوب نیست . مامان ما ۵۰۰ امتیاز آوردیم . تو چی ؟ سعی کن قایم شی این طوری بیشتر بهت امتیاز می دهند .

زنش که فکر می کرد پسرش مرده و شوهرش هم داغونه وقتی صداشون را شنید کلی خوشحال شد و روحیه گرفت .

زمان گذشت تا این که دشمن شکست خورد و داشتند فرار می کردند .بعضی از زن ها را با خودشون می بردند به عنوان اسیر . مرده به پسرش گفت : تو این قفسه قایم شو . اگه هم دیدی من دیر کردم تو بمون . وقتی هیچ صدایی نیومد و دیگه همه رفته بودند . تو بدون که اول شدی و بیرون بیا . فعلا فقط تو موندی که پیدات نکردند . همه این ها که دارند این ور و اون ور می دوند دارند دنبال تو می گردند .

پسره گفت چند امتیاز داریم ؟    - ۹۹۹ امتیاز .

مرده رفت دنبال زنش . هر جا گشت پیداش نکرد . لباسشو مثه لباس زنا کرد و رفت تو دسته های اسیرا . یه نگهبانی دیدش و بردش پشت یه دیواری کشتش . پسره شب تا صبح اون جا موند و وقتی دید هیچ صدایی نمی یاد بیرون اومد . هیچ کس نبود . یهو از پشت پیچ یه تانک بزرگ اومد و جلوی پای پسره ایستاد . پسره گفت : پس بابا راست می گفت ؟ همش می ترسیدم گولم بزنه . آخه اون عادت داشت گولم بزنه .

راننده بلندش کرد و سوار تانکش کرد و گفت : پسر تو این جا چه کار می کنی ؟ پسره گفت : من برنده شدم .              راننده خندید وگفت : ما برنده شدیم !

کمی جلوتر زن ها و مردها داشتند پیاده بر می گشتند به خونه هاشون . لباس های پاره . خسته . قدم های آهسته !!!! پسره بین جمعیت مادرشو شناخت . دوید به طرفش .

داستان از زبان پسره بود . آخرش گفت : جایزه من زنده بودنم بود که پدرم با فداکاری اینو بهم هدیه داد . با از دست دادن زندگی خودش .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8:58 توسط مورچه| |

من،  اينجا ...دلم... 

                 سخت معجزه مي خواهد...

 

                  و تو ، انگار...

 

                                 معجزه هايت را گذاشته اي

 

                                                             براي روز مبادا...

                                                                                              

 

روز مبادا برای من همین امروزه اینو از بلاگ گورستان  دزدیم . اما کاش خدا اینو می خوند . کاش کسی معجزه می کرد . کاش مسیح را به صلیب نکشیده بودند. تا من گولش بزنم و با وجود این که بهش ایمان داشتم بگم برام یه معجزه بیار تا باورت کنم . مهم نبود که دلش می شکنه . اون پیغمبره . صبرش زیاده . پیغمبرها ظرفیتشون از ما بیشتره .

صبح اول صبح رئیسم اومده می گه یکی از آرم های فلزی شرکت را به من بده .

- من اصلا تا حالا آرم فلزی ندیدم !!!

- همین کارا را می کنی که بعدا می گند مورچه خانم وظایفش را خوب انجام نمی ده دیگه .

شاید به شوخی اما بغض گلوی منو گرفت . گفتم : دیگه چه کارایی را خوب انجام نمی دم ؟

- بگو چه کارایی را خوب انجام می دی ؟

دیگه هیچی نگفتم چون گریه ام می گرفت . اما ... اگه آدم کارش را بد انجام بده . همش فراری باشه . همش مرخصی باشه . آره دلش نمی سوزه . اما وقتی دو ساله سالی ۴ روز فقط رفتم مرخصی اونم مسافرت تابستونی اونم از طرف شرکت . وقتی تمام عیدها را سر کارم . وقتی امروز صبح دو ساعت بهم مرخصی ندادند که بروم سر کلاسی که دارم حذف می شوم . وقتی تمام سعیم را می کنم که خوب کار کنم . وقتی روزی ۲ ساعت فقط کارهای خارج از شرکت رئیست را انجام بدی و با دست درد تازه لبخند بزنی  ... بعد بهت بگند بد بود حتی به شوخی دلت می سوزه . نمی سوزه ؟

دو ساله یه روز کامل مرخصی نگرفتم . دو ساله یه دکتر نتونستم بروم . یه روز برای خودم نبودم . تو امتحانام یه روز مرخصی نگرفتم . چون اصلا نمی دادند . وقتی تو یه روز ۲ تا امتحان داشتم بدون فرجه باز رفتم سر کار که همه تعجب می کردند . حالا دست مزدش اینه .

روز پنج شنبه روزنامه نیاوردند . رئیس رفته به یکی از همکارام گفته : خانم مورچه روزنامه های منو گم می کنه از امروز تو روزنامه ها را تحویل بگیر .  

من اهل بحث کردن نیستم . معمولا سکوت می کنم . می تونستم بروم بگم به من چه که روزنامه ای نیومده . اما گفتم : عیب نداره . حالا خیلی هم مهم نیست .

من معمولا تو کل زندگیم این طوریم که وقتی از چیزی دل خور می شوم اصلا به روی خودم نمی آورم بعد همه را جمع می کنم جمع می کنم و یهو یه روز همه را می گم . مثلا می بینی یه مسئله ای که مال یه سال پیشه را وسط می کشم و می گم فلان روز فلان کار را کردی .... مامانم هم این طوریه . بابام هر وقت یه کاری می کنه می گه : اگه ناراحتی الان بگو . نذاری برای یه قرن بعد یه جا خالی کنی ها !!

همیشه سعی می کنم به خودم روحیه بدم . بگم خوبم . بگم همه چیز خوبه . اما گاهی نمی ذارند که خودت هم برای خودت بمونی .

از دوست هم شانس نیاوردم . یا همشون به فکر خودشون اند و برای استفاده از من باهام هستند . یا نیستند و دورند . یا تا دو روز منو نمی بینند یادشون می ره . خیلی ناراحت می شوم وقتی بهترین دوستم که هیچی ندارم که ازش پنهان کنم می بینم یه عالمه چیزهای پنهان کردنی از من داره .

وقتی خودم را با هم کلاسی هام یا هم سن و سالام مقایسه می کنم دلم برای خودم می سوزه . چقدر دخترا دنبال قر و فرشون اند و چقدر خوش می گذرونند . من مثه یه مرد دارم کار می کنم آخرشم اینه . متنفرم از اونهایی هم که بهم می گند کارت را ول کن . این حرف بدون فکر و از یه دل خوش بر می یاد . همین جوری هم بابام تحت فشار هست . من نمی تونم سربارش باشم . تا کی ؟ مگه انصافه که یه نفر شب تا صبح صبح تا شب کار کنه و ۵ نفر از قبلش بخورند ؟

اون وقتها .... اون قدیم ها ! وقتی تو اداره له می شدم موقع خونه رفتن سر راهم می رفتم مغازه ممد و همه این ها را بهش می گفتم . که رئیس فلان گفت و اون یکی این جوری کرد و با مشتری دعوام شد و ... بعدشم بی پرده گریه می کردم . بلند بلند . منی که تا حالا مامانم اشکم را ندیده . اونم گوش می داد و می گفت : نگاش کن عین دختر لوس ها نشسته گریه می کنه. دیگه اینم گریه داره ؟ من فکر می کردم تو خیلی قوی تر از این حرفایی .

هیچ کاری نمی کرد . هیچ دلداری هم نمی داد . اما همین که براش می گفتم سبک می شدم . حل می شد مشکلم. حالا حتی هیچ کس نیست که این ها را بهش بگم . یه خواهری هم ندارم . اینم خدا به ما نداد . مامانم وقتی خیلی از دستم شاکیه می گه خدا برای این که عذابت بده بهت خواهر نداده .

حالا این ها یه طرف دیروز یه چیزی شنیدم که تا دو ساعت  بودم . پسر عمه ام که ۲۲ سالشه که درسش تموم نشده که یه عمری عاشق دختر عمه ام بوده جمعه هفته دیگه نامزدیشه با دختر عمه خودش .

بهروز یه سال از من کوچیک تره . شمال صنایع می خونه . نه کار داره . نه خونه . فقط از راه آموزش گیتار به صورت غیر رسمی یه منبع درآمدی داره . و یه بابای خیلی پولدار داره . ۱۰ ساله که عاشق دختر عمه من شیماست . اونم اینو دوست داره . همه فامیل می دونند . همیشه وقتی دور هم جمع می شیم از شعرهای عاشقانه بهروز که با گیتار برای شیما می زنه استفاده می کنیم . حالا ....

یه بار که شیما شنید بهروز انگار تو داشنگاه با یکی دوست شده تا خود صبح گریه کرد و بعد هم گفت فراموشش می کنم . اما کیه که ندونه این عشق ها فراموش کردنی نیست .

حالا آقا ما را دعوت کرده نامزدیش با دختر عمه اش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه چه طوری می شه به عشق اعتماد کرد ؟ دیگه چی را می شه باور کرد ؟ من که منم و کنار حوض نشستم دیروز خونم خواب رفت . شیما بشنوه چی فکر می کنه ؟

هر کی تو این جریان ناراحت خودشه . مامانم از دیروز تا حالا مدام می گه : آدم تو جوونی خوبه عروس و داماد داشته باشه . عمه ات ۳۰ سالش هم نیست . اما من چی ؟؟؟؟؟؟ پسر ما همش یا قهره یا خوابه . مامانم خیلی ناراحته . احساس می کنه عقب مونده . می گه چند روز بعد هم بقیشون ازدواج می کنند و بچه های من هیچی .

منم ناراحتم . برای این که اون موقع که هر روز یه خواستگار می اومد می گفتم : چرا راه می دید ؟ ؟ و هیچ وقت هم به این فکر نکردم که مامانم هم آرزو داره . خوشحال می شه . تا کی باید نگران من باشه ؟ تا کی باید مسئولیتم رو دوش بابام باشه ؟ فکر می کردم همه چی پوله . که اگه من کار کنم دیگه بارم رو دوش خانوادم نیست . اما وقتی یه شب فهمیدم بابام به خاطر من تو این شهر مونده و همه مسئولیت من رو دوششه خودم را لعنت کردم .

مامانم دوست داشت می اومد خونه من . می اومدند مهمونی . داماد داشت .... اما حالا همش باید نگران این باشه که چرا دیر اومدم . امتحانم را خوب بدم . رئیسم می ذاره بروم سر کلاس یا نه ؟ شبا با صدای سرفه هام بیدار می شه . همش باید غصه مریضیم را بخوره . همش باید بترسه که نکنه من هیچ وقت شوهر نکنم . هر کدوم از دوستام که شوهر می کنه مامانم ناراحت می شه . می فهمم !

من اشتباه کردم . چرا نگم ؟ ؟ می دونم که اشتباه کردم . خیلی جاها . نه حتی یه بار و دو بار . بارها اشتباه کردم و کاش چوبش را تنهایی می خوردم . جاهایی که باید به اطرافیانم دقت می کردم نکردم حالا هم دیره .

خدایا .... خسته ام . بریدم . به قول مریم خانم نمی دونم چه طوری اما هر جوری که می دونی کمکم کن دیگه نمی تونم خودم به خودم روحیه بدم . دیگه نمی تونم شاخه های خشک را درختهای سبز و تازه فرض کنم . تنم رو پاهام مثه آوار می مونه . خودم برای خودم عذابم چه برسه دیگران .

نمی دونم چه طوری اما تمومش کن . من از این خاکستری ها خسته ام .  

=====================================================

بچه ها من نمی خواستم ناراحتتون کنم . ببخشید !

الهه جان چقدر منتظر بودم بهم زنگ بزنی . ببخش که نتونستم باهات حرف بزنم و ببخش که تو را هم نگران و ناراحت کردم . نه به نسرین که همیشه مواظبه خبر بدی بهت نده . نه به من که خبری هم نیست نگرانت می کنم .نمی دونم چرا تو که سلام گفتی یهو عین این ها شدم که یکی را پیدا کردند تا براش ناز کنند . ببخش منو . خوبم . باور کن . فقط همون افسردگیه اومده سراغم و به قول ( میزبان ما با حافظ ) خیلی حساسیت دارم به خرج می دم . نه حالا که فکرشو می کنم می بینم خوبم . من همیشه می تونم بلند شوم . صد بار هم که زمین بخورم . مواظب خودت باش . برای تعطیلات بیا !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:25 توسط مورچه| |

امروز می خوام براتون یه داستانی را بگم که خودم هیچ وقت یادم نمی ره .

تابستونی که تو بیمارستان بستری بودم تخت کناریم یه خانم پیری بود که همه صورتش فقط چروک بود و چشماش دو تا حفره سیاه و بزرگ . شکمش خیلی ورم داشت . می گفتن برای ورم شکمش اومده . خودش که حرف نمی زد . ما هم آخرش نفهمیدیم برای چی اومده . درد هم نداشت . شاید هم داشت و نمی گفت . آخه اون با همه قهر بود و هیچ حرفی نمی زد . اولش فکر می کردیم لاله . چند بار بهش گفتیم لالی ؟ چیزی نگفت . اشاره هم نکرد . صورتش یه جورایی مهربون و مظلوم بود . اصلا یه آدم خاصی بود . سه تا پسر داشت . دختر هم نداشت . شوهرش هم فوت شده بود . اینها را از پسراش که وقت ملاقات می اومدند شنیدیم . یکی از پسراش امریکا بود . یکیش زنش را طلاق داده بود و خودش هم امریکا بود و حالا موقت اومده بود . یکیش هم که از همه بزرگ تر بود و اسمش حسن بود زن داشت و خیلی هم پیر بود . همه موهاش سفید بود و خیلی هم با شخصیت به نظر می اومد .

عروسش از این زن هایی بود که خیلی به خودشون می رسند و خیلی هم در مقابل پسرش جوون به نظر می رسید . چون احتیاج به همراه داشت یه پرستار براش گرفتند . پرستاره یه دختری بود که می گفت تو یه موسسه ای ثبت نام کرده و هر وقت از این موردها باشه خود موسسه زنگ می زنه و بهش می گه برو فلان جا و پولش هم موسسه می داد . اونم طلاق گرفته بود . شوهرش معتاد بوده و مادرش مریض بود و ...

چون این هم اتاقی من با همه قهر بود و مدام هم شست و شوی معده و روده داشت این خانمه طاقت نیاورد و یه روز گذاشت و رفت . جاش یکی دیگه اومد . این یکی سنش بیشتر بود . خیلی هم شیک و تمیز و با کلاس بود . ۳۰ سالش بود اما ازدواج نکرده بود . می گفت مردها همه آشغال اند . من برای خودم زندگی می کنم . حالا داستان این را براتون نمی گم . من ۲۰ روز بستری بودم دو بار بیمارستانم را عوض کردم و این قدر آدم های مختلف دیدم که حد نداشت . همه هم داستانی داشتند . وقتی داستان ها را برای مامانم تعریف کردم گفت بس که سر زیادی . به جای این که بخوابی هی رفتی فضولی . خداییش هم چون خیلی حالم بد نبود و زمین گیر نبودم با همه دوست می شدم . حوصله ام هر که سر می رفت . دوست دارم همه داستان ها را براتون بگم . اما شاید مثه من خوشتون نیاد . من اون ۲۰ روز راس ۲۰ سال چیز یاد گرفتم . این جا ( آخه ما به اون جا می گفتیم زندان ) همه چی فرق داره . آدمها هم فرق دارند . اما اون جا همه خودشون اند . بی پرده ! نیازمند . و بعد انسانی بیشتر دیده می شه . اصلا بیمارستان یه جورایی به آدم چیزهایی یاد می ده که شاید بیرون یاد نگیری .

پرستار جدید خیلی مهربون و با حوصله بود . لباس های پیر زن را عوض کرد . موهاشو شونه کرد . بهش آینه داد . بهش می گفت : خیلی خوش تیپی . می گفت تو از این دختر دلبرها بودی و ... خیلی سر به سرش می ذاشت . وقتی استفراغ می کرد بدون هیچ ناراحتی براش لگن می گرفت . دست شویی می بردش و با وجود این که خودش هم خیلی با کلاس بود اما همه این کارها را همچین می کرد که انگار مادرشه . می گفت من کارم اینه . پیر زن هیچی نمی گفت اما این مدام باهاش حرف می زد . بهش گفت خودت غذا بخور . تو که چیزیت نیست و پیر زن خودش غذاش را می خورد . یه روز داشت بهش می گفت اسمت چیه ؟ اقدس ؟ صغرا ؟ ما هم می خندیدم . پیر زنه یهو گفت : نرگس !

ما همه اومدیم دورش ایستادیم . خودش هم می خندید . پرستار گفت : پسرات می گند از وقتی شوهرت فوت کرده دیگه حرف نزدی . بابا خیلی عاشقی ها !

گفت : من امریکا زندگی می کردم . رستوران داشتم . وقتی شوهرم مرد جنازش را آوردم ایران خاک کردم و دیگه هم بر نگشتم .

ما همه از تعجب خشکمون زده بود . این پیر زنی که ده روزه این جا مثه بی کس و کارا افتاده و قیافش مثه گداها می مونه واسه خودش کسی بوده . داستان از این قرار بود که همه مالش را داده بود به پسراش و دیگه هم تحویلش نگرفته بودند . حالا که پیر و زمین گیر شده بود هیچ کس نمی خواستش . فقط پسر بزرگش که خودش بهش می گفت : حسنم ! تاج سرم ! ...    اون دوسش داشت . که اونم یه زن خیلی بدجنس داشت که مادره را تو خونه راه نمی داد و ازش مراقبت هم نمی کرد و حسن هم چیزی نمی گفت . هیچ کس بهش محبت نمی کرد . حالا که چند نفر بهش توجه می کردند داشت روحیه می گرفت و حالش هم خیلی بهتر شده بود .

بعد از اون روز دیگه باز حرف نزد . یه بار وقت ملاقات همه اومدند جز پسرای این . یهو زد زیر گریه . ما داشتیم دلداریش می دادیم که حسن اومد . این قدر دلم سوخت که حد نداشت . چقدر پیرها به بچه هاشون نیاز دارند . چقدر دل نازک اند . و بچه ها چقدر بی تفاوت اند .

اون جا پرستارها وقتی سرم تموم می شد نمی کشیدند . زورشون می اومد می گفتند تا یه ساعت دیگه که سرم بعدی را دارید همین طور بشینید .

من مال خودم را می کشیدم . آخه نمی شه که هی یه سیمی بهت وصل باشه . می کشیدم و در آنژوکتم را می بستم . یه بار اومدم مال این بیچاره هم بکشم . یهو خون دستش سرازیر شد . دستش را سریع گرفتم بالا اما خیلی ناراحت شدم . بیشتر از این که هیچی هم نگفت . این قدر به خودم فحش دادم . مگه فضولی دختر ؟

یه بار هم معده منو شست و شو دادند . دو تا لوله از دماغم به معده ام فرستادند و به هر دو تاش سرم بزرگ وصل بود و من مدام استفراغ می کردم . خون بود که بالا می آوردم . چون لوله ها مسیر مریم را پاره کرده بود و داشتم خفه هم می شدم و بلند بلند هم گریه می کردم . داد می زدم و ...

بعدا که بهتر شدم بقیه هم اتاقی هام گفتند نرگس تو اون شلوغ بازار می گفته : چه کار دارید این دختر را ؟ چرا باهاش این کار را می کنید ؟

بعدا هم دیگه رفت و من هم نبودم تا باهاش خداحافظی کنم . اما هیچ وقت چهره اش یادم نمی ره . اون به من خیلی چیزها یاد داد .  

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:27 توسط مورچه| |

من امروز و دیروز یه حسی دارم . که خیلی شبیه حس خریته . یعنی به یه نحوی هی با خودم می گم من آدم نمی شوم . البته تقصیر منم نیست ها . وقتی همه دور و برت هی دارند خریت می کنند و هی تو چمن آواز می خونند و خوشحال اند که آدم نیستند تو هم هوس می کنی خر باشی .

اشتباهه . اما خیلی وقتها اشتباه کردن هم خوبه . من مدت هاست دارم تو یه جاده صاف و راست راه می روم . ولی دیدید که راه راست لذت نداره . همیشه بی راهه ها چیزهای قشنگ و هیجان انگیز داره . راه راست را خیلی ها رفتند و دیگه هیچ جای بکری براش نذاشتند . اما وقتی یه بی راهه را می ری شاید تو اولین نفری باشی که این راه را می ره و مجبوری خلاقیت داشته باشی . ابتکار داشته باشی و شاید چیزهایی را ببینی که هیچ کس ندیده . ولی خوب خطر هم داره . یه وقت یه حیوونی بهت حمله می کنه و تو تنهایی . چون تو راهی که می ری کسی نیست . اما تو راه راست اگه هم چیزی بهت حمله کنه حداقل خیلی ها هستند که کمکت کنند . یه قدم این ور تر و اون ورتر پر آدمه .

اما با همه این حرفها من دلم می خواد بزنم به بی راهه . دلم می خواد پاهام گیر کنه به شاخه های شکسته و قبلم تاپ تاپ از وحشت ناشناخته ها بزنه . دلم می خواد هیجان کاری را داشته باشم که می تونه منو برسونه به ساحل یا به پرتگاه .

خلاصه اینکه ما این روزها درگیر راه راست و خریتیم . اینم به عنوان اختتامیه اضافه کنم که با همه این اوصاف ما سرمون را پایین می اندازیم و به راه راستمان ادامه می دهیم . شایدم ادامه دادن همین راه خودش خریته . کسی چه می دونه !

نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 8:55 توسط مورچه| |

حالا که از نوشته های من استقبال شده پس ازتون دریغ نمی کنم :

دیروز به سفارش بابا رفتم براش دست کش بخرم . اولا که همه فکر می کردند برای دوست پسرم کادو می خوام . من نمی دونم مگه کسی تا حالا واسه باباش چیزی نخریده ؟ ؟ دوما که بابام خیلی ایرادیه . خیلی سعی کردم بهترین جنس را پیدا کنم . بالاخره یکی خریدم . پوست بز بود . به گفته فروشنده البته ! خودم خیلی خوشم اومد . مثه دست کش های بنتون فریزر بود . مخصوص شکار گوزن تو کوههای برفی ! داداشم می گفت مال شکارچی هاست . مامانم می گفت می پزه دست هاش . بابام اما خوشش اومد .

وقتی فکرشو می کنم که تو شب کاریش دست هاش گرم می مونه خیلی خیلی خوشحال می شوم . 

خوشحال زندگی کردن کار ساده ایه . باید راهشو پیدا کرد ! 

--------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

گونه جدیدی از مورچه ها هستند که نیش دارند . شماها مقاله علمی نمی خونید و اطلاعاتتون پایینه به من چه ؟

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 8:12 توسط مورچه| |

دیروز موقع بر گشتن هوا مثه شمال بود . ابری و کدر . خیلی لذت بخش بود . خیلی ! برای اولین بار از رانندگی لذت بردم .

امروز صبح بابام به مسخره اومده بالا سرم می گه : ماشین من عقبه می خوای با اون برو

منم کم نیاوردم و گفتم : سوییچ را بذار رو میزم .

اما حس می کنم پشت همه این حرفها مامان و بابا بهم افتخار می کنند . امروز مامان می گفت : مورچه تو می خواستی پسر بشی !

خوب دیگه چه می شه کرد مورچه نبین چه ریزه نیشش خیلی تند و تیزه !

امروز هم امتحانم را به بهترین نحو دادم . دیگه اگه نمره کامل نگیرم به قول بابام ( وقتهایی که تک می آورده ) استاد باهام لجه .

این جا بالاخره زمستون خجالت کشید و یه برف باروند . پشت شیشه هوا تاریک و کدره . برف مثه پوره خامه می ریزه .  تا حالا جون من یه همچین تشبیهی شنیده بودید ؟ خداییش حال می کنید با من رفیقید ؟

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 15:19 توسط مورچه| |

چشم راستم مثه یه کاسه خون شده و می سوزه . امروز هم زمان با نگهبان جلو در رسیدم . داشت کلید می انداخت به در که من رسیدم . تقریبا یک ساعت زودتر ! آخه با ماشین خودم اومدم .  بهتره بگم ماشینم را دزدیم. بابا که رفت سرکار یهو به ذهنم رسید منم ماشین ببرم . فقط ناراحتم که الان مامان بیدار شه و ببینه هر دو تا ماشین ها نیست فکر می کنه یکیش را دزد برده . شاید هم دوتاشو  این اولین باریه که من بدون بابام تو جاده می یام.

بابا و مامان ها چون نگران بچه هاشون اند خوب می ترسند . اما بچه ها اگه قرار باشه همیشه بخواند بهشون گوش بدهند تاتی تاتی هم یاد نمی گیرند . من ولی بچه حرف گوش کنیم عذاب وجدان گرفتم . مامانم تا من بر گردم نصفه عمر شده . تا حالا هم اگه نیومده بودم تو جاده فقط برای این بود که مامانم را عذاب ندم .

من دختر بدیم . صبح که می اومدم خیلی راضی بودم . اما الان ناراحتم .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

الان مامان زنگ زد . این اولین باره که مامان به مبایل من می زنگه . اصلا عادت نداره بهم زنگ بزنه . اگه دیر هم بیام زنگ نمی زنه .

گفت اولش فکر کرده بابا دو تا ماشینی رفته . ( خوب خواب آلود بوده بچه ام ) . بعدش گفته نه دزد برده . اما دیده دزد که چادر ماشین را این قدر تمیز تا نمی کنه .

خلاصه آخرش گفت : به بابات می گم !  

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه همکاری دارم که یه دختر کوچولو داره . صبح ها خیلی خواب آلوده چون می گه شبا بچه اش نمی ذاره بخوابه . بهش گفتم : عیب نداره . بعدا بزرگ می شه این قدر کیفشو می کنی . این قدر کمکت می کنه .

اما یهو یادم افتاد که مامان من الان هم کیف منو نمی کنه و فقط از دستم حرص می خوره . آخه بچه به چه درد می خوره ؟ !

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 7:56 توسط مورچه| |

یه زنی بیشتر از ۲۰ سال داره تو خونه یه مردی کار می کنه . زنش بوده . مادر بچه هاش بوده . خونه دار بوده . معلم بچه های مردم هم بوده . حالا بعد از این همه مدت یه عالمه درد براش مونده و جز اون هیچی . گردن درد از اعصاب . پا درد از اعصاب و ... چرا ؟ ؟

تو همه این بیست سال یه بار همشون با هم مسافرت نرفتند . چون حضرت شوهر بیماری خاصی داره . پاش را که از شهر می ذاره اون ور تر حالش بد می شه . خدا عالمه که این فیلمشه یا واقعیت داره . هیچ وقت تو خونه حرف نمی زنه کلا کم حرفه . هیچ وقت فامیل زن را دعوت نمی کنه چون با همه فامیلش قهره . هیچ وقت برای زنش کادویی نخریده چون زن همیشه حتی تا جوراب و زیرپیراهنی اون را هم براش خریده . حتی همه حقوق زن را هم همیشه ازش گرفته . چون حقوق خودش به تنهایی کفایت خرجی خانواده را نمی ده .

اون زن حالا چی داره که دلش را بهش خوش کنه ؟ حتی بچه هاش هم به حضرت شوهر رفتند . من به چه بهانه ای بگم : خوش باش تا دردهات خوب شه . به چی نگاهش را تمرکز کنم تا بگم بخنده تا رگ گردنش دل کنه ؟ تا داروهاش را قطع کنه ؟ زنی که حتی دردش را به خواهرش نمی گه تا نکنه دلش را بشکنه . زنی که همیشه هر چی داشته داده به مستخدم مدرسه هایی که توشون کار می کرده . زنی که همه گداهای شهر را می شناسه .

وقتی کاری نمی تونم بکنم . وقتی این همه زشتی هست و تو نمی بینی تا بهت نگند . وقتی ...

کاش خوشبختی یه تیکه طلا بود تا بخریش و کادو بدی . کاش یه دونه جوراب بود که هر وقت هم سوراخ میشد دوباره بدوزیش و بپوشیش . کاش حداقل یه تیکه شکلات بود تا بدی یکی یه بار هم شده طعمش را بچشه . حتی به قیمت تموم شدنش .

خدایا به این زن خوشبختی نمی دی صبر بده .

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 14:53 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin