دیشب بعد از مدتها کسی گوشیش را رو من خاموش کرد . - زیر آفتاب برنزه شدی اما نسوختی . پیاده راه رفتی اما پشه نیشت نزده . خیلی شانس بیاری از همه زندگیت یه خاطره خوب برات بمونه . - تو خاطره هاتو جمع کردی ؟ - من به اندازه خودم خاطره خوب دارم . دیگه آماده رفتنم . کاش تو هم به خاطره های خوب قانع بودی . مثل من ! ! همیشه خداحافظی ها تلخ نیست . حتی وقتی می دونی سلامی در کار نیست . نمی دونم چرا ؟ چو یار بر سر صلح است و عذر می طلبد توان گذشت زجور رقیب در همه حال امروز يكي از روزهاي بد زندگيم بود . صبح نيم ساعت منتظر سرويس موندم اما نيومد . من خودم يخ زده بودم . موژه هام سفيد بود . ابروهام يخ زده بودم . دستام بي حس شده بود . پاهام تكون نمي خورد . دوستم هم امتحان داشت . اگه خودم بودم مي رفتم خونه . اما به خاطر اون موندم . همكارم هم بود . تصميم گرفتيم يه كم راه برويم تا يه ماشيني سوارمون كنه . همين طور كه مي رفتيم . من داشتم به دوستم مي گفتم : آذوغه داريم . من ناهار آوردم . مي تونيم آتيش روشن كنيم . چند روزي زنده مي مونيم . ... و مي خنديديم دوستم گفت : حالم بده . نمي تونم راه بيام . بهش گفتم : يه كم تحمل كن مي رسيم . زير بغلش را گرفتم . يهو با صورت افتاد رو يخ ها . فكر كردم خودش را انداخته . خواستم تكونش بدم نشد . همكارم بلندش كرد . بي هوش شده بود . چشماش باز بود اما سفيديش پيدا بود . گلوش مثه كسي كه نفسش بند اومده صدا مي داد . يهو مثه يه معجزه در يه گاراژ بزرگ باز شد و گفت بياييد تو . بخاري هست . همكارم زير بغلش را گرفت و مي كشوندش . منم پاهاشو گرفته بودم . اما سنگين بود . دستم هم بي حس بود . پاهاشو ول كردم . همكارم مي گفت : نخواب . اما اون بي هوش بود . رفتيم تو . جلو بخاري رو زمين گذاشتيمش . من زدم تو صورتش . چشماش بر گشت و به هوش اومد . كم كم گرم شد . زير چونه اش زخم شده بود و از دماغش خون مي اومد . من مثه رودخونه گريه مي كردم . تو اون هوا نمي دونم چه طور اين همه اشك داشتم . ترسيده بودم . خيلي !! خيلي !! خيلي !! مي لرزيدم . نه از سرما از ترس . بدنم سرما را حس نمي كرد . بي حس بودم . كم كم گرم شديم و من اومدم اداره . اون رفت بيمارستان . حالا دكتر بهش گفته اگه ۵ دقيقه تو اون شرايط مي موندي سنگ كوب مي كردي . همين حالا هم در آستانه سكته بوده . نمي دونم اون در چه طوري باز شد . نمي دونم مرده از اون تو ما را كي ديد . نمي دونم چرا دوستم دقيقا جلو اون دره از حال رفت . فقط مي دونم كه من خيلي احمقم . بايد بهش مي گفتم امتحان مهم نيست بيا بريم خونه ... و خدا !!!! خدايي كه من گاهي مي بينمش . اما هميشه منو مي بينه ! حالم بده . هنوز رودخونه ام جاريه ! هنوز ترسيدم . ديشب يه خواب خيلي خيلي عجيب ديدم : داشتم تو يه خيابون بلند قدم مي زدم . شب بود . هوا هم خيلي سرد بود . اطراف خيابون مردم مشكي پوشيده بودند و براي امام حسين گريه مي كردند . من اما گريه نمي كردم . ناراحت هم نبودم . قدم مي زدم . يكي از خانمها شمع روشن كرده بود و كلي خاموش هم جلوش بود . من از بغل دستيش پرسيدم كه مي شه منم يكي روشن كنم ؟ گفت : آره ! آمدم جلو و يه شمع برداشتم . يهو دختره سرش را بلند كرد . خواهر اليور بود . دوست ممد !! روسري مشكي پوشيده بود و كلي گريه كرده بود . تا منو ديد انگار آتيشش زده باشند يهو گفت : تو اين جا چه كار مي كني ؟ تو برادرم را بدبخت كردي . ممد مثه برادر من بود . تو خونه ما با ما زندگي كرده بود . دوسش داشتيم . تو باعث شدي از اين جا بره . تو اونو خورد كردي . تو ... حالا هم موندي و به بدبختي ما مي خندي ؟ دست به شمع هاي من نزن . مي خوام شمع روشن كنم كه شايد يه روز برگرده . اين ها را كه مي گفت حالا هاي هاي گريه هم مي كرد . بغل دستش هم گرفته بودش كه به من حمله نكنه و من تمام مدت با خودم فكر مي كردم كه بي خودي مي گه مثه برادرم بوده . عاشق ممد بوده . براي همين هم ازدواج نمي كنه . بعد من خيلي خونسرد بهش گفتم : ببين بي خودي شلوغش نكن . من هر كاري بخوام مي كنم زندگيم هم هيچ ربطي به تو نداره . اونم برادر تو نبوده بي خودي خودت را نچسبون بهش . و بعد دوباره دستم را كردم تو جيبم را به راهم ادامه دادم بدون اين كه حس خاصي داشته باشم . وقتي بيدار شدم ديگه تا صبح خوابم نبرد !!!! -------------------------------------------------------------------------------------------------------- اون آدم خاصه برام يه ميل زده تاريخ تشكيل يه دوره آموزشي را اعلام كرده . بگيد چه تاريخي ؟ ۱۰/۱۰/ و ۱۱ / ۱۰ منم براش يه ميل زدم و گفتم : لطفا در تاريخ تشكيل دوره تجديد نظر بفرماييد . وقتي رئيسم نامه اش را ديد گفت : اين آدم كلا مجنونه . تو دفتر خودش هم كه ديدمش داشت آسمون را نگاه مي كرد و شيرين مي زد . بچه ام 1 – آدمها انواع مختلف دارند . يه روز يكي دزدي كرد و رفت من اين قدر دلم گرفت كه گريه كردم . و هر چي هم شنيدم باز تصوير خوبي ازش دارم . به هر حال اگه دزد هم بود از اون دزدهاي مهربون و خوب بود . حتي الان هم گاهي بچه ها بهش زنگ مي زنند و باز همون شوخي هاي قبل را با هم دارند . مثه شخصيت هاي منفي فيلم ها كه در عين منفي بودن محبوبه !! امروز يكي ديگه دزدي كرده و مي خواد بره و من فكر مي كنم كه چه طور اين رفتن را سرعت بدم ؟ من چي بگم و چه كار كنم كه وضعش بدتر از اين بشه و زودتر بره ؟ مثه دزدهاي تو فيلمهايي كه همش دلت مي خواد گير بيافته . بعضي ها هم بود و نبودنشون خيلي فرق نداره . مثه سياهي لشكر مي مونند . من جزو كدوم آدمها هستم ؟ دزد نيستم . اما اگه يه روز بروم چه با پاي خودم چه بيرونم كنند چه تصويري تو ذهن بقيه به جا مي ذارم ؟ هميشه دوست داشتم بدونم . اما معمولا اون هايي كه به زبون مي يارند نمي شه رو راست بودنش حساب كني و اون هايي هم كه نمي گند خوب نامعلومه ديگه . به هر حال خيلي بده كه وجودت باعث آزار ديگران باشه . و خدا كنه من از اون دسته آدمها نباشم . و چه خوبه كه تو قهرمان حداقل زندگي خودت باشي . 2 – از يه ديدگاه ديگه آدمها دو دسته اند . دسته اول اونهايي كه زيراب مي زنند و دسته دوم اونهايي كه زيرابشون را مي زنند . هميشه دسته اول مي مونند و دسته دوم مي روند . اين البته دو دسته اي بود كه من اين روزا باهاش درگيرم . وگرنه عجايب آدميت بي نهايته . كاش ما آدم خوبه قصه باشيم . شاید واسه اینه که یه چیز بهتری را می خواد بعدا بهت بده ! پی نوشت : اگر می خواهیم روزی شاهد نفوذ حقیقت در تمامی جهان باشیم، باید به جایی برسیم که کم اهمیت ترین موجود جهان خلقت را به اندازه خود دوست بداریم و برای رسیدن به چنین جایی، نباید از هیچ یک از ابعاد زندگی بگذریم . ماهاتما گاندی وقتی این چند خط بالا را امروز خوندم می دونید به چی فکر کردم ؟ این که کم هستند آدمهایی که حتی خودشون را دوست داشته باشند . خود من خیلی وقتها خودم را حتی دوست ندارم . حالا چه برسه به کم اهمیت ترین موجود !! هواي شهر من اين روزها سخت تغيير كرده . برف مي ياد اما گرمه . باد مي ياد اما آرامش بخشه .درخت ها خشك اند اما بوي بهار مي دهند . خورشيد كم پيدا شده اما صداي خنده اش مي ياد . صبح جمعه ساعت ۷ از خواب پا شدم كه درس بخونم اما نمي دونم چرا آينه گرفتم دستم جلو پنجره نشستم خط چشم كشيدم شبا با وجود اين كه خيلي خوابم مي ياد اما مي تونم ساعت ها تا دير وقت بيدار بمونم و درس بخونم . يه عالمه انرژي دارم كه از زير پوستم داره قليان مي كنه . چند روز پيش رفتم براي خودم يه دستبند با مهره هاي آبي خريدم مي تونم ساعتها حرف بزنم بدون اين كه فكم آخ بگه . مي تونم ساعتها برقصم بدون نوار ! حتی اگه دو روز هیچی نخورم گرسنه ام نمی شه . من اين روزها بي دليل خودم را خيلي دوست دارم . . . چه كسي مي داند كه تو در پيله خود تنهايي ؟ چه كسي مي داند كه تو در حسرت يك روزنه در فردايي ؟ پيله ات را بگشا !! تو به اندازه پروانه شدن زيبايي . پی نوشت : یه دوستی تو کامنتش برام نوشته : یه خاطره خوب ارزشش را داره که هزارتا خاطره بدش را فراموش کنی !! گاهی وقتها تو زندگیت با آدمهایی برخورد می کنی که هرگز فراموشت نمی شه . یه بار می بینیشون و یکی ازشون تو دنیا هست . آدمهایی که فکر می کنی قبلا اون ها را می شناختی و بعدا همیشه یه آشنا باقی مونند . حتی اگه هرگز دیگه باهاشون برخورد نکنی . آدمهایی که این قدر روت تاثیر می ذارند که تا ساعت ها در موردشون فکر می کنی . یه سری آدمهای خاص !!! من دیروز با یکیشون برخورد کردم . دیروز از اول صبح ناراحت و نا امید بودم . از این کار تکراری لعنتی از زمین و زمون گله داشتم . اصلا دلم می خواست فقط با یکی دعوا کنم . همه کارام را جمع کرده بودم و انجام نمی دادم . از همه آدمهای دور و برم حالم به هم می خورد . حالا تو این هاگیر واگیر رئیس آموزش تهران هم اومده بود بهم سیستم مکانیزه آموزشی را یاد بده ! چشم دیدارش را نداشتم . مدام دعا می کردم پشیمون شه و نیاد . اما اومد . منم اصلا بهش محل نذاشتم . تازه نهار هم براش بدترین غذا را که خودم هیچ وقت نمی خورم سفارش دادم . کارام هم پهن کردم جلوم که بگم هیچ وقتی برات ندارم . اما اون با خوش رویی تمام صندلی آورد و گذاشت کنار من و شروع کرد به حرف زدن . خیلی توضیح اضافی می داد . منم اصلا گوش نمی دادم. بعد از چند دقیقه گفت : خانم مورچه یه چیزی بگم در موردتون ؟ گفتم : بگید ! - شما اصلا از کارتون لذت نمی برید . حتی راضی ترید که ولش کنید و بی کار باشید ! خندیدم و گفتم : بله . همین صبح داشتیم به این موضوع فکر می کردم . اصلا هم دلم نمی خواست حاشا کنم . نمی دونم چرا . شاید هر کس دیگه ای بود اونم از تهران اونم یه رئیس شدیدا این حرف را تکذیب می کردم . اما اون این قدر مطمئن گفت که من دیدم همون راستشو بگم سنگین ترم . - من آدمها را با یه نگاه می شناسم . الان می تونم همه خصوصیات شما را بگم . - روان شناسی خوندید ؟ - نه اصلا ! یه جور استعداد ذاتیه - خوب یکی دیگه از خصوصیات منو بگید خندید و گفت : نه ! من دیگه جسارت نمی کنم . این فال گیرها را دیدید که کف بینی می کنند ؟ منم یه شماره حساب می دم بریزید به حسابم و بعد براتون کف بینی می کنم . - نه ! قبول نیست . اول باید چند نمونه دیگه بگید تا من مطمئن بشوم بعد پول بریزم به حسابتون گفت : باشه . خیلی شیطونید و این جا هیچ کس نمی دونه که شما می تونید چه دختر خانم شلوغی باشید . تو شرکت همیشه آروم بودید و ساکت . دیگه یادم رفت که چقدر در عذاب بودم و همه بی حوصلگی هام از بین رفت . کلی ذوق زده بودم . این مرد هیجانی به جون من انداخت که از ساعت ۲ تا ۵ بعداز ظهر به همه وراجی هاش گوش دادم و اصلا هم خسته نشدم . تازه وقتی می رفت خیلی هم ناراحت بودم . شب هم تا دیر وقت انرژی داشتم برای درس خوندن . و حتی اثرش تا امروز هم مونده . نگاهش برق خاصی داشت . فوق العاده خوب حرف می زد . خیلی خوب برخورد می کرد . بدترین جمله ها را طوری بیان می کرد که تو به نظرت خیلی هم حرف بدی نمی اومد . و این قدر به من نزدیک شد که در تمام سال های زندگیم هیچ مردی این قدر با من صمیمی نبوده . و چیز هایی را از اعماق وجودم دید که حتی خودم تا حالا بهشون نگاه نکرده بودم . اون چیزهایی را می دونست که خودم فکر می کردم تا بدونم درسته یا نه ؟ شاید صمیمی ترین دوستام بعضی از چیزهایی را که اون گفت نمی دونستند . بیشتر از ۳۰ تا از پنهان ترین خصوصیات منو اسم برد و همه درست بود . یه کم درس می داد . بعد یه نگاهی به من می کرد و خیلی جدی می گفت : یه سوال : فلان خصوصیات را داری ؟ به ریزترین حرکاتم دقت می کرد . دستم را تکون می دادم نگاه می کرد. نوک جورابم هم حتی دید . به ناخن هام . کفشم . چادرم . لباسم . لبام . موهام . میزم . کیفم و ... دقت می کرد. من حس می کردم که زیر ذره بینشم . گفت هیچ وقت به هیچ کس این همه خصوصیاتش را نگفته . حتی آقایون . اونم می گفت یه حس خوبی داره تو حرف زدن با من . و به من گفت : تو چی ؟ معذبی ؟ گفتم : نه ! ..... منم حس خوبی داشتم . اصلا احساس خجالت نمی کردم . حتی وقتی در مورد خصوصی ترین مسائلم حرف می زد و همه درست بود . حتی وقتی در مورد رابطم با مردها می گفت . حتی وقتی از تنهایی هام می گفت . من انگار حرف خودم را از زبون کس دیگه ای می شنیدم و برام خیلی جالب بود . اون به نظرم یه دوست بود . نمی دونم درست بود یا نه ؟ ولی من این طوری حس کردم . من خیلی ساکت بودم . فقط اون حرف می زد و من تایید می کردم . لزومی نبود من بیشتر حرف بزنم . اون همه درونم را مثه یه کتاب قصه خونده بود . وقتی داشت تعریفم را پیش رئیسم می کرد که خیلی سریع یاد می گیرم . رئیسم گفت : بله خانم مورچه یکی از بهترین کارمندهای منه بعد که رئیسم رفت . اون برگشت گفت : علاقه مندی را داشتی ؟؟؟؟؟ من به هیچ وجه آدمی نیستم که راحت ارتباط بر قرار کنم مخصوصا که طرفم مرد باشه ! اما ... می گفت : یه ساله با یکی از خانمهای تهران هم اتاقی اند فقط دو کلمه حرف زدند ( سلام - خداحافظ ) ولی دیده من ظرفیتش را دارم که این ها را بهم بگه و گفت هیچ کدوم از بچه های شرکت نمی دونند که اون به قول خودش این استعداد را داره . وقتی رفت بچه ها گفتند : خانم مورچه خسته نباشی . ما برات دعا می کردیم . چقدر وراج بود !! من فقط لبخند زدم . چون یکی از بهترین روزهای زندگیم را گذروندم . و جالب تر این که بچه ها می گفتند : این آقا سوژه خنده است . خیلی تعجب کردم . گفتم چرا ؟ گفتند : بس که شوته . خیلی خنگه ! مثه پت و مت می مونه !!!!!!!!!!!! ولی این طوری نبود اون شوت به نظر می رسید چون ساده برخورد می کرد. خودش را نمی گرفت . با همه با احترام فوق العاده ای برخورد می کرد . خیلی خاکی و صمیمی بود . اگه مثه دیگران آسمون را نگاه می کرد و راه می رفت خوب بود ؟ اون در عرض دو ساعت فهمید که من چقدر تو کارم مشکل دارم . چقدر استعداد بی کار دارم که داره هدر می ره . چقدر تنهام . چقدر احساسی و زودرنجم . حتی به چه چیزهایی علاقه دارم .... به من گفت : گاهی خیلی تنهایی نه ؟ گفتم : شما مگه نیستید ؟ گفت : نه!!! ( خیلی جدی ) با تعجب گفتم : مگه می شه ؟ همه آدمها یه وقتهایی تنها اند . گفت : آره ! اما چون سوالم را با سوال جواب دادی خواستم به جوابت نرسی ! خیلی باهوش بود . هر لحظه یه حادثه تازه خلق می کرد . و همه این حادثه ها آینه ای بود در مقابل من . دو سالی می شه که تلفنی باهاش در تماسم و همیشه فکر می کردم مرد سن بالای کچل و خنگیه که حتی به خودش زحمت نمی ده کمی بلند تر حرف بزنه .مدام باید بهش بگی : من صداتون را نمی شنوم . و تازه بعدشم می بینی هیچ کدوم از خواهش هایی را کرده بودی انجام نداده . اما دیروز من مردی را دیدم که شاید دیگه هیچ وقت با نمونه اش تو بقیه سال های زندگیم ملاقات نکنم . تمام دیشب نتونستم بخوابم . جالب تر این بود که وقتی کسی رد می شد حرف را عوض می کرد و من حس می کردم که ما دزدکی داریم کاری را می کنیم که کسی نباید بدونه . گفت شما هم منو در یک جمله بگو . نتونستم . به هیچ وجه آدمی نبود که در یک جمله بشه تعریفش کرد . اما اون گفت : داشتم می رفتم یک جمله دیگه در موردت می گم . و نگفت ! چون همه برای بدرقه اش جمع شده بودند . چقدر دلم می خواست اون یه جمله هم می گفت . شماره حسابش هم یادش رفت بده .. !! من وقتی تو داستان ها یا فیلم ها یه همچین آدمهایی را می دیدم فکر می کردم چقدر بده با این ها بودن . چقدر آدم در عذابه که همه افکارش را بخونند . و چه آدمهای ترسناکی هستند !! اما دیروز دیدم چقدر خوبه که لازم نباشه تو حرفی بزنی تا چیزی یا خودت را ثابت کنی . وقتی کسی اون قدر تو را بفهمه که خودت تا حالا در مورد خودت خبر نداشتی . اصلا هم حس بدی نبود . شاید اگه بدجنس یا سواستفاده کن بود آره وضع فرق می کرد . اما اون فوق العاده مهربون و نزدیک بود . نمی دونم اون از من چه تصوری داره . یا منو کلا چه جور آدمی دیده اما من هرگز ملاقات دیروزم را فراموش نمی کنم . و افسوس می خورم از این که این همه آدمهای کوچیکی دور و برم دارم . آدمهایی که برای حسادت همکارشون را می فروشند . آدمهایی که برای یه مبایل با مادرشون ۶ ماه قهر می کنند . و حتی کسایی مثه خودم که در مورد دیگران راحت قضاوت می کنند ... اینم عکس زمینه سیستم منه که با دیدنش کلی از خصوصیاتم را گفت . چه غلطی کردم امروز من همیشه یه ضد آفتاب می زنم و یه رژ لب . چقدر این مردها فضول اند !! من خودم وقتی دوستام زیر ابرو بر می دارند نمی فهمم . اصلا به چشمم نمی یاد اما این ها یه ریمل را می بینند !! پی نوشت ۱ : باز هم ممیزی . این جا باز جو متشنجه . من دارم سکته را می زنم . پی نوشت ۲ : وقت نشد با من مصاحبه کنند دو شب پيش ساعت ۱۱ شب وقتي داشتم با بابام مي اومدم خونه تو جاده يه سرباز پليس را ديدم كه ايستاده بود و به خودش مي لرزيد . در عرض يك لحظه تصميم گرفتم سوارش كنم و براش نگه داشتم . به بابام گفتم : بذار سوارش كنيم . گناه داره . بابا هم هيچي نگفت ! سوار شد . خيلي تشكر كرد . تا يه جايي با ما اومد و بعد پياده شد . من سوارش كردم به اين نيت كه اگه يه روزي ... يه شبي ... تو يه جاده اي ... داشتي از سرما مي لرزيدي كسي هم براي تو نگه داره .
![]()
![]()
. چه کارش دارند ؟ یه کم حواس پرته خوب !! ![]()
. گل زدم به موهام و شديدا احساس خوشگلي بهم دست داد .
كه خيلي دوسش دارم . برام يه نشونه است . يه يادگاري !! من يادم نمي ياد براي دلم ول خرجي كرده باشم . 

![]()
. خیلی علاقه مند به کارش . خیلی مسئولیت پذیر و ...
بعد برگشت نگام کرد و دوتامون زدیم زیر خنده !
همین و همین !! امروز یه کمی هم ریمل زدم گفتم مصاحبه دارم و عکس می گیرند خوشگل باشم . بی حالت نباشه صورتم . حالا از اون نفر اولی که اومده تو شرکت هی منو نگاه می کنه تا آخریش !! نمی کنند به روی خودشون نیارند . همش تقصیر دوست ناباب بود . منو گمراه کردند . 
![]()
احساس کسی را دارم که تو پیته !!
| Design By : Night Skin |


