در مورد پست قبل همتون منو دعوا کردید . فقط یکی از دوستام این نظر را برام گذاشت : این که برات موقعیتی پیش اومده که یکبار دیگه فرصت می ده تا با کسی که دنیا را برات قشنگ تر می کنه و بهت انگیزه بهتر ادامه دادن می ده مشکله؟ !!!!! تو به این می گی مشکل؟ برو و باز از یه روز قشنگ دیگه لذت ببر و اونو تو خاطرت بسپار . هر چند نظرات همتون برام ارزش داره اما من این یکی را بیشتر می پسندم. چرا به قد یه روز خوشحال نباشم ؟ چرا ما در مورد هر چیزی به طور دائم و کمال نگاه می کنیم ؟ چرا هر چیزی را درسته می خواییم ؟ شاید بهتره به قول یکی از دوستام فعلا بهش فکر نکنم . بله این بهتره . اگه قرار باشه هر روز فکر کنم اون وقت ... اصلا ولش کنید ! تو ماه ديگه يه روز بايد بروم ماموريت كه نتيجه اش ملاقات دوباره همون آدم خاصه است !!!! صبح وقتي ايميلش را خوندم شكه شدم . ترجيح مي دادم ديگه باهاش برخورد نكنم . حالا يكي بگه من چه كار كنم . نه مي تونم بهش بي توجه باشم . نه مي تونم بهش توجه كنم گفته بود كه به همين زودي ها دوباره همو مي بينيم . اما من باور نكردم . يا دوست داشتم فكر كنم اون بار اول و آخر بود . من ترسيدم . از خودم بيشتر از هر چيز ! مي دونم كه يه روز هيچي نيست و زود هم تموم مي شه اما بعدش من مي مونم يه مورچه كه همش مي خواد بهونه بگيره برام . راس هزار روز مي خواد زير لبي پچ پچ كنه . بعد من چه طور از دست خودم نجات پيدا كنم ؟ چه طوري اين بچه را ساكتش كنم ؟ چه طوري ؟ ! بچه ها كه منطق حاليشون نيست . بچه ها كه نمي فهمند نمي شه يعني چي . بعد من با خودم چه كار كنم ؟ اون بار براي يه هفته چنان انرژي داشتم كه حد نداشت . اما اين بار مي دونم خيلي فرق داره . نمي ذارم ديگه اون رئيس باشه . من غير قابل نفوذ بودن را خوب بلدم . حداقل اين يكي را زياد تمرين كردم. مي روم و بعد هيچ اتفاقي در من نمي افته ! اين منم كه اين جا احساست را هدايت مي كنم نه احساسم منو ! ديروز اتاق تكوني داشتم . اندازه سه تا كيسه بزرگ آشغال ريختم دور . البته اين وسط كلي هم موارد جالب پيدا كردم . مثلا يه فيلمي كه بابام چند سال پيش داده بوده ببينم لا آشغالهام گم شده بود ديروز پيداش كردم . حتي تمام قاب عكس هاي در و ديوار اتاقم را در اوردم . احساس خوبي داشتم . سبك شده بودم . من هيچ وقت ديگه فرصتش را پيدا نمي كنم كه بخوام خاطره هامو بخونم يا داستانهامو ! و ترجيح مي دم برام اون چيزهايي بمونه كه تو ذهنم هست و چيزهايي كه فراموشم مي شه همون نباشه بهتره . حس مي كردم دارم بيست سال خاطره را دور مي ريزم . و حالا سبك تر ادامه مي دم . اين وسطه البته خيلي ها سود بردند . مامانم كلي چيز گيرش اومد . يا داداشم ! وقتي شب رفتم تو اتاقش ديدم كلي از لوازمم روي ميزشه . گفت : مي خواي پس بگيري ؟ گفتم نه ! حالا هم تازه اتاقم درست نشده . فقط ديشب تختم را درست كردم كه جاي خواب داشته باشم . وگرنه ديگه هيچي سر جاش نيست . خلاصه اين داستان احتمالا تا يك هفته ادامه داره . امروز صبح یه باد خنک بهاری می وزید . زمین خیس و بوی ضعیف بهار که اگه خیلی دقت می کردی می تونستی حس کنی . بویی که به من ناخوداگاه دلشوره می ده . نسیم ... بارون ... خنکی بهاری ... یه لحظه حس کردم تو دلم کسی داره رخت می شوره . نمی دونم این گردش دوران تا کی هست و چرا من سرگیجه نمی گیرم . نمی دونم چرا پوست تنم از هجوم این همه خاطره منفجر نمی شه . من خیلی چیزها را نمی دونم . هر چی بزرگتر می شی جوونه منم بیشتر رشد می کنه . هر چی جدی تر می شی هر چی دورتر می شی هر چی در مقابل بازیهای دیگران تماشاچی هستی جوونه من رشد می کنه . یه روزی از ریشه می خشکه می دونم . و شاید این تنها چیزیه که می دونم . هر چند تصویر اون روز باعث نمی شه که رشد نکنه . این روزها سخت تنهام . از همیشه بیشتر . اما نمی خوام تنهاییم را با کسی قسمت کنم . می خوام یه چیزهایی برای خودم باشه . سکوتم را دوست دارم . اگه انرژی نمی گیرم انرژی هم ازم کم نمی شه . دروغی هم نمی شنوم . هر چند به دروغ ها دیگه عادت کردم . یه زمانی عذابم می داد حالا انگار یه جریان راکده . خسته ام . اما نه دلم دریا و جنگل می خواد نه بیابون و استراحت و خواب ! کاش مشکلاتم حل می شد . دلم روزهای شاد می خواد . روزهایی که توش می رفتیم با درختهای برفی عکس می گرفتیم . روزهایی که دور هم از سرما می لرزیدیم و می خوابیدیم . روزهایی که قدم می زدیم . روزهایی که همه خیلی بیشتر می خندیدند . نمی تونم فرسایش کسایی را ببینم که دوستشون دارم . نمی تونم تاری چشمهایی را ببینم که قد همه کره زمین می ارزند . یه جایی باید زمان را متوقف کرد. سوپرمن یه جایی زمین را بغل کرد و بر عکس چرخوند و این جوری همه چیز به عقب رفت . سوپرمن همیشه مرد مورد علاقه من بود . نمی دونم چرا !! کاش توانایی هاش را داشتم . همیشه از این محدودیت جسمم و کوتاهی زمانم در عذابم . باید بیشتر از اینی می بودم که هستم . اما همینم و همین می مونم و منم در کنار همه فرسایش ها دارم تحلیل می روم . وقتی گودی چشمها و چروک دست ها را می بینم درد می کشم ولی لبخند می زنم . انگار من تنها کسی هستم که این ها را می بینم . اما دلم نمی خواست که نمی دیدم . من این روزها سخت تنهام ولی همین تنها چیزیه که تسکینم می ده . خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود.. هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... و من انگار همونم که صورتم از سیلی ناجوانمردی ها سرخه اما به روم نمی یارم . اینجا هیچ وقت بهار نمی شه . هیچ وقت بهار نبوده . اگه درختی هم شکوفه می زنه فریب ناپایدار خنده مستی بیش نیست . گله ای نیست !!! نفس کین است پس دیگر چه داری چشم ز چشم دور یا نزدیک ؟ غم فراون مي شه كي پشيمون مي شي ؟ كي مهربون مي شي ؟ بيا كه ديگه داره دير مي شه دلم تو سينه داره پير مي شه باز دلم غم داره باز تو را كم داره كي پشيمون مي شي ؟ كي مهربون مي شي ؟ بي تو ديگه دنيا واسه من سرابه مي بينمت هر شب ولي افسوس كه تو خوابه .... نمی دونم این دو خط آخر چی داره که من هر وقت می شنوم چشمام تار می شه . شاید به خاطر ریتم صدای گوگوشه که برای این قسمت بلندتر و سوزناکتر می شه . شاید هم چون به جونه ام آب و نور نمی رسه به دیواره های دلم فشار می یاره . نمی دونم ! اين هفته دوشنبه امتحان دارم . بعد سه شنبه دو تا و بعدشم چهارشنبه دوتا ! خوب شما حتما مورچه هاي زيادي را ديديد كه دونه هاي بزرگتر از خودشون را حمل مي كنند . يا يه چيزهايي را دنبال خوشدون مي كشند كه دو برابر قدشونه . و اصلا هم از رو نمي روند وقتي هزار بار وسط راه از دستشون مي افته . به هر حال اين بار هم تعجب نكنيد مورچه ها يه خصيصه مهم دارند و اونم پر روييه ! حالا امروز يه مشكل بزرگ دارم و بر سر يه دوراهي موندم . نمي دونم ساعت ۵ بعد از شركت بروم كلاس نقاشيم و بعد ساعت ۸ برسم خونه ؟ يا نروم كلاس نقاشي و ساعت ۵ برسم خونه و يه كم درس بخونم ؟ از صبح تا حالا مدام دارم بهش فكر مي كنم . اگه نروم كلاس نقاشي خوب دلم نمي ياد . اگه بروم عذاب وجدان مي گيرم كه چرا درس نخوندم . نمي دونم اگه اين هفته ديديد خبري از يه مورچه كوچولوي آروم و ساكت و مظلوم نيست فكر نكنيد يكي زده لهش كرده ها ... بدونيد كه سخت درگير يه دونه گنده تر از خودشه
باد مثل يك پسر جوان و هوسباز و شيطان، با لباسهاي قشنگ، بر و روي زيبا، و موهاي شانهكرده، دور و بر برگها ميچرخد. برگهاي نوجواني كه هنوز توي بغل مادرشان هستند و جاشان گرم و نرم است، برگهايي كه هنوز معني سرما و سختي و در به دري را نكشيدهاند. باد بعد از عشوه و طنازيهاي زياد ميرود سراغ يك برگ، يك برگ پر از ناز و كرشمه كه با دست پيش ميكشد و با پا پس ميزند. باد از آنجايي كه قلق كار برگها را بلد است، باز ميرود سراغ برگ، و باب صحبت و آشنايي را باز ميكند. ميپرسد: چقدر رنگ موهاتون قشنگه؟ رنگ كردين يا طبيعيه؟ پی نوشت : هیچ توجه کردید که من ادبیاتم به این خوبی نیست ؟ متن کاملا سرقتی بود چیز غریبی اون ته ته دلم می پلکه . چیزی که می دونم باید ندیده بگیرمش . باید فراموشش کنم . باید از درونم بیرونش کنم . باعث می شه چشمام رنگ دیگه ای ببینه . گوشهام هر صدایی را نشنوه و حتی بعضی از صداهایی را بشنوه که منبع خاصی نداره . نمی دونم دقیقا چیه . اما سبزه . تازه است . مثه حس نیازه . مثه یه جوونه کوچیک و نازک و کم خون که داره به زور از لابه لای شیارهای کهنه و ترک خورده ذهنم رشد می کنه . چیزی که خیلی خیلی قشنگه اما می دونم هوا و نور کافی نداره تا رشد کنه و می دونم خیلی قبل از این که لبخندش به گل بشینه از بین می ره . نمی دونم از کجا در اومده . چرا اومده . فقط می دونم از بین می ره . مشتاقش نیستم . مثه مادری که بچه ناخواسته داره ! اما اون هر روز بهم می خنده . نگاهش نمی کنم اما برای نگاهم آسمونها را رنگ مهتابی می زنه . کوچیکه اما حمایتش نمی کنم . هر چند می دونم از منه با منه و از بین می ره . شاید اگه برای این جوونه کوچیک آب و نور داشتم نگهش می داشتم اما حالا ... پی نوشت : خیلی تند نرید شاید جوونه یه درخت بائوباب باشه . شاید هم جوونه یه گیاه هرز . به هر حال هر جونه ای که گندم نمی شه . هر جونه ای که گل نمی ده !
همتون کلی نصیحتم کردید . اما مگه من چی گفتم ؟
من که گفتم قرار نیست اتفاقی بیافته یا من کاری بکنم . هر چی هست فقط درون خودمه . 
و بدتر از همه اون مي فهمه من حتي به چي فكر مي كنم .
دل و روده اتاقم را ريختم بيرون . اين قدر وسيله و خرت و پرت تو يه وجب اتاق جا داده بودم كه وقتي خواستم همه را بريزم بيرون راس يه خونه اي خرت و پرت بود .چيزهايي مي ديدم كه خنده دار بود . مثه مچبند نوزاديم كه تو بيمارستان مي بندند تا بچه عوض نشه . يا مثلا نقاشي دوست دوران راهنماييم و ...
هر بار اين كيسه ها را مي ذاشتم پشت در اهل منزل همه با تعجب نگام مي كردند . مونده بودند اين ها را از كجا مي يارم . نمي دونم چرا تصميم گرفته بودم همه چيزهايي را كه استفاده نمي كنم دور بريزم . گيتارم را تو ساكش و با پايه اش گذاشتم پشت در . ميز تحرير بچگي هامو كه بعدا كردمش ميز چرخ خياطي و فعلا بي كار بود را گذاشتم پشت در . بيشتر از 20 تا سر رسيد كه خاطراتم را نوشته بودم و بيشتر از 10 تا دفتر و سررسيد كه داستان هاي دست نوشته ام بود . حتي دفترهاي دوستام كه پيش من بود همه را ريختم دور . تمام دفتر شعرهام را ريختم دور . چه شعرهاي خودم چه شعرهاي ديگران كه نوشته بودم . تمام جزوه هاي قبلم را ريختم دور . حتي لوازم آرايشي كه استفاده نمي كردم حتي گل سرهام كه استفاده نمي كردم . يه عالمه خودكار داشتم كه همه يادگاري بودند اما نمي نوشتند . فقط 30 تا فلاپي نگه داشته بودم كه همه اش ايميل هايي بود كه برام زده بودند . اندازه يه كيف سي دي ريختم دور . 
بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت شيريني هم خريد... اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش .اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود ..
وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت ..خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم ...
هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت ..آقاهه هم يکي ور ميداشت .
ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه
وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سوء استفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد.. اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد. در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما.
وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما ..يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود.
در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع آقاهه داره شیرینی هاشو می خوره و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...
بدون حتي يه روز مرخصي .



برگ ميگويد:طبيعيه، مگه نميدونين تو پاييز هستيم
باد متوجه ميشود كه اين طلايي پاييز است و همين طور با هم گرم و گرمتر ميشوند. بعد جسارت به خرج ميدهد و دست برگ جوان را ميگيرد و ازش دعوت ميكند كه با هم برقصند.
برگ مردد است. اما در يك لحظه تسليم باد نيرومند و قوي ميشود و با خودش ميگويد: از اين بهتر برام پيدا نميشه، ميتونم باهاش تمام دنيا رو بگردمشانه به شانهي هم، و دست در كمر هم با هم ميرقصند. رقص باد و برگ، در يك فضايي كه معلوم نيست كجاست، اما هر چه هست بين زمين و آسمان است و ديدني. همهي برگهاي ديگر را به وجد آورده و به حسرت واداشته كه كاش ما چنين شانسي داشتيم. اين دو مثل زيباترين رقاصها با هم همنوازي ميكنند. برگ عاشق شده و انگار شاهزادهي زمين و آسمان است، و حالا خوني درون تك تك سلولهاش دويده كه رنگ طلاييش را را به قرمزي برده.
باد سركش و عاصي، از ديدن تماشاچيان اطراف و از قدرت رقصيدن خودش كه در كنار برگ احساس غرور و افتخار ميكند، و وقتي برگ، چشم توي چشم او در حال رقصيدن و قر دادن است، چشم باد به برگ ديگري ميافتد و وسوسهاي تمام وجودش را پر ميكند. در يك لحظه برگ سرخ و طلايي را رها ميكند، چون او را كشف كرده و لذت برده و ميداند برگ تنها بدون باد قدرت پريدن و رقصيدن ندارد.
برگ، كف خيابان ميافتد و لگدخور پاي عابران ميشود. از آن پايين به آغوش گرم مادرش نگاه ميكند و حسرت ميخورد كه چرا تسليم هوسش شده، و هيچ وقت راه برگشت ندارد.
و باد همچنان با تك تك برگها عشقبازي ميكند و هيچگاه پير نميشود. هر كجا كه بخواهد ميوزد و حالا برگهاي زخمي روي زمين با فشار پاي هر عابري درد ميكشند و نالهاي ميكنند؛ خشخشي شايد، و خيزي به سوي آسمان برميدارند و كوتاه رقصي ميكنند و جان ميسپارند.![]()
| Design By : Night Skin |


