تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

دوستاي خوبم سال نو همتون مبارك . دوست داشتم تك تك مي اومدم و بهتون تبريك مي گفتم اما فرصتش نشد . خيلي دوستتون دارم . براي همتون قلبي عاشق و ذهني جستوجوگر آرزو مي كنم . هزار سال عاشق باشيد و هزار سال عاشقتون باشند . همتون را مي بوسم ! 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:33 توسط مورچه| |

صبح بهاري عزيز منو به بازي ترانه ها دعوت كردند . خوب من خيلي از ترانه ها را دوست دارم . هر كدوم را تو يه مقطع خاصي زيادتر گوش دادم . حالا انتخابش خيلي سخته اما اسم بعضي هاشو مي گم :‌

 

اي الهه ناز با دل من بساز

كين غم جانگداز برود ز برم

بنان

 

كي اشكاتو پاك مي كنه شبا كه غصه داري ؟

دست رو موهات كي مي كشه وقتي منو نداري ؟

ابي

 

 

آتش عشق قديما اومدي تازه كردي

شهر خاموش دلم را تو پر آوازه كردي

گوگوش

 

 

من نيازم تو را هر روز ديدنه

از لبت دوستت دارم شنيدنه

فريدون فروغي

 

به من بگو بي وفا

حالا يار كه هستي ؟

خزان عمرم رسيد

نو بهار كه هستي ؟

اصلاني

 

 

 

آمد ! لب همان لب بود

اما بوسه اش گرمي نداشت

دل همان دل بود

اما شور و شيدايي نداشت

دلكش

 

 

عشق من عاشقم باش

نذار بيافتم از پا

با غربت من بساز تا با خودمم بسازم

داريوش

 

 

اگه نقش قصه ها شي ، مه روي قله ها شي

بري و از من جدا شي

نه فقط عاشقت هستم

مرحمي رو قلب خسته ام

اين تويي كه مي پرستم

سر سپرده تو هستم

اندي

 

و ....   كه الان ديگه حضور ذهن ندارم

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 14:30 توسط مورچه| |

پریشب بانو یه حرفی زد که تا مدتها در موردش فکر کردم : خوشبختی فاصله بین این بدبختی تا اون بدبختیه .

نمی دونم دقیقا بدبختی چیه . منتظرش نیستم . اما ...

گاهی وقتها با یه رویا می شه سال ها را طی کرد . می شه سال ها دل خوش بود که رویات اونیه که دوست داری . وقتی ازت همین هم می گیرند . وقتی یه روز می بینی خیلی واقعیت فرق داره با تصور تو اون وقت می مونی که حالا دنبال چه دل خوشی بگردی برای بقیه روزهات ؟ برای شبهایی که سخت صبح می شه . برای صبح هایی که بوی نم بارون طوفانی در تو به پا می کنه . برای عصرهایی که آسمون خاکستری می شه . برای وقتهایی که جزو هیچ زمان خاصی نیست .

کجا رویاهام را پنهان کنم که دست کسی بهشون نرسه ؟ کجا می شه رویا را پنهان کرد ؟

دلم می خواد امسال یه سفره کوچیک هفت سین بیاندازم و پاش بشینم تا سال تحویل بشه . مثه اون موقع ها مثه بچگی هام بشینم و به ماهی های تنگ چشم بدوزم که ببینم مامان بزرگم راست می گه که لحظه تحویل سال رو به قبله می ایستند ؟

دلم می خواد هی انگشتم را بزنم به نارنج توی تنگ آب و هی برقصه و من بخندم و مامانم بگه : بچه بالاخره اینو می ریزی .

وقتی هم سال دیگه تحویل شد من باید از همه خوردنی های سفره می خوردم .حتی سرکه را سر می کشیدم .

خیلی وقته برام لحظه تحویل سال خیلی معنی نداره . انگار یه ساعت مثه همه ساعتهاست . خیلی وقته سفره هفت سین فقط یه دردسر تازه است نه بیشتر .

خیلی وقته من دیگه لحظه تحویل سال منتظر زنگ کسی نیستم که سال نو را بهم تبریک بگه . چقدر قشنگه بشینی پای تلفن و هی بگیری و بگیری تا شاید بوق آزاد بزنه و شاید تو اولین نفر باشی .

چرا من خیلی از چیزهای قشنگ را از دست دادم ؟ یعنی بزرگ شدم ؟ حتی دیگه خیلی هم عیدی بهم نمی دهند . اونهایی هم که می دهند برای من ذوق خاصی نداره . حتی ارزش پولی هم نداره . قبلا ها چقدر عیدها احساس پولداری می کردم . چند بار این پولها را می شمردم . چقدر براشون نقشه می کشیدم .

چقدر پوشیدن لباس نو و کفش تازه کیف داشت . فکر می کردم چون سال جدید شده باید مودب تر باشم . خانم تر باشم . بزرگ تر باشم . هیچ وقت تو مهمونی ها این قدر با ادب نبودم که تو دید و بازدید عید بودم . چرا واقعا ؟ شاید چون بابام خیلی سفارش می کرد . شاید هم اثرات لباس نو بود . نمی دونم ولی حالا دید و بازدید هم حتی نداریم . یه مهمونی ساده مثه همیشه است با این فرق که خوردنی هاش مفصل تره .

حتی مامان هم دیگه سبزه نمی اندازه . چقدر اون وقتها سبزه گندم مادرجون را دوست داشتم . کوچولو بود اما یه جورایی با نمک بود . حتی از سبزه های ماش مامان بزرگ هم که تو سینی های بزرگ می انداخت و خودش مثه یه باغچه ای بود هم قشنگ تر بود .

به هر حال خیلی مهم نیست . چه من خوشم بیاد چه نیاد سال تحویل می شه و سال های بعد هم !

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 8:15 توسط مورچه| |

امروز اول صبح یکی که خیلی برام عزیزه باهام خداحافظی کرد . یهو یه چیزی تو دلم خالی شد . خیلی وقتها آدمها پشتیبان هم اند بدون این که بدونند . حتی از راه دور . من دوسش داشتم . دلم می خواد اینو بارها و بارها تکرار کنم . همیشه پر از شادی و هیجان و انرژی بود حالا وقتی یادش می افتم چشمام خیس می شه . فکر نمی کردم اگه نباشه این قدر تنها باشم . فکر نمی کردم این قدر برام مهم بوده . اما حالا ... یه چیز با ارزش را ندارم . چقدر به خواهراش حسودیم شد . چرا خواهر من نبود ؟ ؟ ؟ چرا به من خواهر ندادی ؟ اینم یکی دیگه از مجازاتهامه ؟ چرا نخواستی یه نفر باشه که همیشه کنارم می مونه ؟ کسی که خداحافظی نمی کنه ؟ کسی که همیشه هست . گاهی دوست گاهی قهر اما هست !!!!!

دیگه کم کم دارم ناشکر می شوم . می دونم . اما تو هم می دونی که چقدر دلم می سوزه وقتی یکی می ره . تو هم می دونی که ....

خدایا کمکم کن . به نظرت من می تونم این راه را بروم ؟ کاش می گفتی تهش کجاست . کاش می گفتی تهش شادیه یا گریه . من می ترسم . سخت تنهام . بهم یه قلب بده که نشکنه . تا هزار بار بتونم غم را تحمل کنم و خم به ابرو نیارم . خدای خوبم .... تو بمون !!! تو هیچ وقت نرو . نمی دونی که جز تو هیچ کس این جا نیست !!! چرا هيچ وقت حرف نمي زني ؟ واقعا گاهي نياز دارم جوابم را بدي . صدات را بشنوم. مگه من با خودمم ؟ خوب يه چيزي بگو . تو هم مثه بقيه بگو نه ! بگو نمي شه ! بگو اشتباهه ! بگو دلش را بشكن ! بگو خودت مهمي ! بگو احساساتي شدي ! بگو آخرش هيچستان است ! بگو ... بگو .... اما فقط سكوت نكن . بايد بپرسم از ديگران كه اونها هم صدات را نمي شوند ؟ شايد فقط با من قهري . آره ! مطمئنم فقط منم كه تو اين سكوت گنگ ترس آلود غرقم .

من كه بد نبودم . من كه هميشه گفتم شكر . من كه هر چي دادي گفتم خوبه . من كه چيز زيادي نخواستم . چرا از من مي خواي كاري را بكنم كه در توانم نيست ؟ حتي نمي دونم تو اين كار را مي خواي يا شيطان ؟ خوب سرزنشم نكن . وقتي حرف نمي زني ديگه بهتر از اين نمي شه .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:5 توسط مورچه| |

این روزها هر چی می دوم باز دنیا سواره است و من پیاده هر چی می خوام خوب باشم انگار نمی ذارند . می خوام لذت ببرم باز یه چیزی هست برای غم خوردن . می خوام به دیگران خوبی کنم هزار تا محدویت هست . متنفرم از این که خودم را محدود ببینم . چرا من بال نداشتم . چرا من بیشتر از این ظرفیت ندارم ؟ چرا گاهی از یه مورچه هم کم ترم ؟ چرا گاهی تو خالیم ؟ چرا بزرگ و با ظرفیت و با وسعت نیستم ؟ خدایا به من انسانیت کم دادی . از عشق و محبت کم دادی . خیلی خار دارم . خیلی خشکم . خیلی حقیرم . چرا نباید یه کمی بهتر منو می آفریدی ؟ چرا بعضی ها مثه برنادت می شوند مثه مریم مثه فاطمه بعضی ها مثه من از یه مورچه هم کم تر می شوند ؟ نگو همش دست خودشونه . نگو ذات همه یکیه . تو هم بهشون دادی . بیشتر دادی . اما به من انسانیت کم دادی . حالا بگو چقدر بدوم و راه به جایی نبرم ؟

دیگه از دل شکستن خسته ام . از این که نتونم باری از روی دوش کسی هم بردارم خسته ام .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 15:51 توسط مورچه| |

۱ - وقتي جهت رودخونه شنا كني و به دريا برسي خيلي كار خاصي نكردي اگه تو هيچ كاري هم نمي كردي مي رسيدي . اما اگه خلاف جهت شنا كردي و به سر چشمه رسيدي كار خاصي كردي . اون وقته كه حتي رنگ آبش برت ارزش ديگه اي داره .

اگه نرسيدي چي ؟ وسطش خسته شدي چي ؟

 

۲ - ديشب يكي ازم پرسيد : چقدر بابات برات مهمه ؟ گفتم خيلي

گفت : چقدر تو براش مهمي ؟ گفتم خيلي

گفت به نظرت تو براش مهم تري يا اون براي تو ؟

گفتم : من براي اون مهم ترم

اما بيشتر حرفم جنبه شوخي داشت . وقتي مي خواستم بخوابم باز به حرفم فكر كردم . ديدم درست گفتم .وقتي بابام اين همه برام مهمه . از همه زندگيم مهم تره . از همه كس مهم تر و با ارزش تره حالا اگه من براي اون مهم ترم پس ببين چقدر براش ارزش دارم .

من هميشه فكر مي كردم به اندازه كافي دوسش داشتم . اما حالا مي بينم خيلي بيشتر به گردنم حق داره و من هرگز نمي تونم جبرانش كنم

 

۳ - سنتوري را ديدم . همون قدر كه تعريف مي كردند خوب بود . هر چند منو خيلي ترسوند . خيلي دلم مي خواست دختره آخرش بر مي گشت . اما بر نگشت ....

 

۴ - یادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بربخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را .

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست .

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست .....

يادم باشد زندگي را دوست دارم .

يادم باشد هرگاه ارزش زندگي يادم رفت

در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود

زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم .

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردي

كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد .

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم.

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم .

يادم باشد , يادم باشد ...

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 9:0 توسط مورچه| |

اگر من تو را آنطور که میخواهی دوست ندارم،دلیل آن نمیشود که با همه وجود دوستت نداشته باشم...

گابریل گارسیا مارکز

 

دیروز با هزار ذوق و شوق رفتم کلاس نقاشی اما برق نبود و تشکیل نشد . رفتم برای خودم یه شال نقره ای خریدم . امسال اصلا خرید عید نکردم . خیلی خوشحال می شوم وقتی چیزی را با سلیقه خودم برای خودم می خرم . نمی دونم بقیه هم از خرید برای خودشون لذت می برند ؟  البته من از هدیه خریدن هم خیلی لذت می برم .

این جا بوی بهار نمی یاد . سرده و تازه مثه پاییز شده . ماهی و سبزه هم نیست . من که نمی بینم ! فقط تنها چیزی که هست مردم اند که دارند تو مغازه ها وول می خوردند و به هر قیمتی شده خرید می کنند   انگار نخرند عید نمی یاد .

برای تعطیلات و سال جدید هیچ شوقی ندارم . نه برنامه خاصی نا کار تازه ای نه چیز جدیدی . انگار یه روز مثه همه روزها مثه آخر هفته هاست . حتی عیدی هم برای کسی نخریدم . آخه هیچ وقت کسی برام نمی خره . من چرا بخرم ؟

دارم می روم بالا ....   من تصمیم گرفتم برم . حتی اگه نرسیدم به اون جایی که باید برسم . حتی اگه بقیه دیگه منو بین خودشون راه ندادند و از خودشون ندونستند من باید این کار را بکنم . برای این که همه عمر نگم دنیا همین دایره دور خودم بود . می روم تا جایی که بتونم ! بقیه اش مهم نیست

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 8:1 توسط مورچه| |

وقتی کسی رو دوست داری سعی میکنی اونجوری که دلخواهت هست تغییرش بدی ولی زمانی میرسه که متوجه میشی خودت تغییر کردی ، همونطوری که اون دوست داره ...

آندره ژید - کتاب سکه ساران

 

دلم می خواد اون پرنده ای باشم که یه آسمون از همه بالاتر می ره . می ره و چیزهای تازه را می بینه . حتی با مرگ روبرو می شه . خودش را از قید تکرار زندگی برای غذا و غذا برای زنده بودن باز می کنه . می خوام بروم یه جای دور که کسی تا حالا نبوده . یا حداقل من تا حالا اون جا نبودم . می خوام چیزهای تازه ببینم . اما می ترسم . ترس از کاری که تا به حال انجامش ندادم . ترس از این که وقتی رفتم و برگشتم بقیه پرنده ها دیگه منو بین خودشون راه ندهند . ترس از این که بالم برای بالاتر رفتن توان نداشته باشه .

جوونه ام داره همه وجودم را تسخیر می کنه . دیگه نمی تونم بهش بگم جوونه . درختی شده . داره در من جنگلی می سازه . می ترسم نهایتا چیزی از من نمونه و من بشم همون جوونه بزرگ شده .

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 8:0 توسط مورچه| |

 

وقتي يه ستاره تو آسمون يك دست سياه داره سوسو مي زنه هيچ وقت فكر كرديد چرا اين ستاره اين قدر روشن و قشنگه ؟

اگه قشنگه فقط و فقط قشنگيشو مديون تاريكي آسمونه . كه اگه اون آسمون هم مي درخشيد ديگه هيچي قشنگ نبود .

اگه يه عمر سختي نكشي . اگه هر روز دور نباشي . اگه هر لحظه نپرسي چرا نبود ؟ بعد اگه يه روز و فقط و فقط يه روز يه قسمتي از آسمون حتي خيلي كوچيك براي تو و اون جا داشت احساس نمي كني همه آسمون خدا براي تو ساخته شده .

گاهي وقتها گاهي حرفها گفتني نيست . نه چون واژه قد زندگي نيست . چون بعضي حرفها مال تويه و به هيچ قيمتي تنها داراييت را قسمت نمي كني

منو ببخشيد كه نمي تونم خوشبختيم را با شما قسمت كنم . فقط آرزو مي كنم شما روزي جايي باشيد كه من بودم . حتي اگه مثه من فقط براي چند ساعت باشه .

 

 

 

 

 

 

یکی از دوستان گفته بود این شکلک ها را از کجا می یاری . عزيزم به لینک زیر برو :

 

http://kay.smiley.free.fr/

 

http://www.pic4ever.com/index.htm

 

بعد آدرس هر شکلک را کپی کن توی پست جدیدت . مثه عکس گذاشتن . هر جور عکس می ذاری همون جوری این ها را بذار تو بلاگت . موفق باشی . اگه نشد بگو !

 

 

نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:57 توسط مورچه| |

سرگیجه گرفتم بس که از صبح تا حالا دارم به این موضوع فکر می کنم که یه کار شیطانی دور از عقل را انجام بدم یا نه ؟   اصلا حالت تهوع گرفتم . دستام یخ زده تایپ نمی کنه . بذار یه شکلات بخورم شاید آروم شدم ...

شما بوديد چه كار مي كرديد ؟ حالا كه شما نيستيد . من بايد چه كار كنم ؟ خودمم ! منم ! همه عواقبش مال منه . اگه خوشي هم داشته باشه مال منه ..

همش اين بيت مي ياد جلو چشمم كه شب شراب نيارزد به بامداد خمار   

حالا مورچه ي بدبخت .. بد ريخت ..  ريز  ..   فرضا كه رفتي و اين كار هم كردي و دو سه ساعتي هم خوش بهت گذشت كه من بعيد مي دونم تو نشيني آبقوره بگيري ! نمي گي بعدش چه طور مي خواي دووم بياري ؟

اگه يه مورچه فوق احمق خدا آفريده تويي و بس . برو بابا اصلا تو كه اين كاره نيستي . ما را بگو با كي مي خواييم برويم سيزده به در   

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 15:8 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin