تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

خواستگار سابقم تو یه تصادف دو نفر را درجا کشته و ۳۰۰ میلیون براش دیه بریدند . نکته اش این نیست که خواستگار من بوده اصل مطلب اینه که مربی تعلیم رانندگیم هم بوده .  

خوب من که خیلی ناراحت شدم . هر چند کلی هم خندیدم . بابام می گفت برو ملاقاتش بگو : من دور میدون را هنوز مشکل دارم . بیرون اومدید یادتون باشه اینو برام توضیح بدید .

من می گفتم : خوب شد زنش نشدم وگرنه الان باید تو یه رخت شور خونه ای جایی کار می کردم تا بدهی هاش را بدم .

هر کس یه چیزی می گفت . منم یه کم شجاعتم را از دست دادم . اگه برای من این اتفاق بیافته چه کار کنم ؟ چه خاکی تو سرم بریزم همه عمرم هم نمی تونم این مبلغ را جور کنم . چقدر گاهی همه چیز را سر سری می گیرم . چقدر بابای بیچاره ام سبیلهاشو می جوه از ناراحتی که بابا ماشین نبر تو جاده . چقدر من بهم برمی خوره !

دوشنبه هفته دیگه باز می خوام بروم یه جایی . همون جایی که اون بار شک داشتم و می ترسیدم. اما حالا مدام دارم لحظه شماری می کنم . کی هفته دیگه می شه ؟ کی دوشنبه می شه ؟ ؟ نمی دونم می تونم طاقت بیارم یا نه ؟ می روم و کسی را می بینم . کسی که دیدنش عزیزه !

دیروز به قدری درد کشیدم که از جونم سیر شده بودم . نه کنترل اشکم را داشتم . نه یه جا بند می شدم . نمی دونم حکمت این همه بدبختی زنها چیه .

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:49 توسط مورچه| |

امروز صبح جزو مواقع نادری بود که من رفتم کلاس . اونم روانشناسی اونم با استادی که کلی دوسش دارم . خیلی خوش گذشت . صبح ها کلا خیابونها فرق داره . امروز داشتم به این فکر می کردم که من خیلی وقته صبح تو خیابون نبودم . انگار روز من همیشه از عصر شروع می شه .

این روزا از ( من بدون سانسور ) کلی چیز یاد گرفتم . اون برای دوام و شیرینی زندگیش تلاش می کنه . در مواقعی که زنها معمولا یا گذشت می کنند یا تسلیم می شوند اون مبارزه می کنه . امروز یه جمله نوشته بود که خیلی برام جالب بود . گفته بود : شاید زندگی من از زندگی اونهایی که مشکلی هم ندارند خیلی شیرین تر بود اما من باز برای پاک کردن یکی دو تا خط سیاه از روش تلاش کردم .

البته این برداشت من بود . در واقع مضمونش این بود که خیلی ها از زندگی که دارند راضی اند و فکر نمی کنند که می تونه بهتر هم باشه . چرا بهتر نباشه . فکر نمی کنند که بذار خوش بخت تر باشیم . بذار بهترش کنیم . می گند خوبه و شکر دیگه هیچ !

امروز اینو از ( من بدون سانسور ) یاد گرفتم و سعی می کنم یادم بمونه . شاید منم یکی از همونهایی باشم که می گم شکر و نقطه !

تازه دارم می فهمم چقدر چیز هست که نمی دونم و نپرسیدم و هیچ کس بهم نگفته . چقدر چیزهای خوب هست که همیشه ازش دور بودم . چقدر می تونم تجربه های جالب داشته باشم . زندگی مثه یه غاره که هی می ری جلو و نمی دونی چی جلوتر منتظرته . و می ترسی از ناشناخته هاش . اما بعضی از غارها خیلی قشنگ اند . قبلا فکر می کردم زندگی یه جاده خاکی و همواره که هزار نفر ازش رد دشه و منم یکی مثه همه و هیچ تنوع و جذابتی نداره .

همون جاده که یه راه راست داره که همه می روند . من اون روز گفتم دوست دارم از بی راهه بروم که بکره و کسی نرفته و سبزه و خطر هم داره و شاید هم گم بشوم . کسی یادش هست ؟

خوب انتظار ندارم هذیانهای منو یادتون باشه . واقعا انتظار خنده داریه . اما این قدر این تخیل برام قویه که خودم جاده اش را الان می تونم ببینم .

حالا شما با من بیایید تو خیالم و به غارتون نگاه کنید . غار شما چه شکلیه ؟ الان خودتون را تو چه غاری تصور می کنید ؟

غار من تهش آب داره . من از نوار باریک کناره ها که یه کم بلدتر از سطح آبه و خشک تره رد می شوم . سقفش قندیلهای رنگی داره . بوی نم و رطوبت خیلی خوبی می یاد . رو صورتم آب می چکه . راه رفتن از این مسیر باریک لبه ها خیلی سخته . اون جلوتر یه نور قشنگ هست . اما نمی دونم از چیه . کسی تو غارم نیست . من تنهام . دوسش دارم . یه کم تاریکه اما قشنگه . سنگهای دیواره اش خیلی رنگی و قشنگه .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:57 توسط مورچه| |

من امروز کلی سر حالم . اول صبحی کلی خبر خوب شنیدم . نمی دونم چه طوری بگم . امروز اصلا برام روز خوبیه . همه چیز روبراهه . خودمم بهترم . وقتی روحیه ات خوب باشه تنت هم نمی تونه ناسازگاری کنه . اصلا وقتی دوستای خوبی مثه شماها هی حال آدم را می پرسند و هی کمپوت و گل می آوردند مگه می شه آدم حالش بد باشه ؟

همیشه می گند بین زن و مرد فرق هست . همیشه هم فرق می ذارند من امروز دیدم افکار زنها و مردها و مسئولیت هاشون خیلی فرق داره . واقعا فرق داره . گاهی ما از کنار بعضی چیزها خیلی راحت رد می شیم و بر عکس .

نمی شه بگی زنها و مردها فرقی ندارند . من امروز اینو بیشتر درک کردم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:28 توسط مورچه| |

سخت دچار بدحالی هستم . دیروز به اندازه یک هفته کار کردم . کاری که امروز هم ادامه داره ولی دیگه توان ندارم . دیشب تا صبح از درد بازوهام نخوابیدم . تب و لرز شدید داشتم . لباسم خیس شده بود و به تنم چسبیده بود . تازه وقتی درد دستام یه کم یادش رفت آزارم بده سلفه های پی در پی شروع شد . فقط تنها چیزی که تو اون شرایط به ذهنم می رسید این بود که مامانم بیدار نشه ...

هنوز کف دستم داغه . یه لرز کوچیک زیر پوستم وول می خوره و نفسم سخت بالا می یاد . بازوهام هم از درد سنگین شده و حرکت نمی کنه . سرم از بی خوابی درد می کنه . با همه این ها هنوز پام را این جا نذاشتم رئیس می گه امروز ۱۰۰ تا کارت دعوت باید آماده بشه ها ها ها ها ها ....

و منم که حتی حال جواب دادن ندارم چه برسه به کار کردن . چند بار تا لبام اومد که بگم من تمام دیشب را نخوابیدم اما گفتم که چی ؟ این که نهایتا کار تویه . حداقل کم تر حرف بزنم بهتره .

تو لابه لای دردهای خاکستری مزمنت تنها چیزی که آرومت می کنه تا تو تخت گاهی داغ و گاهی سردت بمونی و صبح کنی شبت را کسیه که نگرانته و از درد تو خواب نداره

همیشه تو روزهای ابری بگرد حتما چیزی هست برای قشنگ کردن اون روز . حتی همون ابر

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 7:39 توسط مورچه| |

امروز یه روز تازه است . وقتی خودت می زنی همه چیز را خراب می کنی باید بدونی خودتم می تونی باز همه چیز را درست کنی و من همیشه اونیم که می تونه !

دارم از آرایشگاه می یام . از اداره جیم شده بودم . خوب باید یه صفایی به جنگل مولای موهام می دادم . حالا خیلی بهتر شد .

وقتی برای آشتی پیشی می گیری یه عالمه احساس خوب خدا بهت جایزه می ده . امتحان کنید ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 11:12 توسط مورچه| |

چند روز پیش فیلم ( زندگی جین اوستین ) را داده بودم یکی از همکارام ببینه . همیشه بهش فیلم می دم . صبح برام آورد . گفت نمی پرسید چه طور بود ؟

خوب اگه خوب بوده باشه خودتون می گید

عالی بود . من تو واقعیت یه آدمی را با این سرنوشت می شناسم

بعد با ناراحتی رفت

من به خنده گفتم در نقش مرده یا زنه ؟

گفت : ولش کن

یهو گفتم : نکنه خودتون در نقش مرده بودید ؟

با تعجب نگام کرد و رفت تو اتاقش . انکار هم نکرد

همکارم زن و بچه داره . و داستان فیلم پسریه که با یه دختری خیلی لجبازی می کنه و بعد هر دو عاشق هم می شوند ولی پسره وضع مالی خوبی نداره و دختره هم ! دختره را به پسره نمی دهند و پسره هم نمی تونه باهاش ازدواج کنه چون باید یکی از دخترای پولدار فامیل را بگیره تا بتونه خرج بابا و مامان و خواهراش را بده . فرار می کنند اما وسطش پشیمون می شوند . پسره به اجبار می ره . سال ها بعد همدیگر را اتفاقی ملاقات می کنند دختره پیره اما ازدواج نکرده و نویسنده شده . ( کتاب غرور و تعصب ) ولی پسره یه دختر داره که اسمش را ( جین ) گذاشته

وقتی فیلم را دیدم همه آروزم این بود که با هم ازدواج کنند . اما نشد .

همش دارم از اول صبح تا حالا به همکارم فکر می کنم !!!!!!!!!!

 

پی نوشت :

۱ - چرا بعضی ها نمی تونند جلوی دهن گشادشون را بگیرند ؟ چرا نمی فهمند که زندگی خصوصیت به خودت مربوطه ؟ چرا نمی فهمند حدشون کجاست ؟ بغض گلوم را گرفته . وقتی کاری از دستم بر نمی یاد یا نمی تونم از خودم دفاع کنم بدترین کار همین گریه است . یه وقت می بینی یه چیزی که از نظر دیگران بی ارزش و مسخره است برای تو خیلی ارزش داره ولی همون دیگران به حکم همون بی ارزش بودن دورش می ریزند و خرابش می کنند . الان با من همین کار را کردند .

مگه چند بار می شه از یه نفر بد دید و ندید گرفت ؟ دیگه دارم از دستت خسته می شوم . واقعا شورش را در آوردی .

۲ - دوستای عزیزم ببخشید که این روزا دیر یا کم بهتون سر می زنم . چند تا کار عقب مونده دارم که دارم انجام می دم . حتما در اولین فرصت می یام مطالبتون را می خونم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 8:26 توسط مورچه| |

من سوال ساده تو  ... تو جواب مشکل من

کوچه وقتی تو نباشی رگ خشکیده شهره

ماه تو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره

از دیروز تا حالا دارم به سوال های بی جوابم فکر می کنم . خیلی بده به شکستن یکی عادت کنی . خیلی بده یکی همیشه دیوار کوتاهه باشه . چرا من گاهی این قدر کور و کر می شوم ؟ چی می شد اگه من جایی که واقعا لازم بود گذشت می کردم ؟ یا بلد بودم محبت کنم ؟ چرا من گاهی خاکستری می شوم ؟

من خیلی شومم . همیشه همه کسایی که دوستم داشتند یه جورایی وقتی با من اند غمگین می شوند . همه کسایی که دوستم داشتند تو هر مقطع زمانی که بودند دلشون را به هر نحوی که بلد بودم شکستم . شکستنی که دیگه هیچ وقت جبران نشده . می دونستم نباید کسی را دوست داشته باشم . من نیم تونم هیچ کس را همیشه کنار خودم نگه دارم . من تو حصار بدی هام محکومم . من لیاقت عشق را ندارم .

کسایی به درد من می خورند که آزارم را بلد باشند . نه کسایی که مهربونی کنند و با ساز من برقصند . خدایا ... حس می کنم زیر پای خودم دارم له می شوم . چرا من گاهی این قدر بد می شوم ؟ لعنت به من !!!!  هزار بار لعنت به من !

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:6 توسط مورچه| |

به قدری خوابم می یاد که اگه یه لحظه تایپ نکنم سرم می افته ! دیشب خواستم یه کم درس بخونم مگه شد ...

من نمی دونم چه معجزه ای قراره این ترم بشه که من قبول شوم . فقط چشمم به الطاف پروردگاره . کلی کار عقب افتاده تو شرکت داره که انجام ندادم . حسش نیست . کلی کار بیرون دارم که هی می گم فردا  !

من این روزا موتورم خاموشه . یکی پیدا می شه آتیشش کنه ؟ کاش منم یه بدل داشتم اون جای من کار می کرد من می رفتم یه کم می خوابیدم . فایده تعطیلات چیه جز عادت به تنبلی ؟ کی گفته تعطیلی آدم استراحت می کنه بعد با نیروی مضاعف کار می کنه ؟ فقط گوینده این سخن را به من نشون بدید ...

نمی دونم چرا غیرتم خشکیده . یکی از دوستام داره می ره که فرو بره من فقط تماشاش کردم . نمی دونم چرا . می تونستم جلوش را بگیرم . قبلا هم گرفته بودم اما این بار دیگه خسته شده بودم . گذاشتم بره و سرش به سنگ بخوره . حالا می بینم ممکنه جونش را از دست بده .

همیشه فکر می کردم یه روزی تو همچین شرایطی قرار بگیرم که حالا هستم کلی انرژی صرف می کنم . کلی کار بلدم بکنم. کلی خوشحالم . اما حالا خیلی عملا فرقی با قبلم ندارم . خودمم می دونم که قدر این روزام را نمی دونم .

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 8:4 توسط مورچه| |

دوستی به چه معنی است ؟ اگر یه دوست از شما رنجید چه کار می کنید ؟ اگه لازم باشه انتخاب کنید بین دو نفر چه کار می کنید ؟

اينم بازي جديده . بزرگ عزيز منو دعوت كرده اند . از وقتی كه اين بازي را ديدم دارم در موردش فكر مي كنم . اما راستش خيلي سخته . اين بازي براي بزرگتر هاست !!

دوستي ؟؟!!! آخه دوستي انواع مختلف داره . مامانم يه دوست داره كه سالي يه بار مي بينتش . منم يه دوست دارم كه هر روز همو مي بينيم . خوب به نظرم دوستي يعني يه جور ارتباط بين دو نفر كه يه علاقه پايدار ايجاد مي كنه . فداكاري و گذشت و محبت داره . دوستی چیز ارزشمندیه اگه واقعی باشه . و اگه گذشت توش باشه .

وقتی دوستی از من می رنجه معذرت خواهی می کنم . اما وقتی عمق فاجعه زیاده و خیلی خیلی از من عصبانیه و می دونم با معذرت خواهی نمی بخشه من یه مدت آفتابی نمی شوم . شاید یه زمان طولانی کاری به کارش ندارم تا عمق فاجعه کم تر شه و یادش بره و آتیشش فروکش کنه . بعد با پر رویی تمام خودم را ظاهر می کنم و دیگه اصلا هم به روی خودم نمی یارم که چی شده بود آخرین بار . و اونم معمولا چیزی نمی گه .  معذرت هم نمی خوام چون حوصله ندارم دوباره بحث را شروع کنه !

من خیلی وقتها بین دو نفر قرار گرفتم و تو شرایطی بودم که باید یکی را انتخاب می کردم اما حالا که فکرش را می کنم می بینم همیشه هر دو نفر را انتخاب کردم . خیلی وقتها هم یه دوست را کامالا کنار گذاشتم چون تو اون زمان دیدم فقط برام عذاب داره و بس . من کالا تعداد دوستای واقعیم خیلی کمه . فکر نکنم خودم هم برای خیلی ها دوست واقعی باشم . شاید فقط چند نفر انگشت شمار .

وقتی بچه بودم . وقتی مدرسه می رفتم می گفتند بهترین دوست پدر و مادراند !! چقدر این حرف برای دختری که تو سن بلوغه و هم سن و سالاش براش مهم تراند و دوستهاش مثه جونش عزیزاند حرف مسخره ایه . اما حالا واقعا درکش می کنم . به نظرم هیچ دوستی مثه مادرم نیست . یا مثه پدرم . هر چند تو اون دوران آدم این را بفهمه مهمه نه بعدش .

هر کس دوست داره می تونه تو بازی ما شرکت کنه .

 

پی نوشت : امروز یکی بهم زنگ زد که چند روز قبل از عید گفتم خداحافظی کرده بود . همون که وقتی رفت فهمیدم خیلی برام مهم بوده . حالا به همون اندازه که اون بار دلم گرفت امروز خوشحال شدم . بعضی ها بود و نبودشون فرقی نداره . بعضی ها بودنشون حتی از راه دور کلی روت تاثیر می ذاره . بعضی ها نبودنشون هم باعث نمی شه همیشه به یادشون نباشی . و اون بعضی ها آدمهای بزرگی اند مثه دوست عزیز من . حالا که در مورد دوست نوشتم گفتم اینم اضافه کنم که یه دوست همیشه با تو می مونه حتی یادش !

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 10:16 توسط مورچه| |

چند روز پیش زیر یه آفتاب داغ که پوست کمرم را نوازش می داد . وقتی طعم خوشبختی مثه بادام زمینی شور زیر دندونم بود ...  یکی در مورد خودش گفت : خوشبختی چیز ترسناکیه . همش می ترسی تموم شه . من به بدبختی بیشتر عادت دارم . باهاش راحت ترم . حداقل ترس نداشتنش را نداری هیچی نگفتم . اما دیدم راست می گه . ما به بدبختی عادت داریم . خوشبختی خیلی چیز ناملموسیه . مثه یه بستنی قیفی می مونه که اگه نخوریش آب می شه و می ریزه و اگه بخوریش زود تموم می شه .

همیشه فکر می کردم آینده چیز خاصیه . باید یه چیز خاصی اتفاق بیافته . باید یه راه تازه ای باشه . باید خودم را جایی ببینم که تا حالا نبودم . و در اون صورت من خوشبختم . اما حالا ...

دیگه خیلی مهم نیست که گوی بلوری ندارم تا برام پیش گویی کنه . خیلی مهم نیست چوب جادو ندارم . خیلی مهم نیست که چه چیزهای زیادی را ندارم . چون خیلی چیزهای زیادی دارم که شاید خیلی ها تو تمام روزهای زندگیشون نداشته باشند .

چرا همیشه فکر می کنیم یه گنجی یه جایی تو بیابونی زیر سایه درخت کهنسالی نشسته تا ما با هزار زحمت شاید بدستش بیاریم ؟ چرا هیچ وقت فکر نمی کنیم زیر اولین سنگ فرش همین دم در اتاقمون شاید یه گنج بزرگ باشه ؟ چرا فکر نمی کنیم اصلا همین زیر پامون شاید هزاران الماس خوشبختی باشه ؟ چرا همیشه رد می شیم بدون این که اون چیزهایی را که باید ببینیم ؟

امسال برای من با همه سال ها فرق داره . نمی گم خوب تره یا بدتره . اما بین همه سال های عمرم می دونم خاص تره !!   

دلم براي همتون تنگ شده بود . دوستتون دارم

آذر عزيزم بهت اس ام اس نزدم چون خواسته ات برام محترمه . سال نو مبارك !! بهترين ها را برات آرزو مي كنم . هميشه به يادتم و هميشه دوستت دارم ... ( دعوام نكن ديگه اينم نمي گفتم مي تركيدم )

نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 8:22 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin