نامه ای از ویکتور هوگو قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ، ویکتور هوگو نمي دونم چرا همه دوستام دچار مشكلات خيلي بزرگي اند . شايد چون بزرگ شدند . قديم ها مشكلمون مثلا اين بود كه دوستم كفش نو نداشت . يا با مامانش قهر بود . يا خواهرش مانتوش را پوشيده و پاره كرده بود . حالا مشكل يكيشون اينه كه پول كم اوورده چقدر ؟ دو و نيم ميليون . مي خواد خودكشي كنه . من نمي دونم چي شد كه دوستام يه شبه اين قدر بزرگ شدند . اين ها همون دخترايي اند كه تو كوچه با هم آدم برفي مي ساختيم . گاهي حس مي كنم نمي تونم بشناسمشون . حالا من چه كار كنم ؟ چقدر پول قرض بدم ؟؟ اون وقتها تو مدرسه ازم پول قرض مي گرفتند ۱۰۰ تومان . ۲۰۰ تومان مثلا براي خريدن يه بستني . يا كرايه تاكسي . هيچ وقت هم پس نمي دادند . اين روزا ميليوني قرض مي گيرند و باز هم بر نمي گردونند . من هميشه طوري زندگي كردم كه نخوام خودكشي كنم . براي شهريه دانشگام از چند ماه قبل كنار مي ذارم . نمي دونم .... كاش بي نهايت پول داشتم . كاش يه كت جادويي داشتم . به همه مي دادم . شايد هم مثه تو فيلمها و كتابا من هم خراب مي شدم و پول تغييرم مي داد . به هر حال فعلا كه نه كسي پول داره نه كت عادي داره . و من يه عالمه دوست هاي مقروض و نااميد دارم از دار دنيا !! دیروز مریض بودم . اول صبح با یه دل درد شدید از خواب بیدار شدم . تا امروز کلی آزمایش دادم . می دونم آخرش می گند هیچیت نبود . مامانم دیروز خیلی ناراحتم بود . من همیشه مایه غصه مامانم بودم . کاش اون طوری بودم که دلش می خواد . قوی ! محکم ! سر زنده . دیشب دلم شکست . خیلی ساده . به همون سادگی و سرعت که یکی لیوان آبش از دستش می افته . بعضی چیزها زخمش می مونه . نمی دونم شاید هم نموند . وقتی همیشه صادقی . همیشه روراستی انتظار نداری بهت شک داشته باشند . امروز شدیدا عصبانی ام . نمی دونم چرا دوست دارم با همه دعوا کنم . دیروز پیش مامان بودن زیر بال بزرگ سفیدش بودن خیلی لذت داشت . دلم می خواست هر روز با صداش بیدار می شدم . تو کارها کمکش می کردم . در مقابل مراقبتها و دل نگرانی هاش حرف شنو بودم و همه روز صورتش را می دیدم . دستاش را لمس می کردم . صداش را می شنیدم ... چرا من روز به روز بهش وابسته تر می شوم ؟ وقتی بچه بودم اصلا بهش وابسته نبودم . یه سال ۳ ماه تابستون را رفتم خونه مادر بزرگم . حتی یه روز هم کلاس اول که بودم با مامانم نرفتم مدرسه . وقتی می رفت مسافرت همیشه هم باهاش نمی رفتم . گاهی هم خودم تنهایی می رفتم خونه خالم و چند هفته می موندم . هیچ وقت خیلی دلم براش تنگ نمی شد . اما حالا دوست داشتم باهام بیاد اداره . بشینه تا من تعطیل بشوم . مثه کلاس اولی ها . بعد منو ببره خونه . دلم می خواد ازش جدا نشوم . دلم براش تنگ می شه وقتی نمی بینمش . وقتی تو یه اتاق دیگه است مثه نوزادها فکر می کنم نیست و گریه ام می گیره . من چرا این طوری شدم ؟ اون وقتها محبتش را درک نمی کردم . نگرانیش یه چیز دست و پا گیر بود . کنترل هاش به نظرم شرم آور بود . اما حالا ... من اصلا حالم خوب نیست . حس می کنم این روزا کلا دارم دیوونه می شوم. هفته دیگه دو تا میان ترم دارم که لاش را باز نکردم . می شه دعا کنید معجزه ای بشه و من درس خون بشوم ؟ یا اصلا یادم بیاد درس خوندن چه طوری بوده ؟ لطفا این کار را بکنید . دیروز یه روز تولد سگی بود . همیشه بدتر از بدترین روز هم هست . همیشه !!!!! گاهی وقتها می دونم باید بیاستم . اما دلم می خواد ببازم . دلم می خواد تلاش نکنم . یه وقتهایی از خدا انتظار داری کمکت کنه یه وقتهایی حتی می دونی انتظارت بی اساسه . دیروز روز بدی بود . انتظارم بی اساس بود اما خدا کمکم کرد . خدا !!!!! این روزا کم بهش فکر می کنم . خدا ................ پارسال همین روز هیچ پستی نذاشتم . البته یه وبلاگ دیگه داشتم . ولی از ۱۸ اردیبهشت بدم می اومد چون پر خاطره های بد بود . امسال از یک ماه پیش همه دارند منو شرمنده می کنند . نمی دونم چرا هیشکی نیست که تولدم یادش بره . حتی دوست دوستم دیروز اس ام اس زده و تبریک گفته . مامان عزیزم دیشب کیک پخته بود . جمعه می خواد برام جشن بگیره . ما تو خانوادمون از این رسم ها نداریم حس می کنم مامانم تحت تاثیر دوستام قرار گرفته و جو گیر شده امروز صبح یکی یه چیزی بهم گفت که تا مدتها این جوری تولدم برام جالب نیست . نمی دونم چرا هیچ وقت از کادو گرفتن خوشحال نمی شوم . هر چقدر هم خوب باشه من باید ظاهرم را خوب نشون بدم . تازه طرف مقابلم همیشه می فهمه و کلی ناراحت می شه . دوستام با یه عالمه شور و شوق کلی می گردند و برام هدیه می خرند اما من خوشحال نمی شوم . خیلی کارم زشته می دونم . اما دست خودم نیست . موندم با این احوالات چرا باز هر سال برام کادو می گیرند . من بودم دیگه به خودم زحمت نمی دادم . دیروز بعد از یک ماه رفتم کلاس نقاشیم . سه ساعت نقاشی کردم . انگشتم درد می کنه . ولی خیلی لذت بردم . شماها هم امتحان کنید . حداقل یه کار دیگه که فکر می کنید خوشحالتون می کنه را امتحان کنید . باور کنید چند ساعت وقت گذاشتن برای خودتون خیلی لذت بخشه . یه کتابی می خوندم به اسم راه هنرمند . می گفت برای هنرمند درونتون ارزش و وقت قائل بشید و همتون یه هنرمندید . خوب فعلا کافیه . خداییش حقش بود مثه اسکارلت گلدون پرت کنم . اما نمی دونم چرا دیگه این داستان فضولی تکراری شده . حداقل برای من یکی ! حالا بانو را درک می کنم . من پستهای قبلم را مرور کردم . حق با شماست نوشته هام تغییر کرده . نمی دونم چرا . ولی سعی می کنم مثل قبل بنویسم . شاید چون احساسم تغییر کرده . یه چیز خیلی بی ربط : حس بدیه وقتی کنار صمیمی ترین دوستت می شینی و حس می کنی دیگه خیلی دوسش نداری . یا خیلی برات مهم نیست !!!!!!!!!! بعد مجبوری برای فرار از حس شرم آور خودت هم شده هی از دوستت فاصله بگیری و کم تر باهاش روبرو بشی و نهایتا این می شه که .... می شه وقتی می یایید و می خونید زحمت بکشید و نظرتون را بگید ؟ حداقل سلام احوال پرسی بکنید دم در بده . خوشحال می شیم !!! آه اي زندگي اين منم كه هنوز با همه پوچي از تو لبريزم نه به فكرم كه رشته پاره كنم نه بر آنم كه از تو بگريزم ۱ - دچار یه احساس جدیدم . قبلا خودم را خیلی خوب می شناختم . می دونستم چی می خوام . چه کار می کنم . دارم کجا می روم . هدفم چیه و ... حالا بعضی وقتها خودم را توی آینه نمی شناسم . نمی دونم واقعا چی می خوام . قراره چه کار کنم و ... این روزا هر چی پیش می یاد می بینم چقدر خودم را کم شناختم . چقدر ضلعهای کشف نشده دارم . چقدر می تونم بد باشم . یا خوب حتی . سر درگمم . همیشه از انجام کارهایی که تهش معلوم نیست خوشم نمی یومده . کم ریسک کردم . اما حالا دارم برعکس رفتار می کنم . اصلا خیلی وقته به خودم فکر نکردم . نمی دونم حس لذت مستی شراب می ارزه به ۴۰ روز بی نمازیش ؟ نمی دونم مردم در موردم چی خواهند گفت . نمی دونم خودم پشیمون می شوم یا نه . من خیلی چیزها را نمی دونم . من خیلی عوض شدم . شاید هم وجه دیگرم بوده که داره خودش را نشون می ده . ۲ - چند وقت پیش رفتم خونه یه آشنا . در و دیوار آپارتمانشون خیلی کثیف و قدیمی و زشت بود . وقتی بر می گشتم با خودم گفتم : منم آیا باید تو یکی از این خونه ها زندگی کنم ؟ من می تونم . دلم نمی خواد . دلم می خواد یه خونه شیک و تمیز داشته باشم هر چند کوچیک . و خیلی دلم گرفته بود . دیشب باز رفتم اون جا و این بار رفتم تو خونه . پرده هاشون پر طرح برگهای سرخ و زرد پاییزی بود . خونه تمیز و خلوت اما با سلیقه . وسایل نو و کم . و اتاق بچشون که روبروی من درش باز بود و نمی دونم چرا نمی تونستم چشمم را از تخت کوچیک سفید دخترشون بگیرم. من اشتباه کردم . به اندازه که در مورد نمای بیرونی و داخلی یه خونه می شه اشتباه کرد چقدر در مورد ظاهر و باطن زندگی ها یا حتی آدمها می شه اشتباه کرد . دیشب دلم خواست که یه خونه داشته باشم مثه خونه اونها . حتی اگه بیرونش شلوغ و کثیف باشه . به هر حال خونه خودشون بود . ۳ - بعضی چیزها مثه مسواک می مونه کاملا شخصیه . البته من یه اصطلاح دیگه دارم که الان و این جا نمی شه به کار برد . ولی کلا بعضی چیزها شخصیه . ۴ - چیزی قشنگ تر از این هست که هر روز منتظر یه روز خاص باشی ؟ کسی می یاد . کسی که مثل هیچ کس نیست . کسی که با چشمهایش ترانه می خواند . و با دستهایش برای گلهای سرخ محفظه می سازد . کسی می یاد که دیدنش برایم برگ جدیدی از تقویم روزگار است . کاش می شد وقتی می یای بین مردم نقاب نزنی . کاش می شد کاری را که دوست داری بکنی و نترسی که انگشت ملامت همه آدمهایی که شاید قبلا همون کار را کردند رو به تو باشه . کاش می شد زندگیت را خودت انتخاب کنی . من دوست ندارم نقاب بزنم . دوست ندارم دزدکی زندگی کنم . دوست ندارم شادیم را با دیگران قسمت نکنم. چرا ؟ ! قانون مملکت ماست ؟ یا قانون دنیا است ؟ یا منم که خودم را تو قانون ها اسیر کردم . باید خیلی قبل ترها خیلی چیزها را یاد می گرفتم . امروز می بینم هیچی بلد نیستم که خیلی دیره .

و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
دیروز هم هیچی درس نخوندم . باید این هفته کلی کارهای عقب مونده ام را انجام بدم . شاید نرسیدم مطالبتون را بخونم . ممنون از همتون که تولدم را تبریک گفتید . شاید روز تولدم خیلی بد گذشت اما فرداش یکی از بهترین روزای زندگیم بود . خدا کنه یه اتفاق خاصی بیافته و من بتونم درس بخونم . نمی دونم چرا این ترم این طوری شدم . پاک زدم به سیم بی خیالی . خدا هم یه بار کمک می کنه دو بار کمک می کنه ... بعد می گه بچه به من چه ! اون وقت علی می مونه و حوضش . 


. مامانم مثه یه شکوفه مریم می مونه . نمی دونم چه طوری بین آدمها زندگی می کنه . مامانم اصلا زمینی نیست .
بودم . من نمی دونم چرا مردم این قدر فضول اند . خداییش فضولی تفریح جالبی هم هست . من بهشون خرده نمی گیرم . به قول رت استراق سمع کنندگان حرفهای جالبی می شنوند . ( اگه املاش را درست نوشته باشم ) ولی از صبح تا حالا دارم فکر می کنم چه تفریح جالبی بودم برای یه عده و خبر نداشتم . وقتی دیدم بانو تو زندگیش یه عالمه فضول داره کلی خندیدم . نمی دونم چرا اون لحظه به این فکر نکردم که منم به درد اون دچارم ؟؟؟؟
به این می گند روداری قد سنگ پا !

| Design By : Night Skin |


