تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

  

من برگشتم . این قدر وقتی نیستم خودتون را اذیت نکنید . دوستای گلم خوب یه کم تحمل کنید من که همیشه زود بر می گردم . کی اشکاتونو پاک کرده وقتی نبودم ؟؟؟

به منم مثه شما خيلي سخت گذشت . امتحان و يه عالمه كار و تابستون و كمك به مامان و ... خلاصه اين كه ما امتحانامون را يه خط در ميون خوب داديم . يا بهتر بگم يه خط در ميون پاس مي كنيم . ديروز اين قدر خنده دار امتحان دادم كه حد نداشت . واقعا نصف مطالب را نخونده بودم . نصفي هم كه خونده بودم يادم رفته بود . خوب عيب نداره . گاهي هم آدم ممكنه مشروط بشه . پيش مي ياد ديگه . من اصلا خودم را بابت نمره درسي كه نخوندمش ناراحت نمي كنم . اگه بخونم و بد بشوم چرا خيلي ناراحت مي شوم . اما اين طوري نه ! التماس استاد هم نمي كنم .

اصلا تابستونها نمي شه درس خوند تقصير من چيه ؟

فردا الهه را مي بينم . چقدر دلم براش تنگ شده . كاش اين جا درس مي خوند . ولي نه اون وقت همش با باباش دعوا داشت .

شما براي روز مادر چي خريديد ؟ من هميشه موقع كادو خريدن مشكل دارم . هنوز هيچي نخريدم و بدتر اين كه نمي دونم عصري مي خوام بروم تو خيابون دنبال چي بگردم . بدترش روز پدر كه چند وقت ديگه مي ياد و اون را كلا نمي دونم . اصلا كادو خريدن نوع مردونه خيلي سخته . لطفا به من گزينه بديد . مثه هميشه نباشه كه من سوال مي پرسم و هيشكي به روي خودش نمي ياره ها ؟

خوب ديگه چي دارم كه براتون بگم ؟ ...    فعلا چيز خاصي به ذهنم نمي ياد .  ها در مورد عكس فقط خوشم اومد همين

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 7:57 توسط مورچه| |

از دیروز تا حالا دارم فکر می کنم . باید یه تصمیم جدی بگیرم . باید به این وضع سامان بدم . باید ... باید ... باید ...

عکس بالا امروز صفحه اصلی یاهو بود . اولش فکر کردم می خواد بخواد اون چه که بالا اتفاق می افته مهمه . اما بعدش دیدم نه همین که تو عکسه مهمه . چرا من هیمشه می خوام همه چی را وارونه ببینم ؟ هی فکر کنم اون ور قضیه یه چیز مهم تر هست ؟ اما گاهی همین باعث می شه اصل مطلب را که واضح جلومه نبینم .

کاش امتحان نداشتم. می تونستم یه دل سیر فکر کنم . باید این قدر فکر کنم که سیمهای ذهنم داغ شه و بترکه و از تو چش و چارم بزنه بیرون . اون وقت شاید راه حلی پیدا کنم.

۲ - من زود یادم می ره که وقتی چیزی را نداشتم چقدر دنیا برام تنگ بود . زود یادم می ره که باید قدر بدونم خوشبختی هامو . من زود ناسپاس می شوم . من زود بد می شوم . کم خوب می شوم . دیر خوب می شوم . باید تمرین کنم که همیشه داشته هام را قدر بدونم .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:4 توسط مورچه| |

یه کارهایی تو زندگیت برات کابوسه . فکر می کنی هرگز انجامش نمی دی . حداقل تو یکی هرگز . ازشون می ترسی . وقتی دیگران در موردش حرف می زنند هیچ وقت خودت را جای اونها نمی ذاری . فکر می کنی تو نه ....    ولی وقتی انجامش می دی می بینی اصلا هم سخت نیست . تو هم یکی مثه همه . برای همه پیش اومده حالا هم نوبت تویه .

دیروز یکی از اون کارها را کردم. اصلا سخت نبود !

من اگه شدیدا دچار خود سانسوری شدم تقصیر من نیست . شما به بزرگیتون ببخشید گاهی وقتها بعضی حرفها برای هر کسی خوب نیست . وقتی هر کس به خودش اجازه می ده هر وقت دوست داره به حریم دیگران تجاوز کنه این می شه که من حتی مجبورم وبلاگم را سانسور کنم . تنها جایی که توش واقعا حرفم خودم را می زنم . و اون دهانم که مربوط به منه باز می شه .

دیروز حس کردم سخت محتاج شنیده شدنم . وقتی گوشی پیدا کردم دیدم ...  همه سلول هاش محتاج گفتنه . دیگه داره دنیا غریب می شه . نمی دونم چرا به نظرم همه مردم یه مشت بدبخت می یاند که دست و پا می زنند برای یک روز سیر شدن و بیشتر زنده موندن . نمی دونم چرا وقتی تو خیابون راه می روم مدام می خوام از تو نگاه مردم داستان زندگیشون را کشف کنم . و حس می کنم روح ندارند . مثه مترسک می مونند . قبلا هم دچار این احساس شده بودم. یه بار قبلا هم این را نوشتم . اون روز یکی برام کامنت گذاشت که : این ها مترسک نیستند همه کبوترهای عاشقی اند که دارند تلاش می کنند خوشبخت باشند و می خواهند زودتر بروند خونه پیش عشقشون .

اون روز گفتم شاید من اشتباه کردم . دوباره نگاه کردم و این بار سعی کردم کبوتر ببینم . اما ...  بیشتر کرکس به چشمم می اومد .

حالا به نظرم از اون کرکس ها هم چیزی نمونده بیشتر گوسفندهای در حال چرا هستند . می دونم خیلی حقیرانه است . خیلی زشته . خیلی دارم بد می بینم . اما دست خودم نیست . به هر حال منم از این گله جدا نیستم . منم یکی مثه همه !

هر چند هنوز هم بعضی وقتها لابه لای این وهم خاکستریم چند تا کبوتر سفید هم می بینم . مثه یه خال سفید نافرم وسط یه عالمه یک دستی .

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 7:39 توسط مورچه| |

من برگشتم . اما انگار این دیگه من نیستم . شاید غریبه ای !
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 7:21 توسط مورچه| |

ما امروز حالمون بر خلاف اکثر روزها خوب است . خوشحالیم و داریم می رویم سفر . سفری که واقعا نمی دونم برگشت داره یا نه . خوب فکر نکنید دارم می روم اون دنیا . نه اتفاقا سخت به این دنیا دارم وابسته می شوم .  بگذریم . بهم نگید التماس دعا که از بس تو این هفته این جمله را شنیدم دارم قاطی می کنم . باید لیست کسایی را که دعا ازم خواستند بنویسم . حلا شما برام دعا کنید . همیشه سفر را دوست دارم . اونم با دوستان . اما این بار خیلی خوشحالم ! براتون دعا می کنم به شرطی که برام دعا کنید . تا حالا این مدلیش را دیده بودید ؟ مامانم کلی مهمون داره من همه را گذاشتم و اومدم . مامانم هیچ وقت بدون من مهمون داری نکرده . واقعا نگرانم . مثه مامانی که دخترش تنها باشه نگرانه ها . می دونم خودش را خیلی خسته می کنه . می دونم بدون من استرس داره . کاش کنارش بودم . اما خودش نخواست . بخشید من نمی تونم هر روز مطالبتون را بخونم . این همه کار سرم ریخته . امتحان - سفر - مهمون - و ....   خوب درک کنید دیگه . اما از همین جا به همتون سلام می رسونم .

********

مخاطب خاص داره : درسته که دیگه خیلی با هم حرف نمی زنیم اما من باز هم باهات صمیمی ام دوستی به حرف زدن نیست . تو همیشه دوست خوب منی . در ضمن باور کن این روزا وقت فیلم نگاه کردن خیلی ندارم . وگرنه دوست داشتم باهات در موردشون حرف بزنم . تو اگه فیلم جدید دیدی و خوشت اومد بهم بگو . اما چند روز پیش یکی دیدم اسپانیایی از  پدرو آلمادورا به اسم ( با او حرف بزن ) معرکه بود . شاید وقت کردم داستانش را این جا نوشتم . تو اگه شد پیداش کن . از همین کارگردان ( همه چیز درباره مادرم ) هم خیلی خوبه . این دوتا را سعی کن ببینی

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:43 توسط مورچه| |

من خوبم . ممنون که نگران شدید و به فکرم هستید . من این طوریم یهو خیلی بد می شوم ولی زود خوب می شوم .

دوستتون دارم  . فعلا وقت بیشتری نیست وگرنه حرف زیاده !

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:0 توسط مورچه| |

من امروز حالم بده . از جلو در خونمون اسفراغ كردم تا تو خيابون و كوچه و جوب و جلو اداره و .... ديگه هيچ از معده ام نمونده . يه لحظه فكر كردم الان خون بالا مي يارم .

رفتم دكتر . فعلا خوبم جز اين كه معده ام مي سوزه و مي ترسم هيچي بخورم .

خيلي اذيت شدم . خيلي !!! 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:22 توسط مورچه| |

خانم گل گفه ده تا چيزي كه دوست دارم و ندارم و اسم ببرم . خوب من خيلي چيزها را دوست دارم اما گلچينش اينه :

 

1 – علاقه خاصي به روسري دارم . همش دوست دارم بروم روسري بخرم

2 – غذاهاي ابكي

3 – خريد براي خودم

4 – خواب

5 – مسافرت

6 – هديه دادن

7 – رانندگي تو روز ابري

8 – فيلم ترسناک

9 – كتاب خوندن هم دوست دارم اگه البته وقت و چشمش را داشته باشم

10 – شكلات

۱۱ - آشپزی

۱۲ - نقاشی

۱۳ - رقص

 

و اما از چه چيزهايي بدم مي ياد :

 

1 – غافلگير شدن 

2 – مريضي يكي از نزديكانم 

3 – لباس تنگ

4 – مهموني رفتن خونه مامان بزرگ

5 – يكي بگه يه رازي داره اما به من نگه

6 – دروغ

7 – سرما

8 – برف

9 – بيمارستان

10 – تو يه جمعي غريبه باشم

۱۱ - ظرف شستن

۱۲ - نی نی

۱۳ - آدمی که مثه کنه بهم بچسبه

 

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 8:19 توسط مورچه| |

نمي دونم چرا اين قدر امتحانام را بد مي دم . من كه بچه درس خوني بودم  خيلي از دست خودم ناراحتم . خيلي بد شدم . هميشه درسهام را آخر هفته مي خوندم و شب امتحان فقط ۲ ساعت دوره مي كردم . اما ديشب درسي كه يه جلسه هم نرفتم سر كلاسش و لاش هم باز نكردم را مي خواستم بخونم خوب حقمه وقتي فقط نيم ساعت خوابيدم. نه ؟

حالا جالب تر اين كه خوابم نمي ياد فقط سرم درد مي كنه . امتحانم هم گند زدم . معلومه آدم وقتي به زور خودش را بيدار نگه داره و بخواد فرو كنه تو كله اش صبحش هيچي يادش نمي مونه . مطالب مثه كش مي رفت تو مغزم اما تا برگ مي زدم مثه كش مي پريد بيرون .

من اين طوري اگه بخوام پايان ترم امتحان بدم واقعا مشروط مي شوم. خجالت آور نيست ؟ از معدل الف يهو بپري به مشروطي ؟ من كه برا جايزه شاگرد اولي مي خوندم چرا اين طوري شدم ؟

مامان دوستم امروز از مکه می یاد . مامانم گفته بود ببرمش پیشواز اما اصلا حوصله ندارم . همش به فکر دودر کردنم . خیلی بی حوصله ام . هیچ وقت این قدر بد نداده بودم . همش تقصیر خودمه . نکنه قبول نشوم ؟ چه کار کنم اگه خیلی معدلم کم شه ؟ ... 

کاش یه وردی می خوندم و مثلا همه را با ۱۸ - ۱۹ پاس می شدم

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:9 توسط مورچه| |

تو سهم زمین شدی

سهم خیابان هایی

که تقسیم شده اند

تا تحمل هیچ اتفاقی را نداشته باشند

سهم کوچه هایی

که قدم زدن در آنها

تجربه فرو رفتن است

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:13 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin