تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

درخت معجزه نيستم!

تنها يكي درختم

موجي در آبكندي

و هنريم نيست جز آنكه آشيان تو باشم

تختت

و تابوتت

 

( شاملو )

 

می روم مسافرت تا ۱۰ روز دیگه .  خودمم خنده ام می گیره . تازه با چه بدبختی بماند . می روم شمال . دلم می خواد یه مدت استراحت کنم . یه کم به خودم توجه کنم . یه کم کنار خانواده ام باشم . خیلی خسته ام . همیشه سعی می کنم خودمم را نبازم و بیشتر از اونی که هست بگم انرژی دارم . ولی سر خودم که نمی تونم کلاه بذارم . ۲ سال پیش که رفتم شمال خیلی بهم خوش گذشت . یه عالمه خاطره خوب دارم ازش . حالا امسال را نمی دونم . می خوام عکس بگیرم برای مدل نقاشی . دوست دارم چند تایی بدم استادم .

دوستم دارم برم بشینم به صدای دریا تو شب گوش بدم . خیلی این کار را دوست دارم . شبا دریا خیلی وحشی می شه . خیلی صداش بلندتر و خودش سیاه و بزرگه . دلم برای غذاهای اون جا تنگ شده . بابام همیشه یه بار هم شده ماهی تازه می خره و خودش برامون درست می کنه و خودش هم خارش می گیره و بهمون می ده . بابام سعی می کنه مسافرتها خیلی بهمون خوش بگذره . بعدش که می یاییم خونه مریض می شه . براش روز پدر یه ادکلان خریدم. هر چند یه کم گرون شد اما خودم راضیم . خدا کنه خوشش بیاد . می دونم که خودش هیچ وقت این قدر ادکلان گرون نمی خرید . من همیشه برای مامانم هم اون چیزی را می خرم که می دونم دوست داره اما هیچ وقت برای یه سری ملاحظات نمی خره . دوسشون دارم ! باهاشون مسافرت رفتن را دوست دارم .

دلم برای بوی جنگل تنگ شده . هوای مرطوب و سنگینش . گرمایی که هیچ جای دیگه اون طعم را نمی ده . من عاشق مسافرتم . هر جا که باشه !

دوست دارم مثه اون وقتها که بچه بودیم و مامان عدس پلو درست می کرد و تو تپه ها می خوردیم باشه . یه چیزهایی عوض شده . مثلا الان می رویم رستوران . صبحانه دیگه املت کنار جاده نمی خوریم . اما باز هم خوبه .

دلم می خواد زودتر بروم . هر چند من خیلی هم زود مریض می شوم و همچین آدم محکمی نیستم برا مسافرت . حتی مریض هم نشوم یه جورایی حساسیتم اوت می نه . یا از یه جایی پرت می شوم . یا .... 

دوست دارم زودتر امروز فردا هم تموم شه .

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:3 توسط مورچه| |

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه.حوالی سحر با دست پر به خانه برمی گشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید. دادو ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی می کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده. روزی، چطورش را نمی دانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که می خورد، سیگاری دود می کرد و شروع می کرد به خواندن رمان. دزدها می امدند؛ چراغ خانه را روشن می دیدند و راهشان را کج می کردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه می ماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد. بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می توانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمی گشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. می رفت روی پل شهر می ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می کرد و بعد به خانه برمی گشت و می دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است. در کمتر از 1 هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد. به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می زدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روزبه روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند. به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار،این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند.. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند،متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از .... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد وکمی بعد هم از گرسنگی مرد.

 

به نقل از کتاب : شاه گوش میکند؛ ایتالو کالوینو

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:58 توسط مورچه| |

واقعا گاهی نمی فهمم به چی می گند خوشبختی و به چی می گند بدبختی و هیچی بختی هم داریم یا نه ؟

یه جایی همین نزدیکی چشمی منتظره که نگاهش مقدسه . انتظارش بوی مخمل رزهای سرخ را می ده . دستاش التماس بارونه . دلش مثه یه قناری کوچیک طلایی می زنه . پشت تنپوش آهنی و بزرگش یه روح ساده و حریرپوش داره که نرم نرم تو باد می رقصه . روح تنهایی که شاید انتظارش یه جایی تو حرارت دستهای یه کسی باشه که من می شناسمش .

من راز خوشبختی تو را می دونم . من پایان انتظارت را می فهمم . من کلید قفس تنپوشت را دارم . فقط نگاهت را بدوز به امید . نگو فردا سرابه . یه کم طاقت بیار من برات آب می یارم . من از زر محبت روسری می بافم تا زمین به تو حسادت که . من از شکوفه برات سفره می چینم . من از رود برات سرود می سازم . فقط بمان و نگاهم کن ! چشم تو مستانه ای می خواند که من بی اختیار با آن زنده می مانم . چیزی از تو به سینه ام می ریزد . شاید شوق تپیدن دوباره . شاید عطش تلاشی هزار باره . نمی دانم . تو رازی هستی که نمی خوامش . بگذار  تجسم رها شدنت بی نهایت مقصدم باشد .

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 14:25 توسط مورچه| |

نگرانم . نمي دونم چه چيزي داره اتفاق مي افته و چي مي شه . نمي دونم چقدر من موثرم تو جرياني كه داره با سرعت مي ره و منو مي بره . انگار سوار يه موج شدم . انگار جزئي از يه طوفانم . درونم حسي دارم كه مبهمه . حسي كه تا به حال نداشتم . مثه حس مادري ! مثه حس فرزندي . مثه زن بودن مثه خواهر بودن . مثه دوست بودن . يه جور نطفه بستن .

بايد از كسي بپرسم كه تا به حال اين حس را داشته ؟ بايد بپرسم . اما از كي ؟ اين روزا همه غريبه اند . يا من اين قدر غريبه ام كه دوستام هم نمي شناسم . مثه كرمي مي مونم كه دور خودش پيله بسته . نه محيط توي پيله براش آشناست نه اون بيرون را دوست داره . من بايد از كسي بپرسم كه چه طور مي شه به خورشيد رفت و نسوخت ؟ راهش از كجاست ؟ اما مي ترسم كسي زودتر از من بره . يا كسي اصلا ندونه و تا به حال نرفته باشه !

دلم براي عروسك پارچه اي بچگي هام تنگ شده . قرمز بود . صورتش پلاستيكي بود اما بدنش پارچه بود . دست و پاهاش نرم بود . وقتي با خودم مي بردمش حموم سنگين مي شد . اين قدر سنگين مي شد كه نمي تونستم بشورمش . يادمه دست و پاهاش كند . توش پر از گوله هاش سياه پشم بود . دلم مي خواد همون دختري باشم كه همون عروسك را داشت .

شايد اگه هر زمان ديگه اي اين جايي بودم كه حالا هستم خيلي خوشحال مي شدم . اما حالا ... 

اون روزا كه با هم تو كوچه برف بازي مي كرديم . تو حياط خونه ما آدم برفي مي ساختيم و باهاش عكس مي انداختيم . اون روزا كه تو حياط شما رياضي با هم مي خونديم . اون روزا كه همه صحبتهامون حول مدير و ناظم و مدرسه مي گشت ...  شايد بهترين روزهاي با هم بودنمون بود . نه ؟!!!!  حالا تو تنها و از اين جا مونده و رونده . من خسته و مستاصل و آواره . دلم براي اون كوچه اي تنگ مي شه كه تو خونه برفي توش داشتي و من با چاي مي اومدم مهموني . نه ... راستش دلم براي تو تنگ شده و من . كوچه و برف و بازي بهونه است . آروزست . تو كجايي  ؟ از من چي مونده ؟

حالا بايد فكر چاره بود . چه طور مي تونم براي روح پوسيده تو لباس نو ببافم ؟ چه طور دوباره به نگاه سرد و بيگانه ام نم عشق بپاشم ؟

سخت پر از باريدنم . تو پر از خالي آرامشي . كسي جز من و تو مونده كه ما را بشناسه ؟ وقتي ازت خسته ام دلم مي خواد فرار كنم . دلم مي خواد تنهاتر باشم . اما گاهي يادم مي ياد كه از من و تو اگه يه لاشه مونده حداقل تو مي دوني و من . حداقل تو موندي با من . بايد براي دردهاي بي درمانمون فكر دارويي باشم. چه كنم كه مورچه همه ذهن نداشه ام را خورده و جز استخوان سوراخ سوراخ جمه ام نمونده . منو ببخش كه كم هستم . منو ببخش كه نبودنم بهتر از بودنمه . ببخش كه حرمت مقدس دوستيمون زير چتر گرفتاري ها داره له مي شه ولي هنوز به زور جوونه مي زنه .

من خودم تلخم . فكر نكن شكرم بي اثره . من خودم سردم نه اين كه دست تو گرما نداره .

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:23 توسط مورچه| |

امروز هیچ سوژه و ایده خاصی ندارم . نه خوابم می یاد . نه حوصله دارم . نه اتفاق تازه ای در راهه . فقط ذهنم بد جور مشغوله . وقتی خیلی استرس دارم به قول دختر خاله دوست دارم برم خرید . شاید عصری رفتم خرید . دوست داشتم ازتون یه کمک می گرفتم ولی بعضی چیزها را باید تنهایی انجام داد . وقتی دوستام از دستم شاکی اند به جای این که خودم را اصلاح کنم دوست دارم ازشون فاصله بگیرم . برای همین امروز حوصله دیدن دوستام هم ندارم .  

شاید هم تا چند ساعت دیگه اومدم و یه چیزی نوشتم که براتون جالب باشه اما بعید می دونم . دلتون را صابون نزنید .

راستی بهتون گفتم که اکثر نمره هام ۱۳ شده ؟ جالبه نه ؟ من ذاتا مورچه باحالیم . اعتراف کنید . زود باشید . سر کلاس که نمی روم . شب امتحان که نمی خونم . نصف جزوه و کتابا را که ندارم ولی نصف نمره را می یارم . واقعا نمی دونم کدوم یکی از عناصر خلقت با من همکاری می کنه . اگه یونان قدیم بود شاید می گفتم خدای یه چیزی با منه . اه ...  دارم چرت و پرت می گم نه ؟

 

 

پی نوشت :

 گل بالا تقدیم به مهمون دیشب که وبلاگم را برای اولین بار دیده !

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:47 توسط مورچه| |

كي اشكاتو پاك مي كنه شبا كه غصه داري ؟

دست رو موهات كي مي كشه وقتي منو نداري ؟

شونه كي مرحم هق هقت مي شه دوباره ؟

از كي بهونه مي گيري شباي بي ستاره ؟

.

.

.

شعري را كه يه روزي با كسي كه همه كست بوده هم صدايي كردي ...  حالا دور از اون بشيني و مرور كني چه حسي بهت دست مي ده ؟ حس باريدن ؟ مردن ؟

كاش يه ابر كوچيك سياه بودم بالاي سرت . اما اين جا دور از تو نبودم . كاش هر چيزي بودم فقط پيش تو بودم .

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 13:41 توسط مورچه| |

اگر خواهان دیدار کسی هستی که می تواند هر موقعیت ناممکنی را فراهم کند و دور از حرفها و  باورهای مردم به تو شادی بخشد؛ در آیینه بنگر و این واژه جادویی را بر زبان آور «سلام»

این را از وبلاگ ( من بدون سانسور ) دزدیدم چون خیلی خوشم اومد ازش .

کاش یاد می گرفتم وقتی بی حوصله و ناراحتم احساسم را بروز ندم . به الهه می گم وقتی ناراحتی بد جور لک و لوچه ات آویزون می شه و طرف روبروت دوست داره فرار کنه . اما خودمم این طوریم . خیلی وقتها تو این شرایط حرفهایی می زنم که طرفم خیلی ناراحت می شه . همین جوری هم روک هستم وقتی این طوری هستم دیگه هر چیزی که فکر می کنم به زبون می یارم .

دوباره دلم یه گوی می خواد که توش فردا را ببینم . جام می ...  عصای جادو ...  اصلا کاش جادو بلد بودم . ورد و کتاب داشتم . چرا وقت هایی که احساس ضعف می کنم همش دنبال جادو می روم  ؟ چرا به فکر دعا و خدا و قران نیستم ؟ شاید چون بچگیم کارتنهای جادوگری خیلی دوست داشتم . نمی دونم ....   می تونید نخونید . من می خوام بنویسم . و باید بنویسم . باید پر حرفی کنم تا فکر نکنم . کاش مغزم را هانیبال لکتر تو تابه سرخ می کرد . حداقل اون طوری یه خاصیت داشت . کاش اصلا قصه ها واقعی بود . مادرجونم وقتی زنده بود و من این قدر بچه خوبی بودم که پیشش بمونم و اون این قدر حوصله داشت که قصه بگه قصه یه دختری را می گفت که تو گلابی زندگی می کرد . خیلی خوشگل بود اما ریز بود و پدرش باغبون باغ گلابی بود . یه روز طی یه سری اتفاقات طولانی دختر بزرگ شد و اندازه اش طبیعی شد . و زن پسر پادشاه شد و ...  اما یه حسود اونو جادو کرد و سرش را هر شب می برید و صبحها دوباره می چسبوند .

اون وقتها با خودم می گفتم اگه تو گلابی زندگی می کرد بهتر نبود ؟ زن پادشاه هم نمی شد و بیرون هم نمی دید و اندازه طبیعی هم نداشت ؟

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 8:16 توسط مورچه| |

من نمی دونم چرا یه روز در میون حوصله کار کردن دارم . یه روز از اول صبح شارژم و به کوب کار می کنم یه روز خوابم می یاد و دوست دارم بازی گوشی کنم . امروز از اون روزهای دومه . امروز دوست دارم از دست همه فرار کنم . با کسی حرف نزم . حوصله ندارم . تازه ممیزی هم داریم . دیگه البته عادی شده برام .

امتحانام را دادم . نمی دونم چه طوری . نه مثه ترم پیش اما خیلی هم بد نشد . من خودم انتظار بدتر داشتم . فقط مونده پروژه . که اصلا دوست ندارم طرفش بروم . مامان دوستم دعوتمون کرده عصر برویم بیرون . من که می خوام یه جورایی از زیرش در بروم . مامانم هم خودش می دونه . شاید بعد از قرنی امروز رفتم نقاشی . دلم تنگ شده براش . حس خوبیه !

دیشب زود خوابیدم اما خیلی کسلم . همیشه برعکسم. الهه را دیدم . اما نمی دونم چرا این قدر باهام بده . این روزا همه کلا با من بداند . هر حرفی هم می زنم به همه برمی خوره . دو روزه داره می بینمش هر روزش هی لک و لوچه اش را آویزون می کنه و بداخلاقه . چه می دونم والله !

مامانم عصرها مشغول باغبونیه . خیلی تنهاست کاش بیشتر براش بودم . اما این روزا بیشتر برای خودمم . زندگی کردن برای خودت هم هنر می خواد . همون قدر که زندگی کردن برای دیگران هنر می خواد . خوب شد امتحانام تموم شد دیگه کشش نداشتم . خسته شده بودم و بی خیال . این ترم هیچ زحمتی نکشیدم . الکی قبول می شوم .

منتظر یه حادثه ام !! حادثه ای که لذت بخشه . هر چند با کمی طوفان همراهه .

از یکی بی نهایت بدم می یاد . نه دوست دارم ببینمش . نه دوست دارم صداش را بشنوم . نه دوست دارم اثری ازش تو زندگیم باشه . بعضی ها خیلی بی شخصیت اند . خیلی رو دارند . معاشرت باهاشون فقط یه ضرر آدمه و هیچ خاصیتی برات ندارند . خیلی بدم می یاد از کسایی که مثه زالو ازم استفاده می کنند و خونم را می خورند و بدنمم گاز می گیرند . تازه وقتی هم خودشون سر می خورند و می افتند با وقاحت تمام می گند تقصیر تویه که نذاشتی خونت را بخوریم . اه اه ...  خدا نصیب نکنه . فکرش حالم را بد می کنه . من این جا کتبا تعهد می دم دیگه دلم برای کسی نسوزه .

حس می کنم همه کسایی که دور و برم وول می خورند هیچ کدوم دوستم ندارند . هیچ کدوم هم دوست به درد بخوری نیستند .

امروز از اون روزاست ها ...

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 7:59 توسط مورچه| |

چند وقته دو تا گنجشک پشت پنجره دست شویی ما لونه درست کردند . مامانم چند بار لونشون را خراب کرد دوباره ساختند . دیگه کاری بهشون نداشتیم تا امروز صبح که ....

من می خواستم بیام سرکار . پامو که از در گذاشتم بیرون زیر پام یهو یه چیز نرم و داغ حس کردم . سریع پامو برداشتم و دیدم گنجشکه پرید رفت نشست رو لبه دیوار و هی جیک جیک می کرد و من هی جیغ می زدم و یهو تلو تلو خرد و افتاد گوشه دیوار .

مامانم برام آب آورد گریه می کردم . می گفتم مرد !! خاک تو سرم مرد !

مامانم رفت نگاش کرد نشسته بود و و همه تنش مثه قلب می زد . خیلی ریز بود . فکر کنم جلو در خوابیده بود . نمی دونم چرا . هنوز زیر پام داغیش را لمس می کنم . بعد یه مدت کج کجی و به زود گنجشکه از زیر در رفت بیرون .

من هم اومدم بیرون . بالا سرم کلاغ ها وحشتناک صدا می دادند و همراه من می اومدند . هیچ کس تو خیابون جز من نبود . کلاغ ها روی درختهای سر راهم می نشستند و انگار با هم حرف می زدند . گه گاهی دور سرم می چرخیدند . حس بدی داشتم . یاد فیلم پرندگان آلفرد هیچکاک افتادم . اگه کلاغ ها به من حمله کنند چه کار کنم ؟ ...

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 9:20 توسط مورچه| |

دیروز برای مامانم کفش خریدم . خیلی خوشم اومد . من باید از چیزی که می خرم راضی باشم . از ترس این که منو دعوا نکنه که چرا برام کادو خریدی امروز گذاشتم تو آشپزخونه . یه نامه هم روش نوشتم . که خیلی عشقولانه بود . خودم که خوشحالم . من واقعا هدیه دادن را دوست دارم .

تازه برای بابام هم انتخاب کردم که چی بخرم . می خوام کیف بخرم . از چرم مشهد . بهتر از اون این جا نیست . دوست داشتم از منوچهری می خریدم . من دوست دارم وقتی یه چیزی می خوام بخرم بهترینش باشه . اما فعلا به منوچهری دست رسی ندارم . ولی بازم خوبه که این را پیدا کردم . نظرتون چیه ؟

دیروز خیلی خوش گذشت . راستی امروز صبح سوار یه تاکسی شدم که راننده اش زن بود . این قدر خوشم اومد . خیلی هم بداخلاق و لاتی بود . شاید ۳۵ سال هم داشت یا بیشتر . خیلی لذت بردم . تازه این قدر هم ویراژ می داد . دوست داشتم همه زن ها به جای ضعیف بودن و حس شکست و گریه این طوری می بودند . مثه یه مرد می ایستادند و حتی کارگری می کردند اما ....

این برج هر چی پول دارم باید بدم کادو بخرم . دیروز یه شال سبز پفکی دیدم خیلی دوسش داشتم اما برای خودم نخریدم . نمی تونم این قدر ولخرجی کنم . درست نیست ! باید یاد بگیرم هر چی دوست داشتم مال من نیست .

راستی قدیم ترها فقط روز مادر بود و به مادرها کادو می دادند اما حالا شده روز زن و مادرزن و دختر و مادرشوهر و ...   خلاصه این که اون ابهت و قداست مادری را کم رنگ کردیم . به نظرم اگه فقط روز مادر می موند خیلی قشنگ تر بود

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:38 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin