تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

دیروز سر کلاس نقاشی یکی از دخترا به من گفت : استاد این رنگی که ساختم خوبه برای این جا ؟

گفتم : من استاد نیستم !!!!                  گفت : می دونم ولی به هر حال دیگه خیلی از ما بهترید .

یکی هم می گفت : شما چند ساله دارید تو این رشته کار می کنید ؟

منم بی جنبه جو گیر شدم دیشب تا ساعت ۳۰/۱۱ شب نقاشی می کردم .  فقط الان بی نهایت خوابم می یاد . من همیشه این طوریم یه مدت گیر می دم به یه کاری بعد یهو ولش می کنم . اون وقتها که خیاطی می کردم تا دم صبح سوزن می زدم و صدای چرخ خیاطی همه را کلافه می کرد . انگشتم پینه زده بود و هنوز جاش هست . ولی بعد یهو بی خیال شدم .

 نقاشی خوبه فقط خرجش خیلی بالاست . اگه هم موادت نامرغوب و ارزون باشه کارت زشت می شه . بیشتر به درد ادم پولدارها می خوره . شاید واسه همینه که همه بچه های کلاس ما پولداراند . هیچ کدوم مطمئنم در قید پول بوم و رنگ و ... نیستند . چون این قدر زیاد رنگ خالی می کنند بعد که دیگه بهش احتیاج ندارند با دستمال پاکش می کنند و دستمالشون را می اندازند دور . تازه دستمالشون کاغذیه . نه مثه من که پیرهن های به درد نخور داداشم را قیچی کردم و برای پاک کردن قلمم استفاده می کنم .  بهتون گفتم یه خانمی هست همش آب میوه می خوره ؟ یه لیوان بزرگ آب میوه می ذاره پایین پاش و هی با نی می خوره . یکی از دخترا بیشتر دو برابر رنگی که رو بوم می ذاره به لباس کارش می ماله . دیروز شلوار منم رنگی کرد . اون وقت من این قدر رنگ کم می ذارم که تا آخرش بیست بار دوباره رنگ خالی می کنم . خسیس نیستم . فقط دوست ندارم حیف و میل کنم . این ها قدر پول را نمی دونند . یه مشت بچه سوسول که مادرهاشون می یارنشون باباهاشون می برنشون . تازه همه هم خوبه الان کلی بچه داشته باشند .

 هر وقت می روم کلاس نقاشی بیشتر اختلاف طبقاتی را حس می کنم . فقط خود استاده که وقتی قلم جدید می خره یا رنگ تموم می کنه ناراحته و هی غر می زنه . ولی با این حال همیشه پالت رنگش را به همه می ده .

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 8:0 توسط مورچه| |

دوباره روزا کوتاه شد . زود شب می شه . صبح ها هوا تاریکه . چقدر زمان زود می گذره . باورم نمی شه بهار تموم شد حالا هم داره تابستون می ره . امسال انگار هر چی می دوم باز عقبم . امسال نیمه شعبان برای من که خیلی عادی گذشت . یادم نیست پارسال این موقع چی شده و کجا بودم . اما امسال مثه یه روز جمعه گذشت .

بابا باز دستش شکسته . نمی دونم استخوانی هست تو بدنش که سالم باشه !!!!! دوباره مظلوم و آروم شده . شبا زود می ره تو رخت خوابش و آروم به هر کس که از کنارش رد می شه یه کاری می گه . حتی جورابش را نمی تونه بپوشه . سخته دیدنش تو این حال . من که حس بدی بهم دست می ده . دوست ندارم این جوری ببینمش . بابای عزیزم . الهی قربونش بشوم . الهی فداش بشوم . من حاضرم همه عمرم جورابش را پاش کنم ولی اون قیافه مظلوم را به خودش نگیره . خدایا زودتر خوبش کن .

درست شب عید دل یه نفر را که خیلی عزیزه شکستم . نمی دونم چرا این طوری شده بودم . باز توقعم زیاد شده بود . دلم می خواست همه چیز بهتر از اینی باشه که هست . بعدش پشیمون شدم . اما چه فایده ؟ کاش همون موقع زخم زبون نزنم . کاش صبورتر باشم . 

امروز صبح تا چشمم را باز کردم خاطره یه روز خیلی قشنگ برام زنده شد . چقدر خوبه که صبحت را خوب شروع کنی . تمام مسیر خونه تا اداره داشتم به اون روز فکر می کردم . در مقابل همه روزهای بدی که داشتم همون یک روز کلی می ارزه . دلم می خواست براتون تعریف کنم اما مثه یه گنجه که نمی تونم با کسی قسمتش کنم . انگار ازش کم می شه اگه به شما بگم .  باور کنید برای هیچ کس تعریفش نکردم .

دیروز به داداشم تعلیم رانندگی دادم . خیلی خنده دار بود . همش یاد کارهای خودم می افتادم . پسرها معمولا از تو شکم مادرهاشون رانندگی بلدند و تا ماشین پیدا کنند می پرند پشتش و هیچ کس نمی دونه اونها دقیقا از کی یاد گرفتند . اما داداش کوچولوی من پسر آروم و خوبیه . نه اهل سرقت ماشین پدره . نه استعداد ذاتی رانندگی داره . نه بابا دیگه حوصله داره یادش بده . نه ...   خوب به هر حال من یادش می دم . دیگه چه شود اونی که من بهش رانندگی یاد بدم . خودم عقاب جاده هام دیگه داداشم چی می شه خدا می دونه .  دیروز یه سوال ازم پرسید خودمم نمی دونستم . مایه آبرو ریزی .

این نقاشی آخرم خیلی خوشگله . خیلی دوسش دارم . تموم شد عکسش را براتون می ذارم . می خوام بدمش به دختر خاله شیرین . خودش گفت . از اولش که طرحش را دید گفت این را بده به من و منم گفتم باشه . همه سعیم را کردم که خوب تر بشه . اگه مال خودم بود شاید یه جاهایی که خسته می شدم سرهم بندی می کردم و سرسری می کشیدم . اما برای شیرین فقط وقتهایی که سر حال بودم کشیدم و کلی وقت هم براش گذاشتم . دوباره ترم جدید نقاشی ثبت نام کردم . استاد تا چشمش به پول خورد یهو فعال شد . تصمیم داره بهم چیزهای جدید یاد بده . گفت جلسه دیگه با خودت آدم زنده بیار تا اونو بکشی . من از کشیدن جسم واقعی یا ادم زنده خودشم نمی یاد . می خوام بهش بگم سبکهای مختلف را بهم یاد بده . کاش تابستون طولانی تر بود . چند وقت دیگه مدرسه ها باز می شه و من دوباره باید بروم مدرسه .  واقعا نمی دونم تو برنامه ام چه طوری کلاس و درس را جا بدم . این قدر فشرده است که خودم از توش پرت می شوم بیرون . همشم دوست دارم . مثلا یکیش استخر امروز عصر  اخ جون . امروز می خوام ۲ ساعت بمونم . اگه مامان بذاره !

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 8:2 توسط مورچه| |

امروز برای بار سوم رفتم معاینات دوره ای طب کار . خوش و خرم و خندان و سرحال رفتم گریان و لرزان و نالان برگشتم .

موقع خون گرفتن باز دچار مشکل نازکی رگ شدم . اما این بار ۷ بار سوزنش را در جاهای مختلف دستم فرو کرد و موفق نشد رگم را پیدا کنه . فشارم هم پایین بود . ناشتا هم بودم . کم خونی هم دارم همه مزید علت شد که دیگه یه قطره خون ازم نیاد . بار ۷ دیگه اشکم یهو چکید پایین . اولش خیلی با اعتماد به نفس بودم . دومی را که زد می خندیدم . سومی را زد هنوز روم زیاد بود . چهارمی دیگه ساکت شده بودم . ۵ ناله می کردم . ۶ دستم را می کشیدم و می گفتم نه ... ولش کن یه روز دیگه دوباره می یام . ۷ را که زد یهو گریه ام گرفت .  ولی خانمه ول کن ماجرا نبود . یه تنفس به من داد . گفت یه کم استراحت کن می گم دکتر برات بگیره . هر چی می خواستم فرار کنم همه درها را بستند و مثه دیو بالا سرم وایسادند .

خلاصه از دکتره هنوز بیشتر خوشم می اومد . پسر جوون و خاکی بود . خیلی هم می خندید . بهش گفتم یه بار بیشتر نزن . نشد می روم . گفت : باشه !

این بار رگم را پیدا کرد اما خون ازش نمی اومد . ۵ دقیقه نگه داشت تا ۲ سی سی بگیره . حالا هر چی می گفتم بسه . بابا یه قطره کافیه برا آزمایش بسه ! می گفت : نه . ما خون خواریم .

النهایه ما با دستان سوراخ سوراخ و سر گیجه و فشار منهای یک و بینی آویزان آمدیم اداره . که ناگهان با چهره خشن و عصبانی رئیس برخورد کردیم .

- تا حالا کجا بودی ؟ معاینه نیم ساعت . نه دو ساعت !

.....   و این گونه است که برخی از گونه های نادر مورچه نسلشون منقرض می شه .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 9:32 توسط مورچه| |


از ايـــــــنجا تا به بيرجند سه گداره
گدار اولش پر، پر از نقش و نگاره
گدار دومــی مـــــــخمل بــــــــپوشم
گدار ســـومش دی دی، ديــدار ياره

گل زردم، همه دردم ز جفايت شكوه نكردم
تو بيا تا دور تــــو گردم، آه
ای يــار جانی، يار جاودانی
دوبـــــاره برنمــــــی ‌گردد دور جـــــوانی

بـــــيا تا گــــــندم يـــــک خوشه باشيم
يکی شمع و يکی پر پر، پروانه باشيم
يکی موســــــی شــــــويم اندر مناجات
يکی جارو کش می می، مـيخانه باشيم

دلم بــــــــــــی وصل تو شادی مبیناد
به غیر از محنت آزادی آزادی مبیناد
خــــراب آبـــــــاد دل بـــــی مــقدم تو
الـهی هرگز آبــــادی آبـــادی مــــبیناد

 

گل زردم، همه دردم ز جفايت شكوه نكردم
تو بـــيا تـا دور تـو گردم، آه
ای يار جونی، ای يار جونی
دوباره برنــــــمی گردد ديــگر جـــــوونی

سه غم آمد به راهم هر سه يک بار
غريـــبی و اســـيری و جانا غـم يار
غريـــبی و اســـيری چــــــاره داره
غـــم يار و غــم يار و جانا غــم يار

 

نـــــــسيمی كـه از بن آن كاكل آيو
مرا خـوش‌تـر ز بوی آن سنبل آيو
چو شو گـيرم خيالت را در آغوش
سحر از بـسترم بوی، بوی گل آيو

گل زردم، همه دردم ز جفايت شكوه نكردم
تو بـــيا تـا دور تـو گردم، آه
ای يار جونی، ای يار جونی
دوباره برنــــــمی گردد ديــگر جـــــوونی

 

امروز خیلی بهترم . همیشه این ترانه را تو تاکسی می شنوم . همیشه دلم می خواد تا آخر دنیا با اون تاکسی بروم و این ترانه بخونه

دیروز ساعت ۷ رسیدم خونه تا لباسام را عوض کردم و یه کم احوال پرسی کردم شد ۳۰/۷ رفتم دراز کشیدم ما خوابم برد تا کی ؟ تا صبح .  خوب عوضش الان هم خوابم نمی یاد . هم خیلی سرحالم . هم حالم بهتره .

باز برای بار دوم رفتنم معاینات دوره ای و بسته بود . انگار شدم آلوچه ! دیگه داره کفرم در می یاد . امروز روز خوبیه . به هر حال در عین آولوچه بودن می شه روز خوبی باشه . ولی فردا روز بهتریه .

خوب ...   فعلا بای

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 9:13 توسط مورچه| |

چند وقته همش مریضم . احساس خستگی دائم و سر گیجه دارم . دیشب باز رفتم دکتر و هیچیم نبود . حتی فشارم هم خوب بود . نمی دونم چرا این طوری شدم. الان هم که دارو می خورم و همش خوابم در حال چرتم . کاش رویداد جدی پیش می اومد . از صبح شنبه منتظر  جمعه ام . اینم شد زندگی ؟ ۶ ماه از سال رفت به همین زودی و من اصلا نفهمیدم چی شد . بي حوصله ام . گلوم درد مي كنه . آب دهانم را نمي تونم فرو بدم . ولي ديشب دكتر گفت حتي گلوت هم مشكلي نداره . نمي دونم توهم دارم مي زنم يعني .

دلم مي خواد روزا زود بروم خونه و بخوابم اما هر روز يه برنامه جديد هست . ديشب كه رفتم خونه ديگه نمي تونستم روي پام بايستم نه از خستگي . از سر درد و تهوع . تعجب مي كنم . من اين قدرها دختر ضعيفي نبودم. شايد همش به خاطر فشار عصبي باشه . نمي دونم !

ترم اول كلاس نقاشيم تموم شد . ديروز جلسه اول ترم دوم بود . بايد 60 هزار تومان بدم . اصلا پول ندارم . اين آخر برجي . تازه مهر هم بايد شهريه دانشگاه بدم . يهو همه پولهام را رفتم شمال خرج كردم حالا به اين وضع گرفتار شدم . چرا حساب كتاب نكرده خرج كردم ؟ بيشتر از 600 - 700 تومان به دوستام قرض دادم بايد بهشون بگم .

مردم هميشه يه كاري مي كنند و فكر مي كنند هيچ كس نمي فهمه . سرشون را مي كنند زير برف و فكر مي كنند چون كسي را نمي بينند كسي هم نمي بينتشون . حالا دارم كم كم حس مي كنم خودم هم به اين همين وضع دچار شدم . اين سر زير برف كردن فرار از مردم نيست فرار از خودته . از آينه !

يعني قراره تا آخر وقت اين قدر خواب آلود باشم ؟

هیچی به اندازه نقاشی کردن برام دلخواه نیست . وقتی نقاشی می کشم به چیزهای خوب فکر می کنم . به رویاهایی که شاید هیچ وقت حقیقت نشه . به کسایی که دوسشون دارم به اتفاق های خوبی که برام افتاده . فقط حیف که خسته می شوم وگرنه همه وقتم را می کشیدم . وقتی رنگها را قاطی می کنم ازش یه چیز جدید می سازم خیلی کیف می کنم . مثلا وقتی از ترکیب آبی و قهوه ای و بنفش یه چیزی تقریبا مثه سیاه می شه . خیلی جالبه . بعد روی بوم می ذارم و وقتی نگاش می کنم واقعا شکل داره حجم داره خیلی کیف می کنم . همش دوست دارم نگاش کنم . برام خیلی ارزش داره . کارم را دوست دارم حتی اگه همه بگند چقدر بی ریخته . حتی وقتی سر کلاس کهنه کارا با یه پوزخند به تابلوم نگاه می کنند . یا استاد شوقم را به باد ریشخند می گیره ....   من دوست دارم بکشم. حتی ساده . حتی ابتدایی . دوست دارم همیشه بکشم . این یکی از بزرگترین آروزهام بوده . همیشه دلم می خواست بلد باشم با رنگ روغن بکشم . یا نویسنده بشوم . این یکی را نصفه ول نمی کنم . من نقاش خوبی می شوم . می دونم . .

حس می کنم این روزا دختر خوبی نیستم . بابا همش نگران سلامتیمه . مامان خیلی مواظبمه . سرکار بی حوصله ام . برای هیچ کس دختر خوبی نیستم انگار .

گاهی هم آدم دوست داره خودش را لوس کنه فقط باید یکی باشه نازش را بخره .

راستی من یه زمانی هم شاعر بودم . خداییش مامانم حق داره . تو همه کارا یه دستی داشتم و همه را نصفه ول کردم. خیاطی - شاعری - نویسندگی - گیتار - ورزش - گل سازی - درس - عشق - شاید هم زندگی  !

خیلی جدی نگیرید باز قرص خوردم داره خوابم می بره .

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 8:31 توسط مورچه| |

یه جفت ماهی جدید خریدیم . تنها ماهی های جفت ما هستند . من دوست دارم ساعت ها نگاشون کنم . یه قسمت را برای خودشون کردند خونه و اجازه نمی دهند کسی از اون جا رد بشه . همش دنبال هم شنا می کنند . امکان نداره فاصلشون بیشتر از ۱۰ سانت بشه . رفتارشون خیلی جالبه . همه ماهی های دیگههم می زنند . حتی ماهی های خیلی بزرگتر از خودشون ۲۰ برابر خودشون هم می زنند . خیلی شلوغ می کنند .

بابام دیشب باز گفت این ها دارند همه زا اذیت می کنند و آکواریوم را ریختند به هم و ... یکیشون را گرفت انداخت تو یه آکواریوم کوچیک جدا . بیچاره مدام مثه مرغ سر کنده از این ور به اون ور می رفت انگار دنبال جفتش می گشت . بعد شروع کرد خودش را کوبیدن که شیشه .

از طرفی جفتش هم همه ماهی ها که تا حالا عقده داشتند از اون قسمت رد شوند دیختند سرش و از تو خونش می رفتند و می اومدند و بیچاره اولش یه کم مقاومت کرد و هی رفت زدشون بعد خسته شد و یه گوشه آروم گرفت . به بابا گفتم حداقل این یکی هم در بیاره و بیاندازه پیش همون . بابا هم هیمن کار را کرد . تا انداختش پیش اون دوتاشون رفتند دنبال هم و با هم کل محیط جدید را بررسی کردند و باز یه گوشه را انتخاب کردند که خونه درست کنند .

هر دوتاشون آروم شدند .

من مخالف این بودم که از بقیه جدا بشوند . اما بابا گوش نداد . به هر حال بازم دوتاشون با هم باشند بهتره .

دیشب تا دیر وقت داشتم نگاشون می کردم ماهی ها خیلی از بعضی آد مها بهترند . وفادارند . هوای هم را دارند . تا کاری بشون نداشته باشند به هم کاری ندارند . زندگی دونفرشون خیلی جالبه . واقعا با هم زندگی می کنند . یه بار بابا جفت یکی را به اتهام شرور بودن فروخت اون یکی این قدر غذا نخورد تا مرد . کاش آدمها یه کمی یاد می گرفتند . کاش ماهی بودیم . بعضی ها خیلی نجیب و آروم اند . با این که هیکل گنده ای دارند اما دنباله رو بقیه هستند و دعوا هم نمی کنند . بعضی ها ریزند ولی خیلی بانمک اند . بعضی ها اذیت می کنند . بعضی ها زورگو اند . بعضی ها بداخلاق اند . بعضی ها تنبل اند و هی لم می دهند کف . بعضی ها هم کاری به کار کسی ندارند . دنیای قشنگیه . وقتی یه شبه همه ماهی هامون مردند تازه فهمیدم منم به اندازه بابا و داداشام دوسشون داشتم . این ها را که بابا دوباره خرید دوست دارم بیشتر نگاه کنم .

 

کاش بیشتر وقت داشتم در طول روز . مثلا روز آدم ۳۰ ساعت بود . بعد انرژی هم داشتی . نه خوابت می اومد نه خسته می شدی . اون وقت یه عالمه کار داشتم که انجام بدم. روز خیلی فرصت محدودیه برای زندگی کردن .

من زیر این کولر لعنتی خیلی سردمه . شماها راه کاری ندارید برای خلاص شدن از دست این کولره ؟

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 12:15 توسط مورچه| |

نمی دونم چرا یهو از یه موقعی همه دوستام با من بد شدند . همسایه - آشنا - همکلاسی . همه ! وقتی منو می بینند انگار نمی شناسند . شاید تقریبا دو سال یا سه سال پیش . همه اونهایی که هم بازی هام بودند . تو مدرسه با هم بودیم . خونه هاشون می رفتم . بهشون کامپیوتر یاد دادم . نمی دونم چرا همه با هم یهو . من چه مشکلی دارم ؟ مگه من یهو چم شد ؟ دیروز اینو بیشتر حس کردم . انگار هیچ کس منو نمی شناسه  

 زیراب آبدارچی ما را بد زدند . هر چند دل خوشی ازش ندارم . اما خوب اگه کار نمی کنه آزار هم نمی رسونه . نمی دونم چرا این کار را کردند . بیشتر شبیه لجبازی و رو کم کنی بچگانه است . همون جامعه خاکستری و دودی . بیچاره پر و پشمم ریخته . نه به این که این قدر باهاش شوخی می کنند . بیرون می روند نه به این که این طوری زیرابش را می زنند . بیچاره ! همیشه هر چی سنگه مال پای لنگه . خوب ذاتا یه کم کثیف و تنبل هست . اما ادم بدی نیست . من می فهمم چه حسی داره . مثه کسی که از پشت خنجر خورده . من این حس را قبلا تجربه کردم . یه روز یکی از پشت بهم خنجر زد که برام خیلی عزیز بود .

دلم می خواد یه مدت فرار کنم . نمی دونم به کجا . مثلا یه جزیره . یه شهر غریبه . یه جایی که رویایی باشه . مثه اون باغی که از زیر اتاق خواب دخترای باربی درش باز می شد و هیشکی خبر نداشت .

من باید دختر محکمی باشم . باید دختر بهتری باشم . خدایا ...  به من ایمان قوی تری بده . به من پاهای محکم تری بده . وقتی این همه مشکل دادی به من صبر بیشتری بده . خدایا فراموشم نکن .

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 10:18 توسط مورچه| |

چند روز استراحت كردم خيلي خوب بود . الان بهترم . يه كم انرژيم برگشته . روحيه ام بهتر شده . فقط يه هفته است كه بد جور وضع گواريشيم به هم ريخته . داغونم . درد ولم نمي كنه . نمي دونم علتش چيه !!

اين چند روز تعطيلي سعي كردم يه كم از تنهايي مامانم كم كنم . كاش بيشتر پيشش بودم . يه كم كمكش مي كردم يه كم كنارش بودم . كاش مي شد يه كم بيشتر باهاش باشم . وقتي بيرونم دلم براش تنگ مي شه . وقتي مي يام خونه خسته ام . من خيلي دختر خوبي براشون نيستم . وقتي مي گند بچه به چه درد مي خوره واقعا حق دارند . وقتي مامانم همش به فكر منه دلم مي سوزه .

كاش مي تونستم جلوي بعضي از اتفاقات را بگيرم . كاش مي تونستم زمان را عقب جلو ببرم . هميشه اين محدود بودن به مكان و زمان و نيازهام عذابم مي ده . حس مي كنم اين منم كه اين قدر مشكل دارم . شايد بقيه مي تونند زمان را عقب جلو كنند يا مي تونند جلوي بعضي اتفاقات را بگيرند . يا نيازهاشون به اندازه من محدودشون نمي كنه .

بذار امروز را ناله نكنم . خوبم . مي خوام خوب باشم . تا شب مي خوام خوب باشم . مي خوام اهميت به رفتارهاي اطرافيانم ندم . به زخم زبون ها و نيش و كنايه ها جواب ندم . مي خوام در امروز زندگي كنم .

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 13:25 توسط مورچه| |

امروز خواب موندم . روزهایی که زود بیدار می شدم و ربع ساعت پیاده روی می کردم اون قدر بی حوصله بودم چه برسه به حالا . دلم می خواد کارم یه جور دیگه بود . مثلا تو یه مهد کودک . یا مدرسه . یا ممدکار اجتماعی . یه کاری که با این قدر راکد نباشه . این قدر نشستنی نباشه . بتونم از ابتکار خودم توش استفاده کنم . بتونم از هنر توش استفاده کنم . چیزی خودم از دیگران یاد بگیرم . چیزی که به درد زندگیم بخوره .

این جا از صبح تا عصر نشستم . دیگه عصرها پاهام خشک می شه . حوصله ام سر می ره . خیلی تکراریه . خداییش باید یه کاری بکنم . باید درسم را بخونم تا بتونم شغلم را عوض کنم . حس می کنم خیلی راکد موندم. وقتایی که دانشگاه می روم این حس را ندارم. همش در حال دویدنم . سر کلاس چیزهای جالب یاد می گیرم . با چارتا هم سن و سالم حرف می زنم . یه کم می گم و می خندم. ولی خوب خیلی هم خسته می شوم. باید قدرش را بدونم . الان تابستونی دارم گند می زنم . نمی دونم بعضی ها چه طوری تابستونها تو خونه می شینند . خیلی کار سختیه . من باید همیشه درس بخونم . در هر سنی . در هر حالی . هیچ وقت درس خوندن را ول نمی کنم . هر جور شده . چون فقط در اون صورت که حس بدی به خودم ندارم . ولی رشته قبلیم را تموم کردم . روز آخر حس می کردم فوق العاده بی کار و بی خاصیتم . نمی دونستم اگه درس نخونم باید چه کار کنم . نمی دونستم اصلا می شه آدم درس نخونه ؟ من از اول عمرم مدرسه می رفتم . تاستونها هم کلی کلاس داشتم . بعد یهو تو ۲۱ سالگی بعد از ۱۵ - ۱۶ سال درس خوندم باید ولش می کردم . این شد که دوباره خوندم و این بار با یه ذوق خاصی چون اجبار توش نبود .

نمی دونم چرا بعضی ها فکر می کنند درس خوندن کار سختیه . خداییش لذت بخشه . من از کلاس هام خیلی لذت می برم . هر چند نصفش را می روم اما همون هم کلی برام تازگی داره .

وقتی دبیرستان بودم از درس هام بدم می اومد . دوست داشتم کتاب داستان بخونم . اما حالا داستان به نظرم بی خاصیت می یاد دلم می خواد درس بخونم . درسهام هم خیلی جالبه . روانشناسی ها این قدر جالبه که حد نداره . بقیه درسها هم همین طور . همش در مورد آدمها است . نه ماشینها . کامپوترها . اعداد و ارقام . در مورد خودم . اطرافم !!!!!

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 8:48 توسط مورچه| |

نمی دونم چرا راضی نیستم از شرایطی که دارم . نمی دونم ناشکریه یا حق دارم . نمی دونم چی بشه برام بهتر می شه . گاهی خودم را با دیگران مقایسه می کنم تا نقاط مثبتی ببینم اما بدتره . از زندگی زیادی طلب دارم ؟ نمی دونم !

دیروز یه خانمی که چند وقته با هم دوست شدیم برام یه سری حرفهای خیلی جالب زد . چیزهایی که تو هوای ابری بعداز ظهر همه چیز را به نظرم قشنگ تر جلوه داد . وقتی می رفتم خونه حس خوبی داشتم . هر چند در مورد خودش ...   نه به صورت یه قصه گفت . اما من خیلی احساس رضایت کردم . از صداقتش . از بزرگواریش . از وفاداریش . از همه چیزهای خوبی که چشمهام فراموشش کرده بود . دلم می خواد دنیا یه کم بهتر بشه . دیگه از این همه نفرت و دورویی که دور و برمه دارم کم می یارم . من دوست دارم زمین پر از عشق و محبت و رفاقت باشه . دوست دارم مردم نگاهشون بگه راضیم . نه زبونهای آلوده به دروغشون .

این روزا همه خیلی کم با هم خوبند . همسایه - همکار - دوست - آشنا - فامیل - غریبه - همکلاسی ...  من این سرزمین را دوست ندارم . حداقل اگه داریم سخت زندگی می کنیم . اگه نون می خوریم به قیمت خون اگه جون می کنیم قد یه حیوون با رضایت و صلح و دوستی باشه . حداقل نخواییم جای هم را تنگ کنیم . همدیگه را دوست داشته باشیم .

همش همه می خواهند سر هم کلاه بذارند . همه از هم بدشون می یاد به زور لبخند می زنند . به زور کنار هم می شینند . دوست دارند از هم سوژه داشته باشند تا به هم بخندند . دروغ می گند عین گل و گلاب . هر کس برای خودش زندگی می کنه . فقط به فکر خوب بودن زندگی خودشه . حتی به قیمت خراب کردن روزهای دیگران .

می دونم بی خودیه گفتنش . فقط یه چیز هست این جو مه آلود و غلیظ آزارم می ده . دلم می خواست در زمان پیامبر زندگی می کردم . زمان ابوذر زمان علی . من از این همه تجملات از این همه فرمول برای زندگی خسته ام . دوست درم یه حصیر داشته باشم و یه تیکه نون و یه دل شاد و یه عالمه دوستهای خوب . و مردمی که اگه لباس وصله پوشیدند از ته دل می خندند . نه جونهایی که همه قرص اعصاب می خورند .

چرا ما این طوری شدیم ؟

 

پی نوشت : گشنمه !!!  دلم یه کاسه آش رشته پر از پیاز داغ و نعناع داغ می خواد . این جا زیر این کولر می چسبه .

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 9:59 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin