تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

بعدا نوشت :

داداشم برام کره بادام زمینی خرید . دقیقا طعم بادام زمینی می ده . داشتم جلوی تلویزیون ریز ریز می خوردم و لاست می دیدم . این قدر بهم خندیدند . گفتند راحت شدی ؟ دوست داشتی لاست ببینی و کره بادام زمینی بخوری ؟

خداییش راحت شده بودم . روحم در عذاب بود . من نمی دونم چرا این طوریم بعضی چیزها را حتما باید امتحان کنم . اگه کسی هم امتحان کنه و برام توصیف کنه فایده نداره .

اصلا جدیدا انگار ویار داشته باشم همش دلم خوراکی های عجیب می خواد . دارم کم کم نگران می شوم .

------------------------------------------------------------------------------------------

ديروز تصميم گرفتم آشپزي كنم . از بس عسل هي از آشپزي هاش مي نويسه و هي عكس هاي رنگي مي ذاره و هي دلمو آب مي كنه . كلا اين كار را دوست دارم . اما ديروز يه عالمه ظرف شستم وكلي آشپزخونه رو تميز كردم و خلاصه خيلي دخمل ماهي شدم . ببينيد !

 

اين كوكوي سر آشپز مورچه بود . از نوع كاملا من درآوردي . دوست داشتيد دستورشو مي دم . بابام كه خيلي پسنديد .

  

اينم لازانياي گرد كه جاي شما خالي خيلي عالي شده بود  البته من هميشه اين جور چيزها را خوب درست مي كنم . فقط تو پرونده آشپزيم يه ننگ بزرگ دارم اونم قورمه سبزي بدون گوشته كه فكر كنم دوران راهنمايي پخته بودم . گوشت يادم رفته بود بريزم  و هيچ كس هم هيچ وقت يادش نمي ره از شانس بد من  ولي بقيه غذاهام بد نيست .

 

ديروز كلي از آشپزيم لذت بردم . دلم مي خواست خودم را امتحان كنم .

امروز اولين روز شروع كلاس هاي دانشگاه ماست . والله تا ما شنيديم كلاس اولي ها چند روز زودتر مي رفتند كه با محيط مدرسه آشنا بشوند . نمي دونم از كي تا حالا اين قانون شامل دانشگاه ما هم شده . دوستام كه نمي روند . من صبح تصميم داشتم مثه بچه خوب آخر شهريوري بروم مدرسه اما نذاشتند . اغفالم كردند و منم ديگه نمي روم .

راستي دعاها و توبه هاي ديشبتون قبول . منو كه يادتون موند ؟

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:57 توسط مورچه| |

چقدر منو تحويل گرفتيد . بابا بي خيال ! يكي بياد منو بگيره . الان واقعا حس مي كنم کلي نقاشم . مي تونم سبك اختراع كنم  اصلا فكر نمي كردم اين قدر تعريفم را بكنيد . شايد از بس استادم اعتماد به نفسم را مي گيره اين طوري فكر كرده بودم . شايد هم شماها مي خواستيد بهم روحيه بديد . ولي از نظر خودم خيلي خوب نيست . يه جورايي يه مشكلاتي داره . مثلا خيلي وسواسي هستم . اصلا نمی تونم خطها را با هم قاطي كنم . خيلي زيادي صاف و سوت مي كشم . خيلي به خودم سخت مي گيرم . اما بقيه بچه ها راحت قر رو قاطي مي كنند و خيلي هم با نمك مي شه . تازه الان بهتر شدم . اوايل كه با كوچيك ترين قلمم مي كشيدم كه يه ذره رنگ بي خودي قاطي نشه رو بوم . ولي با تعريف هاي شماها خيلي اميدوار شدم . حداقلش خجالت نمي كشم ديگه نشون بقيه بدم . خيلي لطف داريد . خوشحالم كه اين همه دوست خوب دارم كه همشون هم هنر دوست اند . البته هنر وقتي مي شه اسمش را گذاشت كه خلاقيت باهاش باشه . اين كه من انجام مي دم فقط تمرينه .

كاش مي تونستم براي همتون يكي بكشم و بفرستم . تا مثه رئيسم به همتون بگم كه دوستتون دارم

خيلي امروز عشقولانه شدم نه ؟ باز دچار فوران محبت شدم . چند روزه بد جور گير دادم به سريال گمشدگان . دارم خودم را خفه مي كنم . تازه براي اولين بار حس مي كنم از زبان خوشم مي ياد . هر كدوم از كاراكترها يه تكه كلام خاص داره كه كلي برام جالبه . مي خوام كره بادام زميني بخرم و امتحان كنم  بس كه تو اين فيلمه همه كره بادام زميني مي خوردند .

بايد همه كارهاي عقب مونده اداره را كه تو اين مدت هي تنبلي كردم و انجام ندادم تموم كنم چون هفته ديگه مي خوام بروم مدرسه  نمي دونم اين پنج شنبه ايه چرا اين قدر شلوغه .

فعلا باي ! سر افطارتون دعام كنيد يادتون نره .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 9:19 توسط مورچه| |

چون نمی خواستم بیشتر از این بدقول بشوم دیشب عکس نقاشی هامو گرفتم و براتون می ذارم . فقط تو را خدا اولا بهم نخندید . دوما در نظر بگیرید که من یه تازه کارم و فقط خیلی ذوق دارم همین !  راستش تا حالا هم که نذاشته بودم به خاطر این بود که از قضاوتتون می ترسیدم . تا حالا کلی لاف نقاش باشی زدم . حالا با خودتون می گید این بود ؟  فقط خیلی ضایع ام نکیند . باشه ؟

نمی دونم چرا اعتماد به نفسم را از دست دادم .

اولی را سر کلاس با استاد کشیدم . اولین کارم بوده . فقط سیاه و سفید داره . از رو کوزه واقعی کشیدم . درسته که خیلی تعریفی نداره اندازه هاش هم خیلی کوچیکه اما چون اولین کارمه خیلی دوسش دارم . همش خاطره است برام .

 این یکی سومین کارمه . دومی دم دست نبود عکسشو بگیرم . اینم سر کلاس کشیدم . از روی عکس . خود استاد عکس می گیره بعد می ده ما می کشیم . این نوار سفید که پشت درختها می بینید دریاچه نمکه قمه !  خداییش نمی گفتم عمرا کسی می فهمید . نه ! اینم با وجود این که ساده است دوست دارم چون از روی اصوله . من درآوردی نکشیدم . هر چی استاد گفته گوش دادم .

 

 تابلوی پایین را خودم تو خونه کشیدم . البته باز از روی یکی از عکس های استاده . از کوه های شمال عکس گرفته بود . اما من درآوردیه . چون اشکال زیاد داره و خیلی طول کشید و سنگ های پایینش خیلی عذابم داد دوسش ندارم . آخرش هم استاد کلی ایراد گرفت و گفت درختهای روی کوه را باید تار میکشیدم . ولی من پلان نزدیک و دور را عین هم کشیدم . خوب من دقیقا خود عکس را کشیدم

 این را عکسشو از اینترنت گرفتم . رفتم چاپ کردم . بعد استاد چون دوست نداره از رو نقاشی بکشیم هیچ کمکی نکرد و فقط گفت چه رنگهایی استفاده کنم . خودم تو خونه کشیدم . بعدشم دختر خاله شیرین نصفه نیمه که بود پسندید و وقتی تموم شد ورداشت برد  و این گونه مد شد که همه سفارش بدهند !

 این یکی آخرین کارمه . قبلش یکی دیگه شیدم که چون می خوام بدم به یکی که بلاگم را می خونه و می خوام براش سورپرایز باشه عکسشو نمی ذارم . اما اینو عکسشو از اینترنت گرفتم . عکس بوده نه نقاشی . خودم کشیدم تنهایی  و می خوام بدم رئیسم . اعتماد به نفس را دارید ؟ البته یه کم ریزه کاری داره هنوز .استاد هم هنوز ندیده که روحیه ام را تضعیف کنه .

 حالا نظرتون چیه ؟ این آخری اون قدی هست که ادم به رئیسش بده ؟ نمی دونم چرا الان که دارم در موردشون توضیح می دم به نظرم خیلی کم می یاد . من که خیلی جون می کنم . چرا این قدر کم شده ؟

هان یکی هم دارم سر کلاس می کشم که سبکش امپرسیونیسم و فقط با کاردکه اونم خیلی دوست دارم . خیلی با مزه است . تموم شد نشونتون می دم . حالا جدی بهم بگید نظرتون چیه ؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 10:10 توسط مورچه| |

 

۱ - لبخند

بسياري  از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد .   او  تجربه هاي حيرت آو  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك    نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.

يك لبخند زندگي مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي  زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها  من حقيقي وارزشمند نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم   روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.

 ۲ -

 سال تحصيلى، خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن ها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.



امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال های قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.


معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل"

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: "تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است."

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: "مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کن ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد."

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: "تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد."

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: "خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد."

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به "آموز زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.



پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: "دکتر تئودور استودارد"

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: "خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم."

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: "تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم."

بد نيست بدانيد که "تدى استودارد" هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.



همين امروز گرمابخش قلب يک نفر شويد و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت.

 

۳ -

دیروز رفتم خونه یه کمی خوابیدم و خیلی آروم شدم . حالا بهترم . می دونم می تونم . اصلا هم نمی خوام غر بزنم . فقط ناراحتم که چرا دیروز تو عصبانیت بی خودی یکی از دوستام را رنجوندم . یه نقاشی کشیدم برای رئیسم . نه این که چاپلوسی باشه ها . نه اون که داره می ره . چند وقت پیش گفت تو نقاشی می کشی ؟ باید برای منم بکشی . منم همون روز شروع کردم . یه اسب سفید تو یه دشت بزرگ با گل های ریز زرد . دیگه قول می دم عکسش را بذارم . اول بگید به درد بخور هست یا نه . بعد می دم بهش . دوست دارم یه چیزی بهش بدم . حتی به قول مامانم اگه بیاندازتش تو انباری . یا آویزون زیر زمین بکنه . یا حتی خیلی هم بدش بیاد . من دوسش دارم و می تونم این طوری اینو بهش بگم .

هر چند شاید تو همون نگاه اول به نظرش چاپلوسی برسه .

دیشب تموم شد . خیلی راضی نیستم . فقط مامانم خیلی تعریف می کنه . نمی دونم اگه مامانم این قدر تشویقم نمی کرد من ادامه می دادم ؟ مطمئنم مثه همه کارهای هنری دیگه ای که دستی درشون داشتم اینم تا حالا ول کرده بودم . مامانم برام موضوع انتخاب می کنه . در مورد اندازه بومش نظر می ده . هر روز می گه برو بکش . وقتی می کشم می شینه و مدتها نگاه می کنه . تو هر مرحله ایرادام را می گه . اگه کار داشته باشه وسطش می یاد و می گه ببینم چه کار کردی . و بعدشم می گه : مامان عالیه . از قبلی خیلی بهتره . همیشه از قبلی بهتر می کشی .

تشویق مامان و ذوق خودش باعث می شه سعیم را بکنم که واقعا بهتر بشه . حتی ایرادهای بابام و خنده های داداشام روحیه ام را خراب نمی کنه . بابام که از هر نقطه اش یه ایرادی می گیره و وقتی ایرادی پیدا نکنه می گه : خوبه !

داداشام هی می خندند . چرا این جاش کجه ؟ چرا اون جاش راسته ؟ مورچه داووینچی ترشی نخوری یه چیزی می شی !

اما مامانم ... انگار هلم می ده . گاهی هم می گه : من از بچگیت بهت نقاشی یاد دادم. خودمم خیلی استعداد داشتم . شاید اگه امکاناتشو داشتم منم نقاش خوبی می شدم .

و من یادم می یاد که مامانم وقتی بچه بودم بهم اردک یاد می داد با عدد ۱۴ بکشم یا موش با حمید . یا چتر و خونه و خرگوش و ...

گاهی فکر می کنم منم می تونم یه مادر باشم ؟ یه مادر مثه مامان خودم ؟ فکر نکنم کار هر زنی مادری نیست

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:23 توسط مورچه| |

اعصابم سگیه  دلم می خواد بروم زیر پتو ...   گریه کنم ؟  ...  نه ! ....   دزدکی با مبایلم حرف بزنم ؟ .... نه ! ....  بخوابم و به سقف خیره بشوم ؟ ....  نه ! ....   دلم می خواد بخوابم چون خیلی خوابم می یاد .

نه از شوخی گذشته خیلی عصبانی و ناامیدم . امروز انتخاب واحد بود . من طبق معمول ۱۴ واحد برداشتم  اما همش صبح . نمی دونم استادهایی که نمی شناسم می ذارند من نیام سر کلاس یا نه . نمی دونم رئیسم باز با هزار خون دل دادن به من می ذاره گاهی بروم دانشگاه یا نه ؟ من اصلا نمی دونم وقتی دانشجو خودش می خواد تو خونه درس بخونه و نمره هاش هم خوبه چرا استاد می شه کاسه داغ تر از آش و حضور و غیاب را می شماره ؟ که چی بشه ؟ مسخره نیست ؟ تازه با این شرایط ۹ ترمه تموم می کنم . یعنی ۲ سال دیگه . در حالی که همه دوستام ۷ ترمه تموم می کنند . چرا من باید مثه بچه تنبل ها فارغ التحصیل بشوم ؟ تازه اگه بشوم ؟

چه طوری دوباره بروم اول ترمی بگم : آقا اجاره !!! تو را خدا می شه من یه کم غیبتهام بیشتر باشه . تو را خدا نه این که نیام ها ... می یام فقط یه خط در میون . آخه سر کار می روم .

- کارت چی هست ؟ کجا هست ؟

من با دست پاچگی : خیلی مهم نیست . یه شرکت خصوصی

استاد در حالی که در کیفش را می بنده و سرش پایینه با خون سردی : خوب نرو سر کار . درس مهم تره .

بعضی ها هم : خوب درست را ول کن . کار مهم تره .

همین . و من می مونم و به رفتن استاد نگاه میکنم و سعی می کنم گریه نکنم . سعی می کنم دنبال یه راه حل دیگه باشم  در حالی که حتی نمی دونم حالا جواب استاد به من چی بوده .

خدایا ...   من دوباره نمی خوام تو این شرایط باشم . چرا هیچ وقت مثه آدم درس نخوندم ؟ چرا هر ترم موقع انتخاب واحد حس گوشتی را دارم با سنگ کج و کوله کوبیده شده ؟

سرما خوردم باز ! دیگه هم خوب نمی شوم تا آخر زمستون . می دونم !

حوصله هیچی را ندارم . دلم می خواد بروم زیر پتو و بخوابم . نمی خوام بهش فکر کنم . یه طوری می شه دیگه  مجبورند منو قبول کنند . مجبورند بذارند من غیبت کنم . یا تو اداره بذارند من بروم . چون من می گم . چون من می خوام . چون من می تونم لبخند بزنم در حالی که لبریز غصه ام . و من با لبخندهام می تونم به دست بیارم هر چیزی را که می خوام .

بهش فکر نمی کنم . شاید بعدا بهش فکر کردم . وقتی مجبور بودم .

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 10:44 توسط مورچه| |

مورچه کوچولو با ناراحتی به مادرش گفت:

مامان چرا ما اینقدر ضعیفیم؟ چرا مثل فیل بزرگ و مثل شیر قوی نیستیم؟

مادرش لبخندی زد و گفت:

قوی بودن به هیکل بزرگ نیست عزیزم. ما بارهایی خیلی بزرگتر از خودمان را حمل میکنیم این یعنی ما قوی هستیم. درحالی که بارهای سنگین را به دوش می کشیم اگر چندین بار از مسیرمان منحرف بشویم باز هم ناامید نمی شویم و برای رسیدن به هدفمان تلاش می کنیم حتی اگربارها شکست بخوریم. این یعنی ما قوی هستیم.

در زمستانها که همه مشکل غذا دارند ما خیالمان راحت است چون روزهایی که دیگران مشغول استراحتند ما مشغول جمع آوری غذا هستیم ما می توانیم از لذت تفریح چشم پوشی کنیم این یعنی ما قوی هستیم.

ما زمین سخت را حفر می کنیم و در اعماق زمین دارای چنین تمدن پیچیده ای هستیم و تمام کارهایمان با نظم و انظباط اداره میشود. این یعنی ما بسیار قوی هستیم.

چشمهای مورچه کوچولو برقی زد و در دل احساس نیرومندی کرد. او از مادرش متشکر بود که حقایقی را که لابه لای تکرارهای هر روزه فراموش کرده بود به یادش آورد.

نویسنده: مامان سپیده

 

مامان سپیده عزیزم یه عالمه ممنون یه عالمه دوستت دارم . دلم می خواد بپرم تو بغلت .

من یه عالمه دوست دارم . دوستهایی که اگه ندیدمشون اما از بهترین دوستای من بودند . دوستایی که وقتی غمگینم سعی می کنند شادم کنند . وقتی مشکل دارم کمکم می کنند . وقتی نیستم سراغم را می گیرند . وقتی شادم باهام می خندند . دلم می خواست همتون را می دیدم . اما حالا من یه تصوری از شماها دارم . از دونه دونتون و همتون را این قدر خوب می شناسم که می تونم از همین جا چهره هاتون را تشخیص بدم . خیلی ها مثه برادر بزرگم می مونند . خیلی ها مثه خواهرم می مونند . خیلی ها مثه یه دوست مهربون . حتی مثه خودم می مونند . نمی دونم من واسه شماها چی هستم . می دونم خیلی دوست خوبی نیستم . من همش به فکر خودمم . همش درگیر مسائل خودمم . ولی شماها خیلی خوبید . همتون را یه دنیا دوست دارم .  خدا کنه هزار سال در کنار همسر و فرزند و پدر و مادرهاتون شاد باشید . خدا کنه همیشه هر چی می خوایید بهش برسید .

پی نوشت :

در مورد کادو و تولد از همتون ممنون . نظرات خوبی داده بودید . واقعا به کارم اومد . باید کمی فکر کنم ببینم جایزه ویژه به کی تعلق می گیره . اطلاعیه بعدی را در پستهای بعد بخوانید .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:10 توسط مورچه| |

داشتم با خودم مي گفتم كاش تولد يكي جشني بود چيزي ... يهو يادم افتاد كه فردا تولد دختر خاله است خوب شد يادم افتاد وگرنه خدا مي دونه چي مي شد . دختر خاله تا قيوم قيومت مگه منو ول مي كرد ؟  از ترسم از چند ماه پيش براش كادو خريدم . يه تاپ و شرت خيلي ناز براي خوابه . خيلي عروسكيه . براي خودمم دلم مي خواست اما بابام گفت : اين جنگولك بازي ها چيه !! و ما بسي دلمان سوخت .  اما شما دلتون برام نسوزه چون فورا فرداش رفتم يكي ديگه نه مثه اون اما تو مايه هاي اون براي خودم خريدم .  و پوشيدم و جلو بابام قر دادم . اونم سري به علامت تاسف تكان داد و گفت : راحت شدي ؟

و ما با سر تاييد كرديم . چون روح و روانمان راحت شده بود

حالا اين بود شرح خريد كادو . اما اصل مطلب اينه كه دلم مي خواد يه جورايي غافلگيرش كنم و براش خاص باشه . ما حدود ۱۴ ساله هي داريم به هم كادو مي دهيم . ديگه خيلي تكراري و بي مزه شده . حتي پارسال من يه ماه زودتر دادم . حالا من مي خوام يه كاري بكنم كه خاص باشه . قشنگ باشه . تو ذهنش بمونه . خوشحالش كنه . اما نمي دونم چه كار . يه سال كيك كوچولويي پختم و بردم براش قشنگ بود . حالا امسال چه كار كنم ؟ كسي پيشنهادي نداره ؟ لطفا كم خرج هم باشه .    گل هم نگيد چون معلوم نيست امروز ببينمش مي پوسه . يه چيزي بگيد كه جديد باشه . به بهترين نظرات جايزه تعلق مي گيرد

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 11:47 توسط مورچه| |

هر چی سنم بیشتر می شه بیشتر حسود می شوم . و چقدر هم بده  دست خودم نیست .

امروز با تن درد شدید از خواب بیدار شدم. تمام دیشب با گلوم و پشه ها درگیر بودم . البته به هم ربطی نداره ها . دو موضوع جداست . یا سرفه می کردم . یا پشه می کشتم . نمی دونم چرا یهو همه پشه های این ایالت به خونه ما حمله کرده بودند . آخرش هم یه روسی کشیدم رو صورتم و خوابیدم . تازه داشت علی رقم حس خفگی خوابم می برد که برا سحر بیدارم کردند . فکر نکنم بتونم روزه بگیرم . دلم می سوزه . روزه بودن باعث می شه نسبت به خودت حس خوبی داشته باشی . حسی که خیلی وقت بود نداشتم . اما ...

حالا هم سر درد - بی خوابی دو شبه - تن درد - سرماخوردگی خفیف - بی حالی و البته ته مانده حسادتهای دیروز !

شما به شنانس اعتقاد دارید ؟ من نداشتم اما حالا دارم . من بد شانس نیستم اما خوش شانس هم نیستم . ولی بعضی ها خیلی شانس دارند .

دلم می خواد این زمان از زندگیم رو دور تند بره . خسته شدم از این اداره اومدن و بعد خونه و بعد دوباره اداره و خونه . صبح داشتم با خودم فکر می کردم خوبه که دانشگاه را دارم. اگه اینم نبود که دیگه می پوسیدم . من شدیدا از تکرار بدم می یاد . من اگه یه چیز تازه یاد نگیرم . چیزی نباشه که براش تلاش کنم. هدفی نداشته باشم می می میرم . شماها را نمی دونم .

همون هدف داشتن حتی شکست خودن خوبه . بهتر از بی هدف بودن و غرق تکرار شدنه .

شاید هم ناشکرم . نمی دونم ! ولی من همیشه بیشتر از اینی که هستم می خوام . خیلی بیشتر . تو این کشور اگه هر روز یه پله بالاتر نری یه روز می بینی ته خطی . تازه این در حالیه که اون سر خط هم خبری نیست

بی خیال بوی بارون دلم را می لرزونه  

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 8:57 توسط مورچه| |

امروز اولین روزیه که روزه می گیرم . یه حسی دارم . مثه بچه ای که اولین روزه اش را می گیره و مامانش بهش هدیه می ده . البته من کسی بهم هدیه نمی ده شادی درونیم یه جور پاداشه برام .

( یه خط می خواستم تایپ کنم این قدر همه رفتند و اومدند که اصلا یادم رفت چی می خواستم بگم ) راستی موضوع دیروز در مورد کار یکی از دوستام بود که یه جورایی به منم مربوط می شد . ببخشید که بیشتر نمی تونم توضیح بدم . اما ممنون از همتون که برام بهترین را آرزو کردید . هنوز جوابش معلوم نیست . منم مطمئنم که همونی می شه که بهتره . همونی که باید بشه .

دیروز این شهر یه حال و هوای دیگه داشت . خیلی صمیمی تر و گرم تر بود . امروز خالی و سرد و بی انگیزه است . دیروز روز خوبی بود . با وجود سر درد ظهر من . با وجود استرسی که داشتم . با وجود همه بد خلقی هام .

یادم اومد چی می خواستم اولش بگم . امروز صبح که بیدار شدم برا سحری تنها نبودم . صبح ها سحر خیلی خوبه . همه مهربون تراند . همه خوش اخلاق اند . من یادم رفته بود پارسال تنهایی سحری خوردن چقدر عذابم داد . یادم رفت که تنها صدای دعا را گوش می دادم و یاد روزهای خوب با هم بودنمون بودم . خودکار بی رنگ یادم انداخت که عاهای اون روزم برآورده شده . یادم انداخت که باید قدر روزهای خوب را بدونم  ما فقط روزهای بد را می بینیم و آه می کشیم . چرا برای روزهای خوب شکر نمی کنیم ؟

خدایا شکرت . شکرت که من کسی را دارم که برام آلو خشک کنه . شکرت که من امروز تونستم کنار خانوادم سحری بخورم . شکرت که امروز صبح صدای خنده مامانم تو خونه می پیچید . شکرت که من برای بابام خرید می کنم . شکرت که من سر کار می یام . دوستت دارم . نه برای این که بهم یه عالمه چیزهای خوب دادی . نه برای این که مواظبمی برای این دوستت دارم که خیلی مهربونی و می بخشیم .

دیروز نسرین یه حرف خیلی خوب زد گفت من به این ایمان دارم که خدا مدام دنبال بنده هاشه و چشم ازشون بر نمی داره تا ببینه کی چی می خواد و چی آروز می کنه و اونو بهش بده .

خدا یا شکرت که من دوستایی دارم که وقتی غمگینم بهم گوش می دهند .

دوستت درم . کاش تو هم مثه ما صورت داشتی تا من می بوسیدمت . دلم می خواد بغلت کنم .

 خدایا من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم

که تو در عرش کبریایی خود نداری

که من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری

چقدر دلم برای نوشته های دکتر یهو تنگ شد . خدا تو کتاب های دکتر شریعتی خیلی نزدیکه . ابوذر مردی از ربذه - علی حقیقتی بر گونه اساطیر - حسین فرزند آدم - پدر مادر ما متهمیم - هبوط - کویر - فاطمه فاطمه است - علی و فاطمه - انسان و اسلام  و ....   یادش به خیر اون وقتها که هر خطش را باید چند بار می خوندم . یادش به خیر اون وقتها که رو صندلی تو حیاط می نشستم و خوب یادمه که این جمله را بارها خوندم و بعد خیره شدم به دورتر ها و در موردش فکر کردم .

دلم برای مقدمه کتاب ابوذر تنگ شد . در مورد معاویه بود و کاخ های بلندش . اگه پیداش کردم فردا می نویسمش .

روحش شاد .

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 9:48 توسط مورچه| |

امروز یه روز خاصه . روز مهمیه برای من . ممکنه یه اتفاق مهم بیافته که همه زندگیم بهش بستگی داره . نمی دونم چی می شه نمی دونم اگه بشه بهتر می شه یا نشه ؟ فقط می دونم هر چیزی که پیش بیاد به صلاح من بوده . مطمئنم به صلاح منه . مطمئنم ! خدا همونی را برام پیش می یاره که بهتره . شاید من الان نفهمم حکمتش چی بوده شاید هم هیچ وقت نفهمم ولی مطمئنم اونی می شه که برام بهتره . نمی دونم چرا این قدر مطمئنم .

همیشه خدا برات اون اتفاقی را ایجاد می کنه که بهتر باشه . اما گاهی به شدت پاتو می کنی تو یه کفش و می گی من یم خوام این طوری بشه . خودم تا حالا چند بار به هر زوری بوده به هر قیمتی بوده خواستم که چیزی حتما پیش بیاد . بگذریم که نتیجه اش خوب بوده یا بد . بگذریم که پیش اومده یا نه . حالا نمی دونم چرا این بار فرق داره با جود این که خیلی خیلی دوست دارم که اتفاق بیافته اما پافشاری نمی کنم . خدایا هر چی بهتره همون بشه .

گاهی بدجور بی طاقت می شم . کاش زمان زودتر بگذره و من بفهمم بالاخره چی می شه . کاش الان فردا بود .

برام دعا کنید

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 9:32 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin