تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

دیروز کلی نوشتم همش پرید . دیروز رفتم فال قهوه  خوب به شما می گم چون می دونم دستتون به من نمی رسه تا بزنیتم . وگرنه به مامانم که جرات ندارم بگم . خوب چه کار کنم مورچه است دیگه یه لحظه وسوسه می شه  دست خودش نیست که . حالا بچه که زدن نداره . در عوض براتون کلی تعریف دارم ها !

فکر می کردم این جور جاها آدمهای بی سواد و مسن و بی کلاس و ... می یایند . ولی کاملا برعکس بود . یه خانمی معلم بود . تازه اصرار شدید داشت که آخر وقت شوهرش هم بیاد . از همه هم عجله اش بیشتر بود . یه خانمی بود خیلی خیلی ساده . حدودا  ۴۵ سال . خیلی هم خوشگل بود . ولی خیلی ساده و مظلوم بود . خیلی هم نگران بود .یه دختر جوونی بود که یه بچه کوچولو هم داشت انگار طلاق گرفته بود . خانمی هم با همه خواهرهاش و فک و فامیلش اومده بودند و نشسته بودند تک و تعریف فقط حیف سبزی نداشتند جلوشون پاک کنند .

خود فال گیره خیلی ترسناک بود . خیلی هم بی ریخت بود . رو پوستش پر از خال خال های قهوه ای بود . نه این که خودش کشیده باشه ها مثه کک و مک . لک بود . چشماش فرو رفته بود . فوق العاده لاغر بود . دندونهاش سیاه و خراب بود  خیلی فقیر بود . انگار سوء تغذیه داشت . ولی خیلی شوخ بود . اولش ازش ترسیدم ولی بعد دیدم خیلی شوخ و با نمکه . یه پسر هم داشت کوچولو بود . پسرش خیلی خوشگل بود . صورت گرد و با نکمی داشت و همش بازی می کرد و گه گاهی می اومد با داد یه چیزهایی به مامانش می گفت و می رفت . مثه غر غر .

قهوه را رو گاز تو شیرجوش می جوشوند و فوق العاده قهوه بدی بود . تمام مری منو سوزوند . یه پاکت شیرینی باقلوا گذاشته بود دم دستش مدام دست می کرد توش و هی می خورد . یه کلمه هم تعارف نکرد . تا من اونجا بودم یه کیلو باقلوا خورد . قهوه هم تلخ می داد . من اجازه گرفتم و یه قند برداشتم . خوب دوست نداشتم قهوه تلخ . اونم از نوع بد . با دوستم بودم . اون برام می نوشت . برای هر کس بیشتر از نیم ساعت وقت می ذاشت . خیلی آروم می گفت . کلی هم فکر می کرد . انگار داره خط میخی می خونه .

حالا برویم سر اصل مطلب . تو فالم چی گفت ؟؟ دوست دارید بدونید ؟ خوب راستش خودمم خیلی سر در نیاوردم  

آخرش می گفت تو همون قهوه که چسبیده ته فنجون نیت کن و انگشت بزن . اون خانم مظلوم و ساده بود ... اون گفت می شه من انگشت بزنم تو این قهوه ؟ عجله داشت . انگشت زد و نیت کرد. بعد فال گیره با تعجب نگاش کرد و به جای انگشت نگاه کرد . من تو این فاصله با خنده به خانمه گفتم : انگشتت را بخور . باید بخوریش . 

من خودم آخه انگشتم رو می خوردم . 

خانمه با نگرانی منو نگاه کرد و فکر کرد بیچاره فکر کرد راست می گم و اگه نخوره فالش در نمی یاد . خورد !    من داشتم از خنده می مردم که فالگیره گفت : خیلی بده نیتت چی شده مگه ؟ فردا اتفاق بدی برات می افته . برای خودت هم نیست . یکی از عزیزاته .

خانمه گفت : پسرم فردا دادگاه داره . دانشجویه ...

فالگیره خانمه را برد یه جایی که ما نشنویم . بعد که برگشت خیلی ناراحت بود . گفت خیلی ناراحت شدم . فکرم مشغول شد .

من ناراحت شدم که خانمه را سر کار گذاشته بودم . فکر کردم همه مثه من الکی و از سر فضولی اومدند . سر فال من که هی با فالگیره می خندیدیم . این قدر خندیدم که اشکم در اومده بود . آخه هر چی می گفت من می گفتم : خوب این که معلومه . این که برای همه پیش می یاد . این که درست نیست و ...

فالگیره میخواست منو پرت کنه بیرون . گفت : لجمو در آوردی .    ولی می خندید و عصبانی نمی شد .

یه چیزهایی را درست می گفت . خیلی چیزها را در گذشته ام درست گفت . از اینده هم خوب خیلی هاش با عقل جور در می یاد . اما اون طوری که برا دوستم گرفته بود نشد . مال اون خیلی واضح بود . خیلی خاص بود .

یه خانمی برای بار دوم اومده بود می گفت پارسال اومدم و همه اتفاق هایی که گفت برام پیش اومد . من همش مشکوک بودم که این خانمه با اون فالگیره هم دسته و بازار گرمی می کنه .

خلاصه من همش مشکوک بودم . کلی هم فالگیره را گمراه کردم و بهش دروغ گفتم. جواب سوال هاشو هم ندادم . گفتم شما باید بگی نه من !

گفت  : من خدا نیستم . فقط یه سری نشونه ها را می بینم . از روی اشکال می فهمم . وقتی تو یه شکلی منو گمراه می کنی سر نخش از دستم در می ره . شاید برای همین فالم خیلی آشفته در اومده . کلاس هم می ذاشت برای آموزش و ۳۵۰ تومان شهریه اش بود . فکر کنم از همه کلاس ها گرون تر باشه . من دیروز حساب کردم از یه دکتر بیشتر در می یاره . فکر کن !  ( وای چقدر این شکلکه ریزه الهی )

کلا گفت آینده روشنی داری . خوشبخت و پولدار می شی . ادامه تحصیل می دی . محل زندگیت عوض می شه . شغلت عوض می شه  برای هر چیزی که بدست می یاری خیلی بیشتر از دیگران سختی می کشی و تلاش می کنی ولی مهم اینه که خیلی چیزها بدست می یاری و تو جوونی مکه می ری ( اسم نوشتم خوب ) و ...

این به طور کلی بود . به طور اخص نمی گم دیگه . چون باید امروز اینو برای صد نفری تعریف کنم دیگه این جا نمی گم .

خوب اینم از قصه فال مورچه !

رئیسم قرار بود عوض شه . شد دو تا ! قبلی مونده جدیده هم اضافه شده . دردسر دو برابر . یه هفته است دانشگاه نرفتم .

دیروز به همکارام گفتم دارم می روم فال قهوه بگیرم کلی سوژه پیدا کردند که بخندند .

راستی فالگیره در مورد یه موضوعی بهم گفت باید دعا بگیرم برای کسی ! از این دعا بنویس ها هستند  حالا این پروژه بعدیه . دیگه این قصه سر دراز داره . فقط سر از دعا بنویس در نیاورده بودیم ! یه دعا هم نگفت . سه تا دعا گفت باید بگیرم .

این ها را می گفت که هر هر می خندیدم . اولش فکر کردم بهش بر می خوره اما بعد دیدم خودش هم می خنده

ولی یه چیزهایی هم گفت که اونی نبود که می خواستم . وقتی برمیگشتم خونه یه جورایی بغض گلمو گرفته بود با همه بی اعتقادیم . امروز هم استرس داشتم . دیشب تا صبح خواب های آشفته می دیدم .

در مورد یه اتفاقی که قبلا برام پیش اومده یادآوری کرد و گفت خیلی عذاب کشیدی سر این موضوع . مریض شدی و ...

 وقتی می گفت یه جوری گفت که دلم برای خودم سوخت . با تعجب گفت : چقدر زجر کشیدی تو دختر ! برای همینه که دلت پاکه

و این گونه بود که مورچه زجر کشیده هی احساس مظلومیت کرد و هی دلش برای خودش سوخت و هی برای این که کم نیاره الکی خندید .

قسم می خورم دیگه پیش فالگیر نروم تا آخر عمرم شما شاهد باشید . نه برای این که اعتقاد ندارم . اتفاقا همش یه جورایی درست بود . نه برای این که یه چیزهایی اون جوری نبود که من دوست دارم. چون نمی خوام از این جور آدمها باشم . می خوام رو منطق خودم زندگی کنم . نمی خوام حساب کتابام به هم بخوره .

هیچ وقت هم برای هیچ چیزی دعا نمی گیرم و پیش دعا بنویس هم نمی روم. چون خدا بهم نزدیک تره از دعا نویس . چون خودم خوندم که : به من توکل کن اعتماد کن و من برات حلش می کنم .      خودم خوندم .

وقتی خدا می گه : من از رگ گردن به شما نزدیک ترم . وقتی من تو لحظه هام خدا را حس می کنم . چرا ؟ !!!!

خوب من اشتباه کردم .

مسیح تو یه کشتی بوده که طوفان می شه و کشتی در حال غرق شدن بوده . مردم می یاند و از مسیح تقاضا می کنند که اونها را نجات بده و از خدا بخواد که دریا را آروم کنه . مسیح می گه : تا کی باید جور شماها را بکشم ؟ اگه کمی ایمان داشتید می تونستید خودتون از خدا بخوایید . می تونستید دریا را آروم کنید .

بعد دریا را آروم می کنه اما برای گله اش افسوس می خوره .

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 9:3 توسط مورچه| |

دیروز یه عالمه نوشتم ثبت نشد . امروزم سرماخوردم و الان در حالت لرز دارم یه لیوان کافی میکس داغ می خورم . عروسی رفتم و خوش گذشت و کلی چیز فهمیدم . اما از اون مهم تر عروسی پسر عمه ام تو آذره . ۱۶ میلیون فقط پول تالار شده تو تهران . من فقط یه دغدغه دارم و اونم اینه که چرا یه معده زاپاس ندارم تا ۳۰ نواع غذا و دسر و پیش غذای شب عروسی را امتحان کنم فقط . از پری شب که فهمیدم چه خبره همش دارم فکر می کنم که چه طوری می تونم همش را امتحان کنم اونم با یه لباس شب معمولا تنگ و کور . خیلی ناراحتم ! کسی پیشنهادی نداره ؟

من عاشق این عروسی هام . اما به روی خودم نمی یارم که چقدر می تونه بی عقلی باشه که سر جمع ۲۰ تومان پول بی زبون را یه شبه بریزی تو شکم مردم و برات یه سی دی بمونه یادگاری . هر کس در حد خودش . وقتی خونه اجاره ای دارید خوب می تونید این ۲۰ تومان را بذارید بانک مسکن و کمی زمان خونه خریدن را جلو بیاندازید .

تازه ۱ میلیون آینه و شمعدون شده . ۲ میلیون لباس عروس . حلقه نامزدی عروس فقط ۵۰۰ و خورده هزارتومان بود . خوب اگه داماد خودش یه کسی بود و خرج می کرد و داشت آره ! اما نه این که همشو بابای داماد بده و داماد هی کیف کنه و فکر کنه خوبه حالا . مگه باباش چقدر می تونه حمایتش کنه ؟ تازه زنش هم به این ریخت و پاش عادت می کنه بعدا . کسی که خونه نداره . ماشین نداره . لازمه یه همچین عروسی بگیره ؟

به من چه . من که می روم و خوش می گذرونم و می خوردم و حال می کنم و می یام . فقط متاسفم برای این طرز فکرها و این چشم و هم چشمی ها . مگه با یه جشن ساده و یه مسافرت خوب و یه زندگی معمولی نمی شه شاد و خوشبخت بود ؟ چه طور روشون می شه این قدر از باباهاشون انتظار داشته باشند تازه باباهایی که خیلی هم پولدار نیستند .

بگذریم نمی دونم چرا چند روزه همش تو اداره خراب کاری می کنم . دیگه رئیسم خیلی خودش را نگه داشته هیچی نگفته . قبلا خیلی کارم دقیق و درست بود حالا همش روز به روز خراب تر می شه . فکر کنم به خاطر عدم انگیزه باشه

این جا هوا خیلی سرده . من الان با پليور نشستم . زمستون لعنتي زود مي ياد و ذير مي ره . هر چي چشمت را مي مالي مي بيني تموم نمي شه .

تو لينكهام دو تاي آخر روز نگار خانم شين و زنانه ترين اعترافات حوا جزو بهترين وبلاگها انتخاب شدند . مي خواييد بريد يه سري بزنيد ببينيد فرقشون با ماها كه هيچي نشديم چيه ؟ راستش اگه چيزي دستگيرتون شد به منم بگيد .

چند شب پيش ( سفيد ) را ديدم . سه گانه كيشلوفسكي . همين را هم براي استادم خلاصه كردم . البته بماند كه چقدر سانسورش كردم و خودم خنديدم چون استاد حتما ديده . خيلي عميق بود . خيلي جلب به درون آدمها - نيازهاشون و شخصيتهاشون نگاه كرده بود . فقط ۴ تا هنرپيشه داشت اما ...   هميشه فيلمهايي را كه بابام كلي اصرار داره كه ببينم نمي بينم . نمي دونم چرا . وقتي اصرار مي كنه ديگه دوست نداترم ببينم . ولي وقتي مي بينم بعد از قرني هميشه مي گم . خاك بر سرت زودتر مي ديدي فيلم به اين با ارزشي .

استادم مي گه : تلويزيون ( نمي دونم گفتم يا نه ) برنامه هايي داره براي عامه مردم . براي بيشتر سطح پايين جامعه . وقتي مي شينيد و ساعتها به مثلا فيلم بزنگاه چشم مي دوزيد نشون مي ديد كه شخصيت شما در همين حده . اگه ميخواييد فيلم ببينيد فلم هاي بزرگي تو تاريخ سينما ساخته شده كه اگه همه عمرت هم نگاه كني تموم نمي شه . راست مي گه خداييش . ديروز در مورد سريال يوسف كلي نقد كرد و من كلي لذت بردم . از دكر و بازي و طراحي لباس گفت و با مسيح ۱۹۶۰ كه تو امريكا ساخته شده مقايسه كرد و ...  من تازه فهميدم چقدر هنوز دركم از سينما و فيلم پايينه و كلا هيچي نمي فهمم .

راستي در مورد لينكهاي بالاگم اين را بگم كه من دوستام را تو قسمت ( وبلاگ دوستان) براي خودم لينك كردم . اين هايي كه تو بلاگ ديده مي شه تو پيوندها فقط اونهاييه كه مال بلاگفا نبوده و تو دوستان اضافه نمي شده و مجبور بودم اونجا اضافشون كنم كه يادم نره آدرس را . وگرنه من كلي دوست دارم كه نامرئي اند  گفتم كه به دوست گل و عزيز و مهربوني برنخوره الهي ... خداي نكرده !

 

بقیه نوشت :

دلم پفک می خواد . موتوری گنده . من وقتهایی که مریضم همش چیزهای ناپرهیزی می خواد دلم .

بعدشم اگه یه هفته ادم هیچی نخوره تازه معدش جمع می شه و کلا اشتهاش از دست می ره . اینم شد راه حل ؟ حالا زنبیل را بگید یه چیزی .

 

بعدا نوشت :

۴۰ هزار تومان  از حقوق من بابت بیمه و مالیات کم می شه .  آخه این انصافه ؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 8:12 توسط مورچه| |

چقدر به فال قهوه اعتقاد دارید ؟ کلا فال ؟ یکی از دوستام ( دختر خاله ) چند روز پیش رفت فال قهوه گرفت و نمی دونید چقدر درست بوده . همه گذشته اش را گفته و از آینده اش هم چیزهایی گفته که یه جورایی با عقل جور در می یاد . نمی دونم منم بروم یا نه . نمی دونم علم و هیجان انتظار برای آینده و عقل و ... را بذارم زیر پام یانه !

۵ شنبه دختر خاله عروسی پسر عمه اش دعوتم کرده . کلی ذوق دارم . مامانم بابام را راضی کرده که بروم . فقط یه مشکلی دارم موهام هر تارش بیش از ۵ سانت نیست  طی یه عملیات رو کم کنی این قدی شده  آخ جون عروسی . عاشق بخور بخور و تالار و رقص و این چیزهام .

یکی از دوستام گفته از کل دوستای وبلاگیت یه نقاشی بکش تا ببینیم چه طوری ما را می بینی . بابا به خدا من این قدرها نقاش نیستم . من تازه از روی عکس به زور جون کندن می کشم . تازگی ها تصمیم گرفتم ( فقط تصمیم گرفتم ) که از خودم بکشم . اونم تا حالا اجرا نشده . این اخری را تموم کنم می خوام از نبوغ نداشته ام استفاده کنم . ولی باور کنید در حدی که شماها را بکشم ... نه !

دیشب خواب دیدم اون تابلوی اسبی که برای رئیس کشیده بودم دست بابام بود و وسطش سوراخ شده بود . این قدر محکم پاکش کرده بودند که پارچه اش پاره شده بود . و من این قدر بغض کرده بودم که نگو .

رئیسم فعلا تا آخر سال موندنی شد. نمی خوام به سال دیگه فکر کنم . بذار هرچی می خواد بشه .

اکه ... امروز ساعت ۱۰ رفتم مدرسه چشمتون روز بد نبینه . ۶ بار رئیس زنگ زد . دیگه داشت گریه ام می گرفت . سر کلاس هم هی استاده نگام  میکرد . این قدر عصبانی شدم که معده ام درد گرفت . اینم شد درس خوندن ؟ دیروز یه تحقیق دیدم در مورد تاثیر اشتغال بر میزان بازدهی تحصیل . باید روی خودم هم آزمایش کنم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 8:47 توسط مورچه| |

این روزا همش یا درحال تحقیق و مقاله نوشتنم ( البته یه وقت خدای نکرده فکر نکنید من خودم مقاله می نویسم ها . یا تحقیق می کنم . نه ! تحقیق های آماده را سرقت می کنم ) یا دارم جیم می زنم ميروم دانشگاه . یا فیلم می بینم یا نقاشی می کشم . یا استخر می روم . یا خرید می کنم . فقط تنها کاری که نمی کنم کار کردنه .

خیلی کار ریخته سرم . وضع شرکت هم که معلوم نیست . یه بار می گند جاتون قراره عوض بشه . یه بار می گند مدیر قراره عوض بشه و ...

کلا این روزا خودم را زدم به کوچه علی چپ و هر مشکلی که دارم می گم بعدا بهش فکر می کنم . اینم راه حل خوبیه . حداقل باعث می شه فکرم مثه بعضی وقتها کپک نزنه یا نپاشه رو دیوار . دارم خون سردی را تمرین می کنم .

دیروز استادم گفت یه فیلم را ببینید و خلاصه plot ش را بنويسيد . يعني از نوشته اولش تا اون خط پايانش به طور خلاصه بنويسيد چي ديديد . من خيلي فيلم ديدم اما حالا مي خوام در مورد يه فيلمي بنويسم كه خيلي حرفه اي - فلسفي و خاص باشه . نمي دونم چي را بنويسم . بابام هم كه 10 تا فيلم را اسم برد . بدتر گيجم كرد . شايد ( سفيد ) از كيشلوفسكي را بنويسم . يه فيلم با صحنه هاي ساده اما با مفهوم . فيلمهايي كه مي نويسيم نشون دهنده سليقه ها و طرز فكر ما مي تونه باشه . من نمي خوام يه فيلم سطحي را بنويسم وقتي اين همه فيلم ديدم . پس انتخاب سخته برام .

بعد از اين همه سال بايد انشا بنويسم . براي مقدمه فيلم نامه گفت به عنوان تمرين اتاقتون را توصيف كنيد. كلي ذوق دارم براي انجام تكاليفم .

حس خوبي دارم به خودم وقتي تلاش مي كنم . وقتي راكد نيستم . حس مي كنم خوشگلم . خوبم . زندگي قشنگه . فردا مي تونه بهتر باشه . همه خوب اند و بين همه اين گرفتاري ها باز هم احساس خوشبختي مي كنند . خيلي خوبه كه فكر كني مردم خوشحالند . گاهي مردم به چشمم خيلي غمگين و سرد مي يايند . گاهي شاد و سر حال . حالا دارم به اين نتيجه مي رسم كه مردم اون جوري به چشمم مي آيند كه خودم تو اون لحظه هستم . خيلي وقتها اون ها را يه مشت مترسك يا بي روح و كاغذي ديدم . اون مواقع خودم يه جسم سرد و بي روح بودم .

ديروز رئيسم گفت : تازه دارم به كرامتهات پي مي بروم حيف كه ديره و دارم مي روم .

يادتونه يه پست در مورد رئيسم نوشتم كه خيلي اذيت مي كنه و مرخصي نمي ده و ... من اشتباه قضاوت كردم . اون هميشه خوب بود . اوني كه بي طاقت بود من بودم . اوني كه پر توقع بود من بودم .

آدمهاي اطراف ما خيلي بيش از اون چه كه به نظر مي يايند تو زندگي هامون اثر دارند. حتي همين خواننده هاي وبلاگم . امروز به خاطر يه كامنت كلي پكر شدم . يه نوشته از كسي كه هيچ وقت نديدمش و نخواهم ديد . پس منم به همون اندازه روي اطرافيانم تاثير گذارم . ولي چقدر بي تفاوت رفتار مي كنم .

بگذريم . امروز كلي كار دارم . سه تا كلاس كه نمي دونم كدوم را مي تونم برم . يه درس زبان كه ترجمه نكردم و ظهر مي پرسه . يه مقاله كه ننوشتم . رئيس منابع انساني هم قراره پس فردا بياد بازديد و ...

پس من بروم ديگه . فعلا باي . دوستتون دارم . همتون را !

راستي بابت راهنمايي مركز خريد تهران از همتون ممنون . خيلي به دردم خورد .

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 8:52 توسط مورچه| |

دیروز تابلوی رئیس را بهش دادم . قابش کردم خیلی شبیه تابلو شد  كلي ازم تعريف كرد و كلي خوشحال شد . اما مي دونيد نكته بد ماجرا كجاش بود ؟ اين كه نيم ساعت بعد بايد يه برگه مرخصي ساعتي مي ذاشتم رو ميزش . خيلي ناراحت بودم از اين كه فكر كنه من باج دادم . حاضر بودم كلاس نروم و مرخصي نگيرم . اما مجبور بودم . اونم برخلاف هميشه امضا كرد و هيچي نگفت  هميشه امضا مي كرد اما غرغر هم مي كرد . كاش غرغر مي كرد . احساس مواقعي را داشتم كه كار بدي مي كنم و بابام هيچي نمي گه . ديديد بعضي وقتها دلت مي خواد كتك بخوري . دعوا شي تا عذاب وجدانت تموم شه . اما وقتي هيچي بهت نمي گند از صدتا فحش بدتره ؟ خدا را شكر امروز كلاس ندارم .

ديروز زبان تخصصي داشتم . من هميشه سر كلاس هاي زبان و عربي جون مي كندم تا كلاس تموم شه . اما ديروز دوست داشتم . خيلي هم دلم مي خواست خوب گوش بدم . و لذت مي بردم از اين كه گاهي خودم مي تونستم معني ها را بفهمم . همش را مديون سريال لاستم . واقعا تو زبان به من كمك كرد . هيچ وقت به اندازه الان دوست نداشتنم زبان بخونم شايد اگه اين قدر علاقه مند نمي شدم زبان تخصصي مي شد جهنم هفته من !

امروز صبح واسه خودم با خيال راحت خوابيدم كه با ماشين بيام . بعد مي بينم بابام اومده دم در مي گه ما مي رسونيمت !!!! البته با ماشين خودم . گفتم خيلي ممنون  بعدشم منو مركز شهر پياده كردند مي گند برو خودت . حالا كلي التماس كردم گفتند شايد براي برگشتت گذاشتيم برات دم در شركت . شايد ....  ديگه زورگويي به مورچه ها كه از زمان پيغمبر رسم بوده . چيز خاصي نيست .

صبح ها هميشه هوس يه چيز خوش مزه مي كنم . فقط صبح ها . ديروز كله پاچه مي خواستم . امروز آش آباداني دلم مي خواد . داغ و پر گوشت . الان !! اصلا جديدا خيلي شكمو شدم . ديروز تو دانشگاه رفتم برا خودم آلوچه خريدم . من هيچ وقت از اين هله هوله ها نمي خوردم . حتي پفك ! نمي دونم چرا لشمه خور شدم . خيلي زشته . ملت هي روز يه روز بهتر مي شوند . من هي اخلاق هاي بدتري پيدا مي كنم و بچه تر مي شوم .

راستي يكي ديگه از تابلوهام تموم شد . وقت كردم عكسشو مي ذارم . ديگه اين قدر تشويقم كرديد كه اعتماد به نفسم توپ شده . الان هم دارم يه چيز جديد مي كشم كه خيلي دوسش دارم . چند تا فرشته بال دار تو جنگل اند . خيلي رويايي و نازه  شبا با همه خستگيم مي شينم مي كشم و خواب يادم مي ره . انجام دادن كاري كه دوست داري به همه زندگي تكراريت يه روح تازه مي ده . ديديد ديگه غرغر نمي كنم كه اه ... چه كار بدي دارم . چه دانشگاه طولاني ...  چه روزهاي تكراري و ....   كلا روحيه ام خيلي خوب شده . البته دليل هاي ديگري هم داره . ولي اين خيلي مهمه .

براي عروسي پسر عمه ام بايد بروم تهران خريد لباس . تهراني ها يه مركز خريد لباس زنونه بهم معرفي كنيد كه خيلي هم شيك و با كلاس باشه . قيمتهاش مهم نيست . در حدي كه به يه ساعت بروم و 3 تا پيرهن انتخاب كنم و بيام . ديگه نخوام هي بچرخم و نپسندم . منتظر پيشنهاداتتون هستم . ممنون !

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 8:7 توسط مورچه| |

وقتی یه اتفاق بد برات می افته . بد از دید تویه . به مرور زمان می فهمی برات بهتر شده . پس وقتی یه اتفاق بد برات می افته از زمین و زمان شاکی نباش فکر نکن دنیا به آخر رسیده . فقط برا بد شانسی می یاد و ... بگو شکر . به خاطر اتفاق های بدتری که نیفتاده . به خاطر اتفاق های خوبی که بعدا می افته . بگو شکر !! و خوشحال باش . برای تو اون چیزی اتفاق می افته که انتظارش را داری .

خوب همش درست . ولی خیلی سخته تو یه لحظه این فکرها را بکنی !

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 10:19 توسط مورچه| |

روز سه شنبه تصمیم گرفتم به مناسبت تولد داداشام که به فاصله یه روز به دنیا اومدند و عید فطر بروم خرید . حتما دارید فکر می کنید چه طوری به فاصله یه روز یه دنیا اومدند نه ؟ خوب خيلي آسون سال تولدشون متفاوته   

براي هر كدومشون دو تا پيرهن خريدم يه شكل اما رنگهاي مختلف با كيك تولد خيلي كوچولو موچولو و خوش مزه  و مواد پيتزا براي داداشم كه خيلي دوست داره .

بعد يهو چشمم خورد به يه روسري كه مامان پسند بود و براي مامانم خريدم گفتم به عنوان عيدي بهش مي دم .

همين طوري هوس كردم براي خودم هم يه چيزهايي بخرم . يه كيف و يه روسري و يه رژ هم براي خودم خريدم .

خيلي خوش گذشت . مي دونيد كه اصولا پول خرج كردن براي خانمها تفريحه . فقط چند تا مشكل داره اولا كه خيلي همه چيز گرون شده دوما شب از پادرد خوابم نمي برد .

اما روز عيد يه جشن كوچولو گرفتيم مراسم هديه دادن را برگزار كرديم . كه من خيلي دوست دارم از اين مراسم ها . بعدشم شيريني گردويي پختم . كه خيلي كار جالبي بود . هم آسون بود هم زودي پخته شد هم مواد زيادي نمي خواست . نمي دونم چرا جديدا اين طوري شدم . شايد به خاطر بعضي از دوستاي وبلاگي آشپزم باشه . من زود تحت تاثير دوست قرار مي گيرم . شب هم نقاشي كشيدم  و خوابيدم .

الان هم كه اكثر ملت تو خونه در حال استراحت اند من اداره ام و مي خوام جيم بزنم بروم باز خريد فقط يه مشكلي هست لازمه معجزه اي در حال كيف من بشه .

لاست تموم شد  واقعا دلم سوخت . عادت كرده بودم روزي يه ساعت نگاه كنم. تازه داشت زبانم خوب مي شد . اولش كه شروع كردم به ديدن از جك خوشم اومد . شخصيت مثبت داستان بود . اما بعد از ساوير كه يه جورايي همه را مسخره مي كرد و منو ياد راما مي انداخت . بعد از هارلي . خيلي باحال بود. بعدش از جوليت خوشم اومد . ژست هاش خيلي با نمك بود . اما بازم نظرم عوض شد و حالا كه داستان تموم شد تازه فهميدم من عاشق بن بودم . شخصيت منفي داستان . بله ...  من بالاخره تونستم نتيجه بگيرم كه عاشق بنجامين بودم . يه جوري نگاه مي كرد كه انگار ته طرفشو مي خونه . هميشه يه نقشه داشت . اصلا هم قابل پيش بيني نبود . عشقش هم خيلي جالب بود  هر وقت فصل ۵ اومد لطفا خبرم كنيد . من طاقت ندارم بقيه اش را نبينم .

حالا مي خوام پيريزون بريك را شروع كنم . هر چند ذهنم درگير لاسته و دوست ندارم بروم سراغ يكي ديگه اما بابام مدام مي گه شروع كن اونو ببين خيلي خوشت مي ياد . من چه كار كنم از اين زندان بازي و اكشن و مردهايي كه سرشون را با تيغ مي زنند تا جنايتكار به نظر بيايند خوشم نمي ياد . اما از پس بابام هم بر نمي يام .

ديروز يهو متوجه شدم براي تنها كسي كه هيچي نخريدم بابام بوده . خيلي بد شد . نمي دونم ناراحت شد يا نه . نتونستم بفهمم . ولي كاش ناراحت نشده باشه .

خوب ديگه من بروم به بقيه كارام برسم . جمعه خوش بگذره . راستي براي شما هم جمعه زود مي گذره ؟ من نمي دونم چرا تا چشم به هم مي زنم جمعه شده شب و من هيچ كاري نكردم و تندي هم مي شه شنبه و بايد بيام سر كار . انگار جمعه ها كوتاه تره نه ؟

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 11:35 توسط مورچه| |

به درخواست هلياي عزيز دستور كوكوي من درآوردي پستهاي قبل را براتون مي ذارم . قابل توجه عسل خانم آدم يه پست آشپزي بذاره بلاگش تبديل نمي شه به آموزش آشپزي عزيزم .

 

مواد لازم ( براي 5 نفر آدم بخور )

گوشت چرخ كرده يك پيمانه

پياز متوسط 1 عدد

هويج رنده شده يا نگيني يك پيمانه

جعفري خورد شده دو قاشق غذاخوري

نمك و زردچوبه و پودر آويشن به مقدار لازم

قارچ ورقه شده نصف پيمانه

سيب زميني رنده شده ( با دنده درشت ) يك عدد متوسط

تخم مرغ 5 عدد

رب گوجه فرنگي يك قاشق غذاخوري

فلفل دلمه اي خورد شده نصف يك عدد

و هر چي ديگه دم دستتون اومد  

پياز را نگيني خرد كرده تو روغن تفت مي دهيد . گوشت چرخ كرده هم بهش اضافه مي كنيد و تفت مي دهيد . زردچوبه و رب را اضافه كرده باز يه همي بهش مي زنيد . هويج و فلفل دلمه اي را اضافه مي كنيد و يه استكان آب مي ريزيد تا اين ها بپزه . نمك و ادويه هم اضافه مي كنيد . وقتي آبش بخار شد قارچ را خام و سيب زميني رنده شده هم خام و جعفري و ... را اضافه مي كنيد . مي ذاريد موادتون خنك شه و آب هم نداشته باشه . بعد تخم مرغ ها را توش مي شكنيد . هم مي زنيد و توي يه ماهيتابه ديوار دار نچسب كه روغنش داغ شده مي ريزيد . زير گاز را خيلي كم كنيد . شعله پخش كن استفاده كنيد بهتره . مي ذاريد آروم آروم خودشو بگيره . وقتي يه طرفش خودش را گرفت با يه قاشق چوبي برش مي دهيد . مي تونيد 4 يا 8 قسمتش كنيد بعد از برش هر قسمت را بر مي گردونيد تا اون طرفش هم طلايي شه . چون موادش رنگيه و رب و زردچوبه داره خوش رنگ مي شه . سيب زميني ها هم توش رشته هاي باريك سرخ شده مي شه .

بعدشم تو يه ظرف خوشگل بكشيد و با باقي موادتون تزيين كنيد ( قارچ - فلفل دلمه اي -جعفري – هويج – سوس گوجه و ... )

طعمش هم خيلي خوب مي شه . هر كدوم از موادش هم نداشتيد نريزيد هيچ مشكلي نيست . كوكوي سرآشپز مورچه شديدا قابليت انعطاف پذيري داره  حالا اگه گفتيد من اين اين غذا را چه طوري اختراع كردم ؟ من اون روز داشتم لازانيا درست مي كردم . يه كم مواد زيادي آوردم گذاشتم خوب آبش ورچيده شه كردمش كوكو و توش تخم مرغ شكستم . خلاقيت را داريد ؟  البته من پنير پيتزا هم اضافه آوردم يه كم ريختم روش خوشگل شد . عکسشم پایین می تونید ببینید .

حالا يه نكته هم در باب آشپزي . موقع سرخ كردن مواد در ماهيتابه را براي اين كه روغن نپاشه رو گازتون نذاريد . اين را تو روزنامه خوندم . در ماهيتابه را كه مي ذاريد دود روغن و غذا مي ره تو خود غذا و ضررش از يه گاز پاك كردن بيشتره .

اميدوارم بپزيد و خوشتون بياد و مشكل خورد شدن كوكو نداشته باشيد . اگه زيرشو خيلي كم كنيد تا آروم ببنده خورد نمي شه .

خوب ديگه خيلي كدبانو شديد تا برنامه بعدي خدانگهدار .

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 10:22 توسط مورچه| |

دیروز این قدر از این که سر کلاس می نشستم لذت بردم که حد نداشت  مطمئنم هیچ کس تو اون کلاس به اندازه من از ته ته دلش گوش نمی داد . هيچ كس به اندازه من اين قدر حرفهاي سياسي استاد براش جالب نبود . اين ترم توليد فيلم دارم . يه بخشيشش تحليل فيلمه    چقدر جالبه . ديروز در مورد ( رقصنده با گرگ ) حرف زد . ترم پيش هم براي بچه ها يه قسمتي از ( بدو لولا بدو ) را گذاشته بود كه من چقدر حسرت خوردم كه نبودم تا در موردش باهاش حرف بزنم . چون هيچ كس اين فيلم را نديده بود .

بگذريم . تقريبا استرس اين ترمم كم شد . ديروز چند تا از استادام را ديدم و باز باورم شد كه نرفتن سر كلاس اون قدرها غول بزرگي نيست كه بخوام شاخشو بشكنم . هميشه دري هست براي فرار .

ديروز استادم همه تحقيق ها و ترجمه ها و مقاله هاي كل ترم را گفت مي خوام از امروز شروع كنم

دلم براي كلاس نقاشيم تنگ شده . كل ماه رمضان را نرفتم . اما تو اين مدت تو خونه سه تا تابلو كشيدم . هر چي بيشتر مي كشم برام آسون تر مي شه . اول ها انگار مي خواستم فضا پيما هوا كنم .

نمي دونم چه حكمتيه همه دختر جلفهاي دانشگاهمون تند تند شوهر مي كنند و اين دختر سنگين ها و خانمها ترشيده اند .

دلم يه كيك خامه اي بزرگ مي خواد . پر از موز و گردو . فقط نسكافه و قهوه نداشته باشه و من با دست يه تيكه بزرگ را بردارم و همچين گاز بزنم كه همه بينيم بره توش . مثه بچه هاي تپل شكمو  

                   

 ( از این بچه ها منظورم بود . بچه مورچه ای شکمو به این می گند . دوست دارم قیافه ام موقع خوردن این طوری بشه . وای خدا چه نانازه )

 امروز كه ماشين آوردم بايد بروم خريد . خيلي وقته براي دل خودم خريد نكردم . من عاشق پول خرج كردنم  منو زنده مي كنه . روحم شاد مي شه .

راستي چقدر همكار خوب نعمته  ديروز بد جور تو مخمصه گير كرده بودم . نيم ساعت مونده بود به بسته شدن بانكها تازه فهميدم بدون واريز شهريه حذف و اضافه نمي كنند . يهو يكي از همكارام كه تو بانك بود برام واريز كرد به حساب دانشگاه و يكي ديگه پول از حساب خودش واريز كرد به حساب اون . اين قدر خوشحال شدم . در عرض نيم ساعت همه مشكلاتم حل شد . كلي دعاشون كردم .

6 ماه از سال گذشت . خداييش حس كرديد ؟ چقدر عمرمون داره تند تند مي ره . همين ديروز بهار بود . عيد بودها !

هر روز یه عده می یایند و بی خود و بی جهت می خواهد به زور رزومه بدهند . می می گند نیرو نمی خواهید ؟ بعدها هم نمی خوایید ؟ خیلی ناراحت می شوم . خیلی ... کاش گل می گرفتند در مملکت کلا راحت می شدیم .

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:46 توسط مورچه| |

به زور از رخت خواب بیرون اومدم . امروز از اون روزاست که همش می خوام به ساعت نگاه کنم ببینم کی ظهر می شه و برم خونه . خوابم می یاد . خسته ام . انگار بدنم کوفته است .

یه جایی یه تبلیغ دیدم که گفته بود کتاب ها را با ارزان ترین قیمت بخرید . اما توجه نکردم . بعد یاد یه چیزی افتادم . چند سال پیش که پول تو جیبیم را بابام می داد و اندازه یه دانشگاه رفتن یه مدرسه رفتن بود و نهایت یه چیزی تهش بمونه مثلا برای خودت یه روسری بخری . اون وقتها من تا می شد پیاده خیابون گردی می کردم و هیچی خرج نمی کردم و همه پولم را می رفتم با چه شوقی سراغ دست فروش کتاب که باهاش دیگه خیلی صمیمی شده بودم و همشو کتاب می خریدم . گاهی که پول کم تر داشتم کتاب های کهنه تر و نازک تر و برمی داشتم . اگه پولم بیشتر بود کتاب های چند جلدی و تمیزتر برمی داشتم . پیرمرده جنوبی بود . خیلی کتاب خون بود . خیلی خوشم می اومد ازش . بعضی ها می فروشند ولی هیچ اطلاعاتی ندارند ولی اون هر بار کلی در مورد یه موضوع باهام حرف می زد . بعدها با بابام هم دوست شد . شاید چون خصوصیات شبیه به هم زیاد داشتند .

یه روز بعد از کنکور همه کتاب های تستم و برداشتم و رفتم و با کتاب داستان عوض کردم . کلی بود . یادمه داستان یک شهر احمد محمود را اون روز همین طوری خریدم .

قبلش هم با پول تولدی که مامانم داده بود همسایه ها را خریده بودم . خیلی دلم می خواست داستان یک شهر را بخرم اما پول نداشتم . برای همین با کتاب تست هام عوض کردم .

اون روز بهم گفت : کسایی که پول ندارند کتاب خونند . ولی پول ندارند . و کتاب هی گرون تر می شه . کسایی که پول دارند پولشون را بابت کتاب نمی دهند . می روند کافی شاپ تفریح می کنند .

امروز من پولدارتر از اون موقع ام . نسبت به اون دختر مدرسه ای یا دختر دانشجو که پول تو جیبیش خیلی محدود بود کلی پولدار شدم ولی حالا دیگه کتاب خون نیستم . دیگه یه دست فروش کتاب برام جالب ترین چیز دنیا نیست . اون وقتها تو مشهد از دست فروش کتاب آخرین وسوسه مسیح را خریدم . تو شیراز کتاب مروارید جان اشتاین بک را خریدم . جلو آرامگاه سعدی بساط کرده بود .

حالا مشهد که می روم فقط تو پروما و زیست خاور وقت می گذرونم . دیگه اگه یه بعد از ظهری بی کار باشم دنبال کشف دست فروش های جدید نیستم تو پاساژها می گردم .

اون پیرمرده هم گم کردم . حق با اون بود .

امروز وقتی بی اعتنا به اون تبلیغ رد شدم یهو یاد اون روز افتادم که زیر برق آفتاب نشسته بود و در حالی که کتاب های تستم را نگاه می کرد گفت : کتاب خونها همیشه بی پول اند . پولدارها پولشون را یه جور دیگه خرج می کنند .

می خوام این جمعه یه برنامه بچینم با دختر خاله برویم مثه اون وقتها صبح زود پیاده روی . می خوام کلی بخوابم . کلی استراحت کنم . آخرین جمعه ایه که بی کارم . از هفته دیگه باید درس بخونم . نمی خوام مثه ترم پیش همه را بذارم برای شب امتحان و بعد وقتی شب امتحان برق می ره من با شمع و یه من غصه درس بخونم و سوژه داداشم بشوم . نمی خوام تا صبح دور خودم راه بروم و صبح سر جلسه همش یادم بره . باید با هدف تر درس بخونم . من این کار را دوست دارم . اولین باری که فهمیدم درس خوندن را دوست دارم وقتی بود که اون رشته قبلیم تموم شد . اون وقت فهمیدم باید درس بخونم .

تو دبیرستان یا اون دانشگاه اولی که با غرغر درس می خوندم مامانم می گفت : درس خوندن راحت ترین کار دنیا است . کاش به من می گفتند درس بخون اما کار خونه نکن . و من خنده ام می گرفت . چون نظر من برعکس بود . حالا می فهمم راست می گفت . پس حلا که می دونم درس خوندن را دوست دارم . حالا که می دونم راحت ترین کار دنیا است . حالا که می دونم دلم می خواد تا آخر عمرم درس بخونم نباید بذارم برای شب امتحان .

داداشم بهش خوش گذشته می گه جمعه پیتزا درست کن . پیتزا درست کردن تو خونه ما هم دردسر بزرگیه چون یکی دوتا که نیست . فقط داداشم تنهایی ۳ - ۴ تا می خوره . ولی من می خوام استراحت کنم .

دیروز شیشه یه متری آکواریوم شکست . همه خونه را آب برداشت . و البته بوی لجن یعنی قضا بلا بوده ؟ اصلا داریم همچین چیزی ؟ درسته ؟ گاهی همه اعتقاداتم مثه یه دود از روحم فرار می کنه .

من وقتی نمی تونم تکلیفم را با خودم معلوم کنم از خودم بدم می یاد .

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 9:29 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin