دیروز کلی نوشتم همش پرید . دیروز رفتم فال قهوه فکر می کردم این جور جاها آدمهای بی سواد و مسن و بی کلاس و ... می یایند . ولی کاملا برعکس بود . یه خانمی معلم بود . تازه اصرار شدید داشت که آخر وقت شوهرش هم بیاد . از همه هم عجله اش بیشتر بود . یه خانمی بود خیلی خیلی ساده . حدودا ۴۵ سال . خیلی هم خوشگل بود . ولی خیلی ساده و مظلوم بود . خیلی هم نگران بود .یه دختر جوونی بود که یه بچه کوچولو هم داشت انگار طلاق گرفته بود . خانمی هم با همه خواهرهاش و فک و فامیلش اومده بودند و نشسته بودند تک و تعریف فقط حیف سبزی نداشتند جلوشون پاک کنند . خود فال گیره خیلی ترسناک بود . خیلی هم بی ریخت بود . رو پوستش پر از خال خال های قهوه ای بود . نه این که خودش کشیده باشه ها مثه کک و مک . لک بود . چشماش فرو رفته بود . فوق العاده لاغر بود . دندونهاش سیاه و خراب بود قهوه را رو گاز تو شیرجوش می جوشوند و فوق العاده قهوه بدی بود . تمام مری منو سوزوند . یه پاکت شیرینی باقلوا گذاشته بود دم دستش مدام دست می کرد توش و هی می خورد . یه کلمه هم تعارف نکرد . تا من اونجا بودم یه کیلو باقلوا خورد . قهوه هم تلخ می داد . من اجازه گرفتم و یه قند برداشتم . خوب دوست نداشتم قهوه تلخ . اونم از نوع بد . با دوستم بودم . اون برام می نوشت . برای هر کس بیشتر از نیم ساعت وقت می ذاشت . خیلی آروم می گفت . کلی هم فکر می کرد . انگار داره خط میخی می خونه . حالا برویم سر اصل مطلب . تو فالم چی گفت ؟؟ دوست دارید بدونید ؟ خوب راستش خودمم خیلی سر در نیاوردم آخرش می گفت تو همون قهوه که چسبیده ته فنجون نیت کن و انگشت بزن . اون خانم مظلوم و ساده بود ... اون گفت می شه من انگشت بزنم تو این قهوه ؟ عجله داشت . انگشت زد و نیت کرد. بعد فال گیره با تعجب نگاش کرد و به جای انگشت نگاه کرد . من تو این فاصله با خنده به خانمه گفتم : انگشتت را بخور . باید بخوریش . من خودم آخه انگشتم رو می خوردم . خانمه با نگرانی منو نگاه کرد و فکر کرد بیچاره فکر کرد راست می گم و اگه نخوره فالش در نمی یاد . خورد ! خانمه گفت : پسرم فردا دادگاه داره . دانشجویه ... فالگیره خانمه را برد یه جایی که ما نشنویم . بعد که برگشت خیلی ناراحت بود . گفت خیلی ناراحت شدم . فکرم مشغول شد . من ناراحت شدم که خانمه را سر کار گذاشته بودم . فکر کردم همه مثه من الکی و از سر فضولی اومدند . سر فال من که هی با فالگیره می خندیدیم . این قدر خندیدم که اشکم در اومده بود . آخه هر چی می گفت من می گفتم : خوب این که معلومه . این که برای همه پیش می یاد . این که درست نیست و ... فالگیره میخواست منو پرت کنه بیرون . گفت : لجمو در آوردی . ولی می خندید و عصبانی نمی شد . یه چیزهایی را درست می گفت . خیلی چیزها را در گذشته ام درست گفت . از اینده هم خوب خیلی هاش با عقل جور در می یاد . اما اون طوری که برا دوستم گرفته بود نشد . مال اون خیلی واضح بود . خیلی خاص بود . یه خانمی برای بار دوم اومده بود می گفت پارسال اومدم و همه اتفاق هایی که گفت برام پیش اومد . من همش مشکوک بودم که این خانمه با اون فالگیره هم دسته و بازار گرمی می کنه . خلاصه من همش مشکوک بودم . کلی هم فالگیره را گمراه کردم و بهش دروغ گفتم. جواب سوال هاشو هم ندادم . گفتم شما باید بگی نه من ! گفت : من خدا نیستم . فقط یه سری نشونه ها را می بینم . از روی اشکال می فهمم . وقتی تو یه شکلی منو گمراه می کنی سر نخش از دستم در می ره . شاید برای همین فالم خیلی آشفته در اومده . کلاس هم می ذاشت برای آموزش و ۳۵۰ تومان شهریه اش بود . فکر کنم از همه کلاس ها گرون تر باشه . من دیروز حساب کردم از یه دکتر بیشتر در می یاره . فکر کن ! کلا گفت آینده روشنی داری . خوشبخت و پولدار می شی . ادامه تحصیل می دی . محل زندگیت عوض می شه . شغلت عوض می شه این به طور کلی بود . به طور اخص نمی گم دیگه . چون باید امروز اینو برای صد نفری تعریف کنم دیگه این جا نمی گم . خوب اینم از قصه فال مورچه ! رئیسم قرار بود عوض شه . شد دو تا ! قبلی مونده جدیده هم اضافه شده . دردسر دو برابر . یه هفته است دانشگاه نرفتم . دیروز به همکارام گفتم دارم می روم فال قهوه بگیرم کلی سوژه پیدا کردند که بخندند . راستی فالگیره در مورد یه موضوعی بهم گفت باید دعا بگیرم برای کسی ! از این دعا بنویس ها هستند این ها را می گفت که هر هر می خندیدم . اولش فکر کردم بهش بر می خوره اما بعد دیدم خودش هم می خنده ولی یه چیزهایی هم گفت که اونی نبود که می خواستم . وقتی برمیگشتم خونه یه جورایی بغض گلمو گرفته بود با همه بی اعتقادیم . امروز هم استرس داشتم . دیشب تا صبح خواب های آشفته می دیدم . در مورد یه اتفاقی که قبلا برام پیش اومده یادآوری کرد و گفت خیلی عذاب کشیدی سر این موضوع . مریض شدی و ... وقتی می گفت یه جوری گفت که دلم برای خودم سوخت . با تعجب گفت : چقدر زجر کشیدی تو دختر ! برای همینه که دلت پاکه و این گونه بود که مورچه زجر کشیده هی احساس مظلومیت کرد و هی دلش برای خودش سوخت و هی برای این که کم نیاره الکی خندید . قسم می خورم دیگه پیش فالگیر نروم تا آخر عمرم شما شاهد باشید . نه برای این که اعتقاد ندارم . اتفاقا همش یه جورایی درست بود . نه برای این که یه چیزهایی اون جوری نبود که من دوست دارم. چون نمی خوام از این جور آدمها باشم . می خوام رو منطق خودم زندگی کنم . نمی خوام حساب کتابام به هم بخوره . هیچ وقت هم برای هیچ چیزی دعا نمی گیرم و پیش دعا بنویس هم نمی روم. چون خدا بهم نزدیک تره از دعا نویس . چون خودم خوندم که : به من توکل کن اعتماد کن و من برات حلش می کنم . خودم خوندم . وقتی خدا می گه : من از رگ گردن به شما نزدیک ترم . وقتی من تو لحظه هام خدا را حس می کنم . چرا ؟ !!!! خوب من اشتباه کردم . مسیح تو یه کشتی بوده که طوفان می شه و کشتی در حال غرق شدن بوده . مردم می یاند و از مسیح تقاضا می کنند که اونها را نجات بده و از خدا بخواد که دریا را آروم کنه . مسیح می گه : تا کی باید جور شماها را بکشم ؟ اگه کمی ایمان داشتید می تونستید خودتون از خدا بخوایید . می تونستید دریا را آروم کنید . بعد دریا را آروم می کنه اما برای گله اش افسوس می خوره . دیروز یه عالمه نوشتم ثبت نشد . امروزم سرماخوردم و الان در حالت لرز دارم یه لیوان کافی میکس داغ می خورم . عروسی رفتم و خوش گذشت و کلی چیز فهمیدم . اما از اون مهم تر عروسی پسر عمه ام تو آذره . ۱۶ میلیون فقط پول تالار شده تو تهران . من فقط یه دغدغه دارم و اونم اینه که چرا یه معده زاپاس ندارم تا ۳۰ نواع غذا و دسر و پیش غذای شب عروسی را امتحان کنم فقط . از پری شب که فهمیدم چه خبره همش دارم فکر می کنم که چه طوری می تونم همش را امتحان کنم اونم با یه لباس شب معمولا تنگ و کور . خیلی ناراحتم ! کسی پیشنهادی نداره ؟ من عاشق این عروسی هام . اما به روی خودم نمی یارم که چقدر می تونه بی عقلی باشه که سر جمع ۲۰ تومان پول بی زبون را یه شبه بریزی تو شکم مردم و برات یه سی دی بمونه یادگاری . هر کس در حد خودش . وقتی خونه اجاره ای دارید خوب می تونید این ۲۰ تومان را بذارید بانک مسکن و کمی زمان خونه خریدن را جلو بیاندازید . تازه ۱ میلیون آینه و شمعدون شده . ۲ میلیون لباس عروس . حلقه نامزدی عروس فقط ۵۰۰ و خورده هزارتومان بود . خوب اگه داماد خودش یه کسی بود و خرج می کرد و داشت آره ! اما نه این که همشو بابای داماد بده و داماد هی کیف کنه و فکر کنه خوبه حالا . مگه باباش چقدر می تونه حمایتش کنه ؟ تازه زنش هم به این ریخت و پاش عادت می کنه بعدا . کسی که خونه نداره . ماشین نداره . لازمه یه همچین عروسی بگیره ؟ به من چه . من که می روم و خوش می گذرونم و می خوردم و حال می کنم و می یام . فقط متاسفم برای این طرز فکرها و این چشم و هم چشمی ها . مگه با یه جشن ساده و یه مسافرت خوب و یه زندگی معمولی نمی شه شاد و خوشبخت بود ؟ چه طور روشون می شه این قدر از باباهاشون انتظار داشته باشند تازه باباهایی که خیلی هم پولدار نیستند . بگذریم نمی دونم چرا چند روزه همش تو اداره خراب کاری می کنم . دیگه رئیسم خیلی خودش را نگه داشته هیچی نگفته . قبلا خیلی کارم دقیق و درست بود حالا همش روز به روز خراب تر می شه . فکر کنم به خاطر عدم انگیزه باشه این جا هوا خیلی سرده . من الان با پليور نشستم . زمستون لعنتي زود مي ياد و ذير مي ره . هر چي چشمت را مي مالي مي بيني تموم نمي شه . تو لينكهام دو تاي آخر روز نگار خانم شين و زنانه ترين اعترافات حوا جزو بهترين وبلاگها انتخاب شدند . مي خواييد بريد يه سري بزنيد ببينيد فرقشون با ماها كه هيچي نشديم چيه ؟ راستش اگه چيزي دستگيرتون شد به منم بگيد . چند شب پيش ( سفيد ) را ديدم . سه گانه كيشلوفسكي . همين را هم براي استادم خلاصه كردم . البته بماند كه چقدر سانسورش كردم و خودم خنديدم چون استاد حتما ديده . خيلي عميق بود . خيلي جلب به درون آدمها - نيازهاشون و شخصيتهاشون نگاه كرده بود . فقط ۴ تا هنرپيشه داشت اما ... هميشه فيلمهايي را كه بابام كلي اصرار داره كه ببينم نمي بينم . نمي دونم چرا . وقتي اصرار مي كنه ديگه دوست نداترم ببينم . ولي وقتي مي بينم بعد از قرني هميشه مي گم . خاك بر سرت زودتر مي ديدي فيلم به اين با ارزشي . استادم مي گه : تلويزيون ( نمي دونم گفتم يا نه ) برنامه هايي داره براي عامه مردم . براي بيشتر سطح پايين جامعه . وقتي مي شينيد و ساعتها به مثلا فيلم بزنگاه چشم مي دوزيد نشون مي ديد كه شخصيت شما در همين حده . اگه ميخواييد فيلم ببينيد فلم هاي بزرگي تو تاريخ سينما ساخته شده كه اگه همه عمرت هم نگاه كني تموم نمي شه . راست مي گه خداييش . ديروز در مورد سريال يوسف كلي نقد كرد و من كلي لذت بردم . از دكر و بازي و طراحي لباس گفت و با مسيح ۱۹۶۰ كه تو امريكا ساخته شده مقايسه كرد و ... من تازه فهميدم چقدر هنوز دركم از سينما و فيلم پايينه و كلا هيچي نمي فهمم . راستي در مورد لينكهاي بالاگم اين را بگم كه من دوستام را تو قسمت ( وبلاگ دوستان) براي خودم لينك كردم . اين هايي كه تو بلاگ ديده مي شه تو پيوندها فقط اونهاييه كه مال بلاگفا نبوده و تو دوستان اضافه نمي شده و مجبور بودم اونجا اضافشون كنم كه يادم نره آدرس را . وگرنه من كلي دوست دارم كه نامرئي اند بقیه نوشت : دلم پفک می خواد . موتوری گنده . من وقتهایی که مریضم همش چیزهای ناپرهیزی می خواد دلم . بعدشم اگه یه هفته ادم هیچی نخوره تازه معدش جمع می شه و کلا اشتهاش از دست می ره . اینم شد راه حل ؟ حالا زنبیل را بگید یه چیزی . بعدا نوشت : ۴۰ هزار تومان چقدر به فال قهوه اعتقاد دارید ؟ کلا فال ؟ یکی از دوستام ( دختر خاله ) چند روز پیش رفت فال قهوه گرفت و نمی دونید چقدر درست بوده . همه گذشته اش را گفته و از آینده اش هم چیزهایی گفته که یه جورایی با عقل جور در می یاد . نمی دونم منم بروم یا نه . نمی دونم علم و هیجان انتظار برای آینده و عقل و ... را بذارم زیر پام یانه ! ۵ شنبه دختر خاله عروسی پسر عمه اش دعوتم کرده . کلی ذوق دارم . مامانم بابام را راضی کرده که بروم . فقط یه مشکلی دارم موهام هر تارش بیش از ۵ سانت نیست یکی از دوستام گفته از کل دوستای وبلاگیت یه نقاشی بکش تا ببینیم چه طوری ما را می بینی . بابا به خدا من این قدرها نقاش نیستم . من تازه از روی عکس به زور جون کندن می کشم . تازگی ها تصمیم گرفتم ( فقط تصمیم گرفتم ) که از خودم بکشم . اونم تا حالا اجرا نشده . این اخری را تموم کنم می خوام از نبوغ نداشته ام استفاده کنم . ولی باور کنید در حدی که شماها را بکشم ... نه ! دیشب خواب دیدم اون تابلوی اسبی که برای رئیس کشیده بودم دست بابام بود و وسطش سوراخ شده بود . این قدر محکم پاکش کرده بودند که پارچه اش پاره شده بود . و من این قدر بغض کرده بودم که نگو . رئیسم فعلا تا آخر سال موندنی شد. نمی خوام به سال دیگه فکر کنم . بذار هرچی می خواد بشه . اکه ... امروز ساعت ۱۰ رفتم مدرسه چشمتون روز بد نبینه . ۶ بار رئیس زنگ زد . دیگه داشت گریه ام می گرفت . سر کلاس هم هی استاده نگام میکرد . این قدر عصبانی شدم که معده ام درد گرفت . اینم شد درس خوندن ؟ دیروز یه تحقیق دیدم در مورد تاثیر اشتغال بر میزان بازدهی تحصیل . باید روی خودم هم آزمایش کنم . این روزا همش یا درحال تحقیق و مقاله نوشتنم ( البته یه وقت خدای نکرده فکر نکنید من خودم مقاله می نویسم ها . یا تحقیق می کنم . نه ! تحقیق های آماده را سرقت می کنم ) یا دارم جیم می زنم ميروم دانشگاه . یا فیلم می بینم یا نقاشی می کشم . یا استخر می روم . یا خرید می کنم . فقط تنها کاری که نمی کنم کار کردنه . خیلی کار ریخته سرم . وضع شرکت هم که معلوم نیست . یه بار می گند جاتون قراره عوض بشه . یه بار می گند مدیر قراره عوض بشه و ... کلا این روزا خودم را زدم به کوچه علی چپ و هر مشکلی که دارم می گم بعدا بهش فکر می کنم . اینم راه حل خوبیه . حداقل باعث می شه فکرم مثه بعضی وقتها کپک نزنه یا نپاشه رو دیوار . دارم خون سردی را تمرین می کنم . دیروز استادم گفت یه فیلم را ببینید و خلاصه plot ش را بنويسيد . يعني از نوشته اولش تا اون خط پايانش به طور خلاصه بنويسيد چي ديديد . من خيلي فيلم ديدم اما حالا مي خوام در مورد يه فيلمي بنويسم كه خيلي حرفه اي - فلسفي و خاص باشه . نمي دونم چي را بنويسم . بابام هم كه 10 تا فيلم را اسم برد . بدتر گيجم كرد . شايد ( سفيد ) از كيشلوفسكي را بنويسم . يه فيلم با صحنه هاي ساده اما با مفهوم . فيلمهايي كه مي نويسيم نشون دهنده سليقه ها و طرز فكر ما مي تونه باشه . من نمي خوام يه فيلم سطحي را بنويسم وقتي اين همه فيلم ديدم . پس انتخاب سخته برام . بعد از اين همه سال بايد انشا بنويسم . براي مقدمه فيلم نامه گفت به عنوان تمرين اتاقتون را توصيف كنيد. كلي ذوق دارم براي انجام تكاليفم . حس خوبي دارم به خودم وقتي تلاش مي كنم . وقتي راكد نيستم . حس مي كنم خوشگلم . خوبم . زندگي قشنگه . فردا مي تونه بهتر باشه . همه خوب اند و بين همه اين گرفتاري ها باز هم احساس خوشبختي مي كنند . خيلي خوبه كه فكر كني مردم خوشحالند . گاهي مردم به چشمم خيلي غمگين و سرد مي يايند . گاهي شاد و سر حال . حالا دارم به اين نتيجه مي رسم كه مردم اون جوري به چشمم مي آيند كه خودم تو اون لحظه هستم . خيلي وقتها اون ها را يه مشت مترسك يا بي روح و كاغذي ديدم . اون مواقع خودم يه جسم سرد و بي روح بودم . ديروز رئيسم گفت : تازه دارم به كرامتهات پي مي بروم حيف كه ديره و دارم مي روم . يادتونه يه پست در مورد رئيسم نوشتم كه خيلي اذيت مي كنه و مرخصي نمي ده و ... من اشتباه قضاوت كردم . اون هميشه خوب بود . اوني كه بي طاقت بود من بودم . اوني كه پر توقع بود من بودم . آدمهاي اطراف ما خيلي بيش از اون چه كه به نظر مي يايند تو زندگي هامون اثر دارند. حتي همين خواننده هاي وبلاگم . امروز به خاطر يه كامنت كلي پكر شدم . يه نوشته از كسي كه هيچ وقت نديدمش و نخواهم ديد . پس منم به همون اندازه روي اطرافيانم تاثير گذارم . ولي چقدر بي تفاوت رفتار مي كنم . بگذريم . امروز كلي كار دارم . سه تا كلاس كه نمي دونم كدوم را مي تونم برم . يه درس زبان كه ترجمه نكردم و ظهر مي پرسه . يه مقاله كه ننوشتم . رئيس منابع انساني هم قراره پس فردا بياد بازديد و ... پس من بروم ديگه . فعلا باي . دوستتون دارم . همتون را ! راستي بابت راهنمايي مركز خريد تهران از همتون ممنون . خيلي به دردم خورد . دیروز تابلوی رئیس را بهش دادم . قابش کردم خیلی شبیه تابلو شد كلي ازم تعريف كرد و كلي خوشحال شد . اما مي دونيد نكته بد ماجرا كجاش بود ؟ اين كه نيم ساعت بعد بايد يه برگه مرخصي ساعتي مي ذاشتم رو ميزش . خيلي ناراحت بودم از اين كه فكر كنه من باج دادم . حاضر بودم كلاس نروم و مرخصي نگيرم . اما مجبور بودم . اونم برخلاف هميشه امضا كرد و هيچي نگفت ديروز زبان تخصصي داشتم . من هميشه سر كلاس هاي زبان و عربي جون مي كندم تا كلاس تموم شه . اما ديروز دوست داشتم . خيلي هم دلم مي خواست خوب گوش بدم . و لذت مي بردم از اين كه گاهي خودم مي تونستم معني ها را بفهمم . همش را مديون سريال لاستم . واقعا تو زبان به من كمك كرد . هيچ وقت به اندازه الان دوست نداشتنم زبان بخونم شايد اگه اين قدر علاقه مند نمي شدم زبان تخصصي مي شد جهنم هفته من ! امروز صبح واسه خودم با خيال راحت خوابيدم كه با ماشين بيام . بعد مي بينم بابام اومده دم در مي گه ما مي رسونيمت !!!! البته با ماشين خودم . گفتم خيلي ممنون صبح ها هميشه هوس يه چيز خوش مزه مي كنم . فقط صبح ها . ديروز كله پاچه مي خواستم . امروز آش آباداني دلم مي خواد . داغ و پر گوشت . الان !! اصلا جديدا خيلي شكمو شدم . ديروز تو دانشگاه رفتم برا خودم آلوچه خريدم . من هيچ وقت از اين هله هوله ها نمي خوردم . حتي پفك ! نمي دونم چرا لشمه خور شدم . خيلي زشته . ملت هي روز يه روز بهتر مي شوند . من هي اخلاق هاي بدتري پيدا مي كنم و بچه تر مي شوم . راستي يكي ديگه از تابلوهام تموم شد . وقت كردم عكسشو مي ذارم . ديگه اين قدر تشويقم كرديد كه اعتماد به نفسم توپ شده . الان هم دارم يه چيز جديد مي كشم كه خيلي دوسش دارم . چند تا فرشته بال دار تو جنگل اند . خيلي رويايي و نازه براي عروسي پسر عمه ام بايد بروم تهران خريد لباس . تهراني ها يه مركز خريد لباس زنونه بهم معرفي كنيد كه خيلي هم شيك و با كلاس باشه . قيمتهاش مهم نيست . در حدي كه به يه ساعت بروم و 3 تا پيرهن انتخاب كنم و بيام . ديگه نخوام هي بچرخم و نپسندم . منتظر پيشنهاداتتون هستم . ممنون ! وقتی یه اتفاق بد برات می افته . بد از دید تویه . به مرور زمان می فهمی برات بهتر شده . پس وقتی یه اتفاق بد برات می افته از زمین و زمان شاکی نباش فکر نکن دنیا به آخر رسیده . فقط برا بد شانسی می یاد و ... بگو شکر . به خاطر اتفاق های بدتری که نیفتاده . به خاطر اتفاق های خوبی که بعدا می افته . بگو شکر !! و خوشحال باش . برای تو اون چیزی اتفاق می افته که انتظارش را داری . خوب همش درست . ولی خیلی سخته تو یه لحظه این فکرها را بکنی ! روز سه شنبه تصمیم گرفتم به مناسبت تولد داداشام که به فاصله یه روز به دنیا اومدند و عید فطر بروم خرید . حتما دارید فکر می کنید چه طوری به فاصله یه روز یه دنیا اومدند نه ؟ خوب خيلي آسون سال تولدشون متفاوته براي هر كدومشون دو تا پيرهن خريدم يه شكل اما رنگهاي مختلف با كيك تولد خيلي كوچولو موچولو و خوش مزه بعد يهو چشمم خورد به يه روسري كه مامان پسند بود و براي مامانم خريدم گفتم به عنوان عيدي بهش مي دم . همين طوري هوس كردم براي خودم هم يه چيزهايي بخرم . يه كيف و يه روسري و يه رژ هم براي خودم خريدم . خيلي خوش گذشت . مي دونيد كه اصولا پول خرج كردن براي خانمها تفريحه . فقط چند تا مشكل داره اولا كه خيلي همه چيز گرون شده دوما شب از پادرد خوابم نمي برد . اما روز عيد يه جشن كوچولو گرفتيم مراسم هديه دادن را برگزار كرديم . كه من خيلي دوست دارم از اين مراسم ها . بعدشم شيريني گردويي پختم . كه خيلي كار جالبي بود . هم آسون بود هم زودي پخته شد هم مواد زيادي نمي خواست . نمي دونم چرا جديدا اين طوري شدم . شايد به خاطر بعضي از دوستاي وبلاگي آشپزم باشه . من زود تحت تاثير دوست قرار مي گيرم . شب هم نقاشي كشيدم الان هم كه اكثر ملت تو خونه در حال استراحت اند من اداره ام و مي خوام جيم بزنم بروم باز خريد لاست تموم شد حالا مي خوام پيريزون بريك را شروع كنم . هر چند ذهنم درگير لاسته و دوست ندارم بروم سراغ يكي ديگه اما بابام مدام مي گه شروع كن اونو ببين خيلي خوشت مي ياد . من چه كار كنم از اين زندان بازي و اكشن و مردهايي كه سرشون را با تيغ مي زنند تا جنايتكار به نظر بيايند خوشم نمي ياد . اما از پس بابام هم بر نمي يام . ديروز يهو متوجه شدم براي تنها كسي كه هيچي نخريدم بابام بوده . خيلي بد شد . نمي دونم ناراحت شد يا نه . نتونستم بفهمم . ولي كاش ناراحت نشده باشه . خوب ديگه من بروم به بقيه كارام برسم . جمعه خوش بگذره . راستي براي شما هم جمعه زود مي گذره ؟ من نمي دونم چرا تا چشم به هم مي زنم جمعه شده شب و من هيچ كاري نكردم و تندي هم مي شه شنبه و بايد بيام سر كار . انگار جمعه ها كوتاه تره نه ؟ به درخواست هلياي عزيز دستور كوكوي من درآوردي پستهاي قبل را براتون مي ذارم . قابل توجه عسل خانم آدم يه پست آشپزي بذاره بلاگش تبديل نمي شه به آموزش آشپزي عزيزم . مواد لازم ( براي 5 نفر آدم بخور ) گوشت چرخ كرده يك پيمانه پياز متوسط 1 عدد هويج رنده شده يا نگيني يك پيمانه جعفري خورد شده دو قاشق غذاخوري نمك و زردچوبه و پودر آويشن به مقدار لازم قارچ ورقه شده نصف پيمانه سيب زميني رنده شده ( با دنده درشت ) يك عدد متوسط تخم مرغ 5 عدد رب گوجه فرنگي يك قاشق غذاخوري فلفل دلمه اي خورد شده نصف يك عدد و هر چي ديگه دم دستتون اومد پياز را نگيني خرد كرده تو روغن تفت مي دهيد . گوشت چرخ كرده هم بهش اضافه مي كنيد و تفت مي دهيد . زردچوبه و رب را اضافه كرده باز يه همي بهش مي زنيد . هويج و فلفل دلمه اي را اضافه مي كنيد و يه استكان آب مي ريزيد تا اين ها بپزه . نمك و ادويه هم اضافه مي كنيد . وقتي آبش بخار شد قارچ را خام و سيب زميني رنده شده هم خام و جعفري و ... را اضافه مي كنيد . مي ذاريد موادتون خنك شه و آب هم نداشته باشه . بعد تخم مرغ ها را توش مي شكنيد . هم مي زنيد و توي يه ماهيتابه ديوار دار نچسب كه روغنش داغ شده مي ريزيد . زير گاز را خيلي كم كنيد . شعله پخش كن استفاده كنيد بهتره . مي ذاريد آروم آروم خودشو بگيره . وقتي يه طرفش خودش را گرفت با يه قاشق چوبي برش مي دهيد . مي تونيد 4 يا 8 قسمتش كنيد بعد از برش هر قسمت را بر مي گردونيد تا اون طرفش هم طلايي شه . چون موادش رنگيه و رب و زردچوبه داره خوش رنگ مي شه . سيب زميني ها هم توش رشته هاي باريك سرخ شده مي شه . بعدشم تو يه ظرف خوشگل بكشيد و با باقي موادتون تزيين كنيد ( قارچ - فلفل دلمه اي -جعفري – هويج – سوس گوجه و ... ) طعمش هم خيلي خوب مي شه . هر كدوم از موادش هم نداشتيد نريزيد هيچ مشكلي نيست . كوكوي سرآشپز مورچه شديدا قابليت انعطاف پذيري داره حالا يه نكته هم در باب آشپزي . موقع سرخ كردن مواد در ماهيتابه را براي اين كه روغن نپاشه رو گازتون نذاريد . اين را تو روزنامه خوندم . در ماهيتابه را كه مي ذاريد دود روغن و غذا مي ره تو خود غذا و ضررش از يه گاز پاك كردن بيشتره . اميدوارم بپزيد و خوشتون بياد و مشكل خورد شدن كوكو نداشته باشيد . اگه زيرشو خيلي كم كنيد تا آروم ببنده خورد نمي شه . خوب ديگه خيلي كدبانو شديد تا برنامه بعدي خدانگهدار . دیروز این قدر از این که سر کلاس می نشستم لذت بردم که حد نداشت بگذريم . تقريبا استرس اين ترمم كم شد . ديروز چند تا از استادام را ديدم و باز باورم شد كه نرفتن سر كلاس اون قدرها غول بزرگي نيست كه بخوام شاخشو بشكنم . هميشه دري هست براي فرار . ديروز استادم همه تحقيق ها و ترجمه ها و مقاله هاي كل ترم را گفت مي خوام از امروز شروع كنم دلم براي كلاس نقاشيم تنگ شده . كل ماه رمضان را نرفتم . اما تو اين مدت تو خونه سه تا تابلو كشيدم . هر چي بيشتر مي كشم برام آسون تر مي شه . اول ها انگار مي خواستم فضا پيما هوا كنم . نمي دونم چه حكمتيه همه دختر جلفهاي دانشگاهمون تند تند شوهر مي كنند و اين دختر سنگين ها و خانمها ترشيده اند . دلم يه كيك خامه اي بزرگ مي خواد . پر از موز و گردو . فقط نسكافه و قهوه نداشته باشه و من با دست يه تيكه بزرگ را بردارم و همچين گاز بزنم كه همه بينيم بره توش . مثه بچه هاي تپل شكمو ( از این بچه ها منظورم بود . بچه مورچه ای شکمو به این می گند . دوست دارم قیافه ام موقع خوردن این طوری بشه . وای خدا چه نانازه امروز كه ماشين آوردم بايد بروم خريد . خيلي وقته براي دل خودم خريد نكردم . من عاشق پول خرج كردنم راستي چقدر همكار خوب نعمته 6 ماه از سال گذشت . خداييش حس كرديد ؟ چقدر عمرمون داره تند تند مي ره . همين ديروز بهار بود . عيد بودها ! هر روز یه عده می یایند و بی خود و بی جهت می خواهد به زور رزومه بدهند . می می گند نیرو نمی خواهید ؟ بعدها هم نمی خوایید ؟ خیلی ناراحت می شوم . خیلی ... کاش گل می گرفتند در مملکت کلا راحت می شدیم . به زور از رخت خواب بیرون اومدم . امروز از اون روزاست که همش می خوام به ساعت نگاه کنم ببینم کی ظهر می شه و برم خونه . خوابم می یاد . خسته ام . انگار بدنم کوفته است . یه جایی یه تبلیغ دیدم که گفته بود کتاب ها را با ارزان ترین قیمت بخرید . اما توجه نکردم . بعد یاد یه چیزی افتادم . چند سال پیش که پول تو جیبیم را بابام می داد و اندازه یه دانشگاه رفتن یه مدرسه رفتن بود و نهایت یه چیزی تهش بمونه مثلا برای خودت یه روسری بخری . اون وقتها من تا می شد پیاده خیابون گردی می کردم و هیچی خرج نمی کردم و همه پولم را می رفتم با چه شوقی سراغ دست فروش کتاب که باهاش دیگه خیلی صمیمی شده بودم و همشو کتاب می خریدم . گاهی که پول کم تر داشتم کتاب های کهنه تر و نازک تر و برمی داشتم . اگه پولم بیشتر بود کتاب های چند جلدی و تمیزتر برمی داشتم . پیرمرده جنوبی بود . خیلی کتاب خون بود . خیلی خوشم می اومد ازش . بعضی ها می فروشند ولی هیچ اطلاعاتی ندارند ولی اون هر بار کلی در مورد یه موضوع باهام حرف می زد . بعدها با بابام هم دوست شد . شاید چون خصوصیات شبیه به هم زیاد داشتند . یه روز بعد از کنکور همه کتاب های تستم و برداشتم و رفتم و با کتاب داستان عوض کردم . کلی بود . یادمه داستان یک شهر احمد محمود را اون روز همین طوری خریدم . قبلش هم با پول تولدی که مامانم داده بود همسایه ها را خریده بودم . خیلی دلم می خواست داستان یک شهر را بخرم اما پول نداشتم . برای همین با کتاب تست هام عوض کردم . اون روز بهم گفت : کسایی که پول ندارند کتاب خونند . ولی پول ندارند . و کتاب هی گرون تر می شه . کسایی که پول دارند پولشون را بابت کتاب نمی دهند . می روند کافی شاپ تفریح می کنند . امروز من پولدارتر از اون موقع ام . نسبت به اون دختر مدرسه ای یا دختر دانشجو که پول تو جیبیش خیلی محدود بود کلی پولدار شدم ولی حالا دیگه کتاب خون نیستم . دیگه یه دست فروش کتاب برام جالب ترین چیز دنیا نیست . اون وقتها تو مشهد از دست فروش کتاب آخرین وسوسه مسیح را خریدم . تو شیراز کتاب مروارید جان اشتاین بک را خریدم . جلو آرامگاه سعدی بساط کرده بود . حالا مشهد که می روم فقط تو پروما و زیست خاور وقت می گذرونم . دیگه اگه یه بعد از ظهری بی کار باشم دنبال کشف دست فروش های جدید نیستم تو پاساژها می گردم . اون پیرمرده هم گم کردم . حق با اون بود . امروز وقتی بی اعتنا به اون تبلیغ رد شدم یهو یاد اون روز افتادم که زیر برق آفتاب نشسته بود و در حالی که کتاب های تستم را نگاه می کرد گفت : کتاب خونها همیشه بی پول اند . پولدارها پولشون را یه جور دیگه خرج می کنند . می خوام این جمعه یه برنامه بچینم با دختر خاله برویم مثه اون وقتها صبح زود پیاده روی . می خوام کلی بخوابم . کلی استراحت کنم . آخرین جمعه ایه که بی کارم . از هفته دیگه باید درس بخونم . نمی خوام مثه ترم پیش همه را بذارم برای شب امتحان و بعد وقتی شب امتحان برق می ره من با شمع و یه من غصه درس بخونم و سوژه داداشم بشوم . نمی خوام تا صبح دور خودم راه بروم و صبح سر جلسه همش یادم بره . باید با هدف تر درس بخونم . من این کار را دوست دارم . اولین باری که فهمیدم درس خوندن را دوست دارم وقتی بود که اون رشته قبلیم تموم شد . اون وقت فهمیدم باید درس بخونم . تو دبیرستان یا اون دانشگاه اولی که با غرغر درس می خوندم مامانم می گفت : درس خوندن راحت ترین کار دنیا است . کاش به من می گفتند درس بخون اما کار خونه نکن . و من خنده ام می گرفت . چون نظر من برعکس بود . حالا می فهمم راست می گفت . پس حلا که می دونم درس خوندن را دوست دارم . حالا که می دونم راحت ترین کار دنیا است . حالا که می دونم دلم می خواد تا آخر عمرم درس بخونم نباید بذارم برای شب امتحان . داداشم بهش خوش گذشته می گه جمعه پیتزا درست کن . پیتزا درست کردن تو خونه ما هم دردسر بزرگیه چون یکی دوتا که نیست . فقط داداشم تنهایی ۳ - ۴ تا می خوره . ولی من می خوام استراحت کنم . دیروز شیشه یه متری آکواریوم شکست . همه خونه را آب برداشت . و البته بوی لجن یعنی قضا بلا بوده ؟ اصلا داریم همچین چیزی ؟ درسته ؟ گاهی همه اعتقاداتم مثه یه دود از روحم فرار می کنه . من وقتی نمی تونم تکلیفم را با خودم معلوم کنم از خودم بدم می یاد .
خوب به شما می گم چون می دونم دستتون به من نمی رسه تا بزنیتم . وگرنه به مامانم که جرات ندارم بگم . خوب چه کار کنم مورچه است دیگه یه لحظه وسوسه می شه
دست خودش نیست که . حالا بچه که زدن نداره . در عوض براتون کلی تعریف دارم ها !
خیلی فقیر بود . انگار سوء تغذیه داشت . ولی خیلی شوخ بود . اولش ازش ترسیدم ولی بعد دیدم خیلی شوخ و با نمکه . یه پسر هم داشت کوچولو بود . پسرش خیلی خوشگل بود . صورت گرد و با نکمی داشت و همش بازی می کرد و گه گاهی می اومد با داد یه چیزهایی به مامانش می گفت و می رفت . مثه غر غر .
![]()
من داشتم از خنده می مردم که فالگیره گفت : خیلی بده نیتت چی شده مگه ؟ فردا اتفاق بدی برات می افته . برای خودت هم نیست . یکی از عزیزاته . ![]()
( وای چقدر این شکلکه ریزه الهی )
برای هر چیزی که بدست می یاری خیلی بیشتر از دیگران سختی می کشی و تلاش می کنی ولی مهم اینه که خیلی چیزها بدست می یاری و تو جوونی مکه می ری ( اسم نوشتم خوب ) و ...
حالا این پروژه بعدیه . دیگه این قصه سر دراز داره . فقط سر از دعا بنویس در نیاورده بودیم ! یه دعا هم نگفت . سه تا دعا گفت باید بگیرم . 
![]()
گفتم كه به دوست گل و عزيز و مهربوني برنخوره الهي ... خداي نكرده !
از حقوق من بابت بیمه و مالیات کم می شه .
آخه این انصافه ؟
طی یه عملیات رو کم کنی این قدی شده
آخ جون عروسی . عاشق بخور بخور و تالار و رقص و این چیزهام . 
![]()

بعدشم منو مركز شهر پياده كردند مي گند برو خودت . حالا كلي التماس كردم گفتند شايد براي برگشتت گذاشتيم برات دم در شركت . شايد .... ديگه زورگويي به مورچه ها كه از زمان پيغمبر رسم بوده . چيز خاصي نيست .
شبا با همه خستگيم مي شينم مي كشم و خواب يادم مي ره . انجام دادن كاري كه دوست داري به همه زندگي تكراريت يه روح تازه مي ده . ديديد ديگه غرغر نمي كنم كه اه ... چه كار بدي دارم . چه دانشگاه طولاني ... چه روزهاي تكراري و .... كلا روحيه ام خيلي خوب شده . البته دليل هاي ديگري هم داره . ولي اين خيلي مهمه . 
و مواد پيتزا براي داداشم كه خيلي دوست داره .
و خوابيدم .
فقط يه مشكلي هست لازمه معجزه اي در حال كيف من بشه .
واقعا دلم سوخت . عادت كرده بودم روزي يه ساعت نگاه كنم. تازه داشت زبانم خوب مي شد . اولش كه شروع كردم به ديدن از جك خوشم اومد . شخصيت مثبت داستان بود . اما بعد از ساوير كه يه جورايي همه را مسخره مي كرد و منو ياد راما مي انداخت . بعد از هارلي . خيلي باحال بود. بعدش از جوليت خوشم اومد . ژست هاش خيلي با نمك بود . اما بازم نظرم عوض شد و حالا كه داستان تموم شد تازه فهميدم من عاشق بن بودم . شخصيت منفي داستان . بله ... من بالاخره تونستم نتيجه بگيرم كه عاشق بنجامين بودم . يه جوري نگاه مي كرد كه انگار ته طرفشو مي خونه . هميشه يه نقشه داشت . اصلا هم قابل پيش بيني نبود . عشقش هم خيلي جالب بود
هر وقت فصل ۵ اومد لطفا خبرم كنيد . من طاقت ندارم بقيه اش را نبينم . 


حالا اگه گفتيد من اين اين غذا را چه طوري اختراع كردم ؟ من اون روز داشتم لازانيا درست مي كردم . يه كم مواد زيادي آوردم گذاشتم خوب آبش ورچيده شه كردمش كوكو و توش تخم مرغ شكستم . خلاقيت را داريد ؟
البته من پنير پيتزا هم اضافه آوردم يه كم ريختم روش خوشگل شد . عکسشم پایین می تونید ببینید . 
مطمئنم هیچ کس تو اون کلاس به اندازه من از ته ته دلش گوش نمی داد . هيچ كس به اندازه من اين قدر حرفهاي سياسي استاد براش جالب نبود . اين ترم توليد فيلم دارم . يه بخشيشش تحليل فيلمه
چقدر جالبه . ديروز در مورد ( رقصنده با گرگ ) حرف زد . ترم پيش هم براي بچه ها يه قسمتي از ( بدو لولا بدو ) را گذاشته بود كه من چقدر حسرت خوردم كه نبودم تا در موردش باهاش حرف بزنم . چون هيچ كس اين فيلم را نديده بود . 

)
منو زنده مي كنه . روحم شاد مي شه .
ديروز بد جور تو مخمصه گير كرده بودم . نيم ساعت مونده بود به بسته شدن بانكها تازه فهميدم بدون واريز شهريه حذف و اضافه نمي كنند . يهو يكي از همكارام كه تو بانك بود برام واريز كرد به حساب دانشگاه و يكي ديگه پول از حساب خودش واريز كرد به حساب اون . اين قدر خوشحال شدم . در عرض نيم ساعت همه مشكلاتم حل شد . كلي دعاشون كردم .
| Design By : Night Skin |


