یکی از دوستام یه بازی جدید از خودش اختراع کرده ( خوب چیه خلاق ندیدید ؟ ) و منو دعوت کرده . دلتون بسوزه . این بار یکی منو دعوت کرده . اولین روز مدرسه : مدرسه ما خیلی به خونمون نزدیک بود . مامانم منو از زیر قران رد کرد و منم با خوشحال تمام تنهایی رفتم . تو راه یه دختری بود که هیکلش دو برابر من بود مامانش می کشیدش رو زمین و اون گریه می کرد و می گفت : نمی یام . نمی خوام . من هیچ وقت اون صحنه را یادم نمی ره . همین طور که از جلوی بچه رد شدم باز هی سرم را بر می گردوندم و هی نگاش می کردم و مامانش که مثه گاو چرونها می کشیدش رو زمین و از پشت سرش خاک بلند می شد و من که یه کمی خنده ام ماسیده بود و داشتم فکر می کردم که بر گردم . اولین جایزه : معلم کلاس اولم بهترین معلم دوران ابتداییم بود . وقتی می خواست درسهای فارسی را بده اونها را سر کلاس می آورد مثلا نان . خمیر آورد و ما روی بخاری پختیم . انار می آورد . جوهر و ... به عنوان جایزه یه روز اناری را که سنبل درس بود داد به من . اولین تنبیه والدین : بابام داشت تلویزیون نگاه می کرد و منم شلوغ می کردم . منو بلند کرد و سرم دد زد و محکم گذاشتم رو زمین . شاید قبل از اونم بوده اما همون یادمه . و هفته ها باهاش قهر کردم . اولین تنبیه مدرسه : ناظمم با شلنگ سبزش که مال گاز بود چندین و چند ضربه به کف دستم زد . چون زنگ تفریح تموم شده بود و دیر داشتم می رفتم سر کلاس . اولین کتک کاری : برادر زاده مدیر همکلاسی من بود و رقیب درسی . یه بار تا می خورد جلو در مدرسه زدمش . آخه همش می گفت به عمه ام می گم یه آشی برات بپزه یه وجب روش روغن . همش برام چشم و ابرو نازک می کرد . از همه بچه های مدرسه هم پولدار تر بود و هی کلاس می ذاشت . بعدش مامانش زنگ زد خونمون و گفت : خانم دختر تربیت کردی یا خروس جنگی ؟ همه موهای دخترم را کنده . رو صورتش جای جنگ هست . پس فردا این دختر را چه طوری می خوای شوهر بدی ؟ مامانم هم کلی ازم دفاع کرده بود . ولی بعدش کلی هم منو دعوا کرد . اولین عشق : اولین باری که حس کردم عاشق شدم مثه همه دخترا تو دبیرستان یا آخرهای راهنمایی بودم . هیچ وقت هم نگفتم که دوسش دارم . ولی برای یه دختر جوون با یه عالمه احساس های تازه اون عشق باعث شکوفا شدن طبع شاعری و نویسندگی و علاقه به رمان و کتاب و خلاصه دنیای جدیدی شد . همه تخیلم را به صورت داستان می نوشتم . و همه احساسات نهفته ام را این طوری نشون می دادم . وقتی برام کم رنگ شد طبع شاعریم خشکید . و بعدها هم هر وقت احساسی باز تو دلم نیش زد در مورد هر کس سرچشمه استعداد تازه ای نشد . یا حتی اون استعدادهای فراموش شده ام را یاد آور نشد . اولین عزیزی که از دست دادم : مادر بزرگم ! و تازه فهمیدم مرگ یعنی چی . تازه فهمیدم کسی که یواشکی گریه کردن مامان یعنی چی . تازه فهمیدم یه دب آشنای عزیز وقتی همیشه بسته می شه یعنی چی . و سالها با یادش گریه کردم . و سال ها به یادش گریه خواهم کرد . اولین باری که دلم شکست : تمام یه تابستون از دیدن بهترین دوست دوران دبیرستانم منع شدم . و تمام تابستون شبا زیر پتو گریه کردم . اولین شکست زندیگم : منی که فکر می کردم کنکور سراسری و تهران و مهندسی قبول می شم و اعتماد به نفسم از آسمون بالا می رفت و غرورم راس همه بادکنکهای دنیا بود . یهو زد و هیچ جا قبول نشدم . و همه بادکنکها ترکید . اولین دوستم : خونشون رو به روی خونه ما بود . اسمش آرزو بود . خیلی دوسش داشتم . یه سال هم از من بزرگ تر بود . یه روز تصمیم گرفتیم زنگ در همه اهالی کوچه را بزنیم و فرار کنیم . خیلی خوش گذشت . اون بهم برنج پختن یاد داد . اولین باری که نمره کم آوردم : ابتدایی بودم املا شدم ۱۴ . چون مامانم داداشم را به دنیا آورده بود و بابام دیکته بهم می گفت و بابام همیشه از یه درس دو صفحه ای فقط ۴ تا کلمه می گه . معلمم زیر صفحه از بابام توضیح خواسته بود و من قبل از این که کسی ببینه تو اتاق های های گریه می کردم . دست پیش را گرفته بودم که پس نیافتم . ولی خداییش قد ۲۰ سال پیر شدم بس که ترسیده بودم . اولین بار که مامانم را مدرسه خواستند : تو راهنمایی . یه اردو رفتیم . تو اردو دوستم داشت یه کتابی را می خوند . من از دستش گرفتم ببینم چیه . همون موقع ناظم ازم گرفت . از قضا یه داستان عشقی بدون سانسور بود . منم گفتم مال خودمه . از این فردین بازی های مزخرف . بعد از اون بار دیگه هیچ وقت از این غلطا نکردم و اگه گند کاری هم مسئولش من بودم گفتم دوستم بود . خلاصه مامانم را خواستند . منم به مامانم گفتم : یه کار اداریه . مامانم اومد . وقتی اومدم خونه و دیدمش گفتم : ناظم چه کارت داشت : مامانم گفت یه کار اداری بود . و هیچ وقت دیگه هیچ کدوم چیزی نگفتیم و نپرسیدیم . ولی مامانم نمی دونم چی گفته بود که ناظم باهام از همیشه بدتر و دشمن تر شد ! اولین حقوقم : ۷۰ تومان بود . درجا رفتم تو اتاق رئیس . می خواستم گریه کنم . داشتم می ترکیدم . با این نیت رفتم که بگم دیگه نمی یام . گفت : چرا این قدر عجله می کنی مورچه خانم . این حقوق ماه قبله که ۱۴ روزش را اومدی . حالا از ماه دیگه بیا شکایت . اولین چیزی که برای مامانم خریدم با حقوقم : ثبت نام مکه اولین خواستگارم : مهندس - مایه دار - ۱۰ سال بزرگ تر از من که ۲۰ سالم بود - تک پسر - فامیل و من شب بعد از خواستگاری تا صبح تو دست شویی بالا می آوردم . از ترس . ترس از مسئولیت . بزرگ شدن . جدا شدن از خانواده و .... و تمام طول خواستگاری این قدر دستام عرق کرده بود که لباسم خیس شده بود . و یه لکه بزرگ تیره رنگ روش مونده بود . بدتر از همه این ها سخنرانی اون شب بابام بود . روی لبه تختم نشست و در مقابل همه ناراحتی ها و استرس های من گفت : همه ما دوست داریم همیشه با هم باشیم . با هم برویم مسافرت و با هم سر یه سفره بشینیم . اما همیشه این امکان نداره . و ..... حالا کی می تونست اون لحظه سد اشک من بشه ؟ اولین تصادف : زدم به یه پیر مرد موتور سوار که پشت موتورش جارو بار زده بود . جاروهاش گیر کرد به آینه من و تعادلش را از دست داد . داداشم پیاده شد . مردم همه ریختند وسط و من بی خیال از تو آینه تماشا می کردم . نمی دونم چرا این قدر بی خیال بودم . انگار تصادف برام هیجان خاصی نداشت . اولین مسافر کشی : یه پیر زن را سوار کردم و ۱۰۰ بهم داد . هر چی انتناع کردم قبول نکرد و گفت : من سیدم . بگیر . هنوز ۱۰۰ تومانش تو کیفمه . اولین دزدی : تو مهد کودک گل روی کیک تولد یکی از بچه ها را که شیرینی بود گذاشتم جیبم برای مامانم و مربیمون فهمید و کلی دعوام کرد . باعث شد من مهد کودک را تاریک به یاد بیارم . دلگیر و سرد . اولین روز کاری : من هیچی بلد نبودم . از همیشه بیشتر تو گل فرو رفته بودم . استرس جو بالا بود . همه تند تند راه می رفتند . بعد این وسطه یهو یه مشتری از در اومد تو و یقه مدیر را گرفت و حالا فحش نده کی ؟ بعدشم اومد سراغ یکی از کارشناس ها و اونم کلی کتک زد . و من این وسطه کلی ذوق کرده بودم . آخه من از بچگی دعوا دوست داشتم . یه عالمه اولین ها دارم که دوست دارم بگم . ولی می دونم هیچ کس دوست نداره بخونه . حس می کنم خیلی چیزی از دنیا نمی خوام . انگار خودم دارم محو می شوم . دوست دارم بیشتر دیگران را خوشحال کنم . هر روز که می گذره خودم برای خودم کم رنگ تر می شوم . دیروز شروع کردم به کشیدم عکس تینکربل . یه شخصیت کارتونیه که خواهر کوچولوی دوستم عاشقشه . ازم خواسته براش بکشم . و من می کشم تا بخنده . شاید بعدها وقتی بزرگتر شد این که بهش اهمیت داده بودم و به حرفش گوش دادم تاثیری داشته باشه تو شخصیت و اعتماد به نفسش . شاید برای اون دختر کوچولوی دوست داشتنی من خیلی اهمیت داشته باشه که هیچ کدوم از نقاشی های دیگه ام اون قدر مهم نشه . و اصلا چه کاری دارم مهم تر از خوشحال کردن اون ؟ چند روز پیش داشت نقاشی کشیدنم را نگاه می کرد و هی آواز می خوند . در مورد همه رنگهام نظر می داد . در مورد ایرادهایی که داشت . این که چه طوری می بود بهتر بود و ... اون خیلی باهوشه . اون قدر دقیق که نگاه می کرد خودم هیچ وقت نگاه نکرده بودم . بعدشم گفت : اگه تو الان نقاشی می کشی من از بچگیم نقاشی می کشیدم. تازه تو با بیل می کشی ( کاردک ) دلم می خواست می اوردمش و رنگ و بوم بهش می دادم و می گفتم خودش بکشه هر چی دوست داره . این طوری شاید یه روزی نقاش خوبی می شد و می رفت دنبالش . اما مامانم گفت خودم بکشم اون چیزی که دوست داره . خوب به هر حال ذوق منم برای لحظه دادن بهش خیلی کم تر از ذوق اون نیست . شاید اون دختر کوچولویی که داره ذوق می کنه و با این حرارت تازه رشد می کنه خود منم !!!!!! خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن روزی روزگاری مردی معمولی بود که زن فوق العاده زیبایی داشت.وقتی میگویم فوق العاده،یعنی فوق العاده...در نتیجه این آقا برده و بنده زنش بود.برایش میمرد وهمه کاری میکرد.24 ساعنه مواظب زنش بوکه مبادا از طرف دیگران آسیبی به او برسد.وسط کار جیم میشد و خودش را به خانه میرساند وسری میزد و بر میگشت.به خاطر این رفتار وآن علاقه،زنش هم سوارش شده بود و تا میتوانست میتاخت.او را کوچک میکرد،تحقیر میکرد و(با اینکه دو بچه داشتند)تا حرفی میزد میگفت نمیخواهی طلاقم بده...!!! مرد برای حفظ زندگی که به نظرش زیباترین زندگی بود،خیلی تلاش میکرد.وقتی زنش اسم طلاق را میبرد،دیوانه میشد اما تحمل میکرد زن به این نقطه ضعف او پی برده بود و پی در پی میگفت طلاق!!! عاقبت یک روز به محض اینکه زن این حرف را زد،دستش را گرفت و برد وطلاقش داد.بعد برگشت خانه اش و هر چه اثاثیه داشت ریخت وسط حیاط و نفت ریخت و آتش زد.بعد هم مثل کولی ها دور آتش میرقصید و(کل) میزد...زنش از لحظه ای که دید جدا دارد طلاقش میدهد به التماس افتاده بود.همه بزرگان شهر،حتی امام جمعه و رئیس مرد را دید والتماسشان کرد که کاری بکنند.اما دیگر از کسی کاری ساخته نبود.بعدها که مردم به دیدن او میرفتند،میدیدند زنی از روستای خودشان گرفته،مثل آقاها نشسته و خانم هم مثل خانم ها ترو خشکش میکند ، به همه میگفت راحت شدم!!!همه اثاثیه ام را از یبن بردم تا چیزی او را به یاد من نیاورد.حتی اگر میتوانستم دخترم را(که شبیه مادر بود)میکشتم . هر نتیجه گیری که دلتون می خواد از داستان بالا بکنید . من اینو نوشتم که یادم بمونه . یه پیامه که مخاطبش خودمم . می خوام هر وقت لازمش داشتم بهش رجوع کنم . دیروز کنفرانسم را دادم . از تخته استفاده کردم . تعامل با بچه ها داشتم . فیلم آموزشی وسطش پخش کردم . پاورپوینت هم آخرش استفاده کردم . ۱۰ تا منبع اضافی هم معرفی کردم . به بچه ها هم خلاصه مطلب را چاپی دادم . ولی آخرش قیافه بچه ها خیلی ناجور بود . حس کردم همه شاکی اند . زیادی طولانی شده . وقتی نشستم انتظار داشتم همه هوار بزنند اما بر خلافش استاد ازم تشکر کرد و گفت بچه ها همه به صورت متفق القول تو ارزشیابی هاشون نوشتند که عالی و بی نقص بوده . حتی آقایون با وجود این که عکس العمل های منفی هم داشتند ولی همه گفتند خوب بوده . موضوع کنفرانسم چشم اندازی بر اشتغال زنان بود . این درس ما کلا موضوع نداره . هر کس باید یه موضوع را انتخاب کنه و ۱ ساعت اونو درس بده . مطلب - منبع - روش تدریس - زمان تدریس و ... همه بر عهده خودشه . بچه ها هم کارش را ارزیابی می کنند . در واقع تمرین معلمیه . دیروز خیلی استرس داشتم . ولی وقتی شروع کردم و دیدم چقدر استقبال کردند و پسرها حتی چقدر همکاری می کنند روحیه گرفتم . اصلا هم فکر نمی کردم به این خوبی بشه و این قدر تعریفم را بکنند . در مورد پست دیروز بعضی زخمها جاش می مونه . بعضی دردها را خودت درست می کنی . بعضی سدها بشکنه بهتره . نمی خوام فراموش کنم که هست . نمی خوام هم به زور کنارش بزنم تا باز یه جایی فوران کنه و بیرون بزنه . هست . با من می مونه . یادتونه در مورد یه جوونه می نوشتم ؟ چرا کسی حالش را نپرسید ؟ می دونید اون جوونه چی شده ؟ همون درختی شده که می ترسیدم . همون شده که یه عمر ازش دوری کردم . گفتم نمی خوام همه وجودم را بگیره . گفتم نمی خوام بزرگ شه . اما شده . و حالا پشیمون نیستم . سبزی قشنگی داره . منتظر میوه دادنشم . دیگه باهاش نمی جنگم . دیگه ریشه اش را نمی زنم . دارم بهش آب می دم . بذار از من چیزی نمونه . بذار دستم بشه شاخه اش . چشمم بشه میوه اش . پاهام تنه اش . موهام برگاش . من تا جایی که شد هی ریشه اش را زدم . اما قسمتم این بود که باهاش باشم . حالا اون جوونه منم . نه این من . درختی یادگار من ! پی نوشت : می خوام سبک نوشته هامو تغییر بدم. چند وقته خیلی سطحی شدم و تو روزمرگی هام شناورم . می خوام از دید چشم دومم بنویسم . اگه این کار را نکردم یادم بیارید . اگه از نوشته هام چیزی دست گیرتون نشد ببخشید . چی باعث شده این روزا دل نازک باشم ؟ نمی دونم ! من از دختری خوشم می یاد که مثه شیر باشه . اونی که مامانش یادش داده بود هر وقت کتک می خوره بزنه . هر وقت بهش ظلم می شه حقشو بگیره . دختری که یه بار تو کل دوران مدرسه اش مامانش را نیاورد تا حقشو بگیره و خودش از پسش بر اومد . چی شده که اون دختر در مقابل بدی دیگران فقط کنار می کشه ؟ سعی می کنه ندیده بگیره ؟ می شه به همکلاسیت متقابلا زور بگی . می شه وقتی یه مشت می خوری یه مشت بزنی . وقتی با دوستت با همسایه ات با همکارت دعوات می شه اثرش مال یه روزه نه یه عمر . اما وقتی چیزی می شنوی از کسی که تو همه لحظاتت جاریه چی داری بهش بگی ؟ می تونی یه مشت بزنی ؟ می تونی جبران کنی ؟ می تونی مامانت را بیاری تا بهش زور بگه ؟ کنار می کشی . اروم و محو می شی . تو چی می شی ؟؟؟ مهم نیست ! اون برای تو چی می شه ؟ دلم می خواد جلوی بعضی از جریانات را بگیرم . انگشتم را تو سوراخ سد بکنم و نذارم خراب شه . دلم می خواد نذارم خورشیدی که از لابه لای پارگی ابرها به زور داره بیرون می یاد تاریک شه . می ترسم یه روزی دلم جایی برای شکستن نداشته باشه . دیگه مهر را حس نکنه . دیگه نخواد بتپه . می ترسم سده بشکنه و سیل همه چیزهای خوب را ببره . ویرانی همیشه ساده است . چه ویرانی یه خونه باشه که از مهره های پلاستیکی بچه ها ساخته شده . چه ویرانی روح یه آدم باشه . دل تنگی همیشه به معنای آرزوی دیدن کسی نیست . گاهی به معنی کوچیک بودن تنگ بودن . حقیر بودن . دریا نبودن . درک نکردن . فراموش نکردن . نبخشیدن . یا زیاد بودن غمهاست . یه وقت حتی می شه زیر فشار همه جور سختی و تلخی خندید چون اون دورها حس می کنی چیز بهتر و قشنگ تری منتظرته . حالا اگه اون دورها هم چیزی نباشه تو زیر آوار احساس خودت چه حالی خواهی داشت ؟ نمی دونم واقعا در چه حالیم . نمی دونم این ها توصیف من هست یا نه . نمی دونم از کی یا از چه کسایی باید تاوان سوراخ شدن سد را بگیرم . فقط می دونم دلم تنگه ! به هزار معنی ... ديروز خيلي ناراحت بودم . بغضم با هيچي از بين نمي رفت . زودتر از هميشه زدم بيرون و رفتم دانشگاه . خيلي پكر بودم . من هيچ وقت نمي تونم با بچه ها بشينم و تعريف كنم چون هميشه دير مي يام سر كلاس و زود هم مي روم. اما ديروز رفتم سر ميز گردشون و از هر دري بحث شد و كلي روحيه ام تغيير كرد و خنديدم و كلا بهتر شدم . دوستم داشت عكس هاي توي گوشيمو نگاه مي كرد . گفت : مورچه اين چرت و پرتها چيه تو گوشيت ؟ حالا حدس بزنيد چي بود ؟ نقاشيهام كه عكس گرفته بودم . سر كلاس هم كلي خنديديم به استاد . استاد خل و چل داشتن هم در نوع خودش بد نيست ها . بهمون گفته سه صفحه متن زبان اصلي ترجمه كنيد 2 نمره داره . سر كلاس هم رفع اشكال كنيد . ديروز مي خواست رفع اشكال كنه هيچ كس اشكال نداشت . بعد گفت : زرنگ باشيد ترجمه كه از بيرون مي گيريد مرحله مرحله بياريد سر كلاس . هر جلسه يه پاراگراف بگيد تا اين جا انجام داديم . كه من گول بخورم و فكر كنم داريد كار مي كنيد . خلاصه بعد از كلاس هم يكي از دوستام مي خواست كفش تابسوني كه حراج زده بودند بخره . منم باهاش رفتم و به همون رفتن الكي الكي يه انگشتر خيلي ناناز براي خودم خريدم . 92 تومان بود من تو كيفم 2 تومان پول داشتم كلي ذوق كردم . دوباره روحيه ام شاد شد. حالم كلي خوب شد . انگشترم را خيلي دوست مي دارم . يه شبدر سفيده . اما مامانم مي گه معلوم نيست طلاست . خيلي ساده است . تازه گفت دست بندش هم نخر . اما من دوسش دارم نتيجه گيري : خاصيت ضد افسردگي خريد وقتيه كه يهويي يه چيز باحال كه خيلي دوست داري بخري و بابتش خيلي نگردي و برنامه ريزي نداشته باشي و كسي تو تصميمت دخالت نكنه . يكي دو سال پيش از طلا بدم مي اومد خيلي ! بعد از يه مدت خوشم اومد اما طلاهاي ريز و ظريف . الان از اين گنده ها عربي ها خوشم مي ياد . نمي دونم با اين سيري كه مي پيمايم به كجا مي رسم . چند وقتي بود بد جور تب بدليجات گرفته بودم . از اين گردنبندهاي مهره هاي رنگي گنده و انگشترهاي جواد و ... اما چون قيمتهاشون بالاي 50 تومان بود دلم نمي اومد . راستش از مامانم هم مي ترسيدم . چون مي گه حيف پوله و كلي دعوام مي كنه. ديروز تبم فروكش كرد . اما الان تب طلا گرفتتم . ديشب از ذوق انگشتر شبدريم خوابم نمي برد . واي من چقدر بي توقعي ام يه انگشتر ببينيد چقدر شادم مي كنه دلم گرفته . نمی دونم چرا ! دلم می خواد بروم از این جا . دلم می خواد همین حالا کوله پشتیمو بردارم . جزوه های دانشگاهم را بردارم . تحقیق هامو که تو کشاب میزمه جمع کنم کفاشمو بپوشم و بدون این که حتی با یه نفر حرف بزنم حتی یه نفر . بدون خداحافظی بروم . مثه آقای كارشناس مالي دو سال پيشمون كه وقتي رفت يه پاكت كوچيك گذاشت زير بغلش كه توش وسايلش بود و بعد دم در به من گفت : اگه بدي خوبي از ما ديدي حلال كن و رفت و من بعدا فهميدم كه براي هميشه رفت . كاش شهامتشو داشتم . گنجشگك اشي مشي, لب بوم ما مشين امروز صبح وقتی داشتم صورتم را می شستم نمی دونم چرا این آهنگ یادم اومد و همش داره برام مرور می شه . اون وقتها که بچه بودم یه کارتونی نشون می داد از این ها که با مقوا می سازند یه گنجشکی بود که این شعر را اجرا می کرد . البته با این تفاوت که آخرش حکیم باشی نمی خوردش . یه کم شعر را تغییر داده بودند . هر چی گشتم تو نت اثری از اون کارتن پیدا نکردم . یعنی حالا تو مملکت گل و گلاب اگه گنجشگک اشی مشی بیافته تو حوض نقاشی حکیم باشی حاصل دست رنج یه عالمه آدم را نمی خوره ؟ یعنی حالا دنیای ما پر از گنجشکهاییه که اگه افتادند تو حوض خشک شدند و دوباره پریدند ؟ حالا گنجشکها از سرما و گرسنگی یه گوشه گز می کنند و بی صدا می افتند و می روند زیر یه ماشینی . حالا حوض آب هم نیست چه برسه به حوض نقاشی . فقط تنها چیزی که سر جاش هست همون حکیم باشیه !!!! دیشب تا صبح نخوابیدم . بعد روزا چرت می زنم . یه لحظه با خودم گفتم شاید سرطان هنجره یا مری گرفتم . اگه حکمت دردم را می فهمیدم خوب بود . یه خواب راحت کی می دونه چه نعمتیه ؟ چند روزه داره پشت سر هم بارون می یاد . صد رحمت به شمال . من دوست ندارم . مثه گربه از خیس شدن بدم می یاد . حالا اگه تو این هوا بشه بخوابی آره ! نه این که ۳۰/۵ صبح پا شی . بد جور درگیر سریال فرار از زندان شدم . به زور شبا خاموش می کنم می خوابم . از شخصیت مایکل خیلی خوشم می یاد . هم عاشقه . هم باهوشه . هم پاکه . هم خلافکاره . مثه بچه ها گاهی گریه می کنه . گاهی هم مثه ایکیوسان می شه و چشماش برق می زنه . خوشم می یاد ازش . سارا هم جذابه . اصلا دختر لوس و عشقولانه ای نیست . وقتی هم می ترسه چشماش گردتر می شه . دیروز تصمیم گرفتم بروم استخر . از صبح با خودم گفتم چه حال می ده تو این هوا بری تو حوضچه آب گرم بخوابی . ولی وقتی رسیدم خونه مثه خرس پشمالوی تنبلی دراز کشیدم تو تختم و فیلم دیدم . کی حال داره تو این بارون سرد بعد از کلی کلنجار رفتن با رئیس پاس بگیره ساعت ۱۰ بره دانشگاه ؟ ؟ !!! من که نه ! بعد استاد حال داره کی را حذف کنه ؟ حتما من ! حوصله دوستام را ندارم . دیشب جواب یکی از همکلاسی هامو ندادم . مطمئنم کاری داشته چیزی می خواسته جایی لنگه وگرنه کسی بی دلیل یاد من نمی کنه . جدیدا فهمیدم دوستی از روی محبت و علاقه و معرفت به درد جرز دیوار هم نمی خوره . باید با کسایی خوب باشی که به دردت می خورند و وقتی هم نمی خوردند حذفشون کنی . خیلی خبیثانه است نه ؟ خوب به هر حال این کاریه که همه دوستام با من کردند . دلم می خواست تو کشوری بودم که زمستون و پاییز نداشت . بابام گاهی می گه : خدایا این همه کشور تو دنیا بود چرا منو تو ایران به دنیا آوردی ؟ !!!!!!!!!!!!! به نظرتون با کسی که بیماری هاشو گنده کنه که تو بیشتر هواشو داشته باشی . حتی اگه خیلی عزیز باشه باید چه طور برخورد کنم که دیگه این کار را نکنه و دلش هم نشکنه ؟ باز دلم تنوع می خواد خدا به خیر کنه !!!! دیروز تو روزنامه نوشته بود گاهی از خودتون بپرسید باک مهر و محبتم چقد بنزین داره ؟ یا حالا از کسی که دوسش داری بپرس که باک مشترکتون چقد سوخت داره ؟ و اگه کم شده سعی کن پرش کنی . خوب این را گفتم واسه شما . چند وقت پیش هم تو رایو می گفت می دونید چرا بچه ها شاد اند و خوشبخت ؟ چرا همه دوست دارند بچه باشند ؟ چون بچه ها زود و راحت به آروزهاشون می رسند مثلا وقتی ساعت دلشون می خواد خیلی راحت با خودکار رو مچشون می کشند ولی ما اگه یه ساعتی دلمون بخواد باید کلی پول داشته باشیم تا بخریمش . اگه نداشته باشیم غمگین می شویم . اگه داشته باشیم و بخریمش باز خیلی خوشحال نمی شویم چون سخت بهش رسیدیم . حالا بیایید راحت به آروزهامون برسیم . من دلم چی می خواد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پی نوشت : اینم کامنت یه دوست سحر خیز زندگی از خريدهام براتون بگم . نمي دونم چرا اسم مملكت ما شده اسلامي خلاصه از اول صبح تا آخر شب بيشتر از 10 ساعت پياده روي كرديم و آخرش من فقط يه پيرهن پيدا كردم 200 تومان . كه ديگه هم خيلي ارزون بود و هم پارچه بيشتر برده بود . هر چند بايد بالاشو با يه شالي چيزي فقدان پارچه اش را پر كنم . يه كلاه گيس خريدم 80 تومان . ولي خداييش راحت ترين چيزي بود كه خريدم يه مانتو هم خريدم ولي اوني نيست كه مي خواستم . مامان و داداشام هم كلي خريد كردند . اما خداييش ديگه آخر شب يكي بايد منو كول مي كرد . كف پام داشت نصف مي شد . شب از پا درد خوابم نمي برد يه ماهه يه تابلوي نصفه گوشه اتاقم افتاده دست و دلم به نقاشي نمي ره . امروز هم كلاس نمي روم . اصلا وسايلم را نياوردم . هر شب با هزار خستگي مي شينم پيريزون بريك نگاه مي كنم . قبلش هم لاست كلا 50 تا دي وي دي مي شه رو هم . سريال ها هم يه خاصيتي كه داره آدم را جذب مي كنه ولي اصلا مثه يه فيلم سينمايي چيزي بهم ياد نمي ده . اگه جاي اينها 50 تا فيلم ديده بودم حتي از نوع بد و قديمي كلي چيز ياد گرفته بودم. كلي سواد سينماييم زياد شده بود . كلي اطلاعات حداقل در مورد هنرپيشه ها و كارگردانها دستم اومده بود اما سريال فقط جنبه سرگرمي داره . آخه يكي نيست بگه تو كه اين قدر كمبود وقت داري سريال ديدنت به چيه ؟ بدبختي ديگه هم نمي تونم بذارمش كنار . داستانهاشون هم يه جوريه كه براي هر سن و قشري با هر سليقه اي جور درمي ياد . هم اكشن داره . هم جريان عشقي . هم مسائل خانوادگي . هم سياسي . ديروز مايكل وقتي داشت با سارا حرف مي زد و گريه مي كرد اگه تلويزون را خورد هم مي كردند من يكي كه از پاش بلند نمي شدم . هنوز اين را نديدم بابام داره تبليغ سريال 24 را مي كنه كه خودش داره مي بينه . همش منو آلوده مي كنه . قديم ها بهم مي گفتند بچه درس بخون هيچي نون و آب نمي شه حالا همش مي گند فرار از زندان را ببين . 24 را ببين و ... اگه نبيني عمرت بر فناست . منو منحرف مي كنند . هفته ديگه سر كلاس سمينار نوبت منه كه كنفرانس بدم . هنوز هيچ كاريشو نكردم بابا بودن چقدر مسئوليت سختيه . بايد بين همه بچه ها تساوي را رعايت كنه . مواظب باشه دل كسي نشكنه . حسرتي به دل كسي نمونه . آرزوي برآو.رده نشده اي نباشه . حتي نذاشت من پول يكي از خريدهام را بدم . تنها كسي هم كه چيزي نخريد بابام بود . شب تو اون بارون رانندگي كرد . ما از خستگي ناليديم ولي بابام هيچي نگفت . بايد مواظب خوراك ما باشه . مواظب اين باشه كه سرما نخوريم . ديروز هم نمي دونم چرا دلش گرفته بود . اومد براي من در مورد باباش گفت . در مورد اين كه قدرشو ندونسته وقتي بچه بوده همش اذيتش كرده و هيچ وقت با هم خلوت نكردند . حس كردم داره گريه مي كنه . تو دلش . نه با چشمش . بعدشم بلند شد رفت . گفت مي ره سر قبر باباش و شب هم خونه مادرش مي مونه . گفت قدر مادر و پدر را كسي تا هستند نمي دونه . جمعه به اندازه كافي غم انگيز هست . وقتي هم پاييز سرد و كدري باشه بد تر شايد امروز دانشگاه هم نرفتم . نمي دونم فصلي بدتر و گندتر از پاييز هم هست . من حالم از سرما و هواي گرفته و لباس زياد و بارون سرد به هم مي خوره . دوست دارم همون تو خونه پاي شوفاژ دراز بكشم و سريال بي خاصيت و آلوده كننده فرار از زندان را ببينم راستي افسردگي پس از خريد گرفتم . شديدا هم احساس لاغر بودن بهم دست داده . تو اون لباس هاي دراز و چسبون خيلي ريز و تخت به نظر مي اومدم . از بين رفتم . حس مي كنم بايد يه كم به خودم برسم . همه قبل از عروسي رژيم مي گيرند من برعكسم . فیلم جدید گل شیفته هم خریدم . سلسله دروغها . فقط پرده ایه . ندیدم تا یه با کیفتش را پیدا کنم . امروز همکارم هم که آلوده سریال فرار از زندان شده اومده می گه مورچه بهم اشتباه داده بودی . کلی جا درست کردم تخمه آوردم با هزار ذوق و شوق گذاشتم دیدم دی وی دی اشتباهه . مثه اینه که به کسی که هروئین معتاده اشتباهی گچ بفروشند . این قدر خنیدیدم .
من با مداد و آب رنگ !!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
الان دیگه زیادی ذوق مرگ شدم . 


طبق معمول كلي فروشنده را مچل خودم كرده بودم . هي اينو بده . اونو بده . اينو وزن كن و .. حالا فكر كنيد مي گفتم پول ندارم يا مي رفتم باز مثه هميشه دعوا مي شد . خدا را شكر تو كارت اعتباريم پول بود . بعد هم يهو چشمم افتاد به دستبدش
اونم دلم خواست . گفتم فردا مي يام مي برم. 

بارون مياد خيس ميشي, برف مياد گوله ميشي
ميفتي تو حوض نقاشي
كي ميگيره فراش باشي
كي ميكشه قصاب باشي
كي ميپزه آشپزباشي
كي ميخوره حكيم باشي
گنجشگك اشي مشي..


بوی نم باغچه داشت
سحر
باد که زد
من صدای نفس مورچه را
حس کردم
کنج دیوار حیاط
چيش به اسلامي مي خوره نمي دونم . يه دختر خانمي مثه من براي يه جشن قر و قاطي چه طوري يه لباس پيدا كنه كه بيشتر از يه وجب پارچه داشته باشه ؟ بعدشم قيمتش بالاي 400 تومان نباشه !!!!!! 
همون سر صبح هم پيدا كردم . اين يكي مي ارزه . 3 بار بري يه آرايشگاه پايين شهر بايد هر بار 30 تومان دست كم بدي . رنگ موهامه فقط فر . خيلي با نمكه 
تمام ديروز را خوابيدم اما جبران نشد . امروز صبح با خودم مي گفتم : چرا اصلا مي يام سر كار ؟ چرا نمي شه بخوابم تا ظهر ؟ اصلا خوابيدن تا ظهر برام حسرت شده . بد بختي جمعه ها هم 7 صبح پا مي شوم . اصلا نمي تونم بخوابم .
اين هفته بايد يه كنفرانس بدم از تو اينترنت يه پارپوينت آماده در مورد مطلب پيدا كردم . تازه فهميدم كپي مال استاده . خوب وقتي سر كلاس نري اين طوريه ديگه . از طرفي وقتي استادت هم دزد نت باشه بد از بدتر . رو دست من بلند شده .
وقتي بارون هم بياد ديگه بد از بدتر . حالا تو اين هوا بابات هم دلش بگيره ..... اصلا براي فرار از اين همه غم نشستم پاي سريالم . يكي ديگه از فوايد اين سريال اينه كه كلا دنياي اطرافت را فراموش مي كني و گذر زمان را هم نمي فهمي . مي خواستم عكس خريدهامو براتون بذارم اما حوصله ام نيومد . كلاه گيسم را از بالاي كتاب خونه ام آويزون كردم . هر بار مي روم تو اتاقم يهو فكر مي كنم سر يكي را بريدند و از اون جا آويزون كردند . 
| Design By : Night Skin |


