۴ شنبه عروسی پسر عمه ام بود . نهار رفتیم خونه داییم . سه تا دختر دایی دارم تقریبا تو رنج سنی خودم . اونها را هم بردم عروسی . به ده دقیقه سه تاشون سه تا کت شلوار پوشیدند و آماده شدند من اصلا اهل رقص نیستم عروس داماد هم پا به پاي ما رقصيدند . عروس خيلي خوشگل شده بود . دست كمش 10 ساعت زير دست آرايشگر بود با دختر دايي ها خيلي خوش گذشت . اگه نمي اومدند خوب نبود . من تنها بودم. تنهايي هم حال نمي ده . بايد مثه پير زنها يه گوشه بشيني 5 شنبه هم نهار خانم داييم ساندويچ و كباب و پيتزا گرفت و بعد از نهار برگشتيم . داييم بنده خدا مي خواست به دور روز منو چاق كنه . مي گفت دختر تو چرا اين قدر لاغري ؟ ديگه داشتم مي تركيدم . اگه يه روز ديگه اونجا بودم حتما منفجر مي شدم . جمعه هم تمام روز خواب بودم . اينم از برنامه تعطيلات من گاهی فکر می کنم که دلم می خواد مثه خیلی از زنها و دخترا فقط یه زن باشم . بشینیم در مورد چیزهای خاله زنک حرف بزنیم . نصف روزم را تو آرایشگاه ها باشم . مثه دختری که دیروز تو آرایشگاه بود موهامو اتو کنم . خوشم نیاد فر کنم . رنگ کنم . برا یه تار ابروم بیام آرایشگاه . با خانم همسایه ساعتها در مورد زایمان سزارین و طبیعی حرف بزنم . یه عالمه بچه های چرک و چاقال داشته باشم که بروند تو کوچه بازی کنند . دعوا کنند . فحش بدهند . دماغهاشون آویزون باشه . و من همیچنان به تعریفام با زن همسایه ادامه بدم . غذاهای محلی بپزم . بچه ها را بردارم بروم خونه مامانم و هیچ در قید شوهر نباشم دیروز دو جا رفتم که دور و بروم پر از این جور زنها بود . من مدام نگاشون می کردم . مثه آدم ندیده ها . البته انگار منم برای اونها چیز عجیبی بودم . نمی دونم چرا ! گاهی هم فکر می کنم دوست دارم یه زن خاص باشم . زنی که نه فقط هست که بچه داری و خونه داری کنه و مثه خیلی از مادرها در بزرگ شدن بچه هاش غرق شه و فراموش شه . چه از یاد خودش بره چه از یاد همه ! من باید یه زن موفق باشم . زنی که همیشه مطالعه می کنه . درس می خونه . دنبال تکرار و عادت نیست . می تونه برای مشکلاتش خودش راه حل های خوب پیدا کنه . کار می کنه . چون تن آدمی با کار زنده است . و حتی اگه یه روز وقت آزاد داشت و جسم مریض می نویسه چون تو نوشته هاش انعکاس پیدا می کنه . پر از عشقه و اینو می تونه به همه هدیه کنه . به همه .... زنی که برای تربیت بچه هاش تلاش می کنه نه این که بذاره خودشون رشد کنند . مثه یه گیاه . خوب همه بزرگ می شوند ولی چه طوریش مهمه . یکی می شه علف یکی گل می ده . چرا ؟ و من نمی خوام از یاد خودم بروم . نه از یاد هیچ کس . من می خوام زنده باشم نه این که نفس بکشم . نمی خوام خودمو فدای دیگری کنم . می خوام در کنار دیگران زندگی کنم . برای خوشبختی همه اطرافیانم حتی خوشحالی یه لحظه از عمرشون تلاش کنم . نمی خوام فقط یه زن باشم . دیروز همش تو خونه بودم . کنار مامانم . احساس می کردم سال هاست بهش دقت نکردم . و احساس کردم چقدر عوض شده . اون وقتها یه کم حس جنگده ای داشت . حالا فقط ازش یه کوه محبت مونده . همه کارهای مردونه را انجام می ده . حتی نون می خره می گه پسرها درس دارند . چه اشکال داره . اشغال ها را بیرون می بره می گه یه قدمی هم زدم چه اشکال داره ؟ برای پنجره ها درزگیر می زنه می گه بابات زانوش درد می کنه چه اشکال داره من انجام می دم . اتاق منو جارو می کنه می گه چه اشکال داره تو که هیچ وقت نیستی . حتی وقتی غذامون کمه خودش از همه کم تر می خوره تا ما سیر شیم . هر چی بیشتر مهربونی می کنه بیشتر ناراحت می شم . دیروز دلم می خواست همه کارهاش را من بکنم . دلم می خواست تا همیشه باهاش حرف بزنم . عاشق خنده هاشم . وقتی بلند بلند می خنده و صدای خنده اش تو خونه می پیچه حس می کنم همه خوشبختی دنیا تو خونه ماست . موهاشو رنگ کردم . هیچ وقت نفهمیدم کی موهاش این همه سفید شد . اولین تار موش کی سفید شد ؟ کی زیر چشماش گود افتاد ؟ کی دستش چروک شد ؟ دیروز دونه دونه تار موهاش را رنگ کردم . بو کردم . چی مقدس تره از موهای مامان من ؟ نمی دونم چرا دیروز همش می گفت : به خودم یاد بده چه طوری رنگ می کنی باید خودم بلد باشم . به خودم یاد بده چه طوری با ماکروفر یخ زدایی می کنی - اگه نباشی کی ریاضی کار کنه با داداشت ؟ و ..... تو که همیشه تو این خونه نیستی . دلم نمی خواست یادش بدم . دلم نمی خواد یه روزی نباشم . یا این قدر نباشم که مامانم خودش موهاشو رنگ کنه . من همیشه هستم . همیشه ... !! اگه هم خونمون یه روزی از هم جدا شه من همیشه می یام دیدنت مامانم . زود به زود . حتی اگه اون سر دنیا باشم . من باید برات رنگ کنم خودت که نمی تونی . من باید ببینم وقتی بابا با عینک غواصی دست شویی را می شوره تو چقدر می خندی . من باید ببینم وقتی یه سریال ایرانی شروع می شه تو چه طور مثه بچه ها ذوق می کنی . من باید برات وقتی هوس می کنی پفک بخرم . مامان منو دست کم نگیر من خیلی مهم ام . باید باشم . باید هر روز ببینمت . باید وقتی با بابا لج بازی می کنی باشم . باید صدات را بشنوم . وقتی از دوست دخترای داداشم به تنگ می یای کی باید دلداریت بده ؟ کی بهت بگه مهم نیست ؟ کی پیش عمه هام ازت دفاع کنه ؟ کی برات خرید کنه ؟ مامانم من می میروم اگه یه روز نبینمت . همه دردهات تو جونم . موی سفیدت مال من . چین صورتت مال من . بی خوابی شبونه ات مال من . قول بده هیچ وقت ازم نرنجی . قول بده همیشه ببخشیم . قول بده ! من هیچ وقت اونی نبودم که می خواستی . اما تو بهترین مامان دنیا بودی . کاش یه جوری می شد بهت بگم چقدر دوستت دارم . گاهی حس می کنم به بابا بیشتر محبت می کنم . آخه بابا می ذاره و دوست داره ازش پرستاری بشه . اما تو دوست داری یه پرستار باشی . تو عادت داری همیشه محبت بکنی . شاید گاهی فرق گذاشتم ولی به یه اندازه دوستتون دارم . خیلی ... خیلی مامانم . خیلی دوستت دارم . کاش همیشه پیشت بودم . سرکار نمی اومدم . کاش بیشرت می تونستم کمکت کنم . ببخشم . پیشم بمون . قول بده . همیشه ! شدیدا سگم ۱ - بابام دیروز یه آینه جدید خوشگل برا دست شویی خرید کسی که می خواست نصبش کنه زد شکستش . جوری که از وسط یه ترک بزرگ برداشت . بعدشم به جای این که دیگه بذارتش کنار همون جوری نصبش کرده . می تونستم دیشب مرده را بزنم ۲ - تمام بعد از ظهر دیروز با داداشم ریاضی کار می کردم . بین دو تا عدد علامت نمی ذاره . مثلا می نویسه ۱ ۲ می گم خوب علامت بینشون کو پس ؟ می گه وقتی علامت نمی ذارم یعنی + است . خدایا ... اینو دیگه کی اختراع کرده ؟ ۳ - تو اون سایتی که گفتم یه سفارش دادم بعدشم پشیمون شدم . حالا مدیر داخلیش زنگ زده که باید ۱۰ تومان خسارت بدی ۴ - یکی از دوستام یه دوست خل و چل داره که هزار تا مشکل عجیب غریب داره . می خواستیم تو حل مشکلاتش کمکش کنیم خودش دوست نداشت مشکلش حل شه . حالا دیشب دوستم زنگ زده با کلی گریه و ترس می گه : اون دختره داره خود کشی می کنه . همین حالا ... تلفن خونشون هم قطع کرده . با منم خداحافظی کرد . منم گفتم : مگه نگفتم اصلا با این دختره دوست نباش ؟ می خواست خودش را بکشه تا حالا کشته بود . نترس . دوستم : نه ... می دونم این کار را می کنه . من چه کار کنم ؟ من : دارم با داداشم ریاضی کار می کنم وقت ندارم . ببخشید ! دوستم : ... بوق ...... بوق ....... بوق ............ ۵ - هر ماه سر کار کرد رد کردن باید دعوا داشته باشیم . ماه پیش همین موقع یکی از همکارام بهش برخورد که چرا اضافه کاریش کم تر از ماه های پیششه . دادشم سر من زد !!!!!!!!!!!!! هیچی هم نگفتم . دوباره این ماه برگشت گفت برا فلانی سه ساعت غیبت رد کن . رد کردم . حالا اون یکی می گه چرا برام غیبت رد کردی . به این یکی می گم . می گه شوخی کردم . هه هه هه ....... انگار من این جا آلوچه ام ! 1 – قديمها دخترا زود عاشق مي شدند . قديمها يعني زماني كه من دبيرستان بودم. يعني حدودا 6 – 7 سال پيش . وقتي يه پسري بهشون توجه مي كرد حتي اگه اون توجه در حد يه نگاه طولاني بود كه تكرار هم نمي شد فكر مي كردند كه پسره عاشقشونه . شايد اصلا نگاهش رو دختر ثابت مونده بود ولي فكرش جاي ديگه بود . اما دخترا آخه مگه تو ذهن پسرا بودند خوب ! تفلكي ها فكر مي كردند همه چيز به همون سادگيه كه ديده مي شه . بعد شبا تا سپيده بزنه كلي اشك مي ريختند . تو خيالشون كلي در مورد اون پسر كه مي شه همسر آيندشون رويا بافي مي كردند . يهو نمره هاشون كم مي شد . از خونه گريزون بودند . گاهي با اون پسر دوست مي شدند و از همه چيز و همه كسشون مي گذشتند . پسرها اما نه . اونها هيچ وقت تو كل تاريخ قدمتشون تا به حال عاشق نشدند . اون وقتها اونها با خودشون مي گفتند خوب چه خوب كه كسي اين قدر مي تونه ما را دوست داشته باشه . ما هم هر وقت ديديم كس بهتري هست بهش مي گيم كه نمي خواهيم باهاش ازدواج كنيم . امروز دخترا تظاهر مي كنند كه عاشق شدند . حتي گريه مي كنند . مي گند كه تو همه عشق و زندگيمي . ولي تو دلشون مي گند : حالا اگه يكي بهتر هم پيدا شد بهش مي گم كه نمي خوام باهاش ازدواج كنم . و بهش مي گم كه يه مدت براي تنها نبودن يا سرگرم بودن باهاش بودم . هيچ وقت هم دچار عفت تحصيلي نمي شوند . هيچ وقت هم قلبشون مثه بلور تنهايي سهراب ترك بر نمي داره . درست مثه پسرهاي قبل ! اما پسرها همون طوري اند كه بودند . البته با اين تفاوت كه فكر مي كنند دخترا هنوز وقتي مي گند عاشق اند راست مي گند !!!!! چند روز پيش تو يه رستوران يه دختر و پسري گل مي گفتند و گل مي شنيدند . تلفن دختره زنگ زد . خيلي خون سرد و خندان و حق به جانب گفت : مامان مگه نمي دوني سر كلاسم ؟ حالا وقت ندارم . بعدا !!! 2 – امروز از اون روزاست كه نبايد دم پر رئيس گشت . صبح ده دقيقه زودتر از ساعت كاري زنگ زده به مبايلم كه ( داري مي ياي ؟؟؟؟ ) وا ... بعد از كمي تامل فهميدم از دانشگاه رفتنهاي اخيرم به تنگ اومده . همش هم دنبال بهونه است كه بهم تيكه بپرونه . روزهايي كه خوش اخلاقه همش لبخند مي زنه بهم . امروز سنگين و خيره نگاهم مي كنه . خداييش اگه اين رئيس نبود چي باعث مي شد اينجا كمي با روز قبل متفاوت باشه ؟ هان ؟ به هر حال چه بد اخلاق باشه چه خوش اخلاق من ديگه از دستش ناراحت نمي شوم . جاي پدرمه هر چي هم بگه حق داره . منم خيلي جنبه ندارم . يه كم كه تو روم مي خنده مي خوام همش جيم بزنم . خسته شدم بس كه دلم دنبال يك بهونه گشت بس كه ترانه خوندم و برگ زمونه بر نگشت بازم كلاغ قصه ها رفت و به خونه اش نرسيد يكه سوار عاشق و هيشكي تو آينه ها نديد حادثه عزيز من تنها تو موندني شدي بين همه ترانه هام تنها تو خوندني شدي قمیشی را یه روزی با یه حادثه ای دوست داشتم . ولی دیگه بعدش نه ! امروز از اول صبحی تو سرما این را زمزمه کردم تا حالا . امروز یه خوبه . چون کسی را می بینم که دیدنش خوبه . آخ جون فیتیله فردا تعطیله نمی دونم جمعه های شماها هم از روزهای دیگه هفتتون کوتاه تره ؟ تا حالا چند بار پرسیدم کسی جواب نداده . امروز خوشحالم . هیچ دلیل خاصی هم نداره . دیروز یه چیز ناز گوگولی سوسولی برای خودم خریدم هیچ نپرسید چی که بهتون نمی گم . باز دلم می خواد حسابی بگردم و خوش بگذرونم و بی خیال دانشگاه و درس و کار و خستگی . هیچ دقت کردید من اصلا آدم متعادلی نیستم ؟ البته همه جا می گند اردیبهشتی ها مثه هوای بهار می مونند . یه روز ابری اند یه روز آفتابی و قابل پیش بینی هم نیستند . شده تا حالا خواب هایی ببینید در مورد افرادي که براتون تو واقعیت اصلا اهمیت ندارند ولی تو خوابتون خیلی مهم شده اند ؟ من از بچگی یه کسی را می شناسم که اصلا ازش خوشم نمی یاد اصلا هم بهش توجه ندارم خیلی هم کم می بینمش اما همش خوابش را می بینم اونم در نقش های مهم و حساس . صبح ها همیشه می خوام از فروشگاه اینترنتی ناز خاتون يه سري خريد كنم . نظرتون چيه ؟ كسي آشنايي داره ؟ خوشحالم كه امسال پاييز پاييزه نه زمستون . و خوشحال ترم كه داره پاييز تموم مي شه . باز ديروز يه پيرمردي تو پاييز مرده بود . نمي دونم چرا همه پيرها تو پاييز مي ميرند . رئيسمون ياد يه موضوعي افتاد . من خبر نداشتم . گفت پارسال تو برنامه بودجه يه مبلغ هنگفتي را اختصاص دادند به مسقف كردن مزار شهدا . تو هر شهر مقدار تيرآهن و مصالح را در نظر مي گرفتي كه البته الان همه انجام شده و مسقف شده حدود ۱۰۰ تا خونه كوچيك مي شده براي ۱۰۰ تا جووني كه زندگيشون را شروع كنند . خيلي افسوس خوردم. يه شهيد مقدسه درست . خيلي كارش ارزش داشته درست . ولي خودش آيا راضي هست كه اين همه پول براش خرج بشه ؟ اونها كه رفتند . حالا براي يه سنگ قبر سقف زدن چه فايده داره ؟ مگه خانواده هاشون مي خواهند چقدر اونجا بمونند ؟ چرا اين كارها را مي كنند و بعد يه مردمي يه جاهايي ... ديروز پشت ويترين يه مانتو فروشي بودم . اتيكت زده بود ۱۳۵۰۰۰ تومان . درشت نوشته بود . مادره يه كم دقت كرد . بعد به دخترش گفت : ۱۳ هزار و ۵۰۰ تومان !!!! خوبه ؟ نه ؟ .... دخترش يه كم با بي ميلي نگاه كرد و گفت : نه ! برويم . فعلا مانتو نمي خوام . خدا را شكر كردم كه دختره مانتو نمي خواست . تو مرغ فروشي پاي مرغ را بسته بندي كردند آي خريدار داره . انگار يه داروي نايابيه . امروز مي ياد دو ساعت بعد نيست ! يه مردي كه سر و وضع خيلي مناسبي هم نداشت گفت يه مرغ چاق بهم بده مريض دارم . تو يه پلاستيك هم كلي پول خورد داشت . هي آروم آروم پول هاشو مي شمرد تا فروشنده بلكه پشيمون شه و بهش ببخشه . اما فروشنده تا قرون آخرش را گرفت . خوب اونم حق داره . بايد خرج زندگيشو در بياره . همكار بابام كه تازه ۲۰ سال سابقه داره و مثلا تو يكي از بهترين شركتهاي ايرانه چند وقت پيش گفته بود ما سنگ دون مرغ مي خريم و مي پزيم و دو بار چرخ مي كنيم به جاي گوشت چرخ كرده ازش استفاده مي كنيم . خيلي به صرفه است . شما هم اين كار را بكنيد . كتلتش عالي مي شه . اين جور مواقع مردم عجب خلاقيتشون به كار مي افته . تو طلا فروشي چند روز پيش يه خانمي اومد قد بلند . آرايش كرده . تپل . سرخ و سفيد . يه گردنبند برداشت مثل منظومه شمسي بود . چند دور حلقه نازك داشت كه به هم وصل بودند و روشون توپهاي بزرگ برجسته سفيد و براق بود . درست مثل اين كه شكل زمين باشه از يه فاصله خيلي دور . من پرسيدم اين چقدر مي شه ؟ فروشنده بعد از كلي من و من كردن . به زور و با اكراه گفت : ۵ ميليون و خورده اي يعني داشت مي گفت : به درد تو كه نمي خوره . چرا مي پرسي ؟ اما همه ژرنال هاشو براي اون خانمه آورد . گفت : همشو دارم تو گاو صندوقه انتخاب كنيد بيارم . من هيچ كدوم را تا حالا عكسشم نديده بودم . يه خانم ديگه اي با دخترش اومد يه سرويس خريد در عرض ۵ دقيقه . مثه آجر به هم وصل شده بود . آجرهاي زرد و سفيد . همين طوري تو دستت مي گرفتي يه كيلو بود . و شديدا بيريخت و گنده . منم با دهن باز نگاه مي كردم . نمي دونم دم خروس را باور كنم يا قسم حضرت عباس را . آخرش نفهميدم مردم پول ندارند مرغ بخرند يا طلاهاي كيلويي مي خرند . شايدم با پاي مرغ خوردن پولهاشون را جمع مي كنند و بعدش مي روند طلا مي خرند به سبك منظومه شمسي . دو روزه بارون می یاد . ابر انگار یه دیوار تاریک و غلیظه که دور ما کشیده شده . وقتی خورشید را نمی بینی انگار حال و حوصله هیچ کاری را نداری . همش آدم دلش می خواد پشت شیشه بیاسته و بیرون را نگاه کنه و یه کاسه آش داغ بخوره . نه بیشتر . کی می دونه چه حسی داره وقتی بچه ات را ندیده می کشی ؟ وقتی تو به عنوان مهربون ترین مخلوق خدا یعنی مادر بچه خودت را که داره از تو پوستت بهت می خنده خفه کنی ؟ و این طوری ثابت می کنی بقای تو مهم تره ! و می گی مادر بودن همیشه جواب نمی ده . چه حسی داره ؟ و بعدها ... فرداها چه طوری می شه تو آینه به چشمات نگاه کنی و لبخند بزنی ؟ چه طوری می شه یه بچه را ببینی و دلت نخواد بمیری ؟ من سخت بیمارم . دلم می خواد سالها بخوابم . دلم می خواد تنها باشم . سردمه . باز شعر فروغ داره برام تکرار میشه . باز ... باز ... کسی کاش منو نجات می داد . نمی خوام این انتظار تلخ را . به هر قیمتی نمی خوام . یه روزی تو این انتظار می میرم . من دیگه نمی خوام ... !!!!! ذهنم بوی خاکستر سیگار می ده . یکی می تونه ازش لذت ببره . یکی به سرفه بیافته . من نمی خوام صبر کنم . چرا هر کس تحملش بیشتره براش بیشتر سختی می یاد ؟ چرا هر کی صبرش بیشتره انتظارش هم بیشتره ؟ چرا هر کس زودتر از پا در می یاد راحت تر زندگی می کنه و به هر چی می خواد زودتر می رسه ؟ چرا وقتی کسی برای چیزی خیلی می جنگه بیشتر ازش دور می شه ؟ چرا بعضی ها می یایند و کاشته دیگران را راحت درو می کنند و می روند ؟ چرا بعضی ها هر چی می خواهند دارند ؟ من نمی خوام اون آدم صبوره باشم که هی براش سختی می سازی . انگار دنیا برایت مثه بازی های مرحله ای کامپوتریه . وقتی یه مرحله را می برم هی مرحله بعدی سخت تره . هی سخت تر . و تو این قدر ادامه می دی تا بمیرم . و بعد آدم جدیدی را بر می داری . تو داری بازی می کنی اما من دارم زندگی می کنم . حداقل مثه بعضی از بازی ها جایزه هم بذار . راه میان بر هم بذار . سکه و گل و خون و شمشیر هم بذار و یه کسی چیزی که نهایتا منتظرم باشه . راستش را بخوای خدا جون من تو یه مرحله سخت و تاریک با یه عالمه حشره گیر کردم . پام هم زخمی شده خون و جونم هم زرده . می خوای باور کن می خوای نکن یه قرنه می خواستم فیلم پرنده خارزار را ببینم . هر وقت رفتم سراغش با خودم گفتم بی خیال کی حال فیم قدیمی اونم سی دی داره ؟ دو سه روز گذشته موفق شدم ببینمش و واقعا دلم سوخت که چرا زودتر ندیدم . به اندازه همه فیلمهای درام گریه کردم . یه بسته دستمال کاغذی گذاشته بودم جلوم و شر شر اشک می ریختم . گاهی بین خدا و عشق عشق مهم تره . به نظرم اگه اون پدر روحانی با اون دختر ازدواج می کرد و زندگی اونو نجات می داد و شادش می کرد بهتر بود تا این که یه عمر تو کلیسا باشه . البته کاری که عیسی نکرد . دیشب شروع کردم به دیدن ( فیلم سالو ) به طرز وحشتناکی خوی حیوانی آدمها را نشون می ده . از همه زوایا . نمی دونم چرا خودم را همش می ذارم جای اون دخترهای توی فیلم . شدیدا حس بدیه . دیشب فقط تونستم نیم ساعتش را ببینم بیشتر از این از ظرفیتم خارج بود . شاید اگه نقدش را این قدر نخونده بودم هیچ وقت رغبت نمی کردم که ببینمش . حالم خیلی بده به زور نشستم پشت میزم . دارم از دنیا می روم . هیچ سلولی تو تنم نیست که درد نکنه . ۱ - دیروز جواب قرعه کشی حج عمره دانشجوها را که شنیدم خیلی چیزها فهمیدم. کسایی که اسمشون در اومده بود شاید اصلا هم بهشون نمی خورد که اهل مکه باشند . ولی دیروز یکیشون کنار من نشسته بود متاهلی اسمش در اومده بود . می گفت باید رو خودم کار کنم . باید دروغ و غیبت را ترک کنم . نمازم را سر وقت بخونم . من بزرگترین آروزی زندگیم همین بوده . حالا من که از اونم خیلی ادعام بیشتره بزرگترین ارزوم اصلا مکه نیست . حتی اون قدرها هم ذوق مکه رفتن ندارم . خیلی هم برام مهم نیست که نمازم دیر شه . یا یه دروغ کوچیک هم بگم . ولی همین من به اون دختر همیشه یه جور دیگه نگاه کردم . یه دختری که مقید خیلی چیزها نیست . کسایی اسمشون در می یاد که واقعا از ته ته قلبشون بخواهند . و قلب ها فرق داره با ظاهری که من می بینم و من چقدر حقیرم که در مورد مردم قضاوت می کنم . ۲ - هم کلاسی دوران دبیرستان و یکی از دوستان فراموش شده ام را دیروز دیدم یه بچه خیلی خیلی خوشگل تو بغلش بود که تند تند داشت با ولع تمام پستونک می خورد و به من که با تعجب نگاش می کردم هی لبخند می زد . من انگار یه موجود جدید دارم می بینم و اون انگار می فهمید که من یه کم کم دارم . و هی بلند بلند بهم می خندید . پاهاش خداجون اندازه پای یه عروسک بود . جوراب های راه راه شلوار لی و کافشن مردونه اش . دلم ضعف می رفت . دلم می خواست مال من باشه . تازه خواهر دوستم هم که چند سال از ما کوچیک تر بود و هیچ وقت تو بحث هامون راش نمی دادیم یه دختر تپل تو بغلش بود . این قدر تپل بود که دلت می خواست مدام لپش را بکشی . البته لپش کش نمی اومد از بس فشرده بود . مامان بودن دخترهایی که یه روزی باهاشون بازی می کردی یه جوریه . ولی تصور خودت تو نقش مامان ... برای من خیلی بعیده . نمی تونم تجسمش کنم . هر چند آرزوش را دارم . شاید اونها بزرگ تراند . شاید اونها ...
اولین نفر اون جا بودیم . تا صدای آهنگ بلند شد ما هم بلند شدیم رقصیدیم تا وقتی به زور بیرونمون کردند .
کلا بلد نیستم . با دختر دایی هام جو گیر شدم . ترکی می زدند می رقصیدیم . لری می زدند - کردی - شمالی - بندری - عربی - تانکو - خارجی - رپ - بابا کرم - تکنو ..... خلاصه هر چی زدند ما رقصیدیم
از سر تا ته فیلم عروسی من و دختر دایی هام و داداشام هستیم . ۷۰ تومان هم شاباش گرفتم .
موقع شام نمي تونستم از پله ها بيام پايين . دونه دونه انگشتاي پام تاول زده بود . تا دو روز بعدشم نمي تونستم راه بروم از پا درد . فرداش من و سه تا دختر دايي هام از پا درد تو رخت خواب افتاده بوديم . انگار مجبورمون كرده بودند . ولي خيلي خوش گذشت .
ولي داماد از اونم خوشگل تر بود . موهاش را فشن كرده بودند . خيلي با كلاس بود . سر سفره عقد هم من سفره قند را گرفتم رو سر عروس و داماد . خلاصه من كلي عنصر مفيدي بودم . آخر شب ديگه داشتم تلو تلو مي خوردم ولي باز دور اخر هم رقصيدم و كنار نكشيدم . واسه من افت داشت . هر جوري بود خودمو تا آخرش نگه داشتم .
در ضمن اصلا وقت نكردم نه چيزي بخورم نه كسي را ببينم . خيلي گرفتار بودم تو جشن .

![]()
فقط یکی کافیه دم پرم بگرده می تونم موهاشو دونه دونه بکنم.
بعدم با خنده و مسخره بازی گذاشت رفت . 
من حتما ارسال می کنم محصول را . تو باید پول پستش را که برگشت می خوره خسارت بدی . یعنی چی ؟ حالا همه چی دیگه این قدر دقیق شده ؟ یه سفارش بدی نمی شه انصراف بدی دیگه ؟ 

حیف که زنم گفتن بعضی حرفها از زبون زنها زشته . همون حرفها از زبون مردها عادیه . ماه پیش قد یه گالن اشک داشتم که به زور درش را گذاشته بودم . اما این بار به اندازه یه آتشفشان جوشیم . سر کی خالی بشه نمی دونم . ولی خالی می شه
مطمئنم !
دوست دارم یه چیزی را بزنم بشکنم . یا یه چیزی را پرت کنم که حسابی صدا بده و هزار تیکه بشه . یا یه داد اساسی بزنم . 
![]()


این جوریم
که چی تو ضمیر ناخوداگاهم هست که من خواب این شخص را می بینم ؟ چی باعثش می شه ؟ چرا ؟؟؟؟ اصلا شرم آوره . برای شما پیش اومده ؟ علتش را می دونید ؟ یعنی خیلی بی مقدمه چند وقت یه بار چرا باید خواب این آدم را ببینم ؟ اگه خودش بفهمه من یه بار خوابش را دیدم یعنی از خنده روده بر می شه . نمی دونم چه مشکلی دارم . مطمئنم بر می گرده به بچگیم . اما نمی فهمم . 

| Design By : Night Skin |


