تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

دیروز بابای بچه ماهی ها ( آخه دیگه هم دم دارند هم چشم ) مامانشون را این قدر زد که طفلی مرد !!!!! ما هم تو دعوای خانوادگی شرکت نکردیم .

بابام گفت : همش تقصیر مادر شوهرش بود براش حرف در آورده بود که بچه اش نمی شه . اینم با اون سن کمش حامله شد . هنوز زودش بود . ( آخه از همه ماهی های دیگه کوچیک تر بود  ) خوب البته یه ذره رو مد روز شوهر کرده بود .

داداشم : از اولش هم این ها با هم سر سازگاری نداشتند . من تنها تلاشی که کردم یه ۱۰۰ تایی بچه ازشون گرفتم .

اون یکی داداشم : هیچ غصه نخورید از بچه هاش خودم یه جفت خوب می گیرم . ( آخه این داداشم متخصص زایش و مرگ و میر ماهی هاست . این و همه می دونند )

مامانم : تندی دم ماهی نیمه جون را گرفت و داد به کپل بخوره . ( مامان یکی از بهترین دوستای کپله . ) کپل هم می دونه مامان رئیس آشپزخونه است برا همین خیلی دوسش داره . همش ارتباط چشمی باهاش بر قرار می کنه

من :  فکر کن شوهرت این قد بزنتت که بمیری . تازه بقیه هم بخواهند گوشتهای تیکه تیکه تنت را بخورند .

دیشب یه فیلم دیگه دیدم . یکشنبه غم انگیز . خیلی قشنگ بود . مخصوصا شعر و قطعه پیانویی که بارها و بارها تو فیلم زده شد .

می خواستم آهنگش را با گوشیم ضبط کنم کیفیتش بد شد . ولی می تونم صد بار فیلم را ببینم برا اون قطعه موسیقیش . حتما ببینید . لهستانی آلمانیه . داستانش هم جالبه . شخصیت اون مرد سومی تو این عکس خیلی برام جالب بود . یه مدیر موفق . همه جا به فکر منافع مالی . ولی یه رفیق فداکار . و فوق العاده صبور !

یه جا به دختره گفت : اگه از اون پسره خوشت اومده باهاش برو ! به من فکر نکن . من همیشه گفتم برای یه عشق دو طرفه آزادی و فرصت انتخاب لازمه .

بعد حتی کلید رستوران را داد و به دوتاشون گفت بروید سرکارتون .

بعد نقطه مقابلش مردی را نشون می ده که اولش بی پوله و خوبه . دوسته و رفیق ! پولدار می شه . دزد می شه . و خیانتکار و کثیف .

و مردم هایی که از هر طبقه جامعه پولدار پولدار یا فقیر که خودکشی می کنند .

کاش آهنگش را پیدا می کردم می ذاشتم .

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:36 توسط مورچه| |

دوباره با کمال پر رویی بر باد رفته را دیدم . اولش هیچ امید نداشتم نشون بده . وقتی دیدم داره نشون می ده ذوق زده شدم و ۲ تا سی دیش و دیدم . خیلی از دیالوگ ها یادم رفته بود . هنوز برام تازه بود . خیلی لدت بردم . این بار با یه دید دیگه نگاه کردم . یه کم فنی تر . دقیق تر .

دیروز در جستجوی ناکجا آباد را دیدم . هزار بار تلویزیون نشون داده ولی من ندیده بودم . خیلی خوشم اومد . منهای واقعی بودنش چند نکته جالب داشت . استفاده از تخیل برای زندگی بهتر . وقتی جانی دپ یه جا در اتاقش را باز می کنه که بره بخوابه اتاقش مثه یه باغه . انگار داره می ره تو یه باغ . اما اتاق خانمش یه اتاق معمولیه .

این صحنه بالایی هم که عکسش را گذاشتم خیلی جالبه . به این پسر کوچولویه می گه چرا رفتی اون زیر ؟

پسره می گه : من تو یه سیه چال اسیر شدم . نمی تونم بیام بیرون

- خوب سعی کن

- نگهبان خیلی بدجنسه کسایی را که سعی می کنند نجات پیدا کنند می کشه . برای همین من سعی نمی کنم .

پسره خیلی خون سرد روی برگ ها دراز زیر نیمکت دراز کشیده و هر چی مامانش هم صداش می زنه بلند نمی شه . حتی یه تکون هم به خودش نمی ده .  

بابام گفت تو نقد فیلم خونده که ۲ تا از این ۴ تا برادر وقتی بزرگ می شوند خودکشی می کنند .

می خواستم عکس عضو جدید خانوادمون را بیارم یادم رفت . اسمش کپله آخرین دختر باباست .  فردا عکسشو می گیرم .

۲ تا ماهی هامون تخت ریختند . نمی دونید چه خوشگله . اولش سفید بود . بعد سیاه شد . نزدیک ۱۰۰ تا است . دیروز یه دم کوچیک از توی همشون در اومده بود و بعد ناگهان همه به ویبره افتادند .

دیگه سرم درد میکنه فعلا بای

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 9:29 توسط مورچه| |

یه هفته امتحان دادن پشت سر هم نتیجه اش اینه که من الان هستم . شدیدا سرماخورده و مریض و رنگ و رو رفته . امتحان هم چه بگویم که هر چه را خوانده بودیم بد دادیم هر چه را با امید فرجی رفتیم بی هیچ فرجی خوب دادیم . خوب ما اینیم دیگه . همه چیزمون چواچه هست اینم روش .

چند روز پیش یه چیز خیلی مهم تو سرم بود که بنویسم یادم رفته .

آخه جون از امروز دوباره تا امتحان های ترم دیگه همش فیلم و کتاب و خواب و نقاشی .  یه ماهه نقاشی نکردم و کلاس هم نرفتم . خداییش دلم خیلی تنگ شده . امروز هم برای افتتاح یه فیلم توپ نگاه میکنم و یه حالی به خودم می دم . فیلم دفتر ياد داشت را ديدم . شب امتحان . خيلي هم لذت بردم . ولي حالم گرفته شد .

يه عالمه حرف داشتم نمي دونم چرا نمي ياد .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:1 توسط مورچه| |

پدر میگوید
 
از من گذشته ست
 
از من گذشته ست
 
من بار خود را بردم
 
و کار خود را کردم
 
و در اتاقش از صبح تا غروب
 
یا شاهنامه میخواند
 
یا ناسخ التواریخ
 
پدر به مادر میگوید
 
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
 
وقتی که من بمیرم دیگر
 
چه فرق میکند که باغچه باشد
 
یا باغچه نباشد
 
برای من حقوق تقاعد کافی ست
 
 
 
 
مادر تمام زندگیش
 
سجاده ایست گسترده
 
درآستان وحشت دوزخ
 
مادر همیشه در ته هر چیزی
 
دنبال جای پای معصیتی می گردد
 
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
 
آلوده کرده است
 
مادر تمام روز دعا می خواند
 
مادر گناهکار طبیعی ست
 
و فوت میکند به تمام گلها
 
و فوت میکند به تمام ماهی ها
 
و فوت میکند به خودش
 
مادر در انتظار ظهور است
 
و بخششی که نازل خواهد شد
 
 
 
 
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
 
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
 
و از جنازه ی ماهی ها
 
که زیر پوست بیمار آب
 
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
 
شماره بر می دارد
 
برادرم به فلسفه معتاد است
 
برادرم شفای باغچه را
 
در انهدام باغچه می داند
 
او مست میکند
 
و مشت میزند به در و دیوار
 
و سعی میکند که بگوید
 
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
 
او نا امیدیش را هم
 
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
 
همراه خود به کوچه و بازار می برد
 
و نا امیدیش
 
آن قدر کوچک است که هر شب
 
در ازدحام میکده گم میشود
 
 
 
 
و خواهرم که دوست گلها بود
 
و حرفهای ساده ی قلبش را
 
وقتی که مادر او را میزد
 
به جمع مهربان وساکت آنها می برد
 
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
 
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد …
 
او خانه اش در آن سوی شهر است
 
او در میان خانه مصنوعیش
 
با ماهیان قرمز مصنوعیش
 
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
 
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
 
آوازهای مصنوعی میخواند و بچه های طبیعی می سازد
 
او هر وقت که به دیدن ما می اید
 
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
 
حمام ادکلن می گیرد
 
او
 
هر وقت که به دیدن ما می اید
 
آبستن است
 
 
 
دیشب نمی دونم چرا دلم خواست شعری از فروغ با صدای بلند و با لحن مظلوم و آروم خودش بخونم . من این طوریم گاهی که خیلی لبریزم دوست دارم شعر بخونم . نمی دونم کتابم کی این قدر کهنه شده بود . دلم براش سوخت . حس کردم به اندازه من تنهاست . کتابم را می گم .
خیلی از شعرهایی که روزگاری به عنوان احساسی به کسی خونده بودم دیگه دوسشون نداشتم . کاش از اول شعرها را برای خودم خونده بودم نه این که به عنوان زبان من به کسی استفاده کنم . اونم یه زبان قرضی . حالا نتیجه اش این می شه که یه عالمه از شعرهای فروغ را دوست ندارم .
بعد یه لحظه با خودم گفتم اگه تا حالا مونده بود چقدر شعرهای دیگه می گفت که من تو روزهای تنهاییم می خوندم . چه حیف که مرد !!!!
چرا تا حالا فکر نکرده بودم که مردنش حیف و زود بود ؟
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 8:5 توسط مورچه| |

گاهی به خاطر دل خوشیت حتی به خرافات هم ایمان می یاری . مثه یه چوب نازک تو یه دریای مواج !!

گاهی دوست داری یکی بهت بگه (  می شه   ) حتما پیش می یاد . حتی اگه اون کس یکی تو خیابون باشه . حتی اون کس حرفش ربطی به تو نداشته باشه باز دوست داری بشنوی و به خودت بگیری و حفظش کنی .

یکی بهم گفته ( می شه ) و حالا برام یه دوسته . یه فامیل . یه آشنا و ....

این روزا سخت منتظرم و چون منتظرم امید دارم و زنده ام . برام دعا می کنید ؟ برام دعا کنید !!!

دیروز امتحان داشتم . سر کلاس هم نرفته بودم . از اونهایی که سر کلاس بودند بهتر دادم . عملی بود . بچه ها گفتند خیلی اعتماد به نفس داشتی . خیلی خون سرد بودی . من همیشه سعی می کردم اعتماد به نفس داشته باشم اما فکر می کردم ندارم . جدیدا انگار پیشرفت کردم . یه کنفرانس هم هفته پیش دادم همه گفتند عالی بود چون خیلی ریلکس بودی .  خدا را شکر !

یه مدت کم پیدا می شویم . خیلی درس نخونده داریم و خیلی امتحان های پشت سر هم ! لطفا ما را فراموش نکنید تا برگردیم .  

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 7:50 توسط مورچه| |

    

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می‌شود

و برای نخستین گل‌ها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .

بی تو جز گستره‌یی بی‌کرانه نمی‌بینم

میان گذشته و امروز.

از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست

به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تو تردیدی اما تو تنها دلیلی

تو خورشیدی رخشانی هستی که بر من می‌تابی

 هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند

در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .

پس به نام زندگی

هرگز نگو هرگز

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 8:46 توسط مورچه| |

پارسال يه خواستگار سمج داشتم كه محل سگ بهش نذاشتم . چند مدتي هم وقت خودش را تلف كرد و هي هر روز اومد سر راهم وايساد و از اين خنك بازي هاي جنگولکي در آورد ولي ما در تصميممان كه همان رو كم كني بود پايبند مانديم

بگذريم كه سن حضرت فيلم را داشت و از اين حركات مزخرف از خودش ول مي كرد . دوست يكي از همكاراي بابام هم مي شد .

خلاصه پس از مدتي همكار بابام كه هم واسطه بود و هم خبر رسان اعلام كرد كه اين آقا تو شمال دو نفر را زير گرفته غير عمد  و حالا زندانه و چندين ميليون ديه براش بريده اند . همه هم دارند كمك مي كنند كه ديه اش جور بشه و بياد  بيرون . مبلغ نجومي اش را در خاطر ندارم  بماند !

پس از اندي دوباره خبر رسيد كه نه داستان اين نبوده و اين آقا تو روستاهاي شمال دنبال گنج بوده و يه گنجي هم پيدا كرده  گويا خروسي از طلا و داخلش هم پر از سكه و بعد چند تا پيلس با لباس شخصي مي ريزند تو خونه و همين آقا يكي را با اسلحه كشته . ( دقت بفرماييد كه چقدر جزيئات هم دقيق بود . حتي لباس اون مامور هم به ما گفتند ) حالا هم گرفتنش و براش اعدام بريدند

ديگه ما حسابي عزادار شديم . با خودمان فكر كرديم كه اگر زنش مي شديم حداقل نمي گذاشتيم از اين كارها بكند و مي گفتيم بشين سر خونه و زندگيت . يا از آن بهتر حداقل حالا كه اعدام مي شد ما گنج را شايد به ارث مي برديم . چه معلوم !!!

چندين ماهي گذشت و ما فاتحه اي بخوانديم و داستان فراموشمان شد . تا اين كه چند روز پيش همان همكار پدرم خبر رساند كه كجاي كاريد . اون آقا را ديده ایم در يك مهماني بسيار شيك و متفاوت و پولدار . فقط يك قلم از تفاوتهايش اين بوده كه ماشين پرايد سال دقيانوسش تبديل به آزرا گرديده است

القصه .... ما كه هيچ  !!!! برادر عشق ماشينمان رنگ از رخسارش پريد كه اي دل غافل ديدي چه اشتباهي بكرديم و خواهرمان را به زور به اين آقا نچپانديم ؟ !!

بماند كه داستان پولدار شدن او هنوز مجهول است و داستان سرايي همكار بابام هنوز ادامه دارد . ولي همه اين ها را گفتم كه اين قسمت را بگويم :‌

داداشم گفت : ما كه شانس نداريم حالا اگه خواهرمون را بهش داده بوديم ورشكست مي شد و خوب بود چك هاي برگشتيش هم خودمون پاس كنيم .

مامان : نه ...  كجاي كاري بد شانسي ما بيشتره اگه مورچه را بهش داده بوديم همون پارسال اعدام مي شد و خواهرت الان بيوه بود !  

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 9:27 توسط مورچه| |

چشم راستم درد می کنه . به مانیتور که نگاه می کنم می سوزه .   ولی در عوض از وقتی از عروسی برگشتم شبا راحت می خوابم . سرفه نمی کنم . نمی دونم علتش ورزشه یا روحیه . امروز با خودم گفتم یعنی می شه که خوب شده باشم ؟

دیروز یکی از دوستام کتابی را می خوند به اسم ( راز ) از سری افکاری که یهویی با کتابهای پائولو کوئیلو رواج پیدا کرد . این که هر چی باور کنی و تو رویات برات شکل بگیره اتفاق می افته .

من باورش دارم . تا حالا هر چی تو ذهنم از خواسته هام به هم بافته بودم برام پیش اومده . ولی باورت را تغییر بدی هم سخته . این که از یه اتفاق بد که منتظرشی مثلا بگی : نه نمی شه . و یه اتفاق خوب را جایگزینش کنی . خوب سخته . گاهی منطقت می گه این باید بد باشه .

من میخوام بیشتر رو رویاهام کار کنم . چیزهای بزرگتر و مهم تر و خوبتری را بخوام . تو ذهنم اتفاقات بدی را که منتظرشونم عوض کنم . و به خودم بقبولونم که برای من همیشه این طور نیست که همه چیز را سخت به دست بیارم .

همیشه یه رویا داشتم تو ذهنم که خیلی ابلهانه و غیر واقعی و بعید بود . شبا قبل از خواب بهش فکر می کردم .  کلا من شبا قبل از خواب تو رخت خوابم فکر می کنم . به همه چی . به روزم . به فردام . به اتفاقات و ... امروز اون رویام واقعی شده . حتی همون صحنه همون طور که دوست داشتم بارها و بارها تو واقعیت برام پیش اومد . حالا یه رویای دیگه دارم .

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 13:22 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin