تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

استادم می گه وقتی داری از تکنولوژی روز استفاده می کنی اگه درک و فهمت و ثابت نگه داری می شی کسی که از گوشی n 95 داره استفاده مي كنه و دراز گوش سواره . هر مشكلي هم پيش اومد سريع دست به چماق فوت به چراغ !!

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 10:34 توسط مورچه| |

 یه خانمی سر کلاس نقاشی می یاد که خیلی سنش بالاست . ولی خیلی باحاله . باحال یعنی چی ؟ خوب یعنی شیک می پوشه . خوشگله . آرایش خفیف داره . یه فلاکس کوچیک قهوه زمستونها کنار دستش می ذاره . تابستونها یه لیوان بزرگ آب میوه . وسایلش از گرون ترین مارکهاست . خیلی خوب کار می کنه . خیلی هم پشت کار داره . لاغر و خوش هیکله و خلاصه باحاله .

چند روز پیش رفتم بهش گفتم یه سوال خصوصی دارم شما چند سالتونه ؟ گفت : ۵۳  

به جون خودم اگه بیشتر از ۳۰ بش می خورد !!!!!!!!!

اون روز کلا باب صحبت باز شد و همه بچه ها هم تو این بحث شرکت کردند . فهمیدم که اون یه پسر داره که امریکاست و حتی نوه هم داره . پسرش را وقتی خیلی کوچیک بوده فرستاده امریکا که مادرش بزرگ کنه . دوست نداشته تو ایران بزرگ شه . ولی خودش مونده چون شوهرش را دوست داشته و شوهرش هم ایران را دوست داشته . بر خلاف خیلی از دخترا و زنها که اگه خانوادشون بره یه کشور دیگه خودشون هم زندگی و شوهر را ول می کنند و می روند .

درسته که ۶ ماه یه بار می ره امریکا . درسته که پولداره . درسته که کار خونه نمی کنه و خدمتکار داره . درسته که ممکنه کلی عمل زببایی کرده باشه . یا به گفته خودش کلی ورزش کنه در طول روز . ولی راز جوون بودنش این ها نبود .

گفت : من خودمو دوست دارم . فقط همین . راز من اینه ! از اول زندگیم خودمو دوست داشتم . خودمو فدای کسی نکردم هر کس . به فکر خودم بودم . چه جسمی چه روحی . و برای همین نه مریضم نه پیر !!!!!!!!

اون روز دلم می خواست مامانم بود و این خانم را می دید . دلم می خواست مامانم مثل اون بود . به فکر خودش بود . دوست داشت که جوون بمونه . فداکاری نمی کرد . از همه چیزش نمی زد برای ما . تفریحی را که دوست داشت می کرد و ...

وقتی شبش برای مامانم همه چیزو تعریف کردم که بلکه تاثیری روش بذاره . با بی تفاوتی گفت : تو دیگه چقدر حوصله داری . چقدر هم فضولی ! چه کار به کار بقیه داری ؟

بعد با خودم فکر کردم من چی می شوم ؟ می شوم یکی مثه مامانم ؟ یا یکی مثه اون خانم ؟ هر چند دوست دارم مثه اون خانمه باشم اما ... همین حالا هم یکی مثه مامانم هستم .

این هم تقدیم به کسایی که عشقی دارن . یا عشق کسی هستند

 

 

بعدا نوشت :

من منظورم این نیست که حالا کار اون خانمه در مورد بچه اش درسته . من فقط دوست داشتم مامان منم یه کم به خودش برسه . درسته که فداکاری یه مادر یا هر انسانی قابل تقدیره . اما این از دید من به عنوان یه فرزند بود .  کم دعوام کنید

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 8:29 توسط مورچه| |

دیروز استادمون که ترم پیش هم باهاش کلاس داشتیم گفت : چند نفر ترم پیش مقاله هاشون را که تحویل من داده اند برگ آخر امضا زدند . نه اسمی نه نشونی ... !!!!!!!

بعد با حالت ناله واری گفت : من واقعا شرمنده ام می دونم شما انسان های مهم و مشهوری هستید ولی منو ببخشید که هنوز امضاهاتون را نمی تونم شناسایی کنم و تو ایران هنوز دستگاهی نیومده که اونو روی اثر انگشت و یا دست خط بگیریم و مشخصات طرف را بیاره .

         این خنده ها به استاد از گل بهترم نیست ها . به دانشجوی ترم هفته که با یه مقاله کپی کردن فکر کرده خیلی کسی شده . یا هنوز بلد نیست اسمش را بنویسه . یادتونه تو مدرسه موقع امتحان هی می گفتند اسمتون را بالای برگه بنویسید ؟ !!!

این استاد همکلاسی و دوست قدیمی استاد نقاشیمه . دوتاشون هم از هم بهتراند .

دوباره ترم جدید شروع شد . دیروز سر کلاس خیلی خوشحال بودم . با خودم گفتم اگه این درس خوندنه نبود من چه کار می کردم ؟ هی هر روز پشت یه میز کسل کننده . واقعا وقتی می روم سر کلاس احساس خوبی دارم . حتی اگه فقط یه جمله یاد بگیرم برام کافیه .

کلاس نقاشیم داره تموم می شه . شاید یه جلسه ازش مونده باشه . این ترم دوم بود که رفتم . حالا نمی دونم باز ۶۰ هزار تومان بدم یا نه . هم دلم نمی یاد ۶۰ تومان بدم . هم دلم نمی یاد نروم . اونجا یه جای خاصه . برای من یه تفریح بزرگه . استاد یه آدم خاصه و بچه ها هم ! دیروز یه ساعت زودتر رفتم و سر کلاس نقاشی بچه های ۶ - ۷ ساله نشستم و تماشا کردم . بی نهایت لذت بردم . حس کردم روحم شسته شده .

یه خانمی داره عکس امام خمینی را می کشه . نه این که جو گیر شده باشه ها . واقعا معتقد و علاقه منده . استاد گفت من اون وقتها که دوران انقلاب بود خیلی عکس امام را کشیدم . ولی من جو گیر بودم . تازه تقاضا هم زیاد بود .

بعد گفت اگه همون موقع تو همون زمینه ها کار کرده بودم و وارد دولت شده بودم و اون طوری نقاشی می کردم بهتر بود . هر چند من همیشه جوری زندگی کردم که دلم می خواست اما هیچ آینده ای ندارم . نه پس اندازی نه بیمه ای نه حقوق بازنشستگی .

تازه فهمیدم استاد مستاجر هم هست .

گفت : من همه کارم همه ابزارم انگشتامه . حالا پس فردا که مفاصلم دیگه حرکت نکرد و لرزش دستم نذاشت قلم بزنم چی ؟ مگه پوکی استخوان سراغ من نمی یاد ؟ مگه ورم مفاصل سراغ من نمی یاد ؟

گفتم : خوب اون وقت فقط تدریس می کنید . منظورم دانشگاه بود . چون استاد و خانمش تو دانشگاه تدریس می کنند .

استاد دیگه ادامه نداد . اما من خیلی ناراحت شدم . چرا ما برای هنر ارزش مادی قائل نمی شیم ؟ ما کلا قدر هنر را نمی دونیم . هر هنری . اون از فرشمون . این هم از نقاشمون .

راستی دیروز مفهمیدم من جزو صد نفر برتر نقاش زن ایرانی هستم . استاد گفت . بعد گفت می دونید چرا ؟ ....  

خوب معلومه چون تو ایران ۱۰۰ تا نقاش زن نداریم !

دیروز پرتره یه دختر بچه را می خواستم بکشم . اصلا شبیه خودش نشد . استاد با دقت تمام داشت به طراحی من نگاه می کرد . یه ساعت خیره شده و هیچی نمی گفت . من گفتم : استاد خیلی خودتون را ناراحت نکنید من برای این که خیلی کپی کاری نشه عکس خواهرش را کشیدم .

استاد یه نگاه عمیقی به من انداخت و خیلی جدی گفت : نه ... تو بیش از این ها خلاقی . من اصلا فکرش را نمی کردم . تو دختر همسایشون را کشیدی

خیلی وقت بود به خودم دقت نکرده بودم . حس می کنم خیلی عوض شدم . آروم شدم . دیگه اون شلوغی و هیاهوی قبل را ندارم . خیلی بیشتر به خودم اعتماد دارم . خیلی کم تر از مشکلات کوچیک می ترسم . حس می کنم می تونم برای خودم مفیدتر باشم . کم حرف تر هم شدم . شاید به خاطر این جاست که روزا تقریبا دو سه تا جمله بیشتر حرف نمی زنم . آدم عادت می کنه دیگه .

دارم با نون محلی و پنیر تبریز و چای شیرین داغ صبحانه می خورم و آپ می کنم . من دوباره حس می کنم دنیا ساخته شده تا من توش خوشبختی را تجربه کنم . با همه سه نقطه هاش !

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 9:31 توسط مورچه| |

فاتح شدم

خودم را به ثبت رساندم

 

پی نوشت :

طبق نظرات دوستان می بینم پستم به توضیح احتیاج داره . نه شناسنامه جدید نگرفتم . کد ملی نگرفتم . جای خاصی اسمم ثبت نشده . چیزی برنده نشدم .

راستش افکار و توقع هام و خواسته هام را تو خانواده ام ثبت کردم . اون چیزی که توقع ام از زندگیمه چه امروز چه فردا . همین ! 

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 7:42 توسط مورچه| |

یه زمانی تو زندگی همه چیز تکراری و ارومه . هر روز اداره . تو اداره هر روز یه روند تکراری . عصر کلاس . خونه . فیلم . خواب . و هیچ گله ای هم نداری و فکر می کنی دنیا همیشه همین طوری می چرخه .

تو فیلم بنجامین باتن می گه : همیشه حوادثی سر راهت انتظارت را می کشه که تو غافلگیر می شی .

ولی یه جای دیگه می گه : همه چیز دست تویه که بخوای تغییر کنی یا نه !

یه وقت می بینی چندین سال کاری را کردی و شغلی را داشتی که دوسش نداری ولی شجاعت رها کردنش را نداری . یه روز به خودت امید می دی که شاید به زور بیرونت کنند . اون وقت کلی برنامه داری . یه عالمه درس نقاشی ورزش . استراحت و خواب . تفریح . حداقل می تونی واسه یه سال برنامه ای داشته باشی که خسته ات نکنه . اما ...  همه انتظارت از تغییر همین حده . نه بیشتر !

بعد یه روز یهو می بینی ممکنه همه زندگیت زیر و رو بشه . از اون ز اولش تا ی آخرش !

تو فیلم بنجامین باتن می گه : آینده خیلی متفاوت از تصورته . شاید هیچ وقت فکر نمی کردی که اینی بشی که هستی

خوب اره . اگه چند سال پیش یکی امروزم را توصف می کرد امکان نداشت باورم بشه . حالا شده و می ترسم از اون چیزهایی که قراره بشه !

من اصلا تغییر را دوست ندارم . قبلا فکر می کردم آدم تنوع طلبیم . اما نیستم . حتی از چیز کوچیکی مثه عوض کردن خوشخواب تختم بگیر تا چیزهای مهم تر . من دوست دارم همین طور سال ها تو امروزم بمونم . بی هیچ دردسری .

مثه یه بچه ای می مونم که لب استخر نشسته و آفتاب گرفته و لذت می بره اما هزار سال قصد نداره بپره تو آب چون می ترسه . بدش می یاد . ولی پدر و مادرش حتی برادرهاش حتی فامیلش می خواهند هلش بدهند تو آب و هی مسخره اش می کنند تا بلکه خودش به غرورش بر بخوره و بپره .

اما بچه نمی پره فقط حالش گرفته است و دیگه نمی تونه از آفتاب لذت ببره . خسته است .

افکارم قر و قاطیه . نمی تونم بهش نظم بدم . همه چیز زود از یادم می ره . انگار حافظه بلند مدت ندارم . بی حوصله ام . جواب یه جمله کوتاه هم نمی تونم بدم . فقط دلم می خواد هر چیزی را یه بار در حد یه کلمه بگم و همه بفهمند و انجام بدهند .

من دوست ندارم تو چیزهایی غرق بشوم که خودم یادم بره . من دوست ندارم وقتی به فردام نگاه کنم هیچ پله ای توش نباشه . من دوست ندارم برای خاطر بقیه زندگیم را فدا کنم . کاری که همیشه کردم . بی دلیل دلم گریه می خواد .

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 9:48 توسط مورچه| |

گیلاس و آلبالو می چینم نمی شود .

ستاره و ماه می چینم نمی شود .

کار از کار گذشته است دیگر

تو همچون کلاغ های سیاه

شیفته ی گوشواره های نقره ی دختر همسایه شده ای .

چه احمقم من !

گوشواره ها بهانه اند ....

مادرم به من یاد نداد چه کنم بهانه هایت را

پدرم کبوتر بود

نه همچون تو کلاغی سیاه

 

شعر هیچ مخاطب خاصی نداره . هر وقت یه شعر خوب پیدا می کنم ثبت موقت می ذارم تا بعد . همه آرشیومو گشتم تا این را پیدا کردم . فقط خواستم بگم هستم . حرفم نمی یاد . و این که حس پست قبل همچنان ادامه نداره . اگه هیچی نمی گم نه این که هنوز تو اون حال موندم . نه ...   حرف خاصی ندارم .

یادتونه یه استاد آخوند داشتم برا تاریخ امامت اگه اشتباه نکنم . که یه روز سر کلاس گفت کی تا حالا یه بار قران را به فارسی خونده ؟ ...   هیچ دستی بالا نرفت .

گفت : کی نهج البلاغه را خونده ؟ باز هیچ کس !!!!

گفت : شماها مسلمونید . یه بار حتی از سر کنجکاوی نخواستید بدونید خدا بهتون چی گفته ؟ یا امام علی چی گفته ؟ چه کار کرده ؟ حتی به فارسی یه بار نخوندید ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

خوب اگه یادتون هم نمی یاد من گفتم دیگه . به ذهنتون فشار نیارید .

من اون روز تصمیم گرفتم بخونم . یه قران بزرگ و درشت خریدم و یه نهج البلاغه با ترجمه روان فارسی . اما مثل همیشه فقط خریدم . قرانم هنوز نصفه مونده . چون دوست ندارم سر سری بخونمش . ولی خیلی برام مهمه . خیلی جالبه . خیلی چیزهایی توش دیدم که هیچ وقت نمی دونستم . وقتی می خونم و حس می کنم این ها را خدا گفته یه جوری می شوم . گاهی موی تنم راست می شه .

دیروز موفق شدم نهج البلاغه را شروع کنم . مثه قران نیست . ولی خیلی خاصه . یعنی در حد یه رمان هم نیست ؟ تجربه اش کنید . ارزشش را داره . یه کم سنگینه . گاهی مجبور می شوم یه پاراگراف را چند بار بخونم تا بفهمش . گاهی هم از بعضی جمله ها حس می کنم اون چیزی را که باید نفهمیدم . می گند امام علی دریای علم و معرفت بوده . چه می دونم هزار تا از این قبیل واژه ها را بهش نسبت می دهند . ولی وقتی می خونی می فهمی واقعا علی چی بوده !!!!! چی می دیده . طرز فکرش چی بوده .

دیروز وقتی می خوندم یاد کتاب علی حقیقتی بر گونه اساطیر  شریعتی افتادم . حالا بهتر می فهمم چرا بهش گفته اسطوره . کتاب دینی و معارف همه طول تحصیلم برام مرور می شه ولی چیزی که هست اون جا داستان گونه به ما گفتند . این جا دلیلش را می فهمم . علی خیلی بزرگه . این را تو جمله هاش می بینی . اما این که خودت ببینی با این که بهت بگند . معلم دینی مدرسه ات . استاد دانشگات . دکتر شریعتی . مدرس و هزار نفر دیگه باز نمی فهمی یعنی چی .

باید بخونی . جمله هایی که گاهی این قدر کوبنده و بی پرده است که من هم که مخاطبش نیستم وحشت می کنم . بعد مدیریت علی را با الان مقایسه می کنم . ناخوداگاه .....   و می فهمم ظلم یعنی چی . شاید چون کسی نمی خونه نهج البلاغه را نگهداشتند و دم دست عموم هست . وگرنه کاملا چیزی مخالف با همه سیاستهای حالا از حکومت گرفته تا حتی دین کنونیه . اگه مردم می خوندند و می فهمیدند و عمل می کردند مطمئنم نهج البلاغه ها را جمع می کردند تا دست کسی بهش نرسه .

خوب شد حرفی نداشتم !

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 8:49 توسط مورچه| |

بیا بریم اونجا که شباش - بوی تو باشه تو هواش

باد که می آد رد شه بره - بریزه سر ستاره هاش

وقتی می یای قشنگترین پیرهنتو تنت کن - تاج سر سروریتو سرت کن

چشماتو مست کن همه جا را بشکن - حتی دل ساده و عاشق من

قبله یعنی حلقه چشم مستت - ضریح اونه که دست بزنم به دستت

جای دخیل پامو ببند تو خونت به جای مهر - سرمو بذار رو شونت - سرمو بذار رو شونت

 

مگه می شه این ترانه را بشنوم و یاد صدای تو تو بغض و گریه نیافتم ؟ دلم اون قدر جا نداره که غم صداتو تحمل کنه . وقتی نفست از بغض بند اومده بود . چرا عزیزدلم ؟ می خوام دنیا نباشه اگه تو لبخند نزنی .

دلم بد جور گرفته .

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 14:11 توسط مورچه| |

اين نقاشي به درخواست دختر خاله كوچولوم كشيده شد . خودمم اصلا ازش خوشم نمي ياد . ابعادشم در حد بينهايته . قول مي دم ديگه نقاشي از مدل تخيلي نكشم .

  

   اين يكي را خيلي مي دوستم . اولين كاريه كه فقط و فقط برا خودم كشيدم . سر كلاس بيشترش بوده . سبكش امپرسيونيسم . همش با كاردك . از روي يه عكس واقعي از يه دره شقايق تو شمال . خيلي لذت بخشه با كاردك . همين جوري همه چي با هم تركيب مي شه . يه بار مي كشي . رنگ را بار اول غليظ مي ذاري . همه سطح كارت هم برجسته است . براي هم چيزي يه بافت ايجاد كردم . مثلا بافت آسمون با درخت فرق داره . بر جستگي هاش و حالتش متفاوته . همين طور زمين و گل ها . از دور خيلي جالب تره . من عاشق اين تابلومم . هر چند كه داداشام بگند خيلي بچگونه است . ولي اين را به هيچ كس نمي دم . هيچ وقت .

  

اين پدر جنايت كار بچه ماهي هاست . با همين دهن باز وحشيانه اين قدر بهش زد كه بدنش تيكه تيكه زخم شد و ...  بذاريد بقيه اش را نگم . بچه ها مي ترسن . شب خواب بد مي بينند .

  

اين يكي ماهي مورد علاقه منه . اين جوري نگاش نكنيد بچه ام قد يه بشقاب غذا خوريه . ببينيد چقدر با نمكه .

 اين كپله . فكر نكنيد زشت و بداخلاقه ها . بد عكسه يه كم . وگرنه خيلي هم خوش اخلاقه . الان فقط گرسنه است . وقتي گرسنه است با همه كمي سر جنگ داره . وقتي سير مي شه هم چرت مي زنه . خوب قبول دارم يه كم شكمويه !!

 

 

خوب در مورد خرس پاييني يه وقت فكر نكنيد ما تو خونمون از اين خرس ها هم داريم ها . نه به خدا اين يكي يه انيميشن خيلي باحاله به اسم ( پانداي كنگ فوكار ) چند روز پيش يكي از دوستام تو بلاگش توصيه كرده بود ببينيم . منم خريدم و ديدم . خيلي خوشم اومد . نه براي با نمكي و خنده اش . براي پيام داستان .

پيامش اين بود : خودتو باور كن تا اوني باشي كه مي خواي . كه غذايي كه مي پزي باور كن كه يه رازي تو خوش مزگيش هست تا خوش مزه باشه براي همه . هيچ رازي نيست . فقط باور تويه كه همه چيز را مي سازه . و ديگه اين كه اگه با يه قلب خوب و نيت پاك جلو بري موفقي ولي با يه نيت بد همه قدرتها هم داشته باشي هيچي نمي شي .

چند قسمت از ديالوگ هاش خيلي با معني بود .

 

 

چند روز پيش هم انيميشن مورچه كش را ديدم . اونم خيلي جالب بود . پيامش كار تيمي بود . با كار تيمي مي توني موفق باشي حتي اگه يه مورچه ريز باشي . و اين كه هر چيزي كه از ديد تو ريز و بي ارزشه براي خودش زندگي و وجود پر ارزش و مهمي داره .

به نظرم جديدا خيلي بيشتر روي انيميشينها كار مي كنند . از هر نظر . هر چند بچه ها خيلي بيشتر از قبل مي فهمند . پس احتياج به خوراك مغزي بيشتر و پخته تري هم دارند .

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 8:39 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin