تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

نمی دونم چرا این دم عیدی پستم نمی یاد . از صبح تا حالا دارم فکر می کنم تا از بلاگهای دیگه عقب نباشم اما حرفم نمی یاد .

همه سال قبلشون را یه براوردی کردن من نمی تونم اونم بگم چون این قدر این جا را سانسور می کنم که همه اتفاقات مهم زندگیم سانسور شده . شاید سال دیگه بهتون گفتم

اما در مورد برنامه های سال دیگه ام ...  کلی برنامه دارم . همشون این قدر برام شفاف و روشنه که می دونم دقیقا از چه راهی می خواهم بروم . خیلی منتظر سال دیگه ام . حس می کنم یکی از بهترین سال هامه . من همیشه عیدها ناراحت ام . حس می کنم پیرتر شدم . حس می کنم یه سال گذشت و هیچ کار خاصی نکردم و خلاصه حس بدی دارم . اما امسال کلی خوشحالم . با وجود این که هر روز می روم تو خیابونها چرخ می زنم تا بلکه به شلوغی ها اضافه کنم و باوجود این که پول ندارم خرید کنم و همه چی این قدر رنگ و وارنگ و خوشگله و من هیچی نمی خرم باز خوشحالم . می دونم سال دیگه یه عالمه کارهای نیمه تمومم تموم می شه و یه عالمه از چیزهایی که دوسشون ندارم تموم می شه مثل اداره ام . و یه عالمه از کارهایی که ارزومه انجام شه درست می شه . وای خدای مهربونم ممنون که تقویم زندگیم ۸۸ داره .

خوب من که پیش گو نیستم . ممکنه خیلی هاش هم نشه ولی مهم اینه که من کلی انرژی و برنامه دارم . حتی برای خانوده ام . حس می کنم اونها هم یه عالمه چیزهای خوب خواهند دید تو سال جدید .

باز گفتم حرفم نمی یاد ولی دارم وراجی می کنم . اینم حکایتی شده ها .

خوب عیدتون مباک . خیلی دوستتون دارم همتون را . براتون بهترین ها را ارزو می کنم .

این دم عیدی شاد باشید . برای سال دیگه یه تصمیم بگیرید . مثلا اگه همیشه دیر سر قرار می یایید بگید امسال وقت شناس می شوم . اگه کتاب خون نیستید بگید سال دیگه هر روز ۲ صفحه کتاب می خونم تا چیزی یاد بگیرم . اگه دروغ زیاد می گید . اگه با زن و بچتون بد اخلاقید . اگه با پدرتون مشکل دارید . اگه درس خون نیستید و .....   به هر حال ادمها هزار تا عیب دارن تو سال جدید تصمیم بگیرید یکیش را بر طرف کنید . امیدوارم موفق باشید . من چه عیبی دارم ؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 12:34 توسط مورچه| |

استاد چیپوی ما هم با همه فرق داره ۲ روزه هر چی کاهو و سبزی و ... بهش دادم نمی خورد . بابام می گفت اعتصاب کرده . می خواد از این طریق خود کشی کنه . دیشب یه دونه از غذا ماهی هامونو بهش دادم چنان با ولع و تند تند خورد که حد نداشت . عجب .... !!!!!

دیروز تو ماشین با خانم کنار دستم سر صحبت باز شد . گفت : تو دهات زندگی می کنه. پشت یکی از کوه های بلند اطراف شهر . جاده اش مال رویه و از وسط کوه می ره . باید پیاده این مسیر را طی کنند . می روند بالای کوه بعد اون طرف دهاتشونه . ۱۶ تا خانواده اند و همشون با هم فامیل اند . اب لوله کشی ندارن و از چشمه اب می یارن . دختر کوچولوش گفت : من دو تا بزغاله دارم . اسمشون پریساست . گفتم : اسم دوتاشون پریساست ؟ گفت : خوب اره دیگه دو قلو هستن

خیلی برام جالب بود . من فکر نمی کردم ممکنه همین جا بغل گوشم عده ای این طوری زندگی کنند بعد این همه پیشرفت و تکنولوژی و ارتباطات و اطلاعات و هزار کوفت و زهر ماری !

پسرش می گفت : مامان عید می رویم اهواز چادر بزنیم ؟ بابا قول داده

- نه ! مگه پولشو داریم ؟ بابات یه چیزی گفته .

حالا دلم می خواست این ها تو یه کشور خارجی بودن . کمک و امکانات بود که سرازیر می شد . نمی دونم اصلا چند نفر خبر دارن که یه عده دارن این طوری زندگی می کنند . با درامد ۲۰ برابر زیر خط فقر !!!!

ولی دخترش این قدر ناز بود . این قدر بلا بود که حد نداشت . تند تند حرف می زد و حرفاش اصلا به بچه ۴ ساله نمی خورد .

کاش یاد می گرفتم قدر چیزهایی را که دارم بدونم .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 7:57 توسط مورچه| |

من همون قالب را خیلی خیلی دوست داشتم . اما این قدر غر زدید که برش داشتم .

دیروز برا خودم یه چادر نماز خریدم . سفید با گل های ریز صورتی . مثه چادرهای جشن تکلیف . یه حس خوبی به ادم می ده . کلی چیز دلم می خواد که بخرم اما به زور جلو خودمو گرفتم .

پروژه افتادم با یه استادی که همیشه ازش بدم می اومده و کلا سعی کردم باهاش درس برندارم . دکتر روانشناسه . دو روز پیش رفتم تو اتاقش و گفتم : استاد من با شما افتادم . کلی خندید و گفت : چقدر ناراحت شدی وقتی این موضوع را فهمیدی ؟  

- هیچی استاد . این چه حرفیه ؟

- حالا راستش را بگو من دوست دارم بدونم .

 مگه استاد شما ناراحت شدید من با شما افتادم ؟

- نه

- خوب منم نه !

یه کم طبق معمول ابروش را صاف کرد و گفت : خوب تو این ۳ - ۴ سال تو اداره ها و محل کارت یه چیزهایی یاد گرفتی .

یعنی از کجا فهمیده من ازش بدم می یاد ؟ الان دو روزه حتی موضوع منو تایید نکرده . هر روز ۲۰ تا موضوع براش می برم . حتی دیروز از پروژه های ارشد موضوع بردم باز هم رد کرد . چه بدبختیه !!!! مار از پونه بدش می اومد پروژه اش عمد با اون می افته . این بدبختی جدید منه .

بدتر این که با کسی در ارتباط باشی که بدونی وقتی نگات می کنه ذهنت را می خونه . این موضوع حال منو به هم می زنه . اگه ذهن سر به راهی داشتم یه چیزی . ذهن شیطیون و خبیثم گاهی بد جور می زنه کوچه خاکی و به همه دهن کجی می کنه .

دیروز استاد چیپو ( لاک پشتم ) گم شده بود . از ظرفش اومده بود بیرون و رفته بود . وقتی این خبر اسفناک را شنیدم عرق سرد رو پوستم نشست . می خواستم گریه کنم . گفتم حالا یه گوشه ای گیر کرده و داره می میره . چند ساعت بعد خبر دادن که پیدا شد .

شب که رفتم خونه دیدم مامانم و داداشم و همه دارن داد و بیداد می کنند . گفتم چه خبره ؟ فهمیدم استاد چیپو باز گم شده . مامانم برده بودش تو اشپزخونه که جلو چشمش باشه باز از دیوار ظرفش کشیده بالا و از طاقچه خودشو پرت کرده پایین و در رفته بود . ولی داداشم پیداش کرد . مامانم داد می زده و می گفته : بیایید استاد نیست . موسیو ...   آقا ....  جناب ....  چی چی پو ....  کجایی ؟   بچه ها این مرده نیستش باز !

بابام هم که بهش می گه خرچنگ . گاهی هم مارمولک .

جالب این جاست که وقتی من می یام خونه این قدر با ادب و اروم می شه . زود می خوابه . دیشب بهش گفتم : مادر بزرگ را اذیت نکن تا برات غذاهای خوب بیارم .

مامانم :

بابام می گه : امروز مارمولکت دو بار اقدام به خودکشی کرده . از بلندی خودشو پرت کرده پایین .

داداشم هم طبق گزارشی که داده می گه : تند تند راه می افته دور اتاق ها و می خواد فرار کنه . دیگه ازت خسته شده .

خلاصه ماجراهای مورچه و استاد چیپو ادامه دارد .....

کسی اطلاعاتی در مورد نقاشی روی پارچه جیر مشکی داره ؟

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 8:7 توسط مورچه| |

یک گل بهار نیست

صد گل بهار نیست

حتی هزار باغ پر از گل بهار نیست

وقتی پرنده ها همه خونین بال

وقتی ترانه ها همه اشک الود 

وقتی ستاره ها همه خاموش اند  

وقتی شکوفه های گل مریم بی قدرتر زخار بیابان اند

دیروز بعد از نوشتن مطلب پست قبل یکی بهم زنگ زد . شب عیدی بدون هیچ مقدمه ای بی کار شده بود . با یه عالمه وام و بدهی . بدون هیچ برنامه ای . به قدری ناراحت شدم که تا شب کسل بودم . چرا ؟ چرا ما برای نفع خودمون کاری می کنیم که به دیگری ضرر بزنه و اصلا هم توجه نمی کنیم .

هر روز وقتی شروع می کنیم به زندگی دوباره زیر پامون چند نفر را له می کنیم ؟

چه فایده داره برق خیابونها و رنگ هفت سین وقتی دلمون سیاه و سرده ؟ وقتی حرفمون همیشه یه شعاره ؟ وقتی توخونه ما بهاره تو خونه همسایمون برف می یاد ؟

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 10:5 توسط مورچه| |

عید اومده عید اومده .  هورا !!!!   بهار شده   ماهی قرمز اومده . من لباس تابستونی پوشیدم . هوا خوب شده . هوا آفتابیه . خیابونها شلوغه . همه خرید می کنند . مغازه دارها پادشاهی می کنند . هورا  عیدتون مبارک . صد سال به این سالها .  مغازه ها رنگ و وارنگ و شیکه . ادم هی دلش اب می شه .

دیروز بعد از کلاس موندم و تو ساختن ماکت یه سد به بچه ها کمک کردم . برا مدارس استثنایی بود . خیلی خوش گذشت . ۲ کیلو گواش را مصرف کردم . یه پیس کاری بود .

دیشب داداشم برام لاک پشت خریده بود . این قده بلایه . عزیز دلمه . عکسش را بعدا می ذارم . دیشب از ذوق خوابم نمی برد . اما خیلی تنهاست . اگه ۱۰ تا داشتم خوب بود .

به بابام گفتم : بابا لاک پشت ها منزوی اند یا اجتماعی ؟

بابام چپ چپ نگام کرد و گفت کاملا منزوی . بعد زیر لب غر غر کنان گفت همه خونه را کردن جک و جوونور .  

داداشم گفت تو یه مغازه بوده یه دختری اومده خرید کرده . از تو کیفش که می خواسته پول در بیاره در کیفش را باز کرده و یه خرگوش گنده سفید ناناز سرش را اورده بیرون . دختره گفت : برو تو برو تو ... بی ادب .

گفتم : می خوام !!!!!!!!       دیگه این بار داداشم اون روش داشت بالا می اومد .

این هفته رئیسم می ره و یکی جدید جاش می یاد . خیلی وقته خودش می دونه و یه جورایی کمک دست اون یکی بوده . من خیلی چیزها ازش یاد گرفتم . مثلا اگه من بودم دوست نداشتم زیر دست یکی دیگه باشم و می رفتم . یا اگه می دونستم یه ماه دیگه هستم اصلا کارهای مهم انجام نمی دادم . سعی می کردم فقط وقت بگذرونم.  اما اون این مدت من بهش دقت کردم انگار برای همیشه این جاست با دل سوزی کار می کرد . حتی الان برای برنامه های فروردین هم نامه زده . در صورتی که نیستش . من بودم شاید دلم می خواست کارها بخوابه و قدرم را بدونند . اما اون نه ! غرور بی مورد نداشت . خوب کار کرد . با دل سوزی . همین یه ماهه اخر را می گم ها . خلاصه خوبه که ادم روح بزرگی داشته باشه . من گاهی خیلی حقیرم .

داداشم همیشه هوامو داره . وقتی مریضم به زور منو می بره دکتر . وقتی ماشین می یارم و می خوام دیر برگردم الکی به یه بهونه ای با من بر می گرده که تنها نباشم . اروزهای کوچیک و هوس های بچگونه ام را زود براورده میکنه . وقتی ازش کاری می خوام اگه شده چند ماه بعد یادش نمی ره و انجام می ده . تو خونه سعی می کنه همه را شاد و خندان کنه . خیلی دوسش دارم . اما اینو هیچ وقت بهش نگفتم . هیچ کس هم نازش را نکشیده . همیشه اونی که تو خونه ناز می کنه منم ....   خوشبخت باشی داداشم . خدا کنه همیشه دنیا به کامت باشه .

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 8:37 توسط مورچه| |

تو امریکا و خیلی از کشورهای غربی وقتی یه نفر به دلیل افسردگی و نا امیدی می ره پیش مشاور روان شناس حتی اگه حالش خیلی هم بد باشه . اگه مشاور ازش بپرسه : به خود کشی فکر کردی ؟ یا فکر می کنی ؟ .....

چه اون مراجع بعد از این گفت و گو به خودکشی فکر کنه و چه نکنه . اگه شکایت کنه دولت ۲۰ میلیون دلار مشاور را جریمه می کنه و مجوزش لغو می شه . مبلغ جریمه را مطمئن نیستم ولی به هر حال زیاده .

تو ایران هیچ جا عملکرد مشاورین را نظارت نمی کنند . بعد می گن ما خوبیم غربی ها همه بداند !

 چند روز بعد زنگ زدم به یکی از دوستام که حالش را بپرسم . اولش کلی شاد بود . بعد یهو غمگین شد و گفت که حالش بده و احساس می کنه داره افسرده می شه و رفته پیش مشاور . خوب دوستم خیلی مشکل داره . گفتم : کار خوبی کردی . مشاور بهت چی گفت ؟ تو چی گفتی ؟

گفت : اولش کلی گریه کردم . دست خودم نبود . بعد براش گفتم که مشکلاتم چیه و روحیه ام چه طوریه .

خوب ...  اون چی گفت ؟

گفت : تو حالت بده . با مشاوره تنها خوب نمی شی باید دارو هم مصرف کنی . حتی گفت تا حالا به خودکشی فکر کردی ؟ ...     مورچه شاید بهتر باشه من واقعا خودمو بکشم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یهو منفجر شدم . اینقدر عصبانی شد که هر چی فحش تو زندگیم یاد گرفته بودم یه جا بیرون پرید . خاک تو سر بی کورتزش کنند . تازه فوق لیسانس مشاوره داشته . این قدر نمی فهمه که چیز به این مهمی را نباید بگه ؟ تازه وقتی یه نفر هم می یاد و می گه من می خوام خودکشی کنم مشاور حق نداره اسمش را بیاره باید بگه عمل تو . کاری که تو می خوای انجام بدی ....    این یکی از مهم ترین اصولیه که قسم می خوردند رعایت کنند . یعنی این قدر نفهم بوده ؟ بعد ادم بر می گرده به یه نفر می گه تو خیلی حالت بده خوب نمی شی ؟ ؟ ؟ اینو که دیگه هر ننه من غریبی هم می دونه . بعدشم دارو درمانی مال کسیه که افسردگی زندگیش را مختل کرده . روش اثر شدید گذاشته . بی خوابی یا اضافه وزن یا کاهش وزن شدید داره . یه ناکامی بزرگی دیده . مثه مرگ یکی از نزدیک هاش . یا خلاصه یه سری علائم داشته باشه که تو دوست من یکیش هم نیست . اون فقط خیلی مشگل داره .

می تونم چشم اون مشاور احمق را در بیارم از حدقه بذارم رو میزش !

دوستم بنده خدا می گفت از وقتی رفتم پیشش حس می کن واقعا خیلی مریضم . دیگه حوصله درس خوندن هم ندارم .

خیلی باهاش حرف زدم و قانع اش کردم نره پیش اون دیووووونه دیگه . اما اعصابم به هم ریخت .

دوست داشتم برا ارشد مشاوره بخونم و دفتر بزنم . خیلی از این جور کارها خوشم می یاد . روحیه اش هم دارم . اما چون مشاوره نصف منابع اش برای ما تدریس نمی شه . تصمیم داشتم روان شناسی تربیتی بخونم . با اونم می شه دفتر مشاوره زد . حوزه کاری روان شناسی تربیتی خیلی گسترده است اما من مشاوره دوست دارم . از وقتی این موضوع را شنیدم دارم شک می کنم . مسئولیت بزرگیه . یه کلمه حرف اشتباه رو زندگی یه نفر اثر داره .

کسی می دونه چه طوری میشه یه شبه پولدار شد ؟ شدیدا احتیاج به راز کشف این موضوع دارم . کاش زمان های قدیم بود و من گنج پیدا می کردم . دیروز می خواستم بروم کلاس نقاشی . دوره قبلیم تموم شده . دوباره باید ۶۰ تومان بدم . اولش تصمیم گرفتم نصفه بدم و فقط ۸ جلسه اش را بروم . اما تو راه کلاس یه کم فکر کردم و با خودم گفتم ۳۰ تومان هم ۳۰ تومانه . می تونم بعدا که بحران اقتصادیم گذشت بروم . من باید یاد بگیرم هر چیزی که می خوام نخرم . من باید یه مدت خودمو تربیت کنم . به قول مامانم یه سال بخور نون و تره یه عمر بخور نون و کره  ولی خداییش کار سختیه . چند روزه همش دارم پولامو جمع و منها می کنم . دیشب تو خواب داشتم حساب کتاب می کردم . ناراحتم برا مواقعی که چقدر الکی خرج کردم .

مامانم هر روز راه می ره می گه خدایا این دختر را اخراج کنند بعد از عید نره سر کار . یه کم استراحت کنه . صبح ها بخوابه . بسه دیگه . چقدر صبح بره شب بیاد ؟ یه کم به خودش برسه .

چه کار کنم اگه تو این وضع بی پولی دعاش مستجاب شه ؟

داداشم هم می گه : مامان ما از پس خرج قر و فرش بر نمی یاییم ها . بی خیال !

امسال عید همراه ماهی های عید لاک پشت هم می فروشند . این قده ناناز اند . اندازه یه سکه اند . لاک سبز سبز و صاف دارند . زیر پاشون یه ذره ابه . کاهو می خورند . لاک پشت ابی هستند . از مالزی وارد کردن . چند روز پیش که با مامان و بابا داشتیم خرید می کردیم چشمم خورد و اویزون استین مامانم شدم و گفتم مامان تو را خدا یکی بخرم ؟ خواهش می کنم . دوست دارم . می ذارم تو اتاق خودم . ببین چه نانازه . ریزه .

مامانم : نه مامان . به درد تو نمی خوره که هیچ وقت خونه نیستی .

وا چه ربطی داشت ؟

رفتم سراغ بابام . چشمامو ریز کردم و هی سرمو عشوه ای تکون دادم و گفتم بابا بیا این ها را ببین .

بابام به مامانم گفت : این بچه می گه ؟       مامانم گفت : هیچی عزیزم . بیا برویم

من کاملا تو پیت بودم . مو مثه یه پشه کیش کردن !

دیشب باز یادم افتاد برا داداشم تعریف کردم که چه ناناز اند . اون گفت شنبه می خرم برات . بذار تو اتاقت تو یه ظرف کوچیک می مونه . زود هم بزرگ می شه . ولی خودت باید پولشو بدی ها .

۳ الی ۴ تومان بودن . اولش خیلی خوشحال شدم . اما بعدش گفتم نه من باید صرفه جویی کنم . ولی باز دلم نیومد . چه زندگی سختی شده ها !

دیشب داشتم هی فکر می کردم که اسم کدوم شخصیت هنری بود که من با لحن خاصی مدام می گفتم ؟ شده بود سر گرمیم ؟ یادم نیومد . از همه پرسیدم . یهو بابام گفت : می گفتی جوزپه تورناتوره . حالا با اون حالت سفت و اسپل مانندی که خودم می گفتم .

از تعجب شاخ در اوردم . کله که نیست کامپیوتره !!  دیشب بهش گفتم تو بابا یه مغز متفکری هستی برا خودت ها . کلی خندید و حال کرد .

راستی پی نوشت پست قبل مخاطب خاص داشت . من می خواستم تشویقش کنم با اسم خودش کامنت بذاره اما شجاعتش را نداشت با اسم مستعار گذاشت . شماها چرا جو گیر شدید ؟ هر کی هم که نظری نداشته به زور یه چیزی نوشته که پس فردای قیامت به گناه وب خونی دزدی مجازات نشه . بابا بی خیال شید . من کلا حلالش کردم . هم برای شما هم برای کسایی که قهر اند با ما !

در مورد سبک نقاشیم هم عرض کنم خدمتتون که من که نگفتم الان اونو اختراع کردم . گفتم دارم روش کار می کنم . این قدر لطفا طلب امضا و عکس نکنید .  

 

 

بعدا نوشت :

کامنت دونی اشتباها باز مونده بود

مطلب تکراری هم می نویسم هیچ کس نمی فهمه بس که دقیق می خونید

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 9:0 توسط مورچه| |

  

اسکار بهترین فیلم را میلیونرزاغه نشین برد . خداییش هم با بچه عوضی و خواننده و کشتی گیر و بنجامین باتن قابل مقایسه نبود . حالا تو این هایی که من دیدم .

چند شب پیش دیدم و خیلی خوشم اومد . با وجود هندی بودنش و هنرپیشه های نااشنا خیلی داستانش جدید و خاص بود . حتما ببینید . بعضی صحنه هاش خیلی عمیق و تاثیر گذاره .

برعکسش از فیلم خواننده که کت وینسلت  اسکار نقش اول زن را برد اصلا خوشم نیومد . تازه بازیش هم خیلی مدیون گریم بود . نمی دونم شما اگه چیز مثبتی تو این فیلم دیدید به منم بگید . شاید اون طور که باید درکش نکردم .

  یه جا یه تیتر خیلی با حال دیدم : تمام جوایز را زاغه نشینها بردند .

اول فیلم می گه : اون چرا برنده شد ؟

۱ - شانس اورده بود ؟

۲ - تقلب كرده بود ؟

۳ - نابغه بود ؟

۴ - تو سرنوشتش اومده بود

بعد اخر فيلم مي گه گزينه ۴ تو سرنوشتش نوشته بود .

اين بار ديگه مثه اون فيلم در جست و جوي ناكجا اباد سر كارتون نذاشتم. نكنه بشم چوپان دروغ گو ؟ ببينيد ها .

نه این که فکر کنید همه تعطیلات را داشتم فیلم می دیدم ها . نه به جون خودم نمی دونم چرا دچار رخوت تن شده بودم همشو خواب بودم . دست خودم نبود . همش خوابم می برد . صبح ظهر شب . عصر !!! تازه امروز صبح هم جا موندم

 ها اين قدرها هم بي خاصيت نبودم . يه روز تموم هم نقاشي مي كردم . دارم يه سبك خاص ابداع  مي كنم .  حالا بخنديد وقتي يه روز اسممو كنار پيكاسو و داوينچي و ونگوك اوردن مي فهميد  اصلا شماها تا حالا كارهاي نقاش هاي بزرگ را ديديد ؟ چند وقت پيش رفتم چند تا كتاب خريدم هر كدوم در مورد يه نقاش بود . پيكاسو و داوينچي و ونگوك و رامبراند و چند تاي ديگه . يه خلاصه اي از روند زندگيشون و حدود ۲۰ تا از كاراشون بود . باور بفرماييد اگه تو نقاشي هاشون چيزي مي شد فهميد . اون پيكاسو يه چيزهاي مزخرفي از خودش در اورده بود . با يه عالمه مثلث و مربع قر و قاطي يه چيزي هچل هفتي در اورده بود بعد زيرش نوشته بود اين يه زن برهنه است . والله ما كه توش چيزي به گونه انسان نديدم . بعد منحصر به فرديش برا اينه كه ظاهر و اندام انسان را ور داشته تغيير داده جاي چشم را با دهن عوض كرده . دستها را با پا و ... اينم شد كار ؟ اين قدر بي ريخت بود . تازه نوشته بود مردم اون زمان هيچ كدوم از كاراش را نمي خريدن برا همين فقير بوده . خوب حق داشتن .

يا ونگوك همش خط خطي مي كنه . يه نقاشي داره به اسم مزرعه گندم زار و كلاغ ها . اخرين كارش بوده . يه مشت خط قهوه اي پايين صفه گندم زارش بود . خط هاي در هم آبي اسمون بود و گوله هاي سياه كلاغ . البته ترجمه شده بود وگرنه من عمرا مي فهميدم اين ها چيه .

تو ادمها سايه را حذف كردن . ونگوك كه ديگه به خودش زحمت نداده چشم و ابرو بذاره . ادمهاش فقط صورت داشتن . همين . صاف و يه رنگ و بدون چشم و ابرو . اگه تست هوش ادمك گوديناف را ازش مي گرفتن هوشش در حد كانا در مي اومد .

خلاصه من ديدم هر كس كه يه چيزي كشيده كه مردم نمي فهمند چي كشيده و رنگ ها را قر و قاطي كرده معروف شده و گفتن اين سبكشه . خوب منم در حال ابداع يه سبكم .

با توضيحاتي كه دادم فكر كنم ديگه بهم ايمان اورديد نه ؟ !  البته مي دونم فقر و افسردگي و خودكشي و ... خيلي تو افكار عمومي تاثير داره . اما خوب من فاقد اين گزينه ها هستم .

 پس من اين دو روزه كتاب هم خوندم . كم كم داره يادم مي ياد كه غير از خواب چه كارا كردم . يا چه كارا كه نكردم .

پي نوشت

راستی یه خواهشی داشتم . این قدر بلاگ منو دزدکی نخونید . بخونید اما نظرتون را بگید . خوب ادم همیشه نظرش نمی یاد درست . نه این که دیگه هیچ وقت حرفش نیاد . اون می شه دزدی وبلاگ خوندن .  

اين قدر از قالب بلاگم بدم مي ياد چون سياه توش داره . كسي پيشنهادي نداره  ؟

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 9:16 توسط مورچه| |

دیروز ساعت ۷ بعداز ظهر موضوع کلاس افسردگی بود . معمولا هم ادم وقتی از این بحث ها می شه همش فکر می کنه خودشم جزو این ها هست .

استادمون این قدر با انرژی توضیح می داد . خودش چای می خورد . از کامپوتر و اورهد استفاده می کرد . از بچه ها می پرسید . مثال های جالب می زد . از کسایی که بهش مراجعه کرده بودن . به ما قبلش گفته بود برید مطلب بیارید . مطالب ما را ازمون می پرسید و خلاصه منی که ساعت ۶ صبح زده بودم بیرون تا اون موقع این قدر سر حال اومدم و کلی خندیدم . اصلا نفهمیدیم زمان چه طور گذشت . یه چیز جالب که گفت این بود که اگه یه مشاور تو خارج برای این که بفهمه مراجع افسردگی داره یا نه ازش بپرسه به خودکشی هم فکر می کنی ؟ و اگه اون مراجع بره خونه و به خودکشی فکر کنه . دادگاه تشکیل می شه و چیزی حدود ۱۰ میلیون دلار جریمه نقدی برای اون مشاور دولت در نظر می گیره . ولی تو ایران هیچ پیگیری برای عملکرد روان شناس ها و مشاوران نیست . حتی مشاوران مدرسه .

حالا اصلا منظورم گفتن این مطلب نبود .

امروز صبح ساعت ۸ هم یه کلاس داشتم . استاد تا اومد شروع کرد از بی برنامگی کلاس ها گفتن و بی نظمی گروه و کلا مملکت و دستگاه های دولتی و خصوصی و ... هی غر زد هی غز زد هی غر زد . ول کن نبود . نیم ساعت تموم داشت شکایت می کرد. صحبتش هم خیلی واقع بینامه و خیلی منطقی بود . اما اول صبحی کلا همه را کسل کرد .

ولی اون یکی استاد می یاد می گه : غر نزن . بی حال نباش . تیز و بز باش . حرف را از زبون من بکش بیرون . من حرف نزده خودت تندی مطلب را ادامه بده . زرنگ باش . سوار زمان باش . سوار زندگی باش . برای خودت و وقتت و روحیه ات ارزش قائل شو و ...      سر کلاسش واقعا لذت می برم . از ۴ تا ۸ شب باهاش کلاس دارم اما حتی نمی روم بیرون تلفنم را جواب بدم . حضور و غیاب نمی کنه اما دانشجویه که به زور خودشو می چپونه تو کلاس .

خیلی دلم می خواست همه مثل اون بودند . اما ...

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 14:49 توسط مورچه| |

من نمی دونم این چه حکمتیه که هر وقت سردمه این شعر ناخوداگاه از تمام اعضا بدنم بیرون می زنه

من سردم است و از گوشواره های صدف بی ذارم .

من سردم است و می دانم که تمامی اوهام یک شقایق وحشی جز چند قطره خون نخواهد بود ....

دیگه حالم از این شعر به هم می خوره

با یه لباس بافتنی کلفت نشستم اما بازم سردمه حلا دیگه اخر سالی اسمون یادش افتاده ببیاره اونم چی ؟ برف !

نمی دونم چیزی منزجر کننده تر و بی ریخت تر از برف هم وجود داره ؟

حالا درسته که نعمته خداست و مامانم همیشه صدبار می گه شکر که اسمون می باره . اما خوب دست خودم نیست بدم می یاد دیگه . خدایا شکرت !

نمی دونم چرا یه روز پر انرژیم و شدید حس درس خونی دارم . در روز ۲ بار می روم دانشگاه . تمرین هام را می نویسم . مقاله و تحقیق سرچ می کنم . یه دور می خونمشون که سر کلاس در موردشون حرف بزنم . درس جلسه قبل و بعد را می خونم و خلاصه خیلی بچه مثبت می شوم .

بعد روز بعدش از صبح حال ندارم به کتاب هام نگاه کنم. این موقعیت ها هم یه روز در میون پیش می یاد

امروز که تا ۸ شب کلاس دارم از اون روزهای کسل شدنه . اخه تو این هوا چی جز خوابیدن زیر پتو و خوردن یه اش داغ می چسبه ؟ اونم پر از پیاز داغ

چند روز بد جور استرس این ترم را گرفته بودم . یه عالمه درس داشتم که همش مشکل داشت . حالا استرسم بر طرف شده . اصلا شاید کلاس اخر شبم را نرفتم .

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 8:19 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin