امتحانم بد نشد هر چند هر سوالی که از بچه ها بعد از امتحان پرسیدم جوابشون با مال من فرق داشت هفته دیگه یکی از دوستای خوب قدیمم را چند روز دعوت کردم خونمون و کلی برنامه ریزی کردم . می خوام حسابی خوش بگذره بهمون . هم به اون هم به من . گاهی لازمه حتی ادم واسه دل خودش برنامه ریزی کنه . بره رستورانی که دوست داره . برا خودش هدیه بخره اون چیزی که همیشه دلش می خواسته . گل بخره . کسایی را ببینه که دلش براشون تنگ شده . چیزی بخوره که دوست داره حتی اگه خیلی گرونه . خوب یه بار در ۶ ماه که می شه ؟ من وقتی از این کارا می کنم کلا روحم شاد می شه . حس می کنم برا خودم مهمم . برا خودم اهمیت دارم و متقابلا برا دیگران ! بعدا شرحشو می گم . کسی در این فرایند خود تحویلی به بهونه حضور یه دوست پیشنهادی داره ؟ آخر این هفته هم که به درس خوندن خواهد گذشت . دلم فیلم برا فیلم دیدن تنگ شده . این جا امسال مثه شمال شده . هوا اکثرا ابریه . بارون نم نم گاهی می یاد . بیابونها سبز و پر از گل شقایقه . یه حاله قرمز نقطه نقطه که همه سبزی ها را پوشونده . خیلی لذت می برم وقتی از شیشه ماشین تو جاده بیرون را نگاه می کنم . کوه ها سبز اند . نه سبزی وحشی مثه شمال یه سبزی نرم و معصوم . یه سبزی تازه متولد شده که حس می کنم اگه یه ذره آفتاب قوی تر باشه از بین می ره . اما قشنگه . کوه ها از دور مثه نقاشی می مونند . خط های منظم از پر رنگ به کم رنگ . دنیا پر از قشنگیه . هر روز هزار بهونه هست برا خوشبخت بودن . حالا چند نفر واقعا احساس رضایت مندی می کنند ؟ حتی خودمم گاهی با همون کوه ها و همون دشت ها دشمن ام و حتی نگاشون نمی کنم . اینم به هر حال بخشی از زندگی ماست . ما آدم بزرگها !! که حتی گل زرمون اگه یه دره هم باشه اگه عشقمون کشید بهش می رسیم . حالا یکی بگه چه ربطی داشت ؟!! چند وقته ذهنم درگیره . سه تا امتحان تپل دارم . یه درگیری جدید . یه دل شوره خاص . شبها خواب شیطان و جن و روح می بینم . استادم دیروز گفت فردا بهم بزنگ بیا مشاوره اگه بودم . یعنی امروز . حسش نیست . نمی دونم چی بهش بگم . نمی دونم اونی که می خوام بشنوم می گه یا دوباره باری می شه رو همه مشغولیات ذهنیم ؟ این جا بشینم و درسم را بخونم بهتر نیست ؟ انگار می ترسم از این که تاییدم نکنه . کاش می شد فرار کنم یه مدت و بعد بر گردم و ببینم همه چیز اون طور که می خواستم درست شده . بعدا نوشت : راستش دیروز نرفتم . بد جور استرس گرفته بودم که اصلا چی بگم و اون چی بگه و نکنه بزنه یهووو برجکمو بیاره پایین . نکنه همه امیدهام را به نا امیدی تبدیل کنه . نکنه منطقی برخورد کنه و افکارمو بچه گانه ببینه . خلاصه در حال گفتن نکنه نکنه بودم که زنگیدم و گفت مشکل داره و داره می ره خونشون دو هفته است سر کلاس داریم فیلم من سم هستم را نگاه مي كنيم . شون پن و ميشله فايفر بازي كردن . من هر چند كه خيلي خيلي از شون پن بدم مي ياد حتي فيلم ميلك كه اسكار گرفت هم نديدم اما اين يكي واقعا فرق مي كرد . نقش يه عقب مانده ذهني را بازي مي كنه كه سن عقليش ۷ ساله . زني به خاطر بي خانمان بودن باهاش ازدواج مي كنه . وقتي بچه اش را تو بيمارستان به دنيا مي ياره فرار مي كنه و سم مي مونه و يه دختر بچه نوزاد . سم بزرگش مي كنه حالا به هر بدبختي هست تا دختر ۷ سالش مي شه . وقتي مي ره مدرسه دولت مي ياد مي گه بايد بچه را بديد به يه خانواده سالم . سم وكيل مي گيره تا دخترش را نگه داره . ولي .... ماجراي فيلم مهم نيست . فرايند ارتباط سم و دخترش - سم و دوستان عقب مانده اش - سم و همسايه موسيقي دانش - سم و وكيل موفق و زيباش - سم و محيط كارش و ... خيلي خيلي ديدنيه . شون پن برا اين فيلم چند ماه را تو آسايشگاه رواني زندگي كرده تا حركات عقب مانده هاي ذهني را خوب ياد بگيره . واقعا هم همه بازيش اصولي و درست بود و بعضي از حركاتش خيلي ريز و ظريف و علمي بود . فيلم پر نكته است براي ياد گرفتن . وكيل فوق العاده زرنگ و باهوش و موفقه . ولي در زندگي خودش شوهرش بهش خيانت مي كنه و پسر كوچيكش اصلا دوسش نداره . در حالي كه سم را همه دوستانش دوست دارن و دخترش براي بودن در كنارش مدام تلاش مي كنه هر چند مي دونه پدرش طبيعي نيست . دوستاي سم به هم كمك مي كنند . براي عشق ارزش قائل اند . صاق اند - تفريحشون فيلم و موسيقيه . سر قول هاشون مي مونند و خلاصه خيلي از خصوصياتي را دارن كه مردم عادي جامعه مدرن فراموش كردن . و به همين خاطر در قلب هاشون تنها و شكست خورده اند . در پايان اين سم هست كه به وكيلش چيزهايي ياد مي ده و اين سم هست كه حتي به خانمي كه سر پرست دخترشه دلداري مي ده . خيلي از اين فيلم لذت بردم . هيچ صحنه اضافي نداره . هيچ جمله اي يا حركتي بي منظور نيست . پنج شنبه و جمعه با مامان خودمون دو تا رفتیم خونه خاله . خاله یه کمی حالش بد بود . مامان مسئولیت خونه داری را بر عهده گرفت و منم قرار شد جای خاله بروم مدرسه . خاله معلم کلاس سوم ابتداییه . تازه از شانس من دو ساعت هم اضافه بر برنامه کلاس داشت . اما دوست داشتم . اصلا دوست داشتم ببینم از پسش بر می یام یا نه ؟ رفتم سر کلاس . تصمیم گرفتم تمام اصولی را که تو این مدت دانشجویی یاد گرفتم پیاده کنم . بهشون احترام بذارم در حد یه بزرگسال تا اعتماد به نفس داشته باشن و خودشون خجالت بکشن که بی ادب باشن . موقع درس دادن از تنوع و سوال استفاده کنم . نظراتشون را بپرسم . تو بحث کلاسی همه را شریک کنم و .... همه سعیم را کردم ولی تجربه عملی با تئوری فرق داره . ۳۰ تا بچه را نمی شه خیلی راحت رو صندلی بند کرد . اصلا طاقت ۱ ساعت نشستن را ندارن . زنگ اول ریاضی بود . با من خوب آشنا شنده بودن و خیلی ساکت بودن . زنگ دوم املا داشتن . من برای این که نخوام دفترهاشون را صحیح کنم پا تابلویی گفتم . هر کس هم غلط داشت اصلا نگفتم غلطه از بچه ها خواستم اصلاحش کنن و از خودش تشکر کردم و به شیوه دکتر عبدی استاد مشاوره ام مدام بهشون می گفتم آفرین . احسنت ! دکتر عبدی برا هر حرف مزخرفی که می زنی بهت کلی افرین می گه . ولی این باعث می شه تو تشویق بشی باز حرف بزنی . تو بحث شرکت کنی و ذوق کنی . خودش می گه تشویق رو بخشی از کورتکس مغز تاثیر می ذاره که بیشتر فعال می شه . زنگ بعد امتحان جمله نویسی بود . خاله برگه ها را از قبل آماده کرده بود و تو کشو میزش گذاشته بود . این بار خیلی جدی وارد کلاس شدم و بدون هیچ لبخندی خواستم دو نفره بشینن و آماده امتحان بشوند . اشتباهی که کردم سوال ها را یه دور نخوندم براشون . بعدا دیدم مفهمون خیلی از سوال ها را اصلا نمی دونند و من مجبور شدم دو ساعت تمام به اشکالات ۳۰ نفر جواب بدم . ساعت بعد هنر بود . ازشون خواستم برام یه ادم بکشن . تست ادمک گودیناف را می خواستم بگیرم . هر کس ادمش با جزئیات بیشتری باشه باهوش تره . تقریبا همه تو رنج متوسط به پایین بودن . تو هنر چیز جدیدی بهشون یاد داده نمی شه . فقط می گن نقاشی کنید . خوب باید هر بار یه چیزهایی یاد بگیرن . من سعی کردم به هر کس یه چیز جدید در مورد نقاشی یاد بدم . موقع نمره گذاشتن هم اصلا نمره ندادم . چون اشتباهه که هنر کسی را با ۲۰ و ۱۸ سنجید . براشون خوب و عالی و بسیار خوب گذاشتم . همشون می گفتن چرا من ۲۰ نمی شوم ؟ گفتم چون بیشتر از ۲۰ می شی برات عالی نوشتم . تازه اجازه دادم هر کس دوست داره خوراکیشو سر جاش و آروم بخوره . چون زنگ تفریح به خاطر امتحان بیرون نرفته بودن . خوب اونها بچه اند . طاقت گرسنگی را ندارن . کلاس درس زندان که نیست . باید راحت باشن . اما اونها این قدر از این حرف من تعجب کردن که باورشون نشد . تازه یکی یکی اجازه می گرفتن که خوراکی بخورن . در مورد احترام گذاشتن به دوست و همکلاسی براشون گفتم و سعی کردم عادت زشت شکایت کردن از بغل دستی را برای من انجام ندن . ساعت بعد هم اجتماعی بود . از دو نفر درس پرسیدم . بعد ازشون خواستم چیزی که از درس یاد گرفتن را بگن . من در مورد همکاری تو خانواده و کمک به مادر و احترام به اعضای خانواده براشون گفتم . خیلی دقیق گوش دادن . هر چند تکراری بود . بعد هم به شیوه استاد عبدی ازشون خواستم یه برگه بذارن جلوشون و برای من بنویسن که امروز از کلاسی که با هم داشتیم چی ها یاد گرفتن . چه چیزهایی ناراحتشون کرده و چه چیزهایی دوست داشتن انجام بشه که نشده . موضوع درس هم نامه ای به دوست بود این جوری ربط هم داشت نامه ای به من نوشتن با مفادی که خواسته بود م . نامه ها را جمع کردم و موقع خداحافظی همشون منو دونه دونه بوسیدن . خواهش کردن که شنبه بیام و دیگه خاله نیاد به نظرم رسید زیادی مهربون بودم . برا یه روز امکان داشت اما برا یه سال نه . هم خیلی به من وابسته می شدن . هم کنترلشون واقعا سخت بود . تو دفتر مدرسه هم با معلمها مختصری آشنا شدم . همه پیر - زشت - دندونهای زرد . با ۲۵ سال سابقه . خسته و بی هدف . حتی تا ۱۰ دقیقه بعد از تموم شدن زنگ تفریح نمی رفتن سر کلاس . حس کردم نه چیزی از روانشناسی کودک می دونند . نه در مورد خود درسها . فقط طبق عادت یه درسی را می دن و می رون . مدیر داد زد گفت : مثه وحشی ها تو راهرو ندوید . این قدر این حرف منو منزجر کرد که حد نداشت . یه بچه باید شیطنت کنه . وقتی مدیرش بهش می گه وحشی همه عزت نفسش زیر سوال می ره . از همه بدتر بی ادب بار می یاد . یاد می گیره این کلمه را همه جا به کار ببره چون مدیرش گفته پس اشکالی نداره . معلمها به طرز وحشتناکی زیر ذره بین بچه ها هستن برا الگو پذیری . من خیلی متاثر شدم . چند روز پیش استادمون ۲ ساعت برنامه های شبکه بی بی سی پرایم را برامون گذاشت . این قدر کنترل شده و طبق روانشناسی کودک بود . این قدر روی هر ثانیه اش کار شده بود که حد نداشت . موضوع های اموزنده با ظاهری جذاب . هنرپیشه هایی که از نظر لباس و قیافه همه دقت شده بود روشون . و ... حالا تو مدرسه های ما .... توهین نمی کنم . ولی واقعا اموزش پرورش احتیاج به یه بازنگری اساسی داره . نامه ها را تو خونه خوندم . همه از کلاس راضی بودن . همه خوشحال بودن که با من آشنا شدن . یکی نوشته بود من تا حالا مدرسه را زوری تحمل می کردم . یکی نوشته بود کاش مادرم با شما آشنا می شد و خلاصه هیچ کس انتقاد نکرده بود . دیروز موقع برگشتن بارون شدیدی گرفته بود که تو جاده سیل راه افتاده بود . ماشین جلویی اصلا دیده نمی شد . من و مامان یه مسافرت ۲ ساعته استثنایی زیر یه بارون سیل آسا با منظره های سبز بهاری داشتیم . همه هفته به یه طرف اون دو ساعت رانندگی زیر بارون یه طرف . وقتی اومدم خونه بابا برام یه انگشتر یاقوت سرخ خریده بود با رکاب نقره قدیمی . همیشه دلم می خواست مثه خودش و مامان یه انگشتر با سنگ قیمتی و قدیمی داشته باشم . حالا بابا مخصوص خودم یکی خریده بود . خیلی دوسش دارم . بابام را می گم . یه هفته جواب را نذاشتم تا استادمون کامل تست راتفسیر کنه بعد بگم . خیلی متنوع بود باغ هایی که توصیف کردید . اما دیروز با کمال شرمندگی استاد جواب نداد تا هفته دیگه . حالا من مختصری را که می دونم می گم . کاملشو هم بعدا می گم . راستی گفته بودم که اینو فروید برای تفسیر رویاها و زندگی شخصی افراد کشف کرده بوده ؟ باغ نشونه زندگیته . اگه زیباست اگه سبزه اگه بهاریه بوی خوب می ده و تو توش راحتی یعنی زندگی خوبی داری و از زندگیت راضی هستی . اگه باغت درختهای خشک داره یعنی از زندگیت راضی نیستی . به نظرت بی باره . بی ثمره این که چه وقت روزه یعنی تو فکر می کنی چقدر پیر شدی . خیلی ها اول صبح تصور کردن . این خوبه یعنی تازه اول زندگی هستن البته از دید خودشون . ولی وقتی کسی تو شب یا غروب تصر می کنه یعنی به آخرش رسیده . هوای ابری و گرفته یعنی تو غمگینی . زندگی شادی نداری . لیوان یعنی دوست صمیمی که تو زندگیت هست یا نیست . کسی که همه رازهاتو بهش بگی و همه جا کنارته و همیشه بتونی روش حساب کنی . شکل و شمایل لیوان هم البته مهمه . خوشگل باشه . لب پریده باشه نشون می ده چقدر دوستت برات اهمیت داره . آب نشون عشق تو زندگیه . تو کسی را به عنوان عشقت دوست داری و قبول داری یا نه . حالا هر چی اون آب زلال تر و شفاف تر و عمیق تر باشه یعنی عشقت عمیق تره . گاهی هم ممکنه کس خاصی تو زندگیت نباشه اما کلا ادمی هستی که عاشق می شه . احساساتیه . وقتی دستی به آب می زنی یا پاتو تو آب می کنی یعنی عاشق شدی . رابطه ای داشتی و این نبوده که فقط از خارج از گود چیزی تو دلت باشه اما کاری نکرده باشی . دیوار باغ یعنی محدودیت های زندگیت . چقدر آزادی عمل داری . معمولا خانمها باغشون دیوار داره . از اون ور دیوار چی می بینی یعنی جامعه و دیگران را چه طور می بینی .خیلی ها تار می بینند یا مه آلود . خوب درستش هم همینه ما که همه زیر و بم جامعه را نمی بینیم . کسی تو باغت هست یا نه نشون می ده چقدر زندگیت را با کسی سهیمی ؟ کی ها برای همیشه تو زندگیت هستن از دید تو ؟ مثلا یه نفر همسر و دخترش را اونجا کنارش می دید .خیلی خوبه . اون تنها نیست . اما خیلی ها تنها بودن . وقتی باغت نظم داره کف پوش داره . کرت بندیه . درخت ها به صف هستند یعنی زندگیت منظمه . هیچ وقت هم دوست نداری چیزی خارج از برنامه و ناگهانی برات پیش بیاد . صدای پرنده و ... را نمی دونم ببخشید . وقتی یاد گرفتم می یام می گم . حالا تست خودم : من یه باغ کوچیک دیدم که دیوارهاش کوتاه و از شمشاد بود . محیط بیرون را اصلا نگاه نکردم خیلی برام مهم نبود . در باغ هم از گل های رز سرخ بود . در نداشت فقط قاب در بود . داخلش باغ گل رز بود . گلهای سرخ مخملی که فوق العاده بوی خوبی داشت . من راه می رفتم و گل ها را بو می کردم . تنها بودم . آفتاب بود اما نمی سوزوند هوا خیلی روشن بود . مثل ساعتهای ده صبح یه روز بهاری . صدای پرنده می شنیدم ولی خودشون را نمی شد دید . وسط باغ یه حوض کوچیک آبی بود که آب زلالی داشت و یه فواره هم وسطش بود با چند تا ماهی . من سرمو گرفتم رو آب و عکس خودمو دیدم . لیوانی نبود . کسی اونجا نبود . اما خیلی زیبا و رویایی بود . من این قدر احساس خوبی داشتم که مدام لبخند می زدم . تفسیر مال منم با شما ها . ببخشید دیر شد . امروز یه زحمت دیگه براتون دارم . هر کس که کتاب شازده کوچولو را خوانده به من بگه ازش چی یاد گرفته . چه نکته های مثبتی توش دیده . راستش این مشق منه که همون استاد مشاوره گفته . کمکم کنید لطفا . ممنون !!! منتظر نظراتتون هستم .
اصلا هی که فکر می کنم میبینم چه حرف چرتی زدم . خوب راستش .... بی خیال اصلا
منم بسیار مشعوف و سر حال گردیده درسمان را خواندیم و دعایش بکردیم .


. ![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


