تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

براي اين كه انسان كاملي بود مي بايد بهاي زيادي پرداخت كرد . تعداد كمي از انسانها هستند كه اين آگاهي را داشته و يا اين جسارت را دارند كه اين بها را پرداخت كنند ... 

 كسي كه كاملا بايد جستجوي ايمني را رها كرده و به اين رسيده باشد كه بايد با دو دست خود زندگي كند .

كسي كه جهان را همانند يك عاشق در آغوش گرفته باشد .

 كسي كه درد را و پذيرش آن را در حيات همچون جزيي از وجود پذيرفته باشد و در خود نگه دارد .

 كسي كه مي بايد به شك و ساهي همچون بهايي از آگاهي بنگرد .

 كسي كه به خواست سرسختانه در تعارض و تضاد رسيده ولي همواره اماده پذيرش كل نتايج حاصله از زيستن و مردن است .

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 7:49 توسط مورچه| |

خيلي وقت پيش زمين سوخته از احمد محمود را خونده بودم و چون بابام زمان جنگ آبادان بود همش تصور مي كردم كه همه اين صحنه ها را بابام تجربه كرده .

خانواده ها وقتي پسرهاشون را براي نون خريدن مي فرستادن سر كوچه مطمئن نبودند كه ديگه بر مي گردند يا نه .

به نظرم خيلي بايد وحشتناك باشه . زمين سوخته خيلي واقعي و قابل درك و نزديك ترس و مرگ و ويراني را توصيف مي كنه . اونم در مورد كجا ؟ همين ايران خودمون . همين جنوب با همين فرهنگ و زبانشون .

ديروز داداشم رفت دانشگاه امتحان بده . شنيدم خيلي تو دانشگاه شلوغه . زنگ زدم مبايلش را جواب نداد . نيم ساعت بعدش هم خاموش شد . يه لحظه ياد اون مادري افتادم كه پسرش مي رفت نون بخره و دير مي اومد و مادر چه حالي داشت .

بالاخره به خير گذشت . اما ديروز براي اولين بار حسي را تجربه كردم كه شايد هيچ وقت نداشتم . حس نا امني !!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:4 توسط مورچه| |

بیشتر از یه هفته پیش یکی از بهترین دوستام اومد خونمون . دوستای قدیمم که خیلی کم می بینمش و کم باهاش حرف می زنم اما خیلی قبولش دارم و دوسش دارم .

از وقتی رفت دارم در موردش فکر می کنم و عذاب می کشم . شبا بهش فکر می کنم . روزا بهش فکر می کنم . حرفاش برام مرور می شه . عکس هاش را می بینم .

و خیلی راحت می تونم بگم اشتباه کردم . حالا حس می کنم هیچ سنخیتی باهاش ندارم . هیچ نقطه مشترکی ندارم . هیچ تبادل فکر مشترکی نیست . هیچ احساسی هم نیست . حتی دیگه دوست ندارم ببینمش .

چون به این نتیجه رسیدم دارم عذاب می کشم .

بگذریم اصلا توصیف احساسم برام سخته .

هیچ دوست ندارم تو بحث سیاسی شرکت کنم . وقتی ۲۰ جلد انقلاب کبیر فرانسه را می خونی می فهمی وقتی حتی یه سیاست مدار یه حرکت کوچیک می کنه چقدر معنی می تونه پشت این باشه . یا پشت یه حرف . و چند نفر می تونند پشت نقاب یه نفر پنهان باشن . من دیگه یه خودم هم اعتماد ندارم . برای همین هیچی نمی گم نه کسی را محکوم می کنم نه کسی را سپاس می گویم .

این قدر درگیر مسائل شخصی خودم هستم که هیچی فعلا برام مهم نیست

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 8:30 توسط مورچه| |

نمی دونم چرا چند روزه بد جور گیج شدم . همه چی یادم می ره . می خورم به در و دیوار . چرت و پرت می گم . حرف می زنم می بینم طرفم همین طور هاج و واج نگام می کنه و هر هر می خنده و می گه : خوبی ؟ !!

دیروز رفتم برا خودم کفش بخرم . اما هر چی گشتم هیچی باب میلم نبود . فقط خسته و کوفته بر گشتم خونه .

هر چی هم برا مامانم گشتم باز هیچی پیدا نکردم . روز مادری را می گم . کلا دیروز تو امر خرید و پول زمین زدن نا موفق بودم . از یه طرف هم جدیدا شدید زورم می یاد پول خرج کنم . اینم بده ها ! می خواستم برا مامانم طلا بخرم اما هر چی فکر می کنم می بینم خیلی می شه و من نمی تونم حالا این قدر پول خرج کنم . تو این مرحله از زندگیم شدیدا به پول نیاز دارم .

شماها برا مادرهاتون می خواهید چی بخرید ؟ می خواستم یه دامن بخرم اما اونم پیدا نشد . همه بسیار زشت و بد جنس و گرون بودند . نمی دونم چه کار کنم . کسی پیشنهادی نداره ؟ روز مادر هم می افته تو امتحانام دیگه وقت نمی کنم برم خرید .

لطفا راهنمایی بفرمایید . بگید شماها می خواهید چی بخرید . تازه برا مادرها که این همه گزینه هست من توش موندم . خدا به داد روز پدر برسه . دیگه آبروم می ره اگه باز ادکلان بخرم .

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 7:49 توسط مورچه| |

استاد چیپو داره رشد می کنه . لاکش داره می ریزه و یه لاک جدید پیدا می کنه برا همین هیچی نمی خورد لاک قبلیش براش تنگ بود . و برا همین همش تو خشکی می اومد تا راحت تر این کار را بکنه . دیشب وقتی این موضوع را فهمیدم انگار یه بار بزرگی از رو دوشم بر داشته شده

خدا شکر

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 7:12 توسط مورچه| |

توی یه عالمه مشکل های ریز و درشت غرق شدم . همش در حال فکر کردنم . همش در حال دویدنم . نمی دونم باید چه کار کنم چه طوری خودمو بیرون بکشم . چه کار کنم که بهتر شه . برنامه زندگیم به هم ریخته . دیگه کم کم دارم خودمو می زنم به بی خیالی . از اونم می ترسم . می ترسم هیچ کاری نکنم یهو ببینم تو عمل انجام شده دیگرانم . مثه یه پرنده ای می مونم که تو یه قفس در باز زندانی شده  اما درش را پیدا نمی کنه . می دونه درش بازه ها اما نمی دونه کجاست . یا این قدر ترسیده که درش را پیدا نمی کنه

استاد چیپو حالش بده . به نظرم سینه پهلو کرده . چند روزه هیچی نمی خوره هیچ تکاپویی نداره هی یه گوشه آروم نشسته . به زور چشماش را باز می کنه . مریضه . دو شب پیش از فکر این که بمیره گریه کردم مامانم هم می خواست گریه کنه . من مسئولش بودم . نتونستم ازش مراقبت کنم . مامان می گه یکی دیگه برات می خریم . اما دیگه نمی خوام . دیگه هیچ حیوونی را نگه نمی دارم تا آخر عمرم . چون نمی تونم خوب ازش مراقبت کنم . چون من مسئول مرگش می شوم .

این روزا دلم گرفته . دلم می خواد سینوهه بود تا جمجمه ام را بشکافه و بخارهاش در بیاد . ارتباط بین دو نیم کره ام قطع شه و دیگه هیچی نفهمم . گاهی مثه سگ جون می کنم و کم نمی یارم گاهی بدجور کم می یارم و تسلیم می شوم به سختی . کاش کمی زرنگ تر بودم . حس می کنم خیلی بی دست و پام . کاش یه کم راحت تر به چیزهایی که می خواستم می رسیدم . شما هم این طوری هستید ؟ باید خیلی سختی بکشید تا به خواسته هاتون برسید ؟ که دیگه انرژی براتون نمونه ازش لذت ببرید ؟ من این طوریم .

نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:3 توسط مورچه| |

روز دوشنبه یهو دچار سرماخوردگی و تب شدید شدم . قرار بود همون روز با بچه های دانشگاه برویم اردو تبریز . با ناراحتی تمام رفتم خونه و خوابیدم . این قدر ناراحت بودم که حد نداشت . اما اردو افتاد روز بعد و من همه سعیم را کردم که یه روزه خوب بشوم . سه شنبه شب با پر رویی تمام سوار اتوبوس شدم و راه افتادیم . حالم اصلا خوب نبود اما بهش توجه نمی کردم . صبح روز چهار شنبه تبریز بودیم . خیلی از شهرشون خوشم اومد . خیلی سر سبز بود . فکر می کردم سرد باشه اما خیلی هم گرم بود . همون صبح که رسیدیم رفتیم یه بازدید از دانشگاه تبریز انجام دادیم هر چند اصلا تحویلمون نگرفتن . محوطه دانشگاه خيلي با صفا و قشنگ بود اما امكانات و ساختمانها معمولي بود . بعدشم رفتيم مسجد گنبد كبود و موزه تبريز كه نزديك دانشگاه بود .

مسجد خيلي زيبا بود . كاشي كاري هاش هر چند همش از بين رفته بود و چندين سال حتي سقف نداشته ولي نشون مي داد كه چقدر خاص بوده . يه جا دو تا قبر بود مال يه پادشاه و زنش كه پله مي خورد مي رفت پايين بعد يه سوراخ ريز بود و بعد يه اتاق كوچيك كه قبرهاي خالي توش بوده . اجساد بد بخت را چه كرده بودن نمي دونم . پسرها به زور رفتن تو . من و دوستم هم تصميم گرفتيم برويم . پايين رفتن كه كاري نداشت زير سوراخ باز يه ارتفاعي بود تا اون اتاق . رفتم تو . بوي نم مي داد . مثه بوي مرده . خيلي ترسناك بود . دو تا قبر كنار هم بود كه توش را مرمت كرده بودن . خلاصه حالا بالا اومدنش مرد مي خواست . همه پسرها هم دست به كمر مي خواستن ضايع شدن ما را تماشا كنند . من و دوستم هم مثه گربه خودمون را بالا كشيديم . اما خاك خالي شدم . يكي نيست بگه دختر قبر خالي ديدن داره ؟

بعدشم رفتيم موزه . يه طبقه موزه تبريز مجسمه هاي بزرگي بود كه سنبل يه چيزي مثه زندگي - مرگ - گناه - خانواده پر جمعيت - فقر و ... بود . خيلي خوشم اومد از اونجا . بي نهايت زيبا بود . حس توي صورت مجسمه ها خيلي ملموس بود . مثلا اين يه نمونه اش بود .   فكر كنم فقر و گرسنگي بود اسمش .

از نزديك تو صورت مجسمه ها بايد نگاه كنيد . خيلي قشنگ بود .

ظهر رفتيم خوابگاه . عصر هم پارك ائل گلي . كه قايق سواري كرديم و خيلي خيلي با صفا بود .

 

ائل گلي خيلي قشنگ بود هواي خنك و فضاي سبزش يه حس خوبي به ادم مي داد . من تو دو تا جيب مانتوم دو تا راني به زور فرو كرده بودم و يكي هم دستم بود و هي راني مي خوردم . دوستم هم همش در حال ملچ و مولوچ كردن و لواشك خوردن بود . ديگه همه فهميدن ما شكمو ترين بچه ها هستيم . يكي از پسرها يكي از راني هامو از جيبم كش رفت . اصلا نفهميدم .اما جيبم مثه خشاب اسلحه هميشه پر راني بود . شام را تو پارك تن ماهي خورديم . شب هم رفتيم شهر بازي . فكر كن استادت كه سر كلاس مثه برج زهر ماره كيسه بپوشه از آبشار بياد پايين چه حسي داري ؟ من مرده بودم از خنده . استادامون مي دويدن از اين بازي به اون بازي ما هم دنبالشون . اين قدر ذوق زده بودن . اين قدر دوست داشتن كه نگو . بيشتر كيف اونها باحال بود تا خود بازي ها . اولش مسئولمون گفت ساعت ۱۲ مي رويم اما تا ۲ صبح ما اون جا بوديم . ديگه به زور جمعش كرديم . جنبه شهر بازي نداشتن .

ديگه شب ساعت ۳ بود كه خوابيديم . يعني بي هوش شديم . فردا صبح زود ساعت ۷ رفتيم روستاي كندوان .

اون كوه هاي كله قندي كه مي بينيد روستا ست . اون سوراخ هاي ريز سياه تو عكس اول خونه هاي مردمه . ما رفتيم تو يكي از خونه ها . خيلي خنك بود . هواش نم داشت . همه چي هم داشتن . ضبط - يخچال - جارو برقي . خيلي عجيب بود . يكي از ديدني ترين جاهايي كه بود من رفتم . پايين كوه ها رودخونه بود و خود همين مردم يه چيزهايي مي فروختن . مثه لواشك و گردو و عسل و .... حتما اگه تبريز رفتيد كندوان را ببينيد . تو عصر تكنولوژي زندگي اين مردم خيلي جالبه . تا عصر اونجا بوديم . عصر هم رفتيم بازار و سر قبر شهریار شاعر .

شب قرار بود برويم يه پارك معروف و من و دوستم براي همه املت درست كنيم . اعتماد به نفس را داشته باشيد . حالا ما خسته و كوفته ساعت ۱۰ شب با ۴۰ تا تخم مرغ و ۶ كيلو گوجه و ۱ كيلو قارچ و ۱ كيلو فلفل دلمه اي و يه عالمه شكم هاي گشنه و خسته چه كنيم . خلاصه به هر زوري بود تا ساعت ۱ صبح آماده كرديم . ولي خاطره شدها . آي از پسرها كار كشيديم . همه ظرف ها را گفتيم بشورن . خريد با اونها بود . سفره پهن كردن و جمع كردنو باركشي و ولي خداييش هيچي نمي گفتن . تازه املتمون هم بي نمك بود باز هيچي نگفتن . اما املت تپلي بودها . راس ۱۰۰ نفر پخته بوديم . كلي اضافه اومد . قيافه هامون موقع آشپزي خيلي جالب بود . كلي ازمون عكس تاريخي گرفتن .

شب هم تا ۶ صبح بيدار بوديم . تو خوابگاه بعد اون همه كوه نوردي . پياده روي تو بازار و آشپزي تازه رفتيم خوابگاه بزن و بكوب تا صبح . انگار اكس تركونده باشيم مثه بز انرژي داشتيم . صبح يه ساعت خوابيديم و راه افتاديم برا برگشتن .

تو راه برگشت هم رفتيم مسجد سلطانيه كه اونجا هم باز خيلي دلم سوخت از اين كه اين همه هنر از بين رفته . داغون بود ولي نشون مي داد كه قبلا چه چيز عظيمي بوده .

تو راه بماند كه چند بار نگه داشتيم و هندونه و بستني و نهار فوق العاده عالي تو يه رستوران و صبحانه تو دشت و .... خورديم . خيلي خوش گذشت . اما عصر جواب كنكور ارشد اومد . چند نفر از بچه ها قبول شده بودن و كلي ذوق كردن و ما هي بستني خورديم . ولي يكي قبول نشده بود و كلي ناراحت شد . يكي از پسرها بود چنان اربده اي كشيد كه من از ترس خشكم زد . بعدشم تا شب گريه كرد .  همين پسره تو كندوان از كوه پرت شد پايين اما زرنگ بود و خودشو جمع و جور كرد وگرنه مغزش متلاشي مي شد . خدا بهش رحم كرد . دوباره سوار اسب شد اسبه قاطي كرد هر جا دوست داشت مي رفت . خودش مي رفت وسط رودخونه . تو كوه . پسره بدبخت مونده بود با اين چه كار كنه . ما هم از خنده دل درد گرفتيم . ديگه آخرش تصميم گرفت خودشو پرت كنه پايين .

خلاصه اين پسره همش دردسر بود .

اينم از داستان من . اما جاتون خالي خيلي خوش گذشت . يكي از بهترين سفرهاي من بود هر چند كوتاه .

نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:48 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin