چند روز پیش یکی از دوستای دوره راهنماییم را دیدم . اون وقتها خیلی شیطون و شلوغ و پر حرارت بود . حالا زنی بود که بعد از ۶ سال زندگی مشترک می خواست جدا بشه و افتاده و اروم و نجیب و ساکت بود . برام از تجربه هاش گفت . از اتفاقاتی که تو این دوران براش افتاده . از زندگیش از تلاشش از هر روز تدریجی مردنش و ... ما زنها همیشه فکر می کنیم می تونیم یه پله باشیم . می تونیم از خودمون بگذریم تا مردها بالاتر برون رشد کنند و خوشحال و خوشبخت باشن و اگه اون مرد نتونه بالا بره یا اصلا نخواد که خوشبخت باشه از زن یه ریشه پوسیده می مونه . بگذریم که اصل درخت زودتر از اینها خشک شده . من گاهی از ته یه سوزن رد می شوم و گاهی از در دروازه رد نمی شوم. یادتونه در مورد اون آقایی گفتم که دیگه دوستم را نمی خواد و از من کمک گرفته ؟ من دارم می شوم ادم بده داستان . دوستم فکر می کنه که چرا من می خوام دوستش را از چشمم بیاندازم ؟ و دوستش هی حرف های منفی منو می ره به اون می گه . من گیج شدم . دلم می خواد بهش کمک کنم اما واقعا نمی دونم چطوری . دکترم بهم ۱ ماه رژیم مایعات داده . اول مایعات صاف شده . بعد سوپ میکس شده . حالا سوپ معمولی . انواع سوپ ها را خوردم . هنوز یک هفته دیگه مونده . پیشنهاد خاصی ندارید ؟ دستور سوپ خوش مزه ای ؟ راستی روزه هاتون قبول . من که روزه نمی گیرم . شماها برام دعا می کنید ؟ سحرها که تو تاریکی با صدای رادیو و دعای ربنا غذا می خورید برای من صبر بخواهید . گاهی این قدر خسته ای که حال خودتم نداری اون وقت یه نفر دیگه همه بار غصه اش را می ذاره رو دوش تو که براش حمل کنی . زندگی بهترین دوستت می افته دست تو . که نمی دونی باید باهاش منطقی باشی یا احساسی ؟ خیلی خودت می تونی برای خودت راه کار پیدا کنی باید یه گلی هم بگیری به زندگی دو نفر دیگه . و من چرا نمی تونم در مقابل کمک خواستن دیگران بگم نه ؟ این چه رسمیه که من دارم ؟ دیروز یه نفر به من زنگ زد و گفت عشقش را از دل بهترین دوستم بیرون کنم چون اون دیگه نمی کشه . خوب چون این رابطه هیچ جوری درست نبود من قبول کردم . هر چند سخت ! اما دلم از جای دیگه می سوزه . از این که چقدر دنیا بی ظرفیته . مثه یه ظرف می مونه که با یه قطره پر می شه . ظرفی که هیچی جا نداره . شایدم اون ظرفه من هستم . چقدر بده که دوستم داد می زنه می گه اون منو دوست داره . اون می خواد با من باشه و من باید بگم اره ولی تو به فکر خودت باش . تو ازش جدا شو . در حالی که چند دقیقه قبل از اون شنیدم که نمی خواد باشه . دوستم را نمی خواد . خدایا به من طاقت بده . تو زندگیم خیلی چیزها ازت خواستم . بی نهایت خواسته و تمنا داشتم اما یکیش همیشه ثابت بوده . این که بهم صبر بدی . نمی گم غم نده . نمی گم درد نده . نمی گم چیزهای خوبم را نگیر . راضیم به رضای تو . فقط بهم صبرش را بده . می گن به هر کس راس تحملش سختی می دی . می دونم که من مثه یه کرگدن پوستم کلفته . گاهی هم با خودم می گم کاش مثه خیلی ها کم تحمل بودم تا تو این قدر بهم سختی نمی دادی . ناشکری نمی کنم . دوستت دارم . هر اتفاقی که بیفته ! این روزا همش دارم به این موضوع فکر میکنم که قید ازدواج کردن را برای همه عمرم بزنم یا نه ؟ همه جوانبشم در نظر گرفتم . اما تصمیم سختیه . برا من که تنهایی را دوست ندارم کار سختیه . حالم خیلی بهتره . خیلی از عذاب هام کم شده . داره یادم می ره چه بدبختی هایی که برا خوردن یه ذره آب داشتم . گاهی خیلی درد دارم اما می ارزه . پروژه ام هنوز تموم نشده و استادم گفته شهریور باید تحویل بدم . تازه نصفشو انجام دادم . دیگه خسته ام کرده . همیشه نزدیک مهر که بود ذوق داشتم حالا همش فکر می کنم چه طور باید بروم سر کلاس . با چه حوصله ای ؟ حتی حال دیدن بچه ها را هم ندارم چه برسه به درس خوندن . شاید هم درس خوندن خوب بود برا من و نذاشت هی فکر و خیال کنم . دوباره بساط نقاشی را راه انداختم . حس می کنم خیلی بهتر از قبلم شدم . شجاعتم بیشتر شده . راحت تر و سریع تر می کشم و نمی ترسم که خراب شه . دوست دارم . حس خوبیه . هر چند گردنم دو روزه درد گرفته دلم هیچی و هیچ کس را نمی خواد . هیچ ایده ای برای گذران وقتم ندارم . هیچ اروزیی حتی !! بیمارستان رفتن را دوست ندارم . اما همیشه برام یه تجربه با ارزشه . ماکسیم گورکی اگه دانشکده های من را در قالب جوب ها و زیر پل ها و خرابه هایی که توشون زندگی کرده بود تعریف کرد من می تونم بیمارستانهایی که توش بودم را نوعی دانشگاه برا خودم به حساب بیارم . که تعدادشون کم هم نیست این بار با خیلی ها آشنا شدم . پرستاری که شوهرش می خواسته زن دوم بگیره و اون با سیاست و استفاده از خونه ای که به نامش بود و حقوقی که بیشتر از شوهرش بود اونو به زور نگه داشته بود . دختر ۴ ساله ای که مادرش تو یه تصادف مرده بود و پدرش و مادر بزرگش سر نگه داریش دعوا داشتن زن ۴۰ ساله ای که بچه دار نمی شد و همه زندگیش را صرف شستن و پختن کرده بود حتی همه فرش های یه مسجد . و هیچ وقت هم حرف نمی زد . حتی ناله هم نمی کرد پیر زنی که بیشتر از دخترش ناز داشت دختری که داشت فلج می شد و مادرش که به نظرم کوه استقامت بود و پدر و مادری که چقدر برا تنها دخترشون غصه خوردن . پدری که با همه غرورش جلو دکتر گریه کرد . پدر مادر خودم بعضی چیزها دردش از درد جراحی و ترس موقع به هوش اومدن هم بیشتره . که روی همه وجود ادم تاثیر می ذاره و کلا از تو چیز دیگه ای می سازه . ولی خوشحالم که می تونم شبا بخوابم و وقتی می روم تو رخت خواب غصه ام نمی شه که حالا کی صبح می شه منم امسال تابستون دانشگاه رفتم . دانشگاهی از جنس دانشگاه های ماکسیم گورکی . بگذر ز من ای آشنا بعضي وقتها يه آهنگي اون قدر زير لبت تكرار مي شه كه ديگه مي خواي ازش فرار كني . اين روزا اين اهنگ زندگي من شده .
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگرگذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی میمیرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تودیگری
در قلبم جایت را نمی گیرد
| Design By : Night Skin |


