وقتی بوی بارون را حس می کنم یه چیزی تو دلم راه می ره . یه حس یه خاطره . بارون حالم را همیشه تغییر می ده . بوی خاک خیس خورده . بوی نم ! یاد یه روز بد . ترس . اضطراب ! این جا مثه شمال شده .ولی من دوست ندارم . من بارون را دوست ندارم دیشب بابا و مامانم تو این بارون که دست کمی از سیل نداشت قدم می زدند . وقتی اومدن تا لایه های هفتم پوستشون خیس شده بود منم از ظهر تا شب پشت سر هم فیلم نگاه کردم . اینو در می اوردم اونو می ذاشتم . آخرش بابام دیگه دعوام کرد . خوب میخواستم فکر و خیال نکنم . می خواستم بی کار نمونم . حس نقاشی هم حتی نداشتم . این روزا همش ذهنم درگیره . بد جور تو یه مشکلی گیر کردم . حوصله هیچ کاری هم ندارم . صبح ها هیچ انگیزه ای ندارم . دیشب فکر میکردم اول مهره و فردا باید بروم دانشگاه . از این فکر هم حتی خوف کرده بودم . که حالا کی می ره این همه راه را ! خدایا ... دوست ندارم مثه کرم زندگی کنم . کمکم کن تو آهنگ برنادت خوندم وقتی از جوونی درد می کشید و پاهاش خورده شده بود و بدنش بیمار بود با درد نیایش می کرد و لبخند می زد هیچ کس نفهمید چقدر درد داره . و چیز جالب این که از درد کشیدنش لذت می برد . دیروز یکی از دندونهای عقلم را جراحی کردم . شب خیلی حالم بد شد . امپول مسکنی که برام نوشته بود را پرستار نزد . گفت عوارض داره و من قبول نمی کنم بزنم . شب به بدبختی افتادم که فقط می تونستم گریه کنم . وقتی درد می کشیدم حس کردم یه لحظه از درد لذت می برم . حس می کنم به خدا نزدیک می شوم . حس می کنم شاید با این اتفاق یه ذره از گناهانم شسته شه . من خیلی درد می کشم . به بهانه های مختلف . چه قلبم چه جسمم . شاید هم چون گریزی ازشون نیست خودمو می خوام باهاش وفق بدم . دو روز پیش یکی از دوستام گفت چیز جالب در تو هست . این که هر اتفاق و شرایطی برات پیش می یاد هر چقدر هم عمقش بد باشه تو سعی می کنی خوبی هاش را ببینی و اونو طوری برای خودت باز سازی می کنی که منی که نمی بینمش دلم می خواد منم این شرایط را داشتم . مثلا محل کار جدید . واقعا خوب نیست . حتی شرایط کار قبل هم خیلی جالب نبود . ولی من برای خودم چیزهای کوچیک هم بزرگ کردم و سعی کردم دوسش داشته باشم . حالا این جا هم ... خیلی بدی ها داره ولی من سعی می کنم دوسش داشته باشم حتی برا بهونه های کم . چون نمی خوام سخت به خودو بگذره . جالب بود . من به این نکته توجه نکرده بودم . درسته که این کار را زیاد کردم ولی این که دوستم بهم گفت خیلی حس خوبی بهم دست داد . دیروز انتخاب واحد بود . من مجبور شدم فقط ۶ واحد را بذارم برا ترم دیگه و به خاطرش ۹ ترمه بشوم . کلا ۲۲ تا بود . ۱۵ تا برداشتم . چون خیلی سخت بود از این جا دانشگاه رفتن . خیلی از دانشگام دور شدم . عیب نداره . سخت نمی گیرم . من درس خوندن را دوست دارم . ترم های اخر خیلی غمگینه . حس این که شاید این جا راکد بمونی و اخر درس خوندنت باشه . پس من یه ترم دیگه هم دارم . دیروز نمره پروژه ام را استادم داد . همون که خیلی سرش خون جگر خوردم . فکر می کنید چند ؟ گفت نمره ات از ۱۷ به بالا است . چند بدم ؟ گفتم : همون ۱۷ برام بسه با کمال تعجب دیدم داد ۲۰ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! لیاقتم نبود . برا همین برام فرقی بین ۱۷ و ۲۰ نبود . خوب من در مورد ادمها زید اشتباه می کنم و اینو هر روز که می گذره بیشتر درک میکنم . یکیش استادم . نه چون داده ۲۰ ادم خوبیه . اولش که پروژه را برداشتم باهاش عذا گرفتم که حالا چه طور تحملش کنم. یادتونه گفتم می خوام اخرش بهش بگم رفتارت خیلی بده ؟ دیروز بعد از ۵ ماه ارتباط باهاش وقتی از دفترش اومدم تو قلبم حس خوبی بهش داشتم . چراش طولانیه . من تصمیم گرفتم ارشد روانشناسی تربیتی بخونم . مشاوره را دوست داشتم اما استادم گفت برا شما که علوم تربیتی بودی سخته . روانشناسی تربیتی هم می شه همه اون شغل هایی داشت که مشاوره داره . تا به حال در مورد کتاب معنا درمانی فرانکل گفتم ؟ ( انسان در جست و جوی معنا ) ! می گه هر کس به خاطر معناهایی که در زندگیش هست زنده است . وگرنه خودکشی می کنه . معناها مثه چی ؟ مثه دوست داشتن کسی . حتی خودت ! مثه خواستن چیزی حتی یه جفت جوراب . مثه میل به رفتن جایی . حتی سر کوچه . پس زندگی پر معناست . کسی که معناهای زیادی داره حس خوشبختی بیشتری داره . و کسی که هیچی براش مهم نیست و معنایی نداره خودش را می کشه . من برای زندگیم هر روز دنبال معناهای تازه ام . برای همین حس خوبی دارم . دندونم ۵ تا بخیه داره . یه طرف کل لثه های پایینم !!!! مری ام را عمل کردم همین قدر بخیه خورد یه دندون هم همین قدر . چون به عصب گره خوده بود . الان تو دهنم پر نخ های سیاهه . ولی درد زیادی نداره . آوا جان همه درد من فقط دیشب بود . اونم چون امپول مسکنم را برام نزدن . تو نترس برو درستش کن بعد برا دندونهای دیگه ات بد می شه ها . من الا ن خوب خوبم . تازه با وجود این که اتعلاجی داشتم اومدم سر کار دیگه پر حرفی بسه . فعلا بای من ديگه از جراحي خسته شدم . ديگه واقعا مي ترسم . دانشگاه و كارهاي اداريم همه به هم خورده . باز تو دوارن به هم ريختگي برنامه سر مي كنم و اين جور مواقع خيلي استرس مي گيرم چند وقت پیش رفتم سراغ مغازه های عینک فروشی ... وای چقدر دنیا زود متحول می شه . شکه شدم ۵ سال پیش که عینک گرفتم ۳۰ تومان بود و بابام می گفت چرا این قدر گرون شده . حالا از ۲۰۰ به بالا بود . حالم بد شده بود . سر گیجه گرفته بودم . چشمام کلا نا بینا شده بود . هنوز هم حال خوبی ندارم . ارزون ترین فریم را گرفتم شد ۹۰ تومان موقع ساخت عدسی یهو گفت شیشه اش هم جدا می شه ۵۰ تا ۷۰ تومان . دیگه داشت حالم به هم می خورد . اگه داداشم نبود که هی دلداریم بده گریه می کردم . هنوز گیجی یهویی را دارم . هر چند دوستم می گه از اولش گیج بودی و خبر نداشتی به لطف یکی از همکارام تکالیف تابستونیم داره تموم میشه . ۳۰ تومان به نفع ام شد . خوب نگید چرا این قدر پولکی شدم مشکل دارم یقین !!! بی خودی که کسی این قدر به خودش سختی نمی ده . وگرنه همون عینک ۵۰۰ تومانی گربه ای که خیلی بهم می اومد و رنگش زرشکی بود را می خریدیم . یا ۳۰ تومان می دادم بیرون این تکالیفم را برام انجام بدن . راستش دارم به کسی قرض می دم . کسی که هر چی دارم از اون دارم . همه طلاهام هم می خوام بفروشم . بعضی هاش را خیلی دوست دارم اما با خودم می گم بکن این ها را از خودت الان باید جبران کنی . یه کم سخته اما وقتی همه را در آوردم تا قیمت کنم یهو دیدم راحت شدم . خیلی هم سخت نیست . خوشحالم که این ۴ سال به جای خوردن و خوابیدن کار کردم . پول چیز مهمیه . هر کس بگه برام مهم نیست دروغ گفته . زندگی بهت ثابت می کنه که پول چقدر مهمه . گاهی به دخترا که نگاه می کردم تا لنگ ظهر می خوابن حسودیم می شد . دلم میخواست برم کلاس ورزش - ارایشگری - خیاطی - درسم را زود تموم کنم و ... اما وقتش نبود . حالا خوشحالم که این کارها را نکردم . خلاصه ولی در مقابلش حس خوبی بهم دست می ده . حس جبران محبت !!!! دیگه بگم که رفتم دکتر و از وضع جسمیم راضی بود . خیلی میترسیدم که بعد از این همه عذاب خوب نشده باشم . بابام می گه فراموش کن همه عذاب های بیمارستان را . بعد وقتی دارم نا پرهیزی می کنم می گه یادت نره که چقدر سختی کشیدی . ادم به چه سازی باید برقصه ؟ از عملم پرسیده بودید ناحیه ( مری ) را جراحی کردم به خاطر مشکل ( آشالازی ) دیگه توضیح نمی دم میتونیم تحقیق کنید . محل کارم عوض شده . افتادم وسط بیابون . روز اول یه کم سختم بود . اما حالا خوشحالم . تنوع خوبه . حتی اگه منظره جلو چشمت باشه . حتی اگه جای میزت باشه . حتی اگه اضافه شدن یه مسئولیت جدید باشه دارم به رشته ارشد فکر میکنم . دارم همه کارهای عقب افتادم را انجام می دم . دارم می رم دنبال خورده درد هایی که تو جسمم بوده و همیشه نادیده گرفتم . و این بین بیشتر از قبل به مامان و بابام محبت می کنم . من یه جایی از ارزوهام گذشتم برا لبخند پدر و مادرم . می شد همه زندگیم جور دیگه ای باشه اگه اونها را در نظر نمی گرفتم . پس حالا که این کار را کردم باید خرابش نکنم به خاطر هیچی نرنجونمشون . این روزا دلم می خواد بیشتر تو صورتشون نگاه کنم . چند روز پیش دیدم دست بابام بد جور می لرزه . خیلی دلم سوخت . گاهی فکر میکنم وقتی مسئولیت فرزند بودن این قدر سنگینه چه طور می شه مسئولیت والد بودن را قبول کرد ؟ فلسفیش نکنم . بگذریم . خوبم ! هر چند گاهی یه جاهایی دلم می خواد بشینم و به غروب اروزهام فکر کنم و مثه بارون ببارم . هر چند گاهی این قدر منتظر یه خبری هستم که رنگ گوشی مبایلم هم می پره بس که نگاش می کنم ولی دریغ .... خدا دعام را بر آورده کرده. صبرم بیشتر شده . حسش می کنم . شاید اندازه یه بند انگشت بیشتر شده . بند انگشت من ؟ یا بند انگشت خدا ؟ اینو دیگه نمی دونم ... دیروز رفتم خونه یه خانمی که شوهرش دوست دختر داشت . حالا چه طور باهاش آشنا شدم و سر از خونه اش در آوردم بماند . اول زنی را دیدم که بی نهایت لاغر بود . زیر چشماش دو بند انگشت گود افتاده بود . دماغش زده بود بیرون . دندون هاش جلو بود . موهاش چسبیده بود به سرش . مچ دستش داشت می شکست و سه تا النگوی لاغر و گشاد تو دستش بازی می کرد . کمر شلوارش چند تا چین بزرگ داشت که نشون از گشادیش می داد . و می شد فهمید که قبلا این قدر لاغر نبوده . چون لباسش بهش بزرگ بود . خلاصه من یه زن خیلی زشت دیدم وقتی باهاش حرف زدم وقتی گذشت و صبر و شعورش را فهمیدم تو چشماش که نگاه کردم یه روح بزرگ و یه زن فهمیده دیدم . چشماش ته اون کاسه های گود افتاده براق و مهربون و قشنگ بود . یه روز استاد مشاور بهمون گفت یه دختری اومده بوده پیشش و می خواسته خودکشی کنه چون می گفته همه بهم می گن خیلی زشتی . به استاد گفتم : حالا زشت بود ؟ یه کم فکر کرد و خیلی جدی گفت : نه ! اصلا . من هیچ وقت ادم زشت تو زندگیم ندیدم . دیروز وقتی با این زن حرف زدم وقتی خواستم از خونش بیام بیرون حس کردم دارم با یه زن زیبا خداحافظی می کنم . مهربون و تو دل برو و دوست داشتم باهاش دوست باشم . فقط حیف که بدبختی از چهره اش می بارید و نکبت و درد از خونه اش . نمی تونستم به بچه هاش نگاه کنم نمی تونستم با پسر کوچیکش که می خواست از سر و کولم بالا بره ارتباط برقرار کنم . دلم نمی سوخت همه تنم . همه روحم آتیش گرفته بود . مامانم می گه ادمی که خوبه ازدواج خوبی خواهد داشت . من اما خیلی ادمهای خوب را دیدم که گیر نامرد افتادن و برعکس . مامانم کاش حرفت درست بود اما نیست . خدا برای خوب ها بیشتر بدبختی می فرسته انگار . من دیروز زنی را دیدم که با وجود این که می دونستم شوهرش بهش خیانت می کنه اما می گفت کاش زودتر بیاد خونه . نکنه ما را ترک کنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا ؟ زنی که برای خودش هیچی نمی خره چون می گه شوهرم نداره و شوهرش چقدر پول بی زبون را که سهم بچه هاشه خرج دخترای مردم می کنه . بدبختی اون زن را بیشتر در خودش دیدم نه شوهرش . اگه کار می کرد . اگه مدرک بالایی داشت . اگه اجتماعی بود و خودشو تو خونه حبس نکرده بود اگه پول داشت خیلی راحت بچه هاش را بر می داشت و از اون خونه می رفت . اما حالا .... دیروز تصمیم گرفتم به عنوان یه زن هیچ وقت ۱۰۰ درصد خودمو وابسته و محتاج مردی نکنم و ندونم . چه بدبختی های بزرگی تو خونه های زرد اجری کوچیک این شهر زندگی می کنه و هیچ کس هیچ وقت با خبر نمی شه . چون زنهایی هستند که برای آبرو داری حتی گریه نمی کنند که صداشون را همسایه نفهمه . راستی یه چیزی هم فهمیدیم من نمی تونم یه مشاور خوب یا یه روان درمانگر یا ممدکار اجتماعی خوب باشم . چون دیروز تمام مدت حال بدی داشتم و دو ساعت گریه کردم با دیدن حال اون خانم نمی دونم تو این زمونه به کی می شه اعتماد کرد . نمی دونم چند نفر واقعا انسان اند . این قدر این دو روز دروغ و وارونه دیدم که نمی دونم چی سر جاشه و چی درسته و چی غلطه . راستش ترسیدم . ترسیدم از برخورد با مردم با مردها . از دروغ شنیدن و نفهمیدن . از گول خوردن و باور کردن . نمی دونم چه طور می شه این قدر راحت نقاب زد و تو کوچه خیابون راه رفت و به مردم ناشناس یا شناس و گول خورده لبخند زد . نمی دونم به کی می گن ادم ؟ به کی می گن حیوون . از زندگی کردن می ترسم . از وقتی جراحی کردم بعد از ۴ ساعت بی هوشی خیلی چیزها را فراموش کردم . خیلی چیزهای روتین و عادی گاهی به زور یادم می یاد . شاید هم ربطی نداره ولی کلا گیج شدم . حالا با خودم فکر می کنم نکنه خوبی های مردم را یادم نمی یاد . یعنی می شه که بوده باشه و من یادم نیاد ؟ یا هیچ وقت نبوده ؟ نمی دونم شاید باید قبل از عملم یه چیزهایی را می نوشتم . فقط یه چیز را خوب یادم می یاد و فقط یه چیز را باور دارم و می دونم واقعیه می دونم نقاب نیست : چهره بابام که با رنگ زرد و پریده امروز صبح بعد از دو شیف کاری و یه شب کاری ساعت ۶ صبح که اومد خونه وقتی داشتم می رفتم بیرون در گاراژ را پشت سرم بست تا من دیگه نخوام از ماشین پیاده شم . لبخند مامانم وقتی دیشب که بهش قول داده بودم افطاری بپزم اما رفتم بیرون و بعد از افطار برگشتم بهم گفت : عیب نداره مامان جون . خوب کار داشتی . خسته ای و صدای او که وقتی می ترسم - خسته ام - ناراحتم - دارم له می شم همیشه همیشه ارومم میکنه و می دونم بهم دروغ نمی گه . می دونم اگه نخواد حرف بزنه جوابمو نمی ده و اگه بخواد حرف بزنه گله و غمی برام نداره . چقدر حس خوبیه که بین این همه دروغ و بدی من تو گنجه کوچیک زندگیم چند تا چیز با ارزش راستکی دارم . بازم خدا را شکر که فراموشیم شامل این ها نمی شه . اگه خیلی چیزها را ندارم . خیلی از اروزهام همیشه مثه قاصدکها پر پر شده اما چیزهای زیادی هم دارم . خدا را شکر ! مامانم دیروز هوس بستنی کرده بود . حصیری و زعفرانی کاش یادم نره سر رام بخرم . به نظر شما فراموشیم از بی هوشی عملم نیست ؟ ![]()
![]()
قبلو شدن خیلی مهم نیست . همون خوندن و راکد نبودن و ثابت نموندن مهمه . من یاد گرفتن را دوست دارم . کتاب خوندن . چیزهای جدید . روانشناسی ....
| Design By : Night Skin |


