تبليغاتX
مورچه کوچولو


مورچه کوچولو

چند روز پیش یه فرمی را پر می کردم که اسم سه تا از دوستان نزدیکم را پرسیده بود با ادرس و شماره تلفن . اولی را نوشتم اما دومی را هر چی فکر کردم واقعا کسی را که دوست نزدیکم باشه . ادرسش را بلد باشم یادم نمی اومد . و دیگه سومی را واقعا سفید گذاشتم .

یه زمانی متهم بودم  به رفیق بازی . حالا وقتی اون روز داشتم فکر می کردم دیدم من یه دوست صمیمی هم ندارم . حتی یکی !! دوست تو ذهنم یه تعریف خیلی خاص داره . کسی که راحت باشی باهاش . خیلی از حرفات را بهش بگی . همیشه دم دست باشه . نزدیک باشه . رابطه دو طرفه باشه و ....

و حالا من هیچ دوستی ندارم . اون روز پر کردن اون فرم به اندازه کافی بد بود . ولی فهمیدن این که هیچ دوستی نداری که حتی مواقع تنهاییت یا گرفتاریت روش حساب کنی بدتر بود . و همیشه وقتی این موضوع را می فهمی ناگهان بیشتر احساس تنهایی می کنی . ناگهان حس می کنی می خوای با یکی حرف بزنی . و ناگهان دلت می خواد گریه کنی .

اون شب دلم می خواست با کسی حرف بزنم . شاید اگه کسی بود که واقعا به عنوان یه دوست می شد روش حساب کرد حتی حرفی هم نداشتم . و می فهمیدم دیگه چیزی نیست که بخوام بگم . اما چون کسی نبود یه عالمه حرف بود که موند . و مونده . و خواهد موند . چون من دیگه هیچ وقت دوست صمیمی نخواهم داشت !

یه فیلم از اندی گارسیا دیدم خیلی چسبید به اندازه خوردن یه نوشابه تگری بعد از یه حمام داغ تو ظهر تابستون . ( نمی دونم چرا این توصیف را کردم ) اسمش این بود : فکر کن که وقتی لحظه مرگت نزدیکه چه کارهایی می کنی ؟

یه جا گفت : وقتی داری می میری اگه ۱۰ تا از کارهایی که خیلی برات مهم بوده انجام داده باشی یا به عبارتی به ۱۰ تا از چیزهایی که خیلی دوسشون داشتی رسیده باشی خوب تو خیلی خوشبخت بودی . چون معمولا هیچ کس تمام ۱۰ تا را بهش نمی رسه . من به فکر رفتم که ۱۰ تا مهم ترین و دورترین ارزوهام چیه ؟ هدف های بلند مدت !!!

شما هم بهش فکر کنید .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 7:15 توسط مورچه| |

مرا خواهی شناخت زمانی که ابرها می گریند . بادها می غرند . آبها ساکت . دستها سرداند .

مرا خواهی شناخت زمانی که زمین می روید . یا می میرد

زمانی که پرنده می خواند . هم زمانی که پرنده می میرد .

مرا خواهی شناخت از لابه لای همه زنها . از میان همه دخترکان دشت های تنهایی

از لابه لای هزاران دامن پر چین صحرایی

مراخواهی شناخت وقتی کولی وار دور آتش عشق می چرخم و می رقصم .

مرا خواهی شناخت حتی وقتی سرد و چروک و پیر لای سپیدی موهایی کم پشت به تو می خندم .

هر بار که زنی را ببوسی

هر بار که دستی را لمس کنی

هر بار که تنی را در اغوش کشی

مرا باز خواهی شناخت .

و سال ها میان گرمی آغوش زنها به دنبال آنچه در سردی دستهای من بود خواهی گشت

مرا خواهی شناخت حتی اگر تمثیلی باشم ناشیانه بر دیوار قدیمی زمانی که گذشت

حتی اگر نباشم مرا خواهی تو شناخت . در اینه بنگر . چیزی از من در تو جا مانده .

از آینه بپرس تا چشمهایت پاسخت گوید .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 7:34 توسط مورچه| |

امید خیلی رو زندگی ادم تاثیر می ذاره . امید به این که وضع همیشه این جوری نمی مونه . تغییر می کنه . بهتر می شه . همین باعث می شه که با انگیزه تر زندگی کنی حتی تو بدترین شرایط . اینو در مورد همه ادمها می گم نه فقط خودم . مثلا مامان دیروز در مورد اتین می گفت که تو شهر جدید اوقات فراغتش را چه کار کنه . خوب شاید حالا حالا خبری از شهر جدید نباشه اما همین موضوع باعث می شه مامان خوشحال باشه .

یا من . وقتی فکر می کنم اینجا بودن همیشگی نیست . ۳ ماه دیگه در بهترین شرایط درسم تموم می شه . همه این ها کلی خوشحال کننده است . خیلی دلم می خواد بروم یه کلاس ورزشی . اما کی ؟ خیلی دلم می خواد بروم کلاس نقاشی یه استاد خاص . خیلی دلم می خواد برا کنکور ارشد بشینم بخونم . همون خوندنش یه هیجان و هدف می شه . یه در جدید برات باز می کنه . دلم می خواد یه کار جدید بکنم . کلاس خیاطی که قبلا نصفه ول کردم ادامه بدم . فقط خیاطی نبود که خیلی حال می داد ارتباط با همون معلمم و خلق یه چیز جدید خودش کلی لذت داشت . دلم می خواد بروم کلاس ارایشگری . من همیشه عاشق این کارا بودم . خیلی دوست دارم . این جور محیط ها خیلی شاد اند . خیلی خوش می گذره . خیلی خاله زنکیه  

من کلی ارزو دارم . اما حالا بدجور گیر افتادم . با ۲۲ واحد خفن  همش باید درس بخونم . ۵ شنبه جمعه وقت نکردم یه فیلم ببینم فکر کن !!! البته یکی دیدم . ( در ستایش عشق  ) خیلی قدیمی . اما اصل فیلم هنری بود . کلی جمله توش بود که باید رو هر کدومش یه عمر فکر می کردی .

خلاصه همش دارم درس می خونم   اینقدر دس می خونم که حد نداره . روزی نیم ساعت بیشتر می شه . به جون خودم .

و این همه درس و استرس دو برابر کلاس ها و حضور و غیاب ها و به قول همکاران اخراجیت زودرس بنده باعث می شه هی ارزوهای قشنگم عقب بیافته . ولی اصل مطلب اینه . همه این ها را گفتم که این را بگم ....    ولی همین هدف های دارز مدت . همین ارزوهای قشنگ هر چند که هی عقب بیافتن به ادم روحیه و انگیزه می دن .

و البته هدف های بلدتر . مثل عوض کردن ماشین . خریدن خونه .  خوب مگه چیه ؟ به هر حال ارزویه دیگه . ادم باید امید داشته باشه . اره ...  همین را می خواستم بگم .

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:38 توسط مورچه| |

اين يكي را خيلي خيلي دوست دارم . ريزه كاري هاش خيلي خسته ام كرد . خيلي هم طولش دادم . ولي دوسش دارم اگه مامانم نبخشه مي خوام نگهش دارم .

 

اينو مامان دوست داره هر چند خيلي لپو از كار در اومده . ولي كشيدنش لذت بخش بود . سخت نبود .

 

اينو كه يادتون هست ؟ قابش كردم . گويا قراره داييم ببره . اين جوريه ديگه !

اينو از روي كارت پستال خيلي خيلي قديمي كه مال بچگي هاي مامانم بود كشيدم . خوشم اومد . كشيدن طبيعت يه جور خستگي در كردنه . از درياش راضي نيستم . اما درختش باحاله . نه ؟

خوب منتظر نظراتتون هستم . چون همه تابستون از اين بيمارستان به اون بيمارستان سرگردون بودم زياد نشد كار كنم . ولي همين هم برا من كلي دوست داشتني بود .

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:56 توسط مورچه| |

دیروز استادمون می گفت تو امریکا با وجود این که تکنولوژی پیشرفت کرده هنوز نامه کاغذی جای خودش را داره . هنوز مردم صندوق پستی هاشون را هر روز نگاه می کنند و براشون اهمیت داره . یا مثلا نویسنده هایی که نامه هایی به همسراشون نوشتن و به صورت کتاب چاپ شده .

منم یه دوستی دارم که یه تابلوی کوچیک تو خونه اش داره و برای شوهرش یاد داشت می ذاره . مثلا : دیروز کمتر از امروز دوستت داشتم . ...   و خلاصه از این خنک بازی ها .

دلم خواست نامه بنویسم . اما برای کی ؟ همیشه برای یکی از دوستام می نوشتم که دیگه باهاش راحت نیستم . بعد از سال ها دوری حرفی نمی مونه دیگه . دیگه کی را دارم که براش نامه بنویسم ؟ .... اومم ....   خوب هیچ کس !  یه بار برای بابا و مامانم می خواستم نامه بنویسم قسمت نشد .

دیروز فیلم ( آغوش های شکسته از پدرو آلمادور ) را دیدم . پنه لوپه هم توش بازی کرده بود . خوشم اومد از داستانش . اما مثه همه چیز درباره مادرم یا با او حرف بزن نبود . ولی حسی که تو فیلمهاش هست را دوست دارم . اهمیت دادن به چیزی که ادم که از ته دلش می خواد همیشه تو فیلمهاش هست . مردهایی که دوست دارن زن باشن و راحت این کار را می کنند و با ضرراتش تو اجتماع هم کنار می یان . زنهایی که دوست دارن عاشق باشن و زندگی هاشون را رها می کنند . بعد از دیدن فیلمهاش همیشه دلم می خواد تغییری در خودم ایجاد کنم و همیشه به چیزهایی که خو.استم و نشد و چیزهایی که نخواستم و شد فکر می کنم .

دوستم با کسی که دوسش داشت چند روز پیش نامزد کرد . وقتی حلقه اش را دیدم ناخوداگاه اشکم فرتی ریخت . از خوشحالی برای دوستم بود ؟ از ناراحتی برای خودم بود و حسرت هام ؟ نمی دونم ....

دوستم فکر کرد اولیه و منم فکر کردم اولیه . اما یه کم که اروم شدم وقتی تلخی طعم بغضم را مزه مزه کردم حس کردم دومی بوده . و خیلی بدم اومد از خودم . باید قوی تر از اینها باشم با همه ناملایماتی که چشیدم و خواهم چشید . نمی تونم با دیدن حلقه دوستم گریه کنم سر قبر اروزهایی که از دست دادم . این روزا همش به پست اخر سال ۸۷ بلاگم فکر می کنم . شایدم اولی امسال . که نوشته بودم ۸۸ کلی برنامه دارم . کلی سال خوبی خواهد بود . کلی تحول و ...  شاید بگم یه کمیش فقط انجام شد . و خیلی هاش فرت به قول فضایی ها .

یه جای کارم اشکال داشت . می دونم . اما اون روز که اون پست را نوشتم خیلی خوشحال بودم . اما امروز که هیچ برنامه خاصی برای سال دیگه ندارم اصلا چیز خوبی در خودم حس نمی کنم .

همه درس هامو می خوام همین ترم بر دارم . سه ۴ ماه سختی می کشم عیب نداره . دوست دارم بیش از این کشش بدم .

حداقل خوشحالیم اینه که می تونم زمستون کلاس نقاشی ثبت نام کنم . یه سبک جدید . غیر از اینی که بلدم . دیروز وسایل نقاشیم را جمع کردم باید این ترم درس بخونم . راستی یادم باشه عکس ۳ تا تابلوی تابستونم را براتون بذارم . یکیشون را بی نهایت دوست دارم .

دیروز که از پله های دانشگاه بالا می رفتم باز حس غریبی داشتم . حس این که تموم شد . خاطره شد . من توش غریبم . همه چهره ها نا آشنا بودن . وقتی خوب فکر می کنم می بینم دو تا دوست معمولی داشتم تو دانشگاه و دیگه هیچی . اصلا هم شیطونی نکردم . خاطره خاصی هم ندارم . همش در حال بدو بدو از این کلاس به اون کلاس بودم .

دلم یه چیز تازه می خواد . یه شهر جدید یه لباس خاص . یه خونه جدید . یه دوست جدید و یه شغل جدید یه برنامه جدید .

چند روز پیش یه اینه با قاب چوبی کهنه داشتم با یه میز ضربه خورده . بردم رنگ کار برام رنگش کنه . همون کلی تو دکور اتاقم تنوع ایجاد کرد . من تنوع را دوست دارم . حتی در مورد ادمها .

دیروز یه خانمی داشت از وسط خیابون رد می شد منم مثه ادم سرعتم را کم کردم که رد شد . وقتی رد شد گفت : مرده شورت را ببرن !

خندیدم . اما بگم دلم گرفت مسخره نیست ؟ همش دارم از خودم می پرسم چرا ؟ من که وایساده بودم تا بره . سرعتم هم زیاد نبود . زیرش هم که نگرفته بودم . چش بود که به من فحش داد ؟ چرا مردم این طوری شدن ؟

بابا و مامان از وقتی عمل کردم خیلی با من مهربون برخورد می کنن . مخصوصا بابا . از تو خواب بلند می شه تا برام مثلا یه دسر با خرما درست کنه . من هیچ وقت محبت زیادی را نمی تونم هضم کنم . همون ترجیح می دم باهام بد باشن . این جوری حس گناه کاری بهم دست می ده .

من ... من ... من ... همش من ! انگار هیچی جز من نیست !

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 10:4 توسط مورچه| |

چند وقت پیش سپیده ( من بدون سانسور ) این فیلم را دید و پیشنهاد داد و کلی تعریف کرد . اما من هر وقت رفتم که ببینمش هی گفتم باشه برا بعد و اول این یکی . دیشب از زور بی فیلمی دیدمش و کلی لذت بردم . سپیده عکاسی را دوست داشت و شاید برا همین از این فیلم خوشش اومده بود .

اما من وقتی در مورد هنر حرف زد که چه طور ....   بذارید یه کمیش را بگم . یه زن عکاس حرفه ای برای ۱۰ سال کارش را کنار گذاشته بود و حالا یه منشی مجله عکاسی می خواست با اون دوست شه و دوباره بیارتش سر کار برای این که خودش پیشرفت کنه و مشهور شه .

عکاسه در مورد ۱۰ سالی که کار را کنار گذاشته بود و فقط برا دل خودش عکس می گرفت گفت : اونی که مردم دوست داشتن من نبودم یه نقاب از من بود . خودم را فراموش کرده بودم .

و در مورد اون یکی که برا پیشرفت خودش خیلی چیزها را زیر پا گذاشت ....   من به خودم فکر کردم به این که چه خصلت های بدی دارم ؟ که اگه کسی به روم بیاره راحت بپذیرم . من خیلی فکر کردم و دیدم کم تر از اون چیزی که فکر می کنم خودم را می شناسم . می خواستم همه خصوصیات بدم را این جا لیست کنم . اما باید بیشتر در موردش فکر کنم . کم تر از اونی که باید می دونم .

دیشب بد جور کلافه بودم . بعضی از حادثه های زندگیم را خودم صدا زدم و اتفاق افتاد . هیچ دخالت فیزیکی توش نکردم فقط از ته دلم اون اتفاق را صدا زدم . گفتم : پیش بیا ! و پیش اومد . برای شما هم حتما همین طور بوده باید در موردش فکر کنید . اما حالا حس می کنم قدرت جادوم را از دست دادم . یه حادثه را هر چی صدا زدم نشد و حالا دیگه حس میکنم معجونم کار نمی کنه . جادوی ذهنم اثر نداره . خواستنم باطل شده .

کاش با یه جادوگر کهنه کار موفق اشنا می شدم و راز جدیدی را بهم می گفت . مثلا یه چیز جدید را می گفت به معجونم اضافه کنم . یه چیز ساده . مثل نیم کیلو تار عنکبوت . یا ۱۰ تا پشه خشک شده .

دارم چرت و پرت می گم ؟

شما هم جادوگرهای زندگی خودتون هستید . شماها چیز جدیدی دارید به من بگید که بتونم یه حادثه را صدا کنم ؟

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 9:19 توسط مورچه| |


Design By : Night Skin